اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/۳٠

کوير

دو سه روزی بود که چتر دانه گياه باز شده بود از وقتی که فهميده بود با اين چتر کوچک می تواند همانند قاصد کها به آسمان پرواز کند مدام بی تابی می کرد و همش انتظار اولين نسيم را می کشيد تا خود را به او بسپارد از پرندگان شنيده بود که دنيا خيلی بزرگ و زيبا است او هر روز را به اين اميد از خواب بيدار می شد  که فردا سفر دورو درازی در پی خواهد داشت . از تمام اطرافيان خسته شده بود از درختی که بالای سرش بود و هرگز به او اجازه نداده بود تا خورشيد را ببيند از هم نوعهای که با او در يک بوته گل بودند و بيشتر از همه از انتظار ديگر با کسی صحبت نمی کرد هميشه مدتها به گوشه ای خيره می شد و سعی می کرد آرزوهايش را مدام در ذهنش بارور تر کند تنها دلخوشی او گوش دادن به قصه های بود که پرندگان برای او می گفتند.

امروز دانه دوباره صدای صبح  را با آواز قناری زرد رنگی شنيد شاداب خوشحال بيدار شد و احساس خوشحالی زيادی در درون خودش پيدا کرد گوی قرار بود زندگی جديدی را آغاز کند . وقتی قناری دست از آواز برداشت و بر روی شاخه های درخت درپی غذا می گشت دانه به او گفت : از نسيم خبر نداری نمی دانی کی می توانم او را ببينم

قناری با لبخند بالی زد و در کنار دانه روی شاخه ای نشست و بعد از کمی دلنوازی و نغمه سرای به او گفت : صبح که از خواب بيدار شدم در آن طرف کوه ابرها حرکت می کردند اين نويد می دهد که نسيم در راه است به زودی دامنه اين دره زيبا را هم خواهد گرفت اما خوب به من گوش بده دل به هر نسيمی نسپار چون نسيم تو را به هرکجا که بخواهد می برد سعی کن فقط خود را به آغوش بادی بسپاری که از جانب جنوب می آيند بادهای شمال تند و بی رحم هستند تو را در خود غرق خواهند کرد و سرنوشت تو را جور ديگر رقم خواهند زد .

قناری با سر وصدای زياد از جای خود پريد و شناور در فضا به آسمان پرواز کرد و دور شد. آن روز خبری از نسيم نشد اما دانه خوشحال بود که حتما رسيدنش نزديک است .

شبانگاه دانه با تکانهای شديد و زوزه ترسناکی از خواب بيدار شد گياه با سرعت ‌٫ تکانهای شديد می خورد و مدام به دانه ها می گفت که چتر خود را باز نکند که باد آنها را خواهد ربود .  دانه مدام وزش سريع باد را بر تن خود احساس می کرد باد سرد و تازه بود و از جانب شمال می وزيد خوب که به صدای باد گوش داد در آن زوزه باد صدای زمزمه ای را بگوش شنيد او مدام دانه ها را برای سفر فرا می خواند و با شدت هرچه تمامتر بر گونه آنها دست نوازش می کشيد . دانه با لبخند به يکی از نوازشها جواب مثبت داد و باد همچون موجی مداوم بر بدن دانه رقص آغاز کرد . دانه که اين همه عشوه گری را ديد به باد گفت : به کجا با اين شتاب قدم بر می داری چرا اينقدر سريع و بی صبرانه حرکت ميکنی .

- من فرزند گرمی و سرديم و تنها در شب متولد می شوم گرمای جنوب مرا به سمت خود می خواند من برای خنک کردن آن سرزمين موعود به آنجا می روم آنجا خورشيد حکومت می کند و سرزمينی است طلای  پر از نور جای است که من با آزادی به پرواز در می آيم و رقص دانه های شن را به نمايش می گذارم آنجا پر لطف و سادگی است پر از گرما و نور پر از حرکت . اگر نور را دوست داری به دنبال من بيا .

دانه با خود اندکی فکر کرد چقدر آرزو داشت خورشيد را ببيند و چقدر دوست داشت در فضای آزاد پرواز کند او عاشق نور بود و تنها توانسته انعکاس نور را از سطح رودخانه تماشا کند پس ديگر تامل نکرد و چتر خود را گشود و هرآنچه که اطرافيان تلاش کردند او را از حرکت باز دارند او عزم خود را بر رفتن محکم تر نمود و با يک حرکت خود را از بدنه گياه جدا نمود و آزادانه به پرواز در آمد .

و باد شتابان و زوزه کشان او را به آسمان برد و پرواز طولانی را به او نويد داد . دانه مست از حرکت و آزادی در درون بازوان باد حرکت می کرد و با سرعت گستره دره را می پيمود کم کم سپيده صبح از دور خود را نشان داد و طلوع خورشيد زيبا ترين چيزی بود که که تا به حال ديده  بود خيلی زيبا تر از آن چيزی که تصور می کرد . و از آن بالا دره چقدر کوچک به نظر می آمد و چقدر درختان به احساس او غبته خواهند خورد آنهای که عمری او را از ديدن اين همه نور محروم کرده بودند . غرق در شادی بود سريع و با شتاب به سمت جنوب پيش می راند .

کم کم از دور آن سرزمين طلای را می ديد تا چشم کار می کرد صحرای باز و بدون گياه بود جای که خورشيد حکومت می کرد . ديدن آن همه برق و جلا او را از خود بی خود کرد . اما خود را می ديد که پيوسته به زمين نزديک تر می شود و سرعت حرکتش کند تر رو به باد کرد و گفت: چرا ديگر خروشان و سر زنده نيستی تو حتی ديگر نمی توانی من را در آسمان شناور نگاه داری

- اينجا پايان زندگی من است من از سرما زاده می شوم و در گرما می ميرم از اين به بعد تو خودت بايد ادامه دهی من با يک دنيا شور و شوق به دنيا می آيم و آرام بدون صدا در صحرا محو می شوم اينجا ميعادگاه من است و چه زيبا اين بهشت

و باد با گفتن آخرين جمله کاملا از حرکت می ايستد و دانه چرخزنان به روی زمين فرود می آمد و در لای دو تخته سنگ اسير شد جای که ديگر هيچ بادی توان رهای او را نخواهد داشت .

روزها می گذرد و دانه تنها و بی کس در آن نقطه دور زندگی سپر می کند کم کم تازه می فهمد که گياه چه می گفت و قناری از چه نويد می داد اينجا تنها صدای سکوت است که هر روز به گوش می رسد و تنها دوست او تنهای است تنهای

در پايان روزی از آن روزهای طولانی و گرم ٫ دانه صدای هم همه ای از دور می شنود کاروانی که با صدای شتران وزنگوله ها از آن طرف صحرا به سوی او حرکت می کردند . دانه گوی که جانی تازه گرفته باشد با تمام وجود از طبيعت می خواهد که کاروان را به سوی او هدايت کند مگر راهی به سمت رهای بيابد و کاروان به او نزديک و نزديکتر می شود کم کم او صدای زمزمه مسافران را می شنود و بعد ٫ صدای بلندی کاروان  را بالای سر دانه از حرکت می ايستاند و کاروانيان شروع به پياده کردن لوازم از شتران می کنند .

مردی به دنبال جای مطمئنی برای کوزه خود می گردد نا گهان چشمم به دو تخته سنگ می افتد و کوزه اش را درست لای دو تخته سنگ بالای سر دانه به زمين می گذارد و جای آن را حسابی محکم می کند کوزه ای بزرگ و پر آب

با آمدن کوزه دانه ديگر هيچ جا را نمی تواند ببيند و تنها صدای مردم را می شنود که به اطراف حرکت می کنند و صدا ی همه بعد از چند صباحی تمام می شود انگار که همه بخواب رفته اند

هنگام خواب احساس جديدی در اندامش موج می زند يک جور حس زندگی يک جريان  ٫ تا به حال اينقدر احساس لذت نداشته يک جور بلوغ  و چيزی را در درونش می بيند که حرکت می کند اندامش نرم و انعطاف پذير می شود و از درون شروع به شکفتن می کند .

دانه با سر وصدای کاروانيان از خواب بيدارمی شود گوی آنها عزم حرکت گرفته اند.    او اکنون می تواند کمی حرکت کند در درونش احساس توان و قدرت شگرفی می کند او ديگر دانه نيست جوانه کوچک گياهی است اما بازوانش هنوز خيلی کوچک هستند آنها را با زحمت از پوست خود بيرون می آورد و با آن ديواره کوزه را لمس می کند چقدر اين رطوبت به او تولد ديگری بخشيده و محکم تر ديواره کوزه را در آغوش می گيرد .

صدای کاروانيان دور و دور تر می شود آنها کوزه و گياه را فراموش کرده اند و با از بين رفتن صدا گياه دوباره احساس تنهای می کند اما او زندگی جديدی را آغاز کرده است با تمام وجود به خورشيد احساس نياز می کند از اينکه در اين زندگی جديد نمی تواند باز خورشيد را ببيند احساس غمگينی دارد خود را بر روی زمين پهن می کند و آرام آرام به سمت بيرون حرکت می کند تنها هدف او رسيده به نور است احساس می کند با ديدن نور قدرت بيشتری خواهد گرفت تا اينکه آنقدر بزرگ می شود تا با نوک خود از کناره کوزه انعکاس خورشيد را لمس می کند و نور انعکاسی خورشيد و رطوبت کوزه از او گياه قوی می سازند و گياه در کنار کوزه رشد می کند و بالا می آيد تا اينکه از سر سنگ هم رد می شود و بر بالای آن قرار می گيرد از بالای سنگ به اطراف نگاه می کند همه جا تاريک است و خوشحال که اين بار خورشيد را با برگهای نورس خود لمس خواهد کرد و مستقيما با او صحبت خواهد کرد .

سپيده دمان دوباره طلوع خورشيد را می بيند و اين طلوع درست به اندازه اولين باری که او را ديده بود زيبا و فريبنده است گياه برگهايش را به سمت خورشيد دراز می کند و در آن همه نور رقصی را آغاز می کند شادی وصف ناپذير اين احساس زندگی به او می گويد که چقدر تکامل زيباست کاش دوستان قديميش بودند و می ديدند که دانه به چه گياه زيبای تبديل شده و چقدر اين گياه سالم و قوی است

آن شب با خستگی تمام می خوابد چون روز پر از کاری را پشت سر گذاشته است و خوشحال از اينکه دوباره فردا با خورشيد رقصی نو آغاز خواهد کرد .

صبحدم با خستگی زيادی از خواب بيدار می شود احساس عجيبی دارد در تمام بدنش نيازی را می جويد درست لحظه ای که فکر می کرد به همه چيز رسيده حادثه جديدی انتظار او را می کشيد . خيلی جستجو می کند و بعد علت را می يابد علت کوزه بود کوزه ديگر مانند گذشته مرطوب و خنک نيست با بازوهای خود تمام کوزه را جستجو می کند اما خبری از رطوبت نيست دردی سرار بدنش را در بر می گيرد دوباره آرام می شود و نور خورشيد ديگر برای او زيبا نيست کمکم از اين همه نور متنفر می شود زيرا اين نور دارد آرام آرام زندگی او را می گيرد آفتابی که عمری را برای ديدنش تلاش کرده بود اکنون همچون خنجری بر بدن او فرود می آيد و با هر پرتو خود او را قدمی به مرگ نزديک ميکند گياه آرام خود را به درون سنگ می کشد تا از پرتو نور در امان باشد و تا شب به همان شکل باقی می ماند .

صبحی ديگر آغاز شده اما گياه اصلا انتظار آفتاب را نمی کشيد او قدرت حرکت را در ساقه اش از دست داده است و تنها چند تا از برگهايش قدرت حرکت دارند لحظه ای تلاش می کند تا قامت خود را راست کند اما بی فايده است او در همان حالت خم شده باقی مانده است چقدر انتظار مرگ برای او درد ناک است برگاهيش را در اطرافش حلقه می زند و آرام تمام زندگی خود را مرور می کند .

ناگهان بادی شروع به وزيدن می کند بادی تند و خنک و به همراه خود شنها را به رقص می آورد شنها با هر حرکت خود زخمی تازه بر بدن گياه وارد می کنند و او را خسته تر و فرسده تر می نمايند و در مبارزه گياه و شن ناگهان دانه کوچکی به ميان تخته سنگ پرتاب می شود و باد هم آرام آرم از حرکت می ايستد گياه با نگاهی اندوه بار به دانه می نگرد و بعد با تمام نيروی باقی مانده برگهای خود را به سمت دانه می برد و همچون مادری دانه را در آغوش می گيرد و در همان حال چشمهايش را می بندد و خوشحال است زيرا ديگر تنها نيست ديگر تنها نيست

دانه گياه را صدا می زند و دوباره صدا می زند اما گياه چون يک تکه چوب در جای خودش بی حرکت ايستاده تنها لبخندی که بر لبانش خشک شده گويای اين است که درخواب عميق ابدی خود لحظات اولين روز پرواز را مرور می کند

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/٢٤

 

*ما واقعا بهتر از آن هستيم که بنظر مي آيد باشيم
*دو چيز مرا به خشوع واداشته آسمان پر ستاره بالاي سر و قانون اخلاقي درون دل
*ما فقط به آنچه در اشيا گذاشته ايم مي توانيم شناخت حاصل کنيم
*هر چيز را هم مي توان هم نمي توان به عناصر اصلي خود تجزيه کرد و هر واقعه عللي طبيعي دارد اما برخي وقايع چنين نيست
*انسان بودن فقط شناختن نيست انجام دادن نيز هست
*اختيار اصل موضوع عقل عملي است
*تنها چيزي که بدون قيدو شرط خير است اراده خير است
((کانت))

---------------------------------------------------------------------


ترس از خطا بزرگترين خطاست
آدمي هيچگاه در تنهائي آزاد نيست بلکه در متن جامعه اي آزاد و معنا دار آزاد است
روح حقيقتا فقط در پايان تاريخ آن چيزي است که هست
((هگل))

-------------------------------------------------------------------


جامعه فاسد به آساني مي تواند انسان را منحرف و دگرگون کند اما هرگز نمي تواند آن را بي اثر کند
((روسو))

-------------------------------------------------------------------------


جهان توهمي استعلايي است و حقيقت نخست در خودهاي ما يافت مي شود و حقيقت عبارت از عقل نيست بلکه عبارت از اراده اي غير عقلي و غير شخصي است و اراده ما را در اين راه مي افکند و ير اراده تسلطي نيست و اراده حقيقت همه اشيا است
زندگي ذاتا بي معني و عبث است و در بهترين حالت شايد بتوانيم از ميان اين عبث بودن همان زندگي را پيدا کنيم و با انکار اراده و اميال بيهوده که بي واسطه ترين تجليات آن است به گونه اي به آرامش نيروانايي دست يابيم
تنها آغازگاه صحيح هر فلسفه اي آگاهي شخصي و فردي است و هر فلسفه حقيقتي ايده اليستي است
علم تجربي راه رسيدن به شناخت نيست بلکه تقويت همان توهماتي است که به ما تصويري باطل از ماهيت واقعيت مي بخشد
((شوپنهاور))



پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/٢٤

سنگکی

 

تمام طول شب به مسافرت شمال فکر می کردم اصلا خوب نخوابيده بودم از اينکه فردا می رويم شمال حسابی خوشحال بودم مامانم با بقيه پريروز راه افتاده بودن اما چون من و رضا توی ماشين جا نشديم قرار شد با بابام دو روز بعد بيام مامانم موقع رفتن خيلی سفارش کرد که حتما لباس تازه بپوشيم و مثل بچه يتيمها بلند نشيم بياييم. آخه هفته پيش کلی خريد کرده بوديم برای من يک شلوار خاکستری کتان با يک بلوز مخمل و کفشهای سفيد خريده بودن خيلی آنها را دوست داشتم ....توی خواب و بيداری مدام  به سفر شمال فکر می کردم که با صدای بابام از جا بلند شدم بلند بلند اسم رضا را صدا می زد با چشمهای پف کرده تا دم در اتاق رفتم و بابام را ديدم که دم در ايستاده تا من را می بيند بلند می گويد :

- مگه بچه نمی شنوی دارم صدات می کنم چرا بيدار نمی شوی

- آخه شما رضا را صدا می کرديد او هنوز خوابيده می خواهيد بيدارش کنم

- نه نمی خواهد تو مغازه نان سنگکی را بلدی

- آره چند بار با زهرا خانم رفتم از آنجا نان گرفتم پشت بازاره

- خيلی خوب اين ۱۰ تومان را می گيری و دوتا نان می خری . بدو مری ميای می خواهم تا قبل از بيدار شدن آقا مهدی اينجا باشی . تند بری ها بدون نان هم بر نگردی خانه

از خانه بيرون می ايم هوای بيرون هنوز سرمای صبح را دارد به طرف ديگر خيابان می روم آخه ان طرف آفتاب هست و می توانم گرم بشوم توی راه مدام به برنامه های امروزم فکر می کنم بايد يادم باشد که حمام بروم و بعد شلوارم را اتو کنم . اين اولين بار است که خانه دوست مامان می رويم آنها توی شمال ويلا دارند مامان می گويد موقع بمباران شمال خيلی امن تر است . راست می گويد اين روزها اصلا تهران امن نبود هر روز آژير قرمز می زدند و حمله هوای داشتيم و حتی چند بار هم بعضی نقاط تهران را بمباران کرده بودن مدرسه ها هم حدود ۱۰ روزی بود که تعطيل بود جای که می خواهيم برويم همه دوستهای خانوادگی ما جمع هستند چند تا از دوستهای قديمی بابا و مامان . مامان می گفت خانواده آقای ادبی آدمهای پولداری هستند و زمانی تمام زمينهای منطقه سرآسياب مال آنها بوده آنها از اربابهای قديم بوده اند به همين خاطر کلی در مورد بازی کردن ما و حرف زدن ما تذکر داده بود ...همش خودم را توی لباسهای جديد می ديدم  به کفشهايم نگاه می کنم حسابی کهنه شده اند حتی لنگ چپ آن هم سوراخ شده ولی خوب بعد از ظهر از دست آنها راحت می شوم و با کفشهای نو راهی مسافرتم..... توی همين فکرها هستم که به مغازه نانوائی می رسم صف نانوائی حسابی شلوغ است فکر کنم حدود ۱۸ نفر توی صف باشن آخر صف می ايستم اما هوا هنوز سرد است کنار جوی آب روبروی نانوائی يک سکوی سيمانی است که پرتو آفتاب به آن تابيده است به نفر جلوی نگاه می کنم و به او می گويم :

ببخشيد من جايم پشت سر شماست و اونجا روی سکو نشسته ام اشکالی نداره

مرد با تکان دادن سر تاييد می کند و من هم روی سکو روبروی آفتاب می نشينم پرتو آفتاب به صورتم برخورد می کند و ٌورتم حسابی گرم می شود احساس خوبی دارم آرام چشمهايم را می بندم و به برنامه امروزم فکر می کنم اول شلوارم را اتو خواهم کرد بعد ..

مردی شانه ام را تکان می دهد و بلند می گويد بچه بلند شو برو خانه خودتان بخواب اينجا که جای خواب نيست بلند شو می خواهم اينجا را جارو کنم.... سراسيمه از خواب بلند می شوم صف نانوائی کاملا خلوت است سريع خود را به مغازه می رسانم شاگرد نانوا هم دارد سنگريزهای  روی  زمين را جمع می کند ازش می پرسم ببخشيد من دو تا نان می خواهم

- نان تمام کرديم برو بعد از ظهر بيا

- حتی دوتا هم ندارين

- نه گفتم که نداريم

- اينجا نانوائی نزديک سراغ نداريد نان سنگکی باشه

- فکر کنم  توی خيابان شريعتی پايين تر از سر قيطريه يک نانوائی باشه برو آنجا شايد هنوز نان داشته باشه

با سرعت به سمت نانوائی حرکت ميکنم يکم دلهره دارم می ترسم دست خالی برگردم خانه . رضا ميگه اگه بابا بهت پشت گردنی بزنه برای هميشه لکنت زبان پيدا می کنی مثلا همين اکبر آقا کارگر بابا اون يک بار از دست بابا کتک خورده برای همين هست که  هميشه موقع حرف زدن  لکنت زبان داره . دستم را به ديوار خانه ها توی پياده رو می کشم و به سمت نانوائی حرکت می کنم گاه گاهی هم از روی موزايکهای که سر راهم قرار دارد بالا پايين می پرم سعی می کنم که پايم روی موزايکهای که قرمز رنگ است نرود . به سر قيطريه که می رسم آدرس نانوائی را از يک نفر می پرسم و او جای آن را به من نشان می دهد.  از دور به نانوائی نگاه می کنم کسی توی صف نيست به سرعت قدمهايم اضافه می کنم ولی وقتی به نانوائی می رسم می بينم که تعطيل است داخل مغازه کنار نانوائی می شوم پسری با يک دستمال دارد ويترين مغازه را تمييز می کند از او می پرسم ببخشيد اين نانوائی کی باز ميکند

- امروز روز تعطيلش هست تا فردا باز نمی کند اگه نان می خواهی برو يک جای ديگه

- اين طرفها نانوائی سنگکی غير از اين نيست

- برو سمت ميدان تجريش يکی آنجا هست

- الان دارم از آنجا می آيم نان تمام کرده بود جای ديگه سراغ نداری

- يکی هم سمت قلهک هست يکم دوره توی کوچه امامزاده اسماعيل

بدون اينکه جمله ديگه ای  بگم بيرون ميام در مغازه يکم با خودم فکر می کنم که برم تا آنجا يا نه ولی وقتی به اين فکر می کنم که بايد تا آخر عمر با لکنت زبان صحبت کنم چاره ای جز رفتن نمی بينم . من امامزاده اسماعيل رو خوب بلدم آخه خانه حميد پسر همسايه قبلی ما آنجاست چند بار با مامانم رفته بوديم ديدنشان ...دوباره بازی با موزائيکهای کف پياده رو را شروع می کنم . تند تند از روی آنها می پرم . توی راه که دارم می روم يک دفعه صدای آژير قرمز بلند می شود مردم سراسيمه به اطراف می دوند من وسط پياده رو ميخکوب می شوم به ياد حرف مامانم می افتم که گفته بود اگه بيرون بوديد و آژير زدن حتما برويد يکجای امن ببينيد مردم کجا پناه می گيرند شما هم برويد همان جا به مغازه دارها نگاه می کنم که کرکرههای مغازه ها را پايين می کشند و به سمت مسجد آن طرف خيابان می دوند من هم به دنبال آنها وارد مسجد می شوم توی حياط مسجد همه داخل يک زير زمين می شوند توی زير زمين کلی آدم هست و هر لحظه هم به تعداد آنها اضافه می شود بوی نم زيادی هم می دهد ته زير زمين چند تا آدم روی زمين نشسته اند کنار آنها می روم و روی زمين می نشينم و به صحبتهای آنها گوش می دهم . آنها مدام از قيمت قند و شکر و کمی خاروبار صحبت می کنند و کمی برنج و گرانی سيگار و غيره .

هوای زير زمين کم کم غير قابل تحمل می شود و معده ام هم صداش در آمده گرسنگی حسابی بی حالم کرده و بوی نم و هوای گرفته داخل زير زمين احساس بدی به من می دهد از جايم بلند می شوم و به سمت در خروجی می روم از لای ميله های در سرم را بيرون می گيرم تا هوای تازه به من بخورد بايد يادم باشد که حتما ناخن هايم را بگيرم چون خيلی بلند شده اند ........

حسابی غرق فکر کردن هستم که اوضاع رو براه می شود و همه مردم با سرعت از آنجا خارج می شوند من هم بيرون می آيم و به سمت نانوائی حرکت می کنم . جلوی نانوائی کاملا خلوت است يک نفر از کنارم رد می شود و جلوی نانوائی می ايستد و دست در جيبش می کند احساس می کنم که بايد صاحب نانوائی باشد از او می پرسم ببخشيد کی پخت می کنيد

- تا يک ساعت ديگه ولی اگه نان می خواهی همين جا بايست چون تا چند دقيقه ديگه کلی صف شلوغ می شود . آرام به ديوار تکيه می دهم و درنانوائی با صدای بلندی باز می شود  و مرد وارد آن می گردد . صف لحظه به لحظه شلوغتر می شود وقتی نانوا اعلام می کند نان آماده است صف طولانی درست شده خيلی خوشحالم که بلاخره نان می گيرم . مرد نانوا رو به من می کند و می گويد چند تا می خواهی بلند می گويم ۱۰ تومان بعد دست می کنم توی جيبم تا پول در آورم وقتی دستم را بيرون می آورم تنها ۳ تومان توی آن دستم هست فکر کنم يک ۵ تومانی و يک ۲ تومانی را گم کرده ام مرد نانوا دو تا نان جلوی من می گيرد بهش می گويم ببخشيد من ۳تومان بيشتر ندارم  با ناراحتی يک نان روی سکو پرتاب می کند و نان ديگر را با تيغ نصف می کند و به من می دهد و می گويد بعدی .....

هوا حسابی گرم شده ديگه حالا آفتاب اذيتم می کنه مدام از توی سايه حرکت می کنم تا از نور آفتاب در امان باشم بی اختيار از نان گرم می کنم و می خورم چقدر لذت بخش است بوی نان مدام اشتها من را زياد می کند.... از کنار مسجد رد می شوم که صدای اذان مرا بخودم می آورد تازه می فهمم که الان چه موقع از روز است با سرعت به سمت خانه می دوم در راه مدام موزايکها را می بينم که با سرعت از زير پايم می گذرند . اه پايم رفت روی يک موزايک قرمز رنگ ......

از پيچ سر کوشه دور می زنم و وارد کوچه می شوم ماشن خودمان را می بينم که جلوی در پارک شده و بابام  جلوی ماشين تکيه داده از دور معلومه که حسابی عصبانی است قدمهايم را آهسته تر می کنم بابام تا من را می بيند با سرعت به سمت من حرکت می کند من در جای خودم ميايستم و چشمهايم را می بندم چند لحظه می گذرد حالا سنگينی سايه اش را کاملا احساس می کنم او بازوی من را می گيرد و من را به سمت جلو حل می دهد و می گويد تا حالا کجا بودی زود برو سوار شو دير شد تا نصف شب هم نمی رسيم و من دوان دوان به سمت درب حياط حرکت می کنم به در که می رسم می بينم بسته است بابام ميگه

- داری چکار می کنی برو سوار شو بچه

-آخه لباسهايم را نپوشيده ام

- نمی خواهد برو سوار وقت نداريم . من عقب ماشين کنار رضا می نشينم و رضا هم که انگار يک آدم مريض بهش نزديک شده خودش را عقب می کشد و کنار پنجره ديگر ماشين می نشيند و از گوشه چشم يک نگاه عبوس به من می کند و بعد به بيرون خيره می شود . لباسهای نو خودش را تنش کرده و دکمه های پيراهنش را تا آخر بسته و موهايش را به يک طرف شانه کرده بوی عطر من را می دهد ديشب کلی خواهش می کرد که من اجازه بدهم از عطرم استفاده کند ولی من قبول نکرده بودم آخه دفعه پيش که بهش اجازه دادم نصف آن را روی خودش خالی کرد نمی دانم فکر کنم الان خودش برداشته زده رديف جلو هم آقا مهدی نشسته ماشين با سر وصدا به راه می افتد ته نان را که حالا ديگه چيزی ازش باقی نمانده به عقب ماشين پرت می کنم به دوستهای مامانم فکر می کنم که وقتی برسيم فکر می کنند من مثل بچه يتيمها هستم و به مامانم که از خجالت جلوی دوستاش نمی داند چکار کند اشک توی چشمهام جمع می شود و می زنم زير گريه.

بابا با صدای خشن و آرام خودش می گويد: چته بچه نق نق می کنی اگه گذاشتی من رانندگی کنم امروز حسابی از دست تو اذيت شدم

- آخه من لباسهای تازه ام را نپوشيدم و حمام هم نرفتم

بعد بابا و آقا مهدی می زنن زير خنده و بابا با همان حالت جدی می گويد : بابا کی به تو نگاه می کند تازه تو هرچی نا مرتب تر باشی بهتر به نظر می آيی مگه دختری پسر بچه که نبايد تمييز باشه نگاه کن ببين رضا عين تربچه شده ......و بعد بلند می خنده . منم کم کم آرام می شوم به رضا نگاه می کنم او هنوز داره بيرون را نگاه می کند بعد مثل اينکه موضوع مهمی به ذهنم رسيده باشد از او می پرسم راستی شما برای صبحانه چی خورديد ؟


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/٢٠

لحظه ای با خودم

 

• تلاش اولين شرط آرامش است و آفرينش آخرين شرط آن
• آگاهي با دانش دو چيز متفاوت هستند. دانشمند پر است از داده ها و اطلاعات و يک توانائي براي تحليل آنها اما آگاه پر است از حقيقت و يک آرامش براي هضم آن
• آگاهي نتيجه تلاش است و پيش نياز آفرينش.
• در تلاش دو اصل نهفته است اول اينکه او تنها دليل خلقت است دوم اينکه او تنها جواب علت بودن است.
• تو اختيار داري که مخلوق , متحير , عابد , مبارز , شيطان , ذليل , بيهوش و آفريننده باشی و اختيار تو چيزي نيست مگر حقيقت تو و در اين وادي ترس خدا بودن انسان را شيطان مي کند دو قدرت بزرگ مختار. از خدا بودن نترسيد که جزئي از هويت آفرينش شماست
• هر خلقتي نمود ناقصي از خداست که در کل نامفهوم بوده چگونه در جزء مي تواند مفهوم پيدا کند
• تو آنقدر جلو مي روي که خود را ميابي آن چيزي که قبل از حرکت بودي و اين حرکت بتو مي آموزد که تو کسي نيستي جز همين بودنت اکنون تو که اگر آن را پذيرفتي سکون مطلق ميشوي

آن زمان که به انديشه می نگرم چيزی نمی بينم جز يک حقيقت آنهم خودی را که با اين همه سال ساخته ام خودی که از نسيم کوچکی تب می کند و با زخمی ناچيز می ميرد بايد بتوانم نيرويم را جمع کنم تا در راهی که در پيش دارم يگانه راهبر خود باشم و درد را که زائيده ضعف من است با درونی بيدار به تباهی رهنمودش سازم من هستم و اين دنيای من است و من آن خواهم کرد تا دنيا را آنگونه بيابم که خود می خواهم رنج بايد تنها زائيده تفکر من باشد و دانش تنها مرز روشن بودن . من دوباره شکل خواهم گرفت آنگونه که در هر لحظه آماده قربانی کردن وجود خود باشم و عشق به هويت بودن ااشياء را نيز از ياد نبرم . هستيم, و اين به تنهای برای انگيزه حرکت ما کافی است . ديگر ديروز تکرار نخواهد شد چون من ديروز را ديده ام .


در درون طپشی دارم هيجانی طولانی و پر رنج هر زمان می گذرد بيشتر احساس دلهره می کنم شايد منشاء اين همه موج توهم گمی است که خود برای خود درست کرده ام شايد دنيا آن طور که من در نظر خود ساخته ام زيبا نيست اگر آينده از آن من است پس چرا بايد هر لحظه خود را فدای آن کنم آيا راحتی فردا اينقدر مهم است که آرامش اکنونم را برهم بزنم نمی دانم اين همه دويدن برای چيزی که سازنده اکنون است و ويران کننده اکنون کدامين پير در کدامين کتاب گفت که اين لحظه من بهترين است که من خود را تا به اينجا رساندم اگر بهترين راه را رفته ايم پس چرا آزاد نيستيم و اگر اشتباه کرده ايم چه دليلی دارد که دوباره اشتباه نکنيم چرا سکون يگانه حقيقت ما نيست تو ای دوست آيا پايان را می بينی اين را گفتيم زيبا يافتيم ما برای راحتی آفريده نشده ايم زمانی که هيچ رنجی نيست آنگاه است که می فهميم رنج يگانه رمز خلقت انسان است که او را برتر می کند و حرکت تنها وسيله برای فرار از اين توهم که خلقت هدفمند است . آنروز که آرام بر سر قدرت نشسته بودی و به مبدا فکر می کردی برای جواب سوال خود به خود جسم دادی و زمين را برای خود سرا ساختی تا در آن لحظه لحظه حرکت را ثبت کنی شايد در اين حرکت آرام جسم بسمت تکامل آن گم کرده خود را بيابی ولی غافل از اين نکته که اگر در راه وسيله ای وجود دارد چيزی است که برای نياز ساخته شده توسط تو در نظر گرفته شده و اگر از رنج ابدی رنج می بری بدان که آز آن گريزی نيست چون اگر آگاهی از آن ميسر بود و برای آن چاره ای ديگر نيازی به آفرينش نبود فلسفه آفرينش در گير کردن حقيقت با درد های کوچک است که سرمنشاء درد را از ياد ببريم پس بدانيد اين رنج امروزه ما راحترين راه است و آسان ترين قسمت زندگی و رسيدن به تکامل باز شدن قفل آفرينش و روبرو شدن با يگانه حقيقت آزار دهنده بودن پس آرزو نکنيم که اين رنج امروزه پايان يابد زيرا اسارت ابدی ما بر ما آشکار می شود زيبا ببينيم اين رنج را که راحتترين قسمت ماست و با هم باشيم اين راه را که زائيده خلقت ماست تو را دارم پس زندگی از آن من است .


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/۱٧

توهم

از خواب بلند می شوم تمام تنم درد می کند به سقف اتاق خيره می شوم و ناگهان با شتاب در جای خودم ميخ کوب می گردم درسته من ديگه توی بيمارستان نيستم اينجا ايران است من دوباره به سرزمين خودم بر گشتم ديروز از بس که خسته بودم تا رسيدم آمدم توی اين هتل و خوابيدم اين پرواز ۹ ساعته کلی خسته ام کرده بود . امروز کلی کار برای انجام دادن دارم ۳ سالی بود که ايران نيامده بودم و حدود دو سالی هست که از هيچکس خبری نداشتم . تقريبا به گفته دکتر من حدود ۲۵ ماه توی کما بودم همه از اين که من به زندگی برگشتم هيجان زده شده بودن دکتر می گفت اصلا اميدی به زنده بودنت نداشتيم خيلی اصرار داشت که ژاپن بمانم تا آنها بتوانند آزمايشات خود را به سر انجام برسانند ولی من اصلا تحمل اين همه دوری از خانه را نداشتم بلاخره برگشتم الان درست پنج سال است که من برای ادامه تحصيل ازکشورم رفته بودم خوشحالم که بلاخره تمام شد من الان توی ميهن خودم هستم خوشحالم خوشحالم ....

از هتل بيرون ميام با سرعت به سمت ميدان هفت تير حرکت می کنم می خواهم دوستم راوند را ببينم خيلی هيجان زده هستم نمی دانم الان چکار می کند بعد از سه سال دوباره او را می بينم پالتوی که او به من هديه داده بود را پوشيده ام حتما کلی تعجب ميکند از ميدان بهار شيراز می گذرم جلوی خانه زنگ در را بصدا در می آورم کمی خودم را مرتب می کنم جوابی نمی آيد دوباره زنگ می زنم باز هم جوابی نيست چند بار پشت شيشه می کوبم خبری نيست زنگ طبقه بالا را می زنم يکی از پشت اف اف می گويد : کيه کيه

- ببخشيد من با طبقه پايين منزل کريمی کار داشتم ولی مثل اينکه کسی نيست می توانم براشون پيغام بگزارم

- يک لحظه صبر کن آمدم پايين

چند لحظه بعد يک پيرمرد ارمنی با لباس خواب مرتب جلوی در ظاهر می شود قبلا او را ديده بودم يک بار که خانه راوند آمده بودم او را ديدم

- خانواده کريمی بيشتر از يک سالی هست که از اين خانه رفته اند

- من دوست راوند هستم خيلی وقته ازش خبری ندارم می دانيد الان کجا می شود آنها را پيدا کرد

- فکر کنم شما را قبلا ديدم راوند که الان  بيشتر از يک سال هست رفته آمريکا خانواده اش هم ۶ ماه بعد از رفتن او اينجا را فروختن و رفتن الان هم من درست نمی دانم کجا هستند 

-خيلی ممنون ببخشيد

حيف شد . دوست داشتم الان راوند را مي ديدم ولی فکر کنم توی آدرسهای ايميلم تلفن خانه پدری راوند را داشته باشم بايد بعدا زنگ بزنم

با سرعت به سمت ميدان حرکت می کنم دوست دارم يک سری به کافه نادری بزنم بعدش هم حتما به محله قديمی که خودم زندگی می کنم می روم آنجا شايد چندتا از دوستهای قديمی را پيدا کنم به تاکسی می گويم دربست آقا دربست.....

از کافه بيرون ميام اينجا از آن جاهای است که۱۰۰ سال هم بگزرد باز تغيير نمی کند همه مردم مثل سابق هستن دوباره همان افراد قبلی با اين فرق که قيافه ها کمی فرسوده تر و خسته تر شده و مردم کمی بی حوصله تر شدن . توی جمهوری پياده به سمت ميدان انقلاب حرکت می کنم . چقدر هوای تهران کثيفه  دارم خفه می شوم ........

بالای ميدان انقلاب به سمت خيابان نصرت حرکت می کنم چقدر اين محله و آدمهاش برام آشنا هستند احساس می کنم هيچ چيز تغيير نکرده سر خيابان جواهری می ايستم به کوچه قديمی نگاه می کنم قلبم آرام شروع به تپش می کند وارد کوچه می شوم ناگهان يک پسر جوان را می بينم نگاهم رو حرکاتش خشک می شود او چقدر شبيه من هست درست مانند لباسی را پوشيده که خواهرم مريم برايم بافته بود يک ژاکت مشکی با مچهای قرمز پسر با سرعت به سمت بلوار حرکت می کند تمام حرکاتش آشنا است نا خودآگاه به دنبالش حرکت می کنم الان احساس می کنم که بايد برود آن طرف خيابان و بلافاصله او هم اين کار را می کند جلو تر می روم او کاملا مانند من است من حتی می توانم حرکاتش را نيز پيش بينی کنم درست مثل ۱۰ سال پيش من با همان صورت و لباس و با همان بی حالی و خستگی هميشگی حسابی هيجان زده شده ام پسر با سرعت وارد مغازه شيرينی فروشی سهيل می شود من حتی می دانم که الان چه شيرينی خواهد خريد الان با دو تا جعبه از مغازه بيرون می ايد . درست همان طور که حدس زده بودم توی راه اصلا نمی توان به او نزديک شوم احساس ترس شفافی تمام تنم را در بر گرفته است از آن طرف خيابان صدای بلندی می شنوم که اسم من را صدا می زند ..محمد ...محمد ..نگاه می کنم خدای من روزبه است اصلا تغيير نکرده درست مثل همان دوره ليسانسش با همان حالت تا می ايم به سمتش حرکت کنم پسر جلو می رود و با او دست می دهند می دانم که الان درباره امتحان فردا صحبت می کنند چون فردا حتما امتحان الکترومغناطيس دارند چقدر درس مشکلی بود چند بار افتادم تا پاس شد . دوباره پسر خداحافظی می کند و به راه رفتن ادامه می دهد بعدش کجا بايد برود يادم نيست فقط يادمه که تا سر فلسطين می رود بعدش اصلا يادم نمی آيد هر بار برنامه پسر را تا سر فلسطين دنبال می کنم به آنجا که می رسم دچار هيجان می شوم و نمی توانم بقيه را حدس بزنم تا سر فلسطين به دنبالش حرکت می کنم جلوی روزنامه فروشی يک همشری بايد بخرد و بعدش يادم نيست ...پسر يک روزنامه می خرد و .. آها ياد آمد صبر کن   صبر کن   صبر کن   نرو نرو نرو

ماشين با سرعت زياد وقتی که پسر در حال رد شدن از خيابان است به او برخورد می کند و جسد پسر وسط خيابان پهن می گردد مردم با سرعت به سمت او حرکت می کنند . من از حادثه آگاهی داشتم چرا نتوانستم جلو آن را بگيرم آرام در جای خودم روی زمين می نشينم مدام با خودم حرف می زنم وجملات پراکنده می گويم اصلا نمی توانم حادثه را تحليل کنم سرم شروع به چرخيدن می کند و لحظه ای بعد بيهوش در پياده رو دراز به دراز می افتم در آخرين لحظه مردم را می بينتم که با سرعت به سمت من حرکت می کنند صدای ترمز ماشين آخرين چيزی بود که شنيدم ......

از خواب بلند می شوم تمام تنم درد می کند امروز کلی کار دارم با بی حوصلگی به کنار دستشوی می روم صورتم را می شويم و بعد تند تند و ناقص شروع به مسواک زدن می کنم به ساعت نگاه می کنم اه باز دوباره تا ۱۲ خوابيدم بايد عجله کنم چون وقت ملاقات بيمارستان تمام می شود . پنجره را باز می کنم هوا زياد خنک نيست از توی کمد لباس مشکی با مچهای قرمز را در می آورم و می پوشم اين ژاکت را خيلی دوست دارم چون خواهرم مريم آن را برای من بافته به راوند زنگ می زنم .

- الو الو سلام راوند چطوری ببين من دارم ميرم ملاقات مهدی تو هم ميايی بايد زود بريم تا من سريع برگردم آخه فردا امتحان دارم اصلا هيچی نخوانده ام .... باشه ببين من شيرينی می گيرم تو هم اگه حال داشتی گل بگير من تا يک ساعت ديگه بالای ميدان ولی عصر سمت ايستگاه ونک منتظر تو هستم خداحافظ دير نکنی نمی رسيم بای

از خانه با شتاب بيرون ميام . بايد از شيرينی فروشی سهيل شيرينی بگيرم کاش شيرينی خوب داشته باشه با سرعت از خيابان رد می شوم همش احساس می کنم کسی دنبال من هست يک بار به عقب بر می گردم اما خبری نيست . انتخاب شيرينی خيلی سخته مخصوصا اگه آدم عجله هم داشته باشه آخر هم چون نمی دانم کدام بهتر مجبور می شوم دو جعبه شيرينی کاملا متفاوت بگيرم از آنجا بيرون ميام بايد يادم باشه روزنامه همشهری بگيرم چون امتحانات تا يک هفته ديگه تمام می شود بايد يک کار نيمه وقت پيدا کنم کلی بدهی پيدا کردم . امروز چه احساس عجيبی دارم اصلا دوست ندارم برم اما خوب نمی شود بايد رفت . به روزنامه فروشی سر فلسطين می رسم و روزنامه می خرم به ساعت نگاه می کنم آه راوند بايد حتما رسيده باشد به سمت خيابان می دوم ..

صدای ترمز محکم ماشين بگوش می رسد و هم زمان دستی محکم مرا به سمت ديگر خيابان حل می دهد با سرعت وترس خود را به درون چمن وسط ميدان پرت می کنم به عقب بر می گردم مردی با پالتو بلند حدود ۳۰ ساله وسط خيابان افتاده مردم با سرعت به سمت او حرکت می کنند اگه او نبود حتما من جای او بودم قلبم تند تند می زند تمام صورت مرد پر از خون می باشد حسابی ترسيدم اصلا نمی توان توی آن صحنه باقی بمانم با سرعت می دوم اشک چشمهايم را می گيرد او بخاطر من جان خود را فدا کرد هر گز خودم را نخواهم بخشيد بی احتياطی من جان يک نفر را بخطر انداخت من مقصر بودم می دانم ..من... من

 منشی دکتر اسم من را صدا می زند . آرام بلند می شوم روی صندلی مقابل دکتر می نشينم و تمام حالات روانی خودم را برای او توضيح می دهم بی اختيار گريه می کنم مدام به او می گويم من مقصر هستم و او هم مانند قبل فقط همان جملات اميدوار کننده قبلی را زمزمه می کند هيچ چيز احمقانه تر از بکار بردن کلمات کليشه ای در آن لحظه نيست احساس می کنم هيچ کس در اين دنيا نمی فهمد که من چه اشتباه بزرگی کرده ام خودم را نمی بخشم .. نمی بخشم ...

نسخه را از دکتر می گيرم دوباره پروزاک اين چه داروی مسخره ای است درد من را دو چندان می کند نسخه را پاره می کنم و بعد آرام توی پياده رو حرکت می کنم بايد جملات دکتر را مرور کنم بايد مثل آن چيزی بشوم که او می گويد حتی اگر احمقانه باشد بايد تکرار کنم تکرار تکرار


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/۱٠

دربند

به آرامی از کوه بالا می رفتم و به مردمی که با خنده و سروصدا از کنارم رد می شدن توجه می کردم توی مهر ماه هوا نزديکهای شب کمی سرد می شود به همين خاطر توی دربند بساط باقالی و آش رشته حسابی رونق داره. توی دلم دودل هستم که شب را هتل اوسون بمونم يا قهوه خانه مريضه عبدالله ريش هرچند با هم زياد فاصله ندارن.   من عاشق دربند توی شبهای مهتابی هستم کم کم هرچی بالا تر می روم تعداد مردم کمتر می شود چراق قوه را روشن می کنم تا توی جاهای تاريک پام به چيزی گير نکنه . ........ به قهوه خونه عبدالله ريش که می رسم می بينم بسته است روی يکی از تختهای جلوی قهوه خونه می شينم تا نفس تازه کنم از توی کوله يکم آجيل در ميارم شروع می کنم خوردن اين اطراف حسابی تاريکه چون تنها قهوه خونه قبل اوسون همين جاست و هيچ چيز ديگه ای نيست از روی اين تخت به سختی ميشه نور چراغهای ده و خونه مرضيه را که کنار رودخانه است ديد اون  به من گفته اگر يک وقت دير امدم و اينجا بسته بود برم کليد را از آنها بگيرم راستی که خانواده خوبی هستن توی همين فکرها هستم که شب بلاخره بايد چکار کنم که يک نفر با سرعت از کنار من رد می شود کمی که جلوتر می رود بر می گردد و به من نگاه می کند با صدای بلند که انگار از موضوعی بشدت ناراحت است می پرسد:

- هی جوان سيگار داری

بهش جواب مثبت می دهم و با همان سرعت به طرف من حرکت می کند حرکاتش بسيار تند و خشن است بعد از اينکه سيگار رو براش روشن می کنم و در حالی که يک پنجاه تومانی توی دستش است اسرار می کند که بايد پول سيگار رو بدهد منهم قبول نمی کنم از من سوال می کند:

- داری بر می گردی پايين

- نه تازه آمدم بالا می خواهم شب همين بالا بمانم

- پسره ديونه ! توی هوا به اين سردی کی مياد شب اينجا بخوابه جوانهای اين دوره همشون يک مشت احمق هستن احمقها . چيه ناراحت شدی دروغ می گم

-(فقط سرمو با ناراحتی تکان می دهم )

-خوب حالا کجا می خوای بخوابی نکنه اصلا هيچ جای هم نداری اصلا قبلا اينجا آمدی يا نه

- آره آمدم می خواستم پيش همين عبدالله ريش بمونم اما حالا رفته الانم يا بايد برم توی ده کليدو ازشون بگيرم يا شب برم هتل اوسون بخوابم

- هتل اوسون آنجا که آدم مجرد راه نمی دهند بيا اگه تا ده می خواهی بری من با تو ميام

- تو همين ده زندگی می کنی

- مگه فوضولی بچه اه ..... آره توی همين ده زندگی می کنم اما خونه من بالاتره چون اصلا دوسن ندارم مردم احمق اين روستا رو هر روز ببينم آنها همشون دوست دارند دائم سر از کار آدم در بيارن من که اصلا بهشون رو نمی دهم همه آنها فکر می کنند من ديوانه هستم يک مشت  احمق توی اين دنيا زندگی می کنند . يک سيگار ديگه داری بدی از ديشب تا حالا سيگار نکشيدم

توی روشنی يک لامپ فندک را براش می گيرم تا سيگارشو روشن کنه به صورتش نگاه ميکنم چون توی تاريکی نتونسته بودم خوب ببينمش يک مرد حدود ۴۵ سال که شکسته تر به نظر مياد با ريشو سبيل کاملا سفيد که چشمهاش حسابی قرمز و ورم کرده است چند جای صورتش حسابی کبود شده موهاش حسابی ژل زده است و لباس بسيار تميز و نو تنش کرده تقريبا همه چيزش نو و مرتب است دستهاش دائم می لرزن خيلی مضطرب به نظر می رسد از من می پرسد:

-چکاره هستی

- دانشجو هستم

- دانشجو که نشد کار الکی خوشها به خيال خودتون وقتی مدرک گرفتين برای خودتان کسی می شويد همش خياله برو سر يک کار پول داشته باشه برو حقه بازی ياد بگير برو کلاه برداری ياد بگير هر چند به قيافت اين حرفها نمی خورد شما آفريده شدين که فقط پول باباهاتون را حرام کنيد چقدر از بچه ها بدم می آيد

-ازدواج نکردين

- تو هم که همش ساز مخالف می زنی بابا تو ديگه کی هستی برو پی کارت دلت خوشه گفتم که الکی خوش هستين

-(اصلا نمی تونم چيزه ديگه ای بپرسم حسابی کلافه شدم )

-از اين طرف بريم

-ولی من می خواهم برم پيش عبدالله ريش کليد بگيرم

- ول کن اون پير مرد مافنگی را با اون دختر عقب مانده اش اگه حالش را داری بيا بريم پيش من مطمئن باش از اين جای که می خواهی بمانی بهتره البته شما جوانها که اصلا نمی دانيد چی خوبه چی بده . نترس خانه من همين نزديک است ۵ سالی هست که هيچ کس را به خانه ام دعوت نکرده ام بيا تو اولين مهمان بعد از اين دوره هستی من کارم نقاشی است البته قضيه يک داستان طولانی است اصلا هم حوصله گفتنش را ندارم اما اگه می خواهی با من بيايی می توانی اگه هم نه خداحافظ

کمی با خودم کلنجار می روم وقتی گفت که نقاش هستم ديدگاهم کاملا به او عوض شد خيلی دوست دارم بدانم کجا زندگی می کند تصميم خودم را می گيرم هوا هم امشب حسابی سرد است هملن بهتر که پيش اين مرد بروم . ببخشيد اسم شما چيه:

-من جمشيد هستم ۵  ٍ ۶ سالی هست که توی اين منطقه زندگی ميکنم اصلا از تهران و مردم آن خوشم نمی آيد توی اين ۵ سال تنها جای که رفته ام ميدان تجريش بوده اصلا نمی دانم بقيه تهران چه خبر هست دوست هم ندارم بدانم چون مطمئن هستم يک مشت جانور توی اين شهر زندگی می کنند آدم هرچی از اين مردم دورتر باشه بهتره اه ....... اگه مجبور نبودم محال بود که از خانه خودم بيرون بيام .

او توی راه همان طور مدام حرف می زد و از خودش تعريف می کرد اون گفت که خانواده اش ۸ سال پيش توی تصادف توی جاده چالوس مردن بعد از آن دست از کار کشيده و خودش را توی خانه زندانی کرده مدتها توی ميدان فردوسی زندگی می کرده اصلا بچه همان محل هم هست اما الان يک ۵ سالی هست که آمده دربند می خواهد يکجا آرام زندگی کنه که کسی کار بکارش نداشته باشد تمام خانه و زندگی خودش را می فروشد و با آن اينجا را می خرد و ما بقی پولش را کم کم خرج کرده است و تقريبا همه پولش از بين رفته است . به در خانه می رسيم در خانه چوبی است با يک قفل بزرگ بر سر در آن خانه يک حياط کوچک با يک دنيا آشغال در درون آن  و راهروی باريکی ما را به نشيمن و تنها خواب خانه وصل می کند ديوارها پر از نقاشی های عجيب غريب است شکل نقاشی ها نشان می دهد که يک تازه کار آنها را کشيده است فقط يک نقاشی از بقيه بهتر به نظر می رسد تصوير يک مرد را روی تخت خواب نشان می دهد که دو زانوی خود را در آغوش گرفته و اطرافش پر از تصوير های کوچکی است که همچون عکس بر روی زمين و تخت ريخته شده و پشت تخت يک درب وردی است يک لکه بزرگ در اين قسمت نقاشی ديد می شود که معلوم است با دقت زيادی آن را پاک کرده اند و پايين نقاشی عدد ۷۷۷۷ نوشته شده است و زير آن عدد امضاء شده . جمشيد به من تعارف می کند که روی کاناپه کهنه و قديمی بشينم توی خانه بوی نم فراوانی ميدهد . بعد رو به من می کند می گويد:

- من توی خانه هيچی برای پذيرای ندارم البته اين دليل دارد چون قرار نبود من ديگه اينجا باشم نمی دونم چی شد       از ديشب حسابی حالم بد است

-مهم نيست من برای خودم شام و خوردنی آورده ام حتی چای و قند هم دارم ( بعد با سرعت درب کوله را باز می کنم و محتويات آن را روی ميز خالی می کنم )

با هم شام و چای می خوريم  او حالت کاملا گرفته ای دارد درست مثل آدمی که نمی داند الان بايد چکار کند او ادامه می دهد

- آره چند سالی بود کسی توی اين خانه نيامده بود . منم توی شهرداری کار می کردم بعد از مرگ خانواده ام هيچ کاری ازم بر نمی آمد الان مدتها است که نقاشی می کنم اما اينها نه بدرد کسی می خورد و نه من دلم می آيد آنها را دور بريزم آن تابلو را می بينی گوشه ديوار او اولين کار من بود

با دست همان تابلو مورد نظر را نشان می دهد به نظر من از بقيه خيلی بهتره

-آره اين تابلو را روز اول سال نو ۱۳۷۲ کشيدم البته تمام فروردين طول کشيد تا تمام شود شب قبلش کابوس بدی ديدم چون اولين شب سال نو بود که تنهای تنها بودم و اولين سالی بود که اينجا آمده بودم . خواب ديدم که روز هفتم ماه ۷ سال ۷۷ خواهم مرد درست به همين حالتی که توی نقاشی می بينی اينقدر اين تصوير واضح بود که الان هم تمام جزييات آن را فراموش نکرده ام درست توی همين وضعيتی که توی نقاشی هست فقط يک چيز يا يک نفر بود که نمی دانستم چيست بارها ان را در درب ورودی اتاق کشيدم و بعد دوباره پاک کردم بهمين خاطر ان قسمت تابلو لک برداشته است   پای تابلو ۷۷۷۷ را نوشته ام تا هميشه وقتی به آن نگاه می کنم آن روز را هرگز فراموش نکنم تمام زندگيم را مرتب کردم و خودم را برای چنين روزی آماده کردم که بلاخره همه چيز تمام می شود کل دارای خودم را تقسم بندی کردم که تا آخرين لحظه بی پول نمانم به خيال خودم که اين روز آخرين روز زندگی من است از يک ماه پيش شروع کردن به بخشيدن وسايل شخصی خودم يخچال گاز فرش هرچی داشتم دادم به مردم من که ديگه به آنها احتياج نداشتم روی ديوار به ازای هر روز يک خط زدم آنجاست درست ۳۷ خط از اول شهريور شروع کردم ديشب آخرين شب بود ديشب شب ۳۷ بود ديسشب ۷/۷/۷۷ بود اما من هنوز زنده هستم

بعد آرام شروع به گريستن می کند ظاهر خانه نشان می دهد که حق با اوست هيچ چيز بدرد بخور در آن پيدا نمی شود فقط تخت و عکسهای پراکنده آن هست که حسابی مرتب و تمييز است عکسهای اطراف تخت را درست مانند تصوير تابلو در اطراف پراکنده کرده است چند بار تابلو و تخت و سايل آن نگاه می کنم همه چيز عين هم است با جزئيات دقيق و او ادامه می دهد

- الان حسابی به من شُک وارد شده هيچ برنامه ای برای آينده ندارم اصلا نمی دونم چی قراره سر من بياد کل دارای من همين ۵۰ تومان هست     تا ديروز همه چيز داشتم و حتی يک روز بی چيز نبودم آنطور زندگی می کردم که دوست داشتم با خيالی آسوده نقاشی می کردم و انتظار می کشيدم تا روز موعود فرا برسد اما الان نمی دانم چکار بايد بکنم از کجا بايد شروع کنم هيچ چيز غم انگيز تر اين نيست که من بخواهم دوباره برای زندگی به ميان مردم بيايم دوباره کار کنم دوباره......

سرش را ميان بالش می کند ديگر نمی تواند ادامه دهد اصلا نمی دانم در چنينی حالتی چکار بايد بکنم حسابی جا خورده ام آرام می گويم:

- شما هنر مند هستيد ميتوانيد...

- خفه شو گفتم که همه شما احمق هستيد همه مردم احمق هستند اصلا نمی خواهم برايم توضيح دهی که چکار می توانم بکنم از شام و بقيه چيزها هم ممنون من می روم بخوابم تو هم يک جا توی نشيمن پيدا کن بخواب صبح هر وقت بيدار شدی برو..

دور اتاق دنبال يک جای تميز می گردم کيسه خواب را پهن می کنم کمی دراز می کشم بعد بلند می شوم می نشينم صدای ناله ای از درون اتاق بگوش می رسد مدام با خودش حرف می زند و گريه می کند خيلی دوست داشتم که زودتر صبح شود و من بروم اصلا نمی توانم اين صدا اين تابلو ها و اين بوی نم توی اتاق را تحمل کنم درون تابلو ها همش انسانهای لخت را می بينم که در حال گدای هستن و يا کنار پياده روی خوابيده اند همه تابلو ها با رنگ قرمز و زرد کشيده شده اند آرام در جای خودم دراز می کشم سعی می کنم زياد فکر نکنم و فقط بخوابم

صبح با صدای گربه که از اتاق خواب جمشيد بيرون ميايد از خواب بيدار می شوم بدنم حسابی درد می کند ديشب هوا حسابی سرد بود صورتم را می شويم و وسايلم را در کوله جا سازی می کنم آماده حرکت هستم نمی دانم جمشيد را بيدارکنم يا نه از طرفی نمی خواهم ديگر او را ببينم از طرف ديگر هم نمی توانم بدون خبر بروم چند بار آرام به درب نيمه باز می کوبم جوابی نمی شنوم بلند تر می کوبم اما خبری نيست آرام درب را باز می کنم او را در حالی که وسط تخت بدون هيچ پوششی خوابيده می بينم و زانوهايش را از سرما بقل کرده چقدر اين صحنه برايم آشناست احساس می کنم قبلا اين صحنه را در خواب ديده ام جلو می روم تا پتو را روی او بکشم هوا بشدت سرد است نمی دانم توی اين هوای سرد چطور خوابيده آرام پتو را روی پاهايش می کشم بدنش کاملا بی حرکت است حتی احساس نمی شود که نفس می کشد دستم را آرام روی پيشانی اش می کشم چقدر سرد است ترس برم می دارد بدنش کاملا سرد است بلند صدايش ميکنم بلند تر بلندتر داد می زنم با سرعت به طرف کوله ام می دوم آن را بر می دارم و با سرعت بيرون می روم از کوه سرازير می شوم نمی دانم بايد چکار کنم فکرهای مختلفی به ذهنم می رسد نکند اشتباه کردم بايد کامل چک می کردم احتمالا اتفاقی نيفتاده منم هنوز خواب آلود هستم ولی بايد برای اطمينان تکانش می دادم شايد خوابش سنگين بوده ..... تصميم می گيرم توی قهوه خانه ميدان دربند يک صبحانه بخورم قبل از صبحانه يک سيگار می کشم هم می ترسم و هم مطمئن نيستم واقعا اتفاقی افتاده يا نه شاگرد قهوه خانه ای توی سينی چای و صبحانه را می آورد از من می پرسد آقا امروز چندمه ماهه می گويم نهم با تعجب می گويد نهم و می رود چای را آرام آرام می خورم تا کمی گرم شوم اصلا نمی توانم غير از چای چيز ديگری بخورم مدام سيگار می کشم و چای می خورم . بعد بلند می شوم تا پول صبحانه را حساب کنم.

- چقدر می شود

- ۷۰۰ تومان قابلی هم نداره ضمنا امروز نهم نيست هشتم است من توی تقويم نگاه کردم گفتم اگه نهم بود بايد برای ما زغال و تنباکو می آوردن منم به اشتباه انداختی

- خوب چه فرقی می کنه حالا هشتم منکه حساب روز و ماه را خيلی وقته ندارم بعد با يک لبخند تلخ بيرون ميام دوست دارم تمام مسير را تا ميدان تجريش قدم بزنم تو را يکهو با خودم ميگم امروز هشتم بود از يک نفر می پرسم آقا چندمه ماهه او هم جواب ميده هشتم يعنی ديروز هفتم بود جمشيد اشتباه کرده ديروز هفتم بود تمام تنم از اين حقيقت می لرزد اصلا نمی توانم آنجا بر گردم ترجيح می دهم همين طور به راه رفتن ادامه دهم سيگار ديگری روشن می کنم دو پک می زنم بعد پرت می کنم توی جوی آب ......امروز هشتم بود .......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/٩

گم شدن

گاهی احساس می کردم زندگی چقدر زيباست و گاهی می گفتم پس کی پايان خواهد يافت اما اکنون نمی دانم حقيقت در کدام يک جريان دارد

يک غربت يک احساس آرام و بی صدا مدام به من می گويد که تو در ادامه خواهی يافت اما هرگز نمی دانم چه چيز را چه کس را کجا را

گاهی احساس می کنم که به زندگی ادامه می دهم اما نمی دانم زندگی واقعی چه بود گوی او را سالهاست که گم کرده ام . به درون هر حرکت که می نگرم بدون ديگران بی مفهوم است آيا زندگی يعنی برای ديگران بودن پس کی نوبت من می شود

صدايش را می شنوم دستش را بر صورتم احساس می کنم قلبم را به تپش می آورد اما ديگران می خواهند من باور کنم که او وجود ندارد

با تمام وجود راه تو را انکار می کنم و تو را بسخره می گيرم  اما در دلم تو را آرزو می کنم زيرا هرگز شهامت قدم گذاشتن در اين راه را نداشته ام

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٢/۱۱/۳

پارادايس

احساس خوبی داشتم با سرعت توی باغ حرکت می کردم به هر کدام از آدمهای باغ که می رسيدم به سرعت به من احترام می گذاشتن از اين زندگی حسابی راضی بودم اينجا باغ بزرگی بود من صاحب باغ رو هيچ وقت نديده بودم اما همه اين آدمها می گويند که من از هر کسی به صاحب باغ نزديکترم و از هرکسی برای اون عزيز تر خيلی خوشحالم که صاحب باغی به اين بزرگی با اين همه کارگر من را  اينقدر دوست دارد کاش بتوانم يک روزی اورا  ببينم . دور تا دور باغ ديوار بلندی هست اينقدر بلند که حتی آسمان انطرف ديوار هم ديده نمی شود همه می گويند زندگی در انطرف باغ وجود ندارد و ديوارها تا سقف آسمان رسيده اند. گاه گاهی  سوالاتی در مورد انطرف ديوارهای اين باغ برام پيش می آيد اما هيچ کس توانائيه  جواب دادن به انها را ندارد . اينجا خيلی قشنگه من همه چيز دارم هرچی بخواهم زود برام می اورند هيچ وقت به اين خوشبختی نبوده ام . نمی دانم کی وارد اين باغ شدم اما می دانم که اينجا همه چيز هست همه چيز....

تو يکی از روزهای خوب يکی از خدمتکارها  به من گفت صاحب باغ می خواهد با تو صحبت کند با خوشحالی تمام به سمت جايگاه صاحب باغ رفتم نمی دانستم الان مرتب هستم يا نه و اصلا می توانم در قبال جمله ای که به من گفته می شود جوابی داشته باشم يا نه .  شنيده بودم که حرف صاحب باغ تنها چيزی هست که بايد به آن توجه کرد نه مخالفتی وجود دارد و نه نظری می توان داد . با سرعت در جايگاهی که برای من تعيين شده  نشستم پرده ای بين من و صاحب باغ وجود دارد پرده ای که با تمام وجود مرا از حقيقت پشت خود محروم می کند ناگهان از درب نفر سومی می آيد او را يک بار ديگر هم بياد دارم اما نمی دانم کی بود فکر کنم اولين روزی که به اين باغ آمدم او هم حضور داشت .راستی من قبل از آمدن به اين باغ کجا بودم يادم نيست الان نمی خواهم به اين موضوع فکر کنم چون در مقابل صاحب باغ را دارم و او تمام چيز من است . نفر سوم بين من و صاحب باغ می نشيند بطوری که از لبه پرده می تواند هم من را ببيند و هم صاحب باغ را . صدای لطيفی بر می خيزد مفهومش را نمی دانم اما نفر سوم کامل آن را برای من توضيح می دهد.

- می گويند: تو در اين باغ جای داديم تا بر همگان حکومت کنی به تو قدرتی می دهم که تا به حال هيچ کدام از افراد اين باغ نداشته اند . تو می توانی در هر نقطه اين باغ حرکت کنی و هر فرمانی بر ديگران بدهی . تمامی اين باغ در اختيار توست تا به هر شکل که می خواهی او را بسازی . تنها دو سفارش دارم اول اينکه موقع طوفان از رفتن به جاهای تاريک و دور افتاده باغ پرهيز کن  چون با رفتن به آن نقاط تنها زندگی را برای خود سختر می کنی دوم اينکه اتاقی هست بر بالای برج شمالی قلعه هيچ گاه آنجا نرو و درون دريچه آن را نگاه نکن که دومی تنها چيزی است که از تو می خواهم هيچگاه انجام ندهی

با سرعت بيرون می آيم از اينکه با صاحب باغ صحبت کردم احساس عجيبی تمام وجود مرا گرفته است صدا مرا شيفته خود کرده بود با شادمانی در درون گلها می دوم و با صدای بلند سرود آزادی و بودن و عشق را می خوانم .

هوا امروز طوفانی به ندرت هوا در اينجا به اين خرابی می شود ندای مرا به سمت خود می خواند يک هيجان نا آشنا در من شکل می گيرد فکر شنيدن صدای به اين غريبی تنم را به لرزه می آورد از پنجره اتاقم به بيرون نگاه می کنم صدا دوباره زمزمه می کند ترسی شفاف تمام تنم را لبريز می کند چقدر اين ترس لذت بخش است شايد خيلی بهتر از کل ديگر لذتهای که در باغ وجود دارد اما ترس يعنی علمات خطر من برای خطر کردن نيامده ام من آمده ام تا هميشه در اين سرا آزاد زندگی کنم و زمزمه همچنان ادامه دارد.....

امروز هوا آفتابی بود در مورد زمزمه ديشب از همگان سوال می کنم اما هيچکس آن زمزمه را نشنيده است باورم نمی شود چطور ممکن است که چيزی به آن بديهی را کسی نشنيده باشد پيش عالم ترين فرد باغ می روم شايد او بداند آن زمزمه از آن کيست.

-آيا شما صدای ناله ای که ديشب بر پا بود شنيديد

- نه ما تنها آن چيزی را می شنويم که صاحب باغ به ما اجازه داده است هيچ کس در اين باغ آن صدا را نشنيده است تو هم آن گونه کن که صاحب باغ فرمود

مدتها از آن روز گذشت کم کم زمزمه به فراموشی سپرده شده بود که دوباره يک شب طوفانی ديگر از راه رسيد و همان زمزمه با همان ناله های ظريف خود بصدا در آمد  من احساس ترس دفعه اول را نداشتم آرام از اتاق وارد حياط اصلی باغ شدم صدا از طرف ديگر باغ می آمد می خواهم به سمت صدا حرکت کنم که دوباره همان هيجان سراغم می آيد به نظر ترسناک است اما يک احساس جديد است و اين احساس جديد با تمام وجود مرا بسمت خود می خواند نمی دانم چه چيز در درونم اين ترس را جذاب می کند. عضلاتم را جمع می کنم با تمام قوا همه نيروهای که در خودم دارم تقويت می کنم و به اتفاق دو تا افراد باغ به سمت صدا حرکت می کنم اما اين دو نفر اصلا صدای نمی شنود ولی چون من دستور به حرکت داده ام بدون اينکه دليلی بخواهند حرکت می کنند.

صدا از زير زمين برج شمالی می آيد تاريک ترين نقطه قلعه جملات صاحب باغ را به خاطر می آورم و ترس شفافی تمام تنم را پر می کند اما من فقط می خواهم به زير زمين قلعه بروم آرام وارد می شوم صدا ی ناله از انتهای دالان زير زمين به گوش می رسد آرام به سمت صدا حرکت می کنم به دو همراه سايه ای را که در نور مشعل من حرکت می کند نشان می دهم اما آنها می گويند که هيچ  نمی بينند نزديک تر می شوم .......

با سرعت از درون برج به بيرون می دوم دو همراه دائم از هم سوال می کنن مگه چه شده که با اين شتاب از آنجا بيرون آمد با خودم تکرار می کنم او کيست او کيست چرا هيچ کس در مورد آن مرد به من چيزی نگفته بود براستی اوکيست قيافه زخمی مرد مدام جلوی چشم من است چرا او زخمی بود راستی در اين باغ من هيچگاه زخمی نديده بودم اما او زخمی بود چقدر شبيه من بود براستی او کيست

ديگر نمی توانم مانند گذشته در باغ بدوم و شادی کنم گويی تمام شادابی من به سرقت رفته است دائم تصوير ان مرد در نظرم حرکت می کند تصميم خودم را گرفته ام شب طوفانی بعد تنها به آنجا خواهم رفت از او خواهم خواست که بگويد چرا زخمی است چرا مانند بقيه در باغ بازی نمی کند چرا اين همه ناله می کند مگر در باغ برای زخم او درمانی نيست ........

نور را بالاتر ميگيرم تا به ديوارههای زير زمين برخورد نکنم ديوارها تمامی از زخمهای آن مرد رنگين است به او نزديک می شوم او مرا می بيند هراسان به گوشه اتاقش پناه می برد نگاه محکمی دارد برق نگاه او را در هيچکدام از اهلی باغ نديده ام مدام بر خورد می لرزد و ناله می کند از اين که به او بيشتر نزديک شوم احساس چندش آوری دارم ساعتی به او نگاه می کنم کم کم وقتی وجود من برای او عادی تر می شود آرام می گيرد . از او می پرسم تو چه کسی هستی چرا به ميان ديگران نمی آی چرا با ديگران حرف نمی زنی چرا هيچ کس نمی داند که تو در اين اتاق زندگی می کنی. اما او هيچ جوابی نمی دهد نمی خواهم از کنارش دور شوم و به انتظار بشينم تا يک شب تاريک ديگر او را ببينم دوباره به سوال کردن ادامه می دهم . کم کم احساس امنيت بيشتری می کند بعد به صدا در ميايد.

- من بزرگترين مرد بعد از صاحب باغ بودم همه به من احترام می گذاشتن در زندگی همچی داشتم سالها بود که در باغ آرام زندگی می کردم تا اينکه تو آمدی با آمدن تو همچيز عوض شد قبل از اينکه تو اجازه ورود به باغ را بگيری صاحب باغ همه افراد با را فراخواند به همگان حضور تو را اعلام کرد و گفت که بايد با تمام وجود به تو خدمت کنن ما همه پذيرفتيم و برای خدمگزاری به تو خود را آماده می کرديم تا اينکه صاحب باغ مرا نزد خود خواند به من گفت که در تو چيزی هست که ديگران صاحب آن نيستند و به من گفت که تو کاملترين انسان اين باغ هستی از من خواست که به عنوان بزرگترين مرد باغ در جلوی صف ديگران برای خوش آمد گوی بتو آماده شوم و من با تمام وجود خوشحال بودم که فردی با توانايهای بالاتر به باغ می آيد و شايد بتوانم با دوستی و خدمت به او زندگی را زيبا تر سازم اما ناگهان صاحب باغ به من خبری داد که همه چيز دگرگون شد او به من گفت که دو انتخاب دارم می توانم به استقبال تو بيايم و هميشه به تو خدمت کنم که خواسته صاحب باغ هم همين است و می توانم تو را نفی کنم که برای هميشه دشمن صاحب باغ خواهم بود . بسيار فرصت داشتم تا تصميم خودم را بگيرم خيلی با خودم حرف زدم و هر روز يک تصميم می گرفتم آمدن تو به تعويق افتاد تا من تصميم خودم را بگيرم تا عاقبت تصميم نهای را گرفتم و تو را نفی کردم و اکنون بخاطر اين تصميم برای هميشه در اين اتاق خواهم ماند تنها تو و صاحب باغ قادر به آمدن در اين اتاق هستيد اما نه من قدرت خروج دارم و نه کس ديگر حضور مرا در اينجا احساس می کند

- حسابی سر در گم شده بودم نمی دانستم چه بگويم گوی که تا به حال هيچ وقت هيچ چيز برای فکر کردن نداشته ام اتفاق افتاده شده را چند بار برای خود تکرار می کنم کم کم کل موضوع برای روشنتر می شود اما تنها يک چيز برای بی جواب است چرا او راه اول را انتخاب نکرد تا در همان لطفی که شامل حالش بود زندگی کند چند بار سوال را توی مغزم مرور می کنم بعد با حالتی که گويی هيچ کنجکاوی در او نيست اين موضوع را از او می پرسم و او سراسيمه کمی بدور خود می چرخد و بعد در حالی که از شدت سرما بدن عريان خود در در آغوش گرفته ادامه می دهد

- گرفتن تصميم برای من بسيار سخت بود چون می دانستم با اين تصميم چنين جايگاهی نسيبم خواهد شد . اما هنوز از نظر خود ناراضی نيستم . من تا آن زمان فقط هر آنچه که صاحب باغ فرموده بود انجام داده بودم هيچگاه نمی توانستم کاری غير از آنچه که صاحب باغ می گويد انجام دهم . در آن لحظه برای اولين بار از من خواسته شد انتخاب کنم اطاعت صاحب باغ يا نفی او هيچگاه چنين قدرتی به هيچ کس از افراد باغ داده نشده بود برای من هم خيلی بزرگ بود و دست نيافتنی بسيار فکر کردم تنها قدرت اتنخابی بود که به من داده شده بود و می دانستم که هيچگاه تکرار هم نخواهد شد . در نهايت ديدم اگر بخواهم دستور صاحب باغ را انجام دهم گوی که هيچ توانائی جديدی به من داده نشده است گوی باز من کاری را کرده ام که صاحب باغ فرموده پس اين انتخاب از نظر همگان بی مفهوم خواهد ماند . خودم هم هيچگاه طعم اين قدرت را نخواهم چشيد بنابراين تصميم به گرفتن انتخاب ديگر نمودم و اينجا جايگاه من است کوچک تاريک سرد و زخمی اما پشيمان نيستم زيرا در اين جايگاه کوچک فرمانروا من هستم هر وقت که بخواهم می خوابم هر زمان که بخواهم فرياد می زنم گاه گاهی ناله می کنم و بر خود زخم می زنم با خون خود بر تمامی ديوارها بارها وبارها جملات مورد علاقه خودم را نوشته ام و زمان برای من در اين اتاق آنگونه است که خود بخواهم من با تمام وجود جايگاهم را دوست دارم و از تو که مسبب اين همه رنج برای من بودی احساس تنفر می کنم تو که محبوبترين فرد نزد صاحب باغ هستی تو تمامی اين امکانات برای تو ساخته شده است کاش ديگر به سرای من نيای تا من بتوانم دمی با حقيقت خودم زندگی کنم . از تنهای بيزارم اما اين تنهای را دوست دارم . از اتاق من برو بيرون ای ناز پرورده صاحب باغ برو بيرون زيرا در اين گستره من پادشاهم بيرون برو

از دالان تاريک وارد هوای بارانی می شوم درون اتاق آرام بر جايگاه نرم خود شناور می گردم چقدر لذت بخش است که اين همه آسوده می خوابم . صبحگاه خدمتگزاران سراسيمه به اتاقم آمدن و گفتن که چند ماهی بوده که غيبت داشته ام و حالا که مرا سرحال می بينن با تمام شوق ندای خوشحالی سر می دهند

فکر آن مرد و جايگاهش مرا رها نمی کند ديگر صدای ناله او را در شبهای تاريک نمی شنوم ديگر او ترسی شفاف در من ايجاد نمی کند دوباره کلمات صاحب باغ را به خاطر می آورم قلعه شمالی و اتاقی که از آن نمی توان به روزنه نگاه کرد راستی چرا از آن اتاق روزنه را نمی شود ديد دائم تصوير اتاق جلوی چشم من هست ديگر آن همه زيبايی توی باغ را نمی بينم از اينکه با ديگران بازی کنم و بالا و پايين بپرم احساس خوبی ندارم ديگران تنها برای من آفريده شده اند در اندازه های من نيستند که من بتوانم با آنها بازی کنم من بيشتر می خواهم و هيچ کس در اين باغ نمی داند مفهوم بيشتر خواستن چيست خودم هم نمی دانم بيشتر از اين باغ چه چيز ممکن است وجود داشته باشد اما می دانم که جای هست که در آن چيزی وجود دارد که من نمی توانم استفاده کنم شايد او را می خواهم فکر يک لحظه مرا آرام نمی گزارد چرا صاحب باغ به من قدرت داد که از جايگاه آن اتاق آگاهی پيدا کنم چرا با دادن اين آگاهی نبايد به آن اتاق نزديک شوم فکر از دست دادن اين همه امکانات آزارم می دهد اما من که ديگر از اين همه نعمت استفاده نمی کنم تنها می توانم نظاره گر آن باشم زيرا تنها فکر من آن اتاق و روزنه رو به شمال آن است اما با هرکس که صحبت می کنم کسی چيزی از آن نمی داند

تصميم خودم را گرفته بايد به آنجا بروم از پله های برج شمالی بالا می روم وارد راهروی اصلی می شوم روی درب يکی از اتاق ها علامت با رنگ آبی زده شده درست مثل همان علامتی است که صاحب باغ گفته بود در تمام تنم هيجان طولانی موج می زند من آن مرد را در زير زمين اين برج ديده ام زيبای درون اين باغ را هم ديده ام اما دستگيره در را می چرخانم چقدر اين دستگيره سرد است درون اتاق می شوم هوای سردی آنجا جريان دارد داخل اتاق خالی خالی است ديوارهای سنگی  تنها دريچه کوچکی در طرف ديگر اتاق است آن قدر کوچک که به اندازه يک کف دست نوری از آنجا به بيرون می آيد با قدمهای آرام به سمت روزنه نور نزديک می شوم نور از داخل يک حفره بيرون می آيد صورت خود را به دهانه ورودی آن روزنه نزديک می کنم و شمعی را می بينم که آخرين پرتو نور خود را به من می بخشد و خاموش می شود و با خاموش شدن شمع درب با صدای بلندی بسته می گردد در آنجا هيچ چيز نبود جز شمعی که خاموش شد با بسته شدن در اتاق تاريک تاريک است بسمت درب حرکت می کنم دست به ديوار می کشم دور اتاق را با دست حرکت می کنم اما اثری از در پيدا نمی کنم گوی هيچگاه اين اتاق دری نداشته است با صدای بلند فرياد می زنم اما جوابی نمی آيد خود را به ديوار می کوبم اما هيچ خبری نيست آرام در گوشه ديوار بر روی زمين مينشينم و از سرما پاهای خودم را بغل می کنم اينجا سرد و تاريک است اينجا سردو تاريک است


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]