اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٦/۱۱/۸

سایت جدید

از آنجای که این وبسایت پرشینبلاگ هر روز یک فیلمی بازی می کند من تغییر آدرس دادم به بلاگ زیر http://whereisfriendhouse.blogspot.com
ا


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/٦/۱

کم حوصلگی

این روزها خیلی عبوس و گرفته شده ام اصلا حوصله هیچ چیزی را ندارم و تمام تلاش را می کنم تا کمتر با اطرافیانم در ارتباط باشم تا نکند حرفی بگویم که باعث آزار آنها شود هرچند به درستی می دانم که این هم خواهد گذشت و تنها به زمان احتیاج دارم تا دوباره سر حال و با نشاط بشوم اما چیزی که مهم هست شرایطی است که اکنون در گیرش هستم الان تو حالتی هستم که باید تصمیمات زیادی را هم زمان بگیرم و از نظر زمانی محدودیت دارم چون قرار داد کاری و ویزای اقامت هر دو در حال پایان است و همه آن تصمیمات به نوعی هم به هم مربوتند یعنی با انجام یکی از آنها بقیه در خطر می افتند تصمیماتی مثل برگشتن به ایران یا رفتن به یک کشور سوم , یا تشکیل خانواده با یک دوست خارجی که مدتها رابطه داری و دوستش داری یا یک هم وطن که چیز زیادی از او نمی دانی , ماندن در کشوری مثل ژاپن پر از امکانات برای تحقیق یا رفتن به کشوری که لااقل بتوانی با مردمش کمی رابطه اجتماعی داشته باشی , هزینه کردن برای لذت بردن در زمان اکنون یا پس انداز کردن برای فردای نامعلوم و غیره و غیره ... کاش می شد به تمام آنها درزمان واحد بهترین جواب را داد ....

 

مهم نیست چقدر بر روی زندگی خودت کنترل داری مهم این است که وقتی حادثه جدیدی برای تو پیش می آید چگونه با آن کنار می آیی....

 

آیا همیشه مثبت نگاه کردن به زندگی باعث موفقیت ما می شود ....

 

 فرصتهای زندگی همیشه تکرار نمی شوند این چقدر تصمیم گرفتن را مشکل می کند ....

 

هیچ کسی در دنیا نیست که بتوانی با تمام وجود به او اعتماد کنی زیرا شرایط و محیطهای متفاوت آدمها را به سرعت تغییر می دهند ...

 

یک جواب ثابت برای مشکلی ثابت همیشه نتیجه ثابت نمی دهد گاهی وقتها نتایج بسیار خوب و گاهی وقتها نتایج بسیار بد از آب در می آیند ...

 

روابط عاطفی بزرگترین اهداف بشری هستند که اگر در آنها شکست بخوری تمام دنیا کمتر رنگ تر خواهد شد و گاهی زمان زیادی برای بهبود آن نیاز داری ...

 

هیچ چیزی در دینا آنقدر ارزش ندارد و این ما هستیم که به همه چیز ارزش می دهیم و یا بی ارزششان می کنیم اما چیزی که مسلم است زندگی گردن در دنیا بدون همین ارزشها بسیار سخت است ..


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/٤/۱۸

شمع و رودخانه

این روزها هوا حسابی آفتابی شده و بعد از یکی دو هفته باران پیاپی بلاخره من توانستم یکم بودن تابستان را حس کنم . نمی توانم بگم خیلی سرم شلوغه و حسابی گرفتارم نه اما چیزهای جدیدی وارد زندگی من شده اند که حسابی من را به خودشان مشغول کرده اند و فعلا خودم را دارم با آنها سرگرم می کنم بطوریکه تا ساعات کاریم تمام می شود دوان دوان به سمت خانه میروم تا هرچه بیشتر و بهتر از تک تک لحظاتم استفاده کنم. تنها چیزی که الان گاهی توی تنهای صندلی اخر اتوبوس تو راه برگشت به خانه گاهی فکر را در گیر می کند این است کی دوباره می توانم بر گردم ایران و با گذشته خودم آشتی کنم.

نور ملایم شمع و صدای آرام موسیقی در بعد از ظهر غمگین روز تعطیل سریع کوچه های کودکیم را بیادم آورد خودم را می دیدم که دوان دوان دور حوض خانه به همراه لذت زندگی می دویدم تا اینکه یک روز به من گفته شد زمان بزرگتر شدن رسیده است از آن روز به بعد تمام زندگی شد یک چهار چوب قدیمی صد ساله که در آن حتی قدمهای معصوم کودکان پا برهنه هم شمرده می شود و در ان لذتهای زندگی را تک تک در قفسهای کوچکی قرار داده اند و برای هرکدام قیمتی گذاشته اند که با حاصل دست رنج تمام عمر هم نمی توان باز خریدشان کرد. شمع هر از چند گاه با نسیم نفس من به رقص در می آید و تمام اتاق زیر این نور لرزان یاد خاطره را در پناه می گیرند از باد سرد و سرگردان بیرون. صدای خواب را می شنوم زمان بازی کردن فرا رسیده است دوان دوان از تمام پشت بامهای محله قدیم بالا و پایین می پرم تا شاید یک آشنای قدیمی پیدا کنم که مرا در خاطراتش روشن کند از روی پشت بام بلندترین خانه محل فرود می افتم و با نفسهای تند ترسان از خواب بیدار می شوم شمع تا انتها سوخته و تمام اتاق به خواب رفته تنها صدای موسیقی است که ادامه دارد با دست صدا را قطع می کنم و دوباره خود را در آن چهارچوب قدیم زندگی می بینم چقدر زمان سوختن شمع کوتاه بود ...

توی ایستگاه اتوبوس عنکبوت کوچکی با تار نازکی کیف دستی مرا به دیوار ایستگاه پیوند زده بود و داشت شروع به ساختن خانه اش می کرد نمی دانم چرا عنکبوت هم مرا قسمتی از ایستگاه می دید من هر لحظه ممکن بود از آنجا بروم  ....

دیروز وسط یک رود خانه در حاشیه شهر زیر نور آفتاب حرکت ماهی ها را تماشا می کردم که مردی بالای پل مشرف به رودخانه از دور برایم دستی تکان داد من هم برایش دست تکان دادم بعد با دوربینی که به همراه داشت از همان فاصله عکسی گرفت و دور شد شاید اینکه مردم از فاصله دور مهربان ترند و شاید ؟ .... 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/۳/٢٢

شير و شيربان

امروز یک صحنه از حمله یک شیر نیمه تربیت شده توی قفس به یک انسان را دیدم که توی شیراز اتفاق افتاده بود اینقدر روی من تاثیر بدی گذاشت که حالت تهوه و سر گیجه بهم دست داد و از پشت کامپیوتر برخواستم و رفتم بیرون تا هوای تازه حالم را سر جایش بیاورد. هیچ وقت فکر نمی کردم بین دیدن این همه صحنه های که توی فیلمها از کشتار و حمله می بینم و این صحنه که بصورت زنده فیلم برداری شده این همه تفاوت وجود داشته باشد. دیدن صحنه یک طرف بود حالا کی بتوانم از شر تصاویر بعدی آن توی ذهنم راحت بشوم یک طرف. دست آخر دلم برای شیره هم کمی سوخت آخه او هم گناهی نداشت طبق غریزه داشت عمل می کرد براستی که زندگی چیز پیچیده ای است گاهی وقتها یک چیز ساده که حتی ممکن است دوست داشتنی هم باشد برای آدم سرنوشتی را رغم می زند که اصلا قابل پیش بینی نبوده است ... ( فیلم را می توانید اینجا ببینید اما دیدن آن اصلا توصیه نمی شود اگر من بودم با این پیش فرض نمی دیدم: شیر و شیربان)

کلاغها موجوداتی هستند که عمر طولانی می کنند و این عمر طولانی به آنها یاد داده است که در موقع خطر از دیگر کلاغها کمک بخواهند و آنها هم به سرعت برای کمک کردن سر می رسند حتی اگر با هم غریبه باشند.

زندگی به اندازه زشتیهاش زیبائی هم دارد بطوریکه این زشتی است که از زیبائی و این زیبائی است که از زشتی آفریده می شود  ....  

یکی از آرزوهای من این است که کاش چند تا از وقایعی که تو زندگی دیدم و روی من خیلی تاثیر گذار بود را هیچ وقت ندیده بودم...

 لحظه حاضر مهمترین قسمت از زندگی است بیاید به بهترین نوعی که می شناسیم از آن استفاده کنیم ...

رابطه بین دو انسان رابطه بسیار پیچیده ای است و تنها دیگر خواهی است که کمی آن را ساده تر می کند ...

همه مردم دنیا به اندازه من و تو دوست دارند به خواسته هایشان برسند پس بهترین طلب درخواست می شود طلبی که اگر چیزی را خواهان باشیم آن چیز بتواند به دیگران هم در رسیدن به خواسته هایشان کمک کند. 

تمام مسیر خانه تا پارک را بخاطر ریزش باران دویدم جلوی درب آپارتمان که رسیدم دیدم دوست ندارم وارد شوم تازه بازیمان با قطره های باران گرم شده بود ...  

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/٢/۳۱

گم شدهها

چند هفته پیش روزهای بودند که من از دست زمین و زمان شاکی بودم مدام بی تابی می کردم و نمی دانستم چی می خواهم دیدن صحنه های از ایران و خواندن مطالب گوناگون خیلی بی تابم کرده بود. بعد از مدتها دوری تصمیم خودم را گرفته بودم که به دیدن خانواده برم اما امروز با دیدن چند تا عکس و یکسری خبر حسابی سر در گم شدم فکر اینکه بخواهم خودم از نزدیک شاهد چنین صحنه های باشم تمام تنم را سرد می کند آرام به خودم می گویم چیزی نیست بعد از هر مشکلی روزهای خوبی هم نهفته است اما چیزی که مسلم است این است که گاهی تمام کلمات عالم هم نمی توانند آدم را در یک لحظه ناآرام آرام کنند

چرا همیشه گمان می کنیم حق با ماست ... چه خوب است لحظه ای سکوت کنیم و کمی بالاتر برویم و از آ ن بالا دوباره نگاه کنیم شاید حقیقت چیزی غیر از باورهای ماست ...

بزرگترین آرزویم زندگی کردن در میان مردممان است و بزرگترین اندوهم حقیقتی است که در بین این مردم گم شده است ....

چرا دوست داشتن را دیگر باور نداریم مگر آیا بدون دیگران ما مفهومی خواهیم داشت چرا باید همیشه فردی را آزرده کنیم بخاطر باوری که چون غده ای در ناخوآگاه ما ریشه زده و بوی یک ستم هزار ساله دارد ....

بین این همه زدنها , بردنها , تحقیرها , زخمها , سکوتها , شکستنها , فنا شدنها , آرزوها , نفرینها , ناامیدیها و تسلیمها سهم ما چیست؟

چه بسا که هر دو مظلوم و ظالم خود را بی گناه می دانند و این نهایت نیرنگ است...

در انتظار روزی هستم که بتوانم دوباره تولد رابطه ام را جشن بگیرم .....

کاش می دانستم حس قدرت طلبی از چه قسمت از وجود بشر زاییده شده است و کاش می دانستم که چرا حقیقت خود را از چشم مردم شهر پنهان می کند به گمانم باید در کوچه های زندگی تربیت را با رابطه جانشین کرد تا همه مردم بتوانند حتی یک شب هم شده آرام بخوابند...


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/٢/۱٩

از چاله ميدان تا روپونگی هيلز

دو سه روزیه که هوا حسابی آفتابی وگرم شده اینقدر خوشحالم که وقتی صبحها از خواب بیدار می شوم با سرعت سرو صورت را می شویم تا در اولین فرصت بزنم بیرون آه که چقدر راحته با یک تی شرت آستین کوتاه تو پیاده رو قدم زدن واقعا خسته شده بودم از هرچی بارونی و کاپشنه آدم احساس می کرد که توی لباسهاش زندانی شده .... هفته پیش کلا تعطیل بود و فرصتی خوبی که یکم آب و هوا عوض کنم و سفری دوباره به توکیو داشتم باشم این شهرشلوغ و سرسام آوار اولین کاری که من و علی توی این سفر کردیم بلافاصله بعد از پیاده شدن به سمت رستوران ایرانی واقع در رپونگی هیلز شدیم که بعد از مدتها یک غذای ایرانی تو محیط آشنا بخوریم آن روز غذا در رستوران علی الدین سلف سرویس بود و بر خلاف انتظار بجای دیدن کباب کوبیده و قرمه سبزی یک مشت غذاهای عجیب روی میز بود بیشتر شبیه غذاهای هندی با طعم تند و لوبیا ی که توش قارچ و بامیه انداخته بودند خلاصه اصلا نفهمیدیم که چی به چیه طمعشان هم زیاد به دل ننشست مهم تر از آن اینکه رستوران تقریبا خالی بود چند تا مردم عرب آن طرف بلند بلند عربی حرف می زدند و خیره خیره به من و علی نگاه می کردند طرف دیگر دو تا آدم با لباس بلوچی که بیشتر به نظر می امد افغانی هستند و شایدم یکی از آنها رسما سفیر افغانستان بود رو دیدیم آنها هم دست کمی نداشتند تند تند می خوردند و بد بد نگاه می کردند و در انتها بدتر از همه یک گروه کوچک از خلاف کارهای ایرانی که به نعمت حضور آنها در ژاپن هیچ آبروی برای ایرانی ها در توکیو باقی نمانده کناری نشسته بودند و آرام حرف می زدند و دزدکی اطراف را می پاییدند .. آره خوب بودن توی یک کشور دیگه بدون ویزا و کار سالم آدم را همیشه هوشیار می کنه واقعا اینقدر در نگاه آنها هیجان و استرس بیداد می کرد که به من و علی هم انتقال پیدا کرد به علی گفتم بهتره بریم اینطوری دیگه نمیشه غذا خوردن را ادامه داد .. با خودم گفتم از این به بعد به رستوران هندی که زیر مرکز خرید روپنگی هست می روم لااقل آدم می داند که دارد غذای هندی می خورد و جو اینقدر متشنجی ندارد ...  البته همین اتفاق شب هم توی خیابان برای پیدا کردن یک جای آرام افتاد ما اشاله اینقدر این خلاف کارهای ایرانی خرابکاری کرده اند که تا وارد هر رستوران یا باری می شوی و می فهمد ایرانی هستی می گوید این بار و رستوران مخصوص اعضا هست .. نمی دانم من اینجور آدمها را حتی توی خود ایران هم ندیده بودم و وقتی یک ژاپنی در مورد آنها از من سوال می کنند که در ایران از اینجور آدمها زیاد دارید نمی دانم چه بگویم آیا اگر بگویم در تمام عمرم حتی یک بار آدمی به این خلافکاری و بی رحمی  ندیده ام باور می کند .... دیگه تصمیم گرفته ام هیچ وقت به رپونگی هیلز نرویم اگر اخبار جنایات این آدمها و خلافکاری هایشان را هم شما بشنوید از ترس جانتان و یا بخاطر حیسیتتان شما هم آنجا نخواهید رفت (از جمله آدم کشی در ملع عام توی یکی از شلوغ ترین پیاده رو های شهر توکیو , فروش مواد مخدر , یکی از بزرگترین مافیای کارتهای تقلبی تلفن , حمله به ایرانی های توریست یا شاغل برای بهره برداری از پاسپورت یا پول نقد , بهم ریختن رستورانها و در گیر شدن با تمام ملیتها بطوریکه پلیس ان منطقه از شهر را در نیمه شب خارج از محدوده اختیاری خود اعلام کرده) چقدر ناراحت کننده نه .. بیشتر اینکه وقتی قیافه های هیجان زده و پر تشنج آنها را آدم می بیند درست یاد یک گربه زخم خورده گرفتار در اتاق در بسته می افتد که با هیجان و ترس به تمام اشیائ اطرافش حمله می کند چقدر کار سختی است بدست آوردن آرامش و اطمینان دوباره برای این گربه ای که روزی موجود ملوسی بوده است ..... 

برگهای سبز تازه روییده روی درختان به تمام رهگذرهای شهر لبخند می زدند و می خواستند این تولد را با دیگران جشن بگیرند اما مردم گرفتار کوچه .. سرها بر زمین و با قدمهای تند به سمت روزمرگی حرکت می کردند آنها زمانی برگها را خواهند دید که دیگر زرد شده اند و در زیر پای آنها آخرین ناله خورد شدن و فنا شدن را سر می دهند ... دستی به سمت درخت نزدیک پنجره  تکان می دهم و او با نسیم خنکی که می وزد با شاخه های تازه سبزش برای من به رقص در می آید ...  چقدر زیبایند برگهای تازه در زیر نورصبحگاهی وقعا انتظار زمستان ارزش دیدشان را داشت ...


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/٢/٥

باز باران

فصل بارندگی شروع شده و به آدم فرصتی میده که کمی هم توی غم و غصه هاش کنکاش کنه تا بلکه راهی برای بدست آوردن دست نیافتی هاش یا تکسین از دست رفته هاش پیدا بشه ... امروز هم طبق معمول بعد از چند ساعت کار صبحگاهی و یک نهار با عجله پشت میزم رو به پنجره نشستم ...  باران امان کوچه را برده بود و آب تا لبه جوب بالا آمده بود و با سرعت در حال حرکت تا بتواند دوباره هرچه سریعتر وارد چرخه حیاط بشه انگار این وسط من بودم که این آمدنها و رفتنها چیزی جز زنده شدن چند تا یاد قدیمی برای من نداشت ... به دنبال یک چیز شیرین کمی توی کشوی میز که محل نگهداری تنقلات بود گشتم و غیر یک شکلات قدیمی چیزی پیدا نشد .. از همان پنجره به راحتی می شد ویترین سوپری روبروی ساختمان دانشکده را دید که مردم تند تند از ترس خیس شدن و به بهانه خرید وارد آن می شدند وبعضی از آنها هم با یک چتر نو بیرون می آمدند .. اما چیزی که توی قیافه همه آنها دیده می شد خوردن یک چیز شیرین بود تا فشار این غمی که باران با خودش میاره را کمتر کنه فکر کنم من هم باید بروم این فصل بارندگی شروع شده و این کمد باید پر از چیزهای شیرین باشه ...

 

سکوت طولانی برای حفظ آرامش بسیار مخرب تر از جنجال لحظه ای هست ....

آخرین جمله ای که یاد گرفتم این بود که : مهم نیست ما چقدر در زندگی زمان داریم مهم این است که چگونه از آن استفاده می کنیم .. حالا بیاید کلمه زمان را با کلمات ... پول .. رابطه .. توانائی .. آگاهی  .. عوض کنید چه احساسی دارید

معلمی دیدن را به من یاد داد قبل از اینکه چشمانش بی سو شوند و به من گفت نا بینا شدن جبر زمان است و حاصل کذب خواهی ما .. با اینکه چشمانم کم سو تر شده هنوز معنی جمله اش را نمی فهمم

دستم را از میان شیشه ماشین بیرون می کنم قطرات باران به آن حمله ور می شوند آنها وظیفه دارند بشویند هر چه در مسیرشان است دستم را داخل می کشم آنها به شستن کف خیابان ادامه می دهند ....

صدای گریه ام را مدتها بود که نشنیده بودم چقدر این صدا این بار بوی انتظار داشت ....

فلسفه مه بعد از باران مثل سکوت غمگین خالی نشدن بعد از یک گریه طولانی است ... مبهم و سنگین....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/۱/٢۸

مردم خاکستری

دیشب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم مدام فکرهای جور وا جور می کردم بلاخره باید یک تعریف برای مردممان در ایران وجود می داشت تعریفی که بیانگر عین واقعیت آنها بود نمی دانم شاید بیان مردم خاکستری که قبلا به آن اشاره کرده بودم بیان درستی باشد شاید هم نه .. هیچ وقت گمان نمی کردم که با فرسنگها فاصله بدور از هیچ رابطه مستقیمی این مردم دوباره بتوانند اشک در چشمان من بیاورند و قلبم را برای چندمین بار خدشه دار کنند ولی گمان می کنم هنوز می توانم آنها را ببخشم ولی نکته اینجاست آیا فردا اگر دوباره مرا گریان کردند دوباره خواهم توانست آنها را ببخشم یا نه ....

 همیشه فضای فرهنگی و روابط اجتماعی در کشور ما بسیار پیچیده شده بوده آدم نمی داند چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ چه چیز را باور کند چه چیز را نه و نمونه مثالی آن این است که یک روز روی نیمکت پارک ساعی نشسته ای یک نفر کنار تو می نشیند و با شریک کردن تو در تنقلاتش و قسمتی از زندگی خصوصیش کاری می کند که تو هیچگاه آن لحظه آرام و زیبا را فراموش نمی کنی و تا بلافاصله چند ساعت بعد سوار تاکسی می شوی و او پول بیشتری می خواهد یا در مغازه ای می روی صاحبش اصلا تو را نمی بیند و یا حتی خیلی ساده تر توی پیاده رو کسی عمدا یا سهوا به تو تنه می زند و بر می گردی تا تو برای عذر خواهی پیش قدم شوی اما او قبل از اینکه تو فرصت حرف زدن داشته باشی کلی بد وبی راه بار تو می کند بطوریکه تو هیچگاه آن تنش منفی را فراموش نمی کنی به این می گویند جامعه خاکستری بدی ها و خوبی ها در تمام آدمها توزیع شده و هرکس با توجه به شرایط هرکاری ازش ساخته است (البته گروه بسیارکوچکی هستند که سفیده سفیدند در اقلیت ممکن و گروهی هم سیاهه سیاه)

 همیشه دوستشان خواهم داشت و آنها هم دوستم خواهند داشت حتی اگر زخمی بر من وارد می کنند دوباره می دانم که برای زخمهای دیگرم مرحمی هستند ....

آسمان دیروز صبحش آفتابی بود ظهرش ابری شد و شبش طوفانی ... آسمان امروز صبحش ابری بود ظهرش طوفانی و من اکنون در انتظار شب با چشمانی ترسیده لحظه شماری می کنم ...

در کوچه خلوت آرام قدم می زنم صدای قدمهایم فضای کوچه را پر کرده اما صدای تپش قلبم تند تر و بلند تر به گوشم می رسد کدام حقیقت دارد آرامش قدمها یا تپش تند قلب ...

انسانها در بعضی از لحظات زندگیشان احساس تنهای می کنند آیا هیچ وقت فکر کرده اید چه کسی اگردر آن لحظه می آمد تنهای شما از بین می رفت .. اگرهنوز جوابش را دارید جای خوشبختی هست و اگر نمی دانید چه کسی پس در آن لحظه واقعا تنهای تنها هستید....

امروز شکوفه های گیلاس در شهر بی داد می کردند کنار درخت رفتم تا بوی آنها را بشنوم شاخه را به صورتم نزدیک کردم با تکان خوردن شاخه بیشتر آنها فرو ریختند آرام شاخه را رها کردم و به شکوفه های روی زمین خیره شدم غورباقه کوچکی به من و شکوفه های پر پر نزدیک شد و با دیدن صحنه سریع مسیرش را عوض کرد و درون بوته ها پناه برد گمان می کنم او دیگر اعتمادش را به من از دست داده است ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/۱/٢٤

در دل يا خاطره

آدم تا چشم به هم میزنه آخر هفته میرسه می بینه کلی کار باید انجام می داد که هنوز نا تمامند و تصمیم میگیره که هفته بعد دوباره با تلاش بیشتری و بازی گوشی کمتری به کارش ادامه بده .... من همیشه فکر می کنم جدی ترین دوران زندگی من دوران راهنمائی و دبیرستان بوده با اینکه آن دوران پر از شلوغ بازی و سر به هوای است اما جدی ترین لحظات زندگی آدمها هم هست زیرا توی آن دوران همه چیزهای ناشناخته دارند توی ذهن آدم شکل می گیرند و بعد از چند سال دیگه دنیا چیز جدیدی نداره که به آدم نشان بدهد و تا اخر عمر انسان باید با یک مشت کلیشه و روزمرگی هر روزش را به دیروز پیوند بده و در چهار چوبهای که خودش و جامعه اش براش در نظر گرفتند بقیه عمر را حرکت کنه .... الان که یه فلش به گذشته زدم یادمه 20 سال پیش با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که کارهای خطرناکی را بکنیم که تا حالا نکردیم بنابراین هرکسی باید یک کار پیشنهاد می کرد و روی کاغذ نوشتیم بعد به قرعه کشی هر کدام شانسی کاغذی بر می داشت و کار توی آن را انجام می داد اون موقع همه کارهای رو نوشتیم که به خیال خودمان غیر قابل انجام بود مثلا خوردن ده تا نوشابه سیاه پشت سر هم – بر داشتن توپ بچه های سن بالا تر در حال بازی فوتبال و فرار به سمت خانه – برداشتن کیک ازتوی سوپر محل بدون فهمیدن صاحب مغازه – رفتن توی حیاط منزل بداخلاق ترین همسایه محل و کندن چند تا سیب از درخت حیاط و .... خلاصه قسمت برداشتن توپ به من افتاد که من باید می رفتم توی محل پشتی جای که تو میدان خاکی کلی آدم همیشه مشغول فوتبال بودند و توپ را بر می داشتم و فرار می کردم و بقیه هم از دور نگاه می کردند .. من چند دقیقه ای کنار میدان ایستادم و تا توپ با شوت پای یکی از بازی کنان توی اوت رفت من دویدم که برشدارم همه اول فکر می کردند که من الان دارم نقش توپ جمع کن براشون بازی می کنم اما وقتی دیدن من توپ را برداشتم و توی همون جهت شروع به دویدن کردم کلی از آنها دنبال من شروع به دویدن کردند من یک لحظه بر گشتم عقب دیدم دارند به من نزدیک می شوند خلاصه از ترس توپ را انداختم اما گویا دو تا از آنها با انداختن توپ راضی نشده بودند اینقدر تعقیبم کردند تا گیر افتادم خلاصه با دو تا تیپا و پس گردنی و چشمهای اشک آلود به سمت خانه رفتم ..  در مقایسه با بقیه به نظر من کار من ریسک کمتری داشت اما چیزی که الان خیلی مهمه هنوز اون جسارت دوران کودکی در من عمق زیادی داره و باعث میشه احساس کنم از پس هر کاری بر میام حتی برداشتن توپ آدمهای که از من بزرگترندکه اینکار خیلی آنها را عصبانی می کند اما یادم گرفتم باید خیلی سنجیده تراین کار را بکنم و دلیل خوبی داشته باشم وگرنه کتک حسابی می خورم برای هیچ ...   فکر کنم بقیه دوستانم هم هر کدام به اندازه خودشان درس عبرتی گرفته اند اما دوستی که باید توی خانه همسایه می رفت و سیب می چید تنها فردی بود که گیر نیفتاد اما سالها بعد به جرم وارد شدن به خانه مردم و دزدی اشیاء آن منزل چند سالی زندانی بود این نشان می دهد درس عبرت گرفتن خیلی مهم تر از تجربه کردن هست مثل دوست دیگر ما که توسط اضغر آقا سوپری تبیه شدیدی شد و خانواده اش او را برای یک ماه از بازی در کوچه محروم کردند خوب یادمه که چهار سال پیش وقتی یادش رفته بود پول دکه روزنامه ای را بدهد با چه سرعتی برگشت تا تصفیه حساب کند .. آیا شما فکر می کنید ما که گیر افتادیم شانس آوردیم یا اون که غصر در رفت آن موقع او بود که سمبل زبلی توی محل بین تمام بچه ها شده بود اما حالا چی ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٦/۱/۱٦

يک روز ديگر

ساعت ده شب شده بود کتابم را کناری گذاشتم .. من هنوز از ظهر که از خواب بیدار شده بودم تا الان تصمیم نگرفته بودم برای امروز چکار باید بکنم .. بلاخره یک دوش گرفتم و لباسی پوشیدم و زدم بیرون اما خوب می دانستم اصلا حوصله بار یا رستورانهای ژاپنی را ندارم آن هم با آن دربهای کشوی و میزهای غذای کوتاه که بزور باید روی زمین بشینی و پاهایت را زیرش جا بدهی و با دو تا چوب غذا بخوری و وقتی هم میخواهی به طرف بفهمانی که بابا اگر ممکنه برای من یک قاشق بیاور می بینی تمام اعضای رستوران دارند دور خودشان می چرخند و پچ پچ می کنند و از کار و زندگی افتاده اند و دست آخر ترجیح می دهی که بگوی بابا نمی خواهد خودم با همین دو تا سیخ باریک یک کارش می کنم. تند تند راه می رفتم تا به مرکز شهر برسم از خانه من  ده دقیقه ای بیشتر را نیست اما نمی دانستم چرا اینقدر عجله دارم چون نه برنامه ای داشتم و نه کسی منتظرم بود .. بلاخره وارد یک رستوران- بار آمریکای ،  ژاپنی ، غربی  ، شرقی نمی دانم چی به اسم ED شدم صاحبش که انگارآدم فضائی دیده بود یکهو پرید به ژاپنی گفت آه .. آه .. سلام  سلام منم که مثل همان آدم فضائی ها آرام بدون اینکه حرفی بزنم پشت کانتر نشستم و لحظه ای بعد او منو را آورد با همان مراسم مخصوص ژاپنی ها جلوی من گذاشت طبق معمول دریغ از یک کلمه انگلیسی روی منو بزور سعی کردم از بین غذاها و نوشیدنی ها آن چیزی که می خواستم سفارش بدهم آن هم با حدس زدن کانجیهای ژاپنی و کلماتی که انگار روی منوی غذا داشتند می رقصیدند و به من دهن کجی می کردند.  صاحب مغازه به سرعت دست بکار شد اول نوشیدنی را آورد و بعد توی آشپزخانه رفت و سریع برگشت یک لیوان آب هم برای من روی میز گذاشت یکم دور زد بعد کمی بادام زمینی توی یک ظرف کوچک ریخت گفت بفرمایید منم با سر تشکر کردم و دیدم که می خواهد چیزی بگوید بعد آرام و شمرده شمرده به همان زبان ژاپنی گفت اهل کجای اینقدربا استرس حرف میزد که انگار واقعا دارد با آدم فضای صحبت می کند وقتی با همان ژاپنی نصفه نیمه ای که دارم بهش گفتم ایرانی هستم یکم استرسش کمتر شد ولی ترسش بیشتر و آن خنده محافظه کارانه ای که اکثرشان دارند را به من نشان داد .... بعد من گفتم بابا خیالت راحت باشد من تو دانشگاه کار می کنم و خلاصه از این دری وری ها تا یکم ترسش بریزد بعد اونم دو تا نوشیدنی پا به پای من زد و نطقش باز شد ... گفت ژاکت خیلی خوبی داری .... گفتم ممنون  بعد شروع کرد از ایران حرف زدن و تازه بعد نیم ساعت حالیش کردم که ایران با عراق دو کشور متفاوتند و بعد اینکه آره ما آنجا شهر داریم ماشین داریم مردم داریم و دست آخر گفت راستی این ژاکتت را از ایران خریدی ..... گفتم نه از ایتالیا .....  گفت آها چه جالب چه جالب از کشورت خودتان نخریدی اااااااه ه ه .. منکه دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم آقا حساب ما چقدر شد باید برم و بعد موقع رفتن گفتم راستی این ED اسم کیه .... گفت اسم من ..... گفتم اسم ژاپنیه دیگه ....  گفت نه یک اسم آمریکای .... گفتم انگلیسی بلدی حرف بزنی و تا حالا آمریکا رفتی... گفت نه بلد نیستم و نرفتم  اما آمریکایی ها را خیلی دوست دارم .... گفتم آها چه جالب چه جالب اسمت آمریکاییه اااااااه ه ه ..... بعد راهم را گرفتم رفتم به سمت خانه فکر کنم برای امشب همینقدر با این مردم رابطه داشتن کافیه باید زودتر برگردم تا ادامه کتاب را تمام کنم فعلا دنیای کتاب برای من واقعی تر است تا دنیای بیرون است ...


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]