اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٤/٢٦

غريبه

توي روزنامه مدام دنبال يک آگهي خوب براي کار مي گشتم تنها چيزي که به شرايط من مي خورد بازاريابي کالا بود که اصلا من از پسش بر نمي آمدم توي قسمت مربوط به تدريس و قسمت مربوط به مهندسي هم جستجو کردم اما فايده اي نداشت و هيچکدام از شرايط مورد نظر را نداشتم آخه من يک سال ديگه داشتم تا ليسانسم را بگيرم ضمنا نه سابقه کاري داشتم نه کار خاصي بلد بودم اما با اين حال هنوز نا اميد نبودم بايد بلاخره براي فردي مثل من هم کاري براي انجام دادن باشد . .....

چند جاي مختلف براي تدريس و بازار يابي زنگ زدم اما فايده اي نداشت به يک معاملات ملکي هم زنگ زدم اما مثل همه معاملات ملکي ها خيلي بدجنس بودن همش مي گويند 20 درصد از قرار داد اما امکان ندارد يکي مثل من هم بتواند حتي يک قرار داد هم ببندد بلاخره از صفحه آگهي همشهري نااميد شدم و آن را به کناري پرتاب کردم بلند شدم يک تخم مرغ توي ظرف شکستم و با صداي جلز ولز آن را پختم و با نمکدان و کمي نان توي اتاق برگشتم دو صفحه از آگهي ها را جدا کردم و زير ماهي تابه گذاشتم و شروع به خوردن کردم در حين خوردن نگاهم به يک آگهي که درست زير نانها بود افتاد در آن نوشته شده بود به يک جوان دانشجو براي امور خريد و يکسري کارهاي اداري نيازمنديم . با سرعت صفحه را از زير تابه بيرون کشيدم و سراغ تلفن رفتم چند بار زنگ زدم اما مشغول بود ولي از کنار تلفن تکان نخوردم دوباره سعي کردم و سعي کردم انگار که به من الهام شده اين کار از آن من است و بايد آن را بدست بياورم و در رغابت با همه آن کساني که دارند به اين شماره زنگ مي زنند من بايد موفق شوم خلاصه بعد از 20 دقيقه بلاخره تلفن آزاد کرد و يک مرد گوشي را برداشت با حالت خونسرد و آرامي گفتم که: ببخشيد من براي آگهي روزنامه شما زنگ زده بودم گويا احتياج به کسي جهت انجام کارهاي ادراي داريد

-         نه دقيقا اداري اما بله در همين حدود ببخشيد من مي توانم چند تا سوال از شما بکنم

-         بله بفرماييد  خواهش مي کنم

-         شما در چه رشته درس مي خوانيد و سال چندم دانشگاه هستيد و کدام دانشگاه

-         من سال چهارم و دانشگاه اميرکبير در رشته فيزيک درس مي خوانم البته الان تقريبا تمام واحدهاي درسيم تمام شده است

-         قبلا چه کارهاي انجام داده ايد

-         من کار خواصي نبوده يک مدت براي يک شرکت ساختماني کار نيمه وقت مي کردم مدت کوتاهي هم تدريس خصوصي براي دانش اموزان و کارهاي متفرقه براي شهرداري و از اين قبيل کارها

-         ببخشي شما مي توانيد يک برگه معرفي نامه از دانشگاه يا محل کارهاي قبلي و يا يک ضامن براي من بياوريد

-         آره خوب هر کدام را بخواهيد من مي توانم تهيه کنم

-         خلي خوب پس لطفا فردا به اين آدرس تشريف بياوريد تا حضورا صحبت کنيم . خيابان ولي عصر داخل پسيان گلهاي شمالي.....

 فردا بعد از نهار سريع به خانه آمدم و يک دوش گرفتم و لباسهايم را تنم کردم يک شلوار مشکي که سالي يک بار پيش مي امد آن را بپوشم به همراه يک پيراهن ليموئي و کفشهاي مشکي توي آينه نگاه کردم چقدر خنده دار شده ام از بس لباس جين و تي شرت مي پوشده ام يک بار هم که مي آيم لباس مرتب بپوشم انگار لباس توي تنم گريه مي کند خلاصه کمي عطر به خودم مي زنم و سر حال و تمييز راه مي افتم انگار که قرار است توي يک شرکت خارجي کار کنم تو راه مدام حواسم به بقيه است ببينم که عکس العملشان در مورد اين لباسهاي جديدم چيست اما انگار اصلا کسي حواسش به من نيست ولي خوب جلوي انعکاس ويترين مغازه ها و شيشه ماشينها خودم را دائم چک مي کنم  نمي دانم که چرا از وقتي اين لباسها  را پوشيدم احساس مي کنم با آرام آرام قدم بردارم و شمرده شمرده صحبت کنم مخصوصا که توي تاکسي يک لحظه قاطي کردم اما خوب سريع استيل خودم را حفظ کردم که سوتي ندهم.

 بلاخره با يک دنيا تپش قلب و هيجان جلوي در خانه رسيدم و زنگ زدم انگار که دارم وارد دنياي جديد مي شوم خيلي احمقانه بود انگار توي عمرم هيچ وقت کار مهمي انجام نداده بودم در باز شد و من وارد شدم از حياط بزرگ به سمت ايوان خانه حرکت کردم توي ايوان دو نفر جوان ديگر هم ايستاده بودند . بالا رفتم و با سر به هر دوتا سلام کردم اصلا دوست نداشتم با آنها صحبت کنم بدتر از آن آنکه آنها هم درست مثل من شلوار و پيراهن پوشيده بودند يک لحظه با خودم گفتم .. اه   کاش لباسهاي معموليم را مي پوشيدم اصلا دوست نداشتم که به اين فکر کنم الان آن دو نفر هم درست مثل من فکر مي کنند خلاصه چند لحظه نشده بود که مرد نفر اول را صدا زد و بعد نفر دوم و بلاخره من......... وقتي من رفتم داخل ديدم مردي روي صندلي نشسته خانم مسني براي من چاي آورد خوب قيافه مرد و برانداز کردم بهش نمي خورد که ايران زندگي کرده باشد چون تمام وسايل و لباسهايش چيزهاي نبود که مردم عادي ايران از آنها استفاده کنند او آرام گفت : ببخشيد غير از شما کس ديگري که بيرون نبود درسته

-         آره من آخرين بودم

-         شما بايد اقاي حسيني باشيد درسته

-         بله

-         خوب که گفتيد دانشجو هستيد حالا بگوييد دانشجوي خوبي هستيد يا نه

-         فکر نکنم .

-         کار کردن را براي چي دوست داريد کار چيزي است که مورد علاقه شماست يا نه فقط براي پول کار مي کنيد

-         من ... خوب البته من کار هاي مورد علاقه ام را اگر پيدا کنم با لذت بيشتري کار مي کنم اما الان بيشتر به پول احتياج دارم به همين خاطر فقط براي گرفتن پول کار مي کنم

-         رشته تحصيليت را دوست داري

-         آره ... البته هم آره هم نه ... اولي که آمده بودم دانشگاه خيلي با رشته تحصيليم حال مي کردم اما بعد دو ترم خيلي بدم آمد اما الان هيچ احساس خاصي ندارم شايد کمي خوشم بيايد

-         خوب برويم سر کار .. کاري که من از شما مي خواهم اين است که يکسري خريد روزمره انجام دهيد و در ضمن يکسري کارها هم هست که بايد انجام شود کارهاي مثل پيگيري ثبت چند تا خانه قديمي و کارهاي بانکي و از اين قبيل کارها فکر مي کنيد از پس آنها بر بياييد

-         نمي دانم اميدوارم . کارهاي اداري خوب به جاش منظورتان از خريد براي خانه است يا نه

-         تقريبا ... آخه اينجا زينت خانم کار هاي خانه را انجام مي دهد اما گاهي لازم است که کسي توي خريد منزل و از اين قبيل کارها به او کمک کند ولي بيشتر کارهاي شما مربوط به بيرون مي شود ...

-         آها ..... من با کارهاي بيرون مشکلي ندارم اما يکم خريد و اين جور چيزها برايم مشکل است ببخشيد ....

مرد لبخندي زد و بعد گفت: کاملا معلوم است که تا حالا کار زيادي انجام نداده ايد ولي خوب به هر حال شما مي توانيد تا دو روز ديگه خبر قطعي را به من بدهيد در ضمن در اينجا براي هر ساعت کاري که برا ي من انجام مي دهيد 1200 تومان دريافت مي کنيد که البته اگر کار مورد نظر کمي مشکل تر باشد بيشتر هم مي شود ضمنا اگر مي شود براي من آدرس و تلفن خودتان را بنويسيد ممنون

از خانه بيرون مي آيم نمي دانم کار را قبول کنم يا نه احساس عجيبي دارم تمام مسير تاا سر پسيان پياده راه مي آيم و از آنجا به سمت ميدان ولي عصر راه مي افتم خلاصه تمام ولي عصر راه هم تا پارک لاله پياده راه مي روم در راه مدام به شرايطم و کاري که براي من پيدا شده فکر مي کنم اصلا نمي توانم تصميم درستي بگيرم ....

فرداي آن روز مشغول خوردن صبحانه بودم که تلفن زنگ زد و همان مرد ديروزي قرار گذاشت تا من شب براي ديدنش بروم اولش نمي خواستم قبول کنم اما بعد قبول کردم و قرار شد من براي مدت يک هفته به صورت آزمايشي براي او کار کنم اگر توانستم ادامه بدهم بعد مي مانم اما اگر نشد خوب هيچي ...

شب لباسهاي معمولي خودم را پوشيدم چون احساس مي کردم من توي اين لباسهاي معمولي به شخصيت خودم بيشتر نزديک هستم تا آن لباسهاي که من اصلا با آنها احساس راحتي نمي کنم و به سمت پسيان حرکت کردم ....

از در حياط وارد شدم و در خانه را هم همان خانم ديروزي براي من بازکرد وارد نشيمن شدم کسي نبود خانم اشاره کرد که منتظر بمانم الان آقا مي آيد .... به اطراف نگاه کردم کنار نشيمن يک کتابخانه بزرگ بود من هميشه عقيده داشتم آدمها را با توجه به کتابهاي که مي خوانند مي توان بهتر شناخت  کنار قفسه کتاب مي روم تو آنها بيشتر کتابها لاتين است اما چند کتاب از کافکا و چند کتاب از ماکسيم گورکي مي بينم بقيه کتابها خيلي پراکنده است مثل آدمها و موشها و کتابهاي معروفي چون صد سال تنهائي و خوشه هاي خشم و .... با صداي مرد به خودم مي آيم ....

-         کتاب خواندن را دوست داريد

-         تا حدودي البته اين روزها تنها کاري است که دارم انجام مي دهم نمي دانم اگر کار بهتري پيدا کنم باز هم ادامه مي دهم يا نه اما معمولا مي خوانم ..

-         معمولا چه کتابهاي مي خوانيد يا از چه نويسنده اي خوشتان مي آيد

-         من عقيده خواصي ندارم هر کتابي که گيرم بيايد مي خوانم اما اگر قرار باشد پول به کتاب بدهم ترجيح مي دهم کتاب روانشناسي يا فلسفه بخرم که لا اقل بتوانم چند بار کتاب را بخوانم معمولا هم کتابهاي هرمان هسه يا يونگ و فرويد يا کتابهاي هديگر و فوکو را مي خوانم البته کتابهاي کيرکهگور و شوپنهاور و اسپينوزا و هگل و اين جور چيزها را بيشتر دوست دارم فلسه قديم و جديد از دوره سوفسطائيان تا برتران راسل

-         خوب پس اهل مطالعه اي همين طور که مي بيني من هم کتاب مي خوانم اما خيلي عشقي بيشتر رمان مي خوانم.

بعد به سمت ضبط مي رود و آن را روشن مي کند و صداي مرضيه از تو ضبط بلند مي شود يا علي بايد حالا تا وقتي اينجا هستيم نوار مرضيه هم گوش کنيم البته اين آهنگها کاملا با در و ديوار خانه هماهنگ است مرد رو به من مي کند ادامه مي دهد:

-         مرضيه دوست داري من که عاشق صدايش هستم ...

-         من.... بدم نمي آيد ... اما هيچ وقت خودم نداشته ام .... بعضي وقتها حال مي دهد البته الان به نظرم که خيلي خوب مي آيد مثل اينکه هر نوار را بايد در فضاي خودش گوش کرد تا لذت دهد ...

-         خوب اگر موافقي بنشينيم و کارهاي فردا را برنامه ريزي کنيم فردا چه ساعاتي وقت آزاد داري

-         من فردا کاملا بيکارم تقريبا تمام روز اما معمولا بعد از ظهر ها پيش دوستهايم مي روم از 6 به بعد اما تا قبل آن ديگه هيچ کاري ندارم

-         خيلي خوب اين ليست خريد است و اين هم يکسرس قبض و اينها هم ..........

خلاصه برنامه کاري فردا را با هم مرور کرديم جوري که حساب کردم از صبح تا شب بايد خريد کنم و قبض بدهم و چند جا پول بريزم و غيره ....

بعد از برنامه ريزي خانم براي ما مقداري کيک و قهوه آورد و اجازه گرفت که برود و بعد خداحافظي کرد و در خانه بيرون رفت ....

رو به مرد کردم گفتم: شما تازه به ايران آمده ايد درسته

-         من ....... يک جوري آره ..... من براي مدت 37 سالي ايران نبودم آلمان زندگي مي کردم عهد کرده بودم که ديگه ايران بر نگردم اما تنوانتسم پايدار بمانم موقعي که از ايران مي رفتم با يک دنيا نفرت اينجا را ترک کردم نفرت از خانواده جامعه دوستان و همه کساني که مي شناختم خيلي طول کشيد تا من توانستم به زندگي جديدم تو کشور اروپائي عادت کنم آنجا ازدواج کنم خانواده تشکيل دهم اما الان دوباره آمدم سر جاي اولم آدم تا دوباره شروع کنم اما خيلي ضعيف و ناتوان برگشتم خيلي خسته و تنها ... تنها خيلي تنها....... ايستادم تا تمام خانواده ام فوت کردند بعد بر گشتم آره دو ماه پيش خواهرم فوت کرد و با مرگ او تمام کساني که من ايران مي شناختم مرده بودند اواخر عمرش خيلي سعي کرد تا توانست من را پيدا کند اما من اصلا دوست نداشتم کسي را ببينم .... اما الان چي انگار دوباره وارد يک کشور غريب شده ام وارد جاي که مردمش را نمي شناسم زبانشان را به سختي مي فهمم .............

-         چرا با خانواده اي که در آلمان داشتيد بر نگشتيد آنها را هم مي آورديد

-         خانواده....... کدام خانواده...... همسرم بعد از 7 سال زندگي مشترک جدا شد و دو تا پسرم هم به آمريکا رفتند و من بيشتر از 10 سال است از آنها خبري ندارم تمام مدت که در آلمان کار مي کردم اصلا به گذشت زمان و کهولت فکر نمي کردم فشار کاريم آنقدر زياد بود که اصلا به من چنين اجازه اي نمي داد وقتي هم که به من گفتند شما بايد از اين شرکت برويد اينقدر سنم بالا بود که هيچ کاري ديگري از من ساخته نبود کارم شد طراحي کردن توي پارکها و ميدانهاي اصلي شهر صورت مردم را مي کشيدم و به اين طريق با آنها ارتباط مي گرفتم تا اينکه اين بيماري به سراغم آمد اين ديسک کمر امانم را بريده قدرت تکان خوردن ندارم و حسابي من را از کار کردن انداخت از زندگي کردن هم انداخت هرچند ما از اولش هم زندگي نداشتيم تا اينکه نامه خواهرم به دستم رسيد او از محل کار قبليم آدرسم را پيدا کرده بود نامه او مثل روحي بود که در من زنده شد يادآور خاطراتي که مدتها بود فراموش کرده بودم ياد آور رابطه هاي که ديگر هيچگاه به وجودشان فکر نکرده بودم ترديد در من وجود داشت که برگردم يا نه خيلي ترديد مي کردم وقتي فهميدم که تمام آنها که مي شناختم مرده اند تمام کساني که من بخاطر آنها کشور را ترک کرده بودم احساس عجيبي به من دست داد يک احساس غم يا ترس يک حقارت اصلا نمي دانستم چکار کنم..... دوباره درگير زندگي گذشته ام شدم اما نمي توانستم قبول کنم که باز گردم و قتي تصميم گرفتم بر گردم که ديگر دير شده بود و تنها خواهر باز مانده من فوت کرده بود الان هم نمي دانم چرا اينجا آمده ام آمده ام چکار کنم من که کسي را نمي شناسم من که جاي نمي توانم بروم من که ......

کمي خودم را جمع کردم اصلا نمي دانستم در آن لحظه چه چيزي مي توانم بگويم ترجيح دادم ساکت بمانم يک تکه از کيک را با چنگال برداشتم و شروع به خوردن کردم اما سکوت خيلي داشت طولاني مي شد براي اينکه بحث را عوض کرده باشم و چيزي هم گفته باشم پرسيدم :

-         ببخشيد کار اصلي شما چه چيز بود

-         من فوق ليسانس گرافيک دارم براي يک شرکت طراحي کار مي کردم کار من هم تخصصي طراحي بود اما خوب ايده آدمها مثل خود آدمها کهنه و غير قابل استفاده مي شود خودم هم اين را مي دانستم و وقتي هم بيکارم کردند هيچ شکايتي نکردم چون مي دانستم که من ديگر به درد اين کار نمي خورم اما کارهاي خوبي براي زيمنس و چند شرکت بزرگ آلماني کردم که براي هميشه ماندگار شد همينها براي من کافي است . اما براستي زندگي اين چيزي نبود که من عمري را به دنبالش بودم و هيچ وقت فکر نمي کردم روزي چنين پايان غم انگيزي در انتظار من وجود داشته باشد اما بلاخره نوبت من هم رسيد يک انتظار طولاني انتظاري که هميشه از او مي ترسيدم انتظار مرگ ...... اما خوب خوشحالم که بلاخره تمام شد بلاخره پايان را ديدم هميشه فکر مي کردم در پايان زندگي چه چيزي قرار دارد و اکنون من در پايان آن قرار دارم ديگر قرار نيست اتفاق ديگري در زندگي من بيافتد ديگر قرار نيست من صاحب چيزي شوم ديگر قرار نيست من کشف و يا کار تازه اي بکنم و اين يعني پايان و پايان هم يعني همين...... چقدر طولاني و خالي بود چقدر آرام و ساکت بود و من در تمام مدت زندگي هميشه خودم را با نويد فردا آرام مي کردم اما دريغ که هيچ فرداي وجود نداشت و هيچ چيز در انتهاي راه انتظار مرا نمي کشيد ....

حسابي آرام شده بود گويا سالها بود حرف نزده بود چروکها صورتش مدام در طول حرف زدن تکان مي خورد و با هر جمله آرامش بيشتر در صورتش احساس مي شد بعد از کمي سکوت ادامه داد:

يک چيز بود که من بيشتر از همه از آن محروم بودم و الان پس از سالها مي فهمم که چقدر از آن دور بوده ام آن هم زباني براي بيان نيازهايم براي بيان عواطفم براي بيان اينکه صميمانه بگويم دوستت دارم آره درسته تنها زباني که انسان مي تواند با آن عشق بورزد و بيان حقيقت وجوديش را بکند زبان مادري است و من از اين موهبت سالها دور بوده ام الان که صحبت مي کنم مي فهمم چقدر با اين زبان آرام مي شوم چقدر گفته ها دارم که فقط با اين زبان مي توانم بيان کنم شايد اگر در تمام مدتي که من از اينجا دور بودم مي توانستم اينقدر راحت خودم باشم الان اينقدر ناراحت نبودم ... من بيشتر از 30 سال به تمام افرادي که با آنها زندگي مي کردم مي شناختم نتوانستم بفهمانم من چه مي خواهم و چه مي گويم من واقعا تنها بودم تنهاي تنها ....

از جايم بلند مي شوم به معني که بايد بروم چون کاملا دير وقت شده بود معلوم نبود ما چند ساعت داشتيم صحبت مي کرديم او چند بار روي کارها تاکيد مي کند و من ليست خريد و بقيه برگه ها را بر مي دارم و با چند تا چک به اسم خودم بيرون مي آيم دم در او به من اشاره مي کند مي گويد يک لحظه بيا وقتي مي روم مقداري پول به من مي دهد مي گويد اين هم براي کار امروزت براي کار فردا هم فردا با تو تصفيه مي کنم به او مي گويم من که امروز کاري نکرده ام او مي گويد قرار شد هر چند ساعت که براي من وقت مي گذاري پولش را بگيري فرق نمي کند چه جوري باشد . من که از اين بابت اصلا احساس خوبي نداشتم که بخاطر گوش کردن به حرفهاي يک نفر پولي دريافت کنم گفتم : نه براي من هم خيلي جالب بود نه قبول نمي کنم من خودم دوست داشتم با شما صحبت کنم و بعد بيرون مي آيم توي راه مدام با خودم فکر مي کنم من ترجيح مي دهم با اين مرد رابطه دوستانه داشته باشم تا اينکه بخواهم براي او کار کنم آره درسته من بايد دنبال يک کار جديد باشم کارهاي که قول داده بودم برايش انجام  مي دهم اما من نمي توانم بابت آنها پولي بگيرم ... آره يادم باشد روزنامه فردا را هم بخرم ......

 

پاورقي:

مراقبه پويشي در سکوت . شيوه کنش، سکوت ذهن است. کنشي که زائيده انديشه باشد همانا بي کنشي است زيرا پديد آورنده بي نظمي است . اين سکوت ساخته انديشه نيست و به معناي پايان دادن به وراجي ذهن نيز نيست. داشتن ذهني آرام تنها زماني شدني است که خود مغز آرام باشد.

                                                            کريشنا مورتي ( تنها رستاخيز)

 

 اين هم يک موسيقی در در حين نوشتن داستان خيلی آرامم می کرد کافيه روش کليک کنيد: نوشو نوشو

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸۳/٤/۱٩

سلام علی آقا !

در چوبی و بزرگ آپارتمان با سرو صدای زیادی باز شد و بوی نم تندی به مشامم رسید همیشه از فضائی نیمه تاریک و نمناک ورودی آپارتمان خودم متنفر بودم نه تنها از او بلکه از رنگ پریده دیوارها از شیشه شکسته پاگرد طبقه دوم از صدای دعوای همسایه طبقه اول و از مردی که در طبقه دوم زندگی می کرد و من او را هیچ وقت ندیده بودم البته مطمئن نبودم که دیده ام یا نه اما فکر کنم ندیده بودم . پله ها را با حالت مردی که مجبور است سنگ آسیابی را تا نوک کوه بالا ببرد بالا می رفتم صدای جیغ زن طبقه همکف بلند شد داشت تند تند پسرش را سرزنش می کرد او مدام با همه سر جنگ داشت با خانواده اش با رفتگر محل با همسایه روبروی بخاطر صدای ماشینش با خودش با من با هر موجود زنده ای که در مسیر او قرار می گرفت . صدا بلند تر شد : مگه به تو نگفته بودم وقتی سبزی می خری دقت کن آها چرا اینقدر حواس پرتی یا الله برو اینها را عوض کن آن حسین سبزی فروش لعنتی همیشه هرچی آشغال ته سبزیهاش است به تو بخت برگشته می دهد عوض اینکه تمام حواست به کوچه باشه و پی فوتبال و ولگردی یکم دقت کن ببین بزرگترت چی بهت می گوید.... آخ....... از دست شما آخرش یا من سکته می کنم یا خودم را می کشم بخدا دیوانه شدم به خدا....

 به جلوی در واحد خودم می رسم  در با یک حرکت کلید باز می کنم و سریع آن را پشت سر خودم می بندم خوشبختانه توی روز صدای این زن تا اینجا نمی رسد اما به جاش شبها مثل پتک مدام توی سرم می خورد .

لباسهایم را در می آورم و آنها را روی چوب لباسی پرت میکنم گرمای بیرون دیوانه کننده است مخصوصا با این آلرژی که من دارم مدام احساس خفگی می کنم . خودم را روی کف زمین رها می کنم خون به سرعت به سمت سرم جریان پیدا می کند احساس سرگیجه لذت بخشی دارم چشمهایم را می بندم نمی دانم اگر این خانه هم نبود من معلوم نبود از کدام آسایشگاه روانی سر در می آوردم ......

خودم را جمع جور می کنم سراغ یخچال می روم اصلا حوصله درست کردن چیزی را ندارم از درون آن ظرف ماست خامه ای را در می آورم و با کمی نان خشک شروع به خوردن می نمایم هرچند می دانم خوردن ماست با شکم خالی چه حالت بدی در معده درست خواهد کرد اما خوب فعلا این گرسنگی است که اذیتم می کند.. سراغ کتابهای روی میز می روم کتابی را که چند وقت پیش از آرش گرفته بودم لای بقیه کتابها پیدا می کنم کتاب اتاق آبی سهراب سپهری.  آرش اینقدر با هیجان از سهراب صحبت می کند گاهی به خودم شک می کنم که نکند من اصلا شعرهای این مرد را نمی فهمم و فقط آنها را می خوانم .. نمی دانم ... کتاب را ورق می زنم اصلا حوصله خواندن چنین کتابی را الان ندارم دوست دارم یک چیز دیگه یک مطلب جدید بخوانم یک چیز نو چیزی که مربوط به الان باشد توی کتابهای روی میز می گردم ....ای وای....... خیلی از این کتابها را مدتها پیش از صاحبانشان گرفته ام که بخوانم و زود بر گردانم اما هیچکدام را دست نزده ام . آخر کتاب پیش درآمد وجود زمان هدیگر را انتخاب می کنم هفته پیش این کتاب را خودم خریده بودم خوشبختانه یا بدبختانه هر کتابی که من می خریدم بین دوستانم هیچ طرفداری نداشت و برای همیشه در خانه خودم زندانی می ماند . کتابی طوری است که باید هر جمله آن را دوبار خواند تا قضیه را گرفت. به پهلو دراز می کشم و کتاب را آرام آرام می خوانم ......

در حین کتاب خواندن مدام چشمهایم روی هم می رود ولی دوست ندارم بخوابم می دانم اگر در این بعد از ظهر گرم بخوابم نه تنها تمام روز را از دست می دهم بلکه سر شب با یک حالت خیلی بد از خواب بیدار می شوم یک سردرد ضعیف و یک حالت دلپیچه به همین خاطر بلند می شوم و در حالت نشسته شروع به خواندن می کنم .. کتاب به اوسط خودش رسیده بود که صدای در همسایه پایین بلند می شود هر وقت در را باز می کند در صدای بلندی از خودش تولید می کند

 با سرعت به سمت پله ها می دوم می خواهم برای یک بار هم که شده مطمئن شوم این مرد را می شناسم یا نه اما تا می رسم مرد دیگر وارد خانه شده است. آرام به بالا بر می گردم کتاب روی روی میز پرت می کنم و زیر کتری را روشن می نمایم ....

برای فردا باید دوتا گزارش کار آزمایشگاه بنویسم در کیفم را باز می کنم چند تا گزارش کار که از بچه ها گرفته ام در می آورم همه مربوط به دانشجوهای ترمهای بالاتر است که با همین استاد آزمایشگاه داشته اند یک لحظه با خودم می گویم سر برگ آنها را که اسم دانشجو رویش نوشته است پاره کنم و همین طوری تحویل دهم اما فکر اینکه اگر استاد بفهمد خیلی شاکی می شود من را منصرف می کند بنابراین چند برگه A4 در می آورم و شروع به کپ زدن می نمایم اصلا حوصله تحلیل کردن و نتیجه گیری ندارم تمام آن چیزی را که می بینم می نویسم ......

غرق در نوشتن هستم که دوباره صدای در بلند می شود با سرعت بلند می شوم و به سمت در حرکت می کنم آنقدر عجله می کنم که پایم محکم به چهارچوب در می خورد و روی زمین ولو می شوم پایم به شدت درد می کند آرنجم هم همچنین چند بار زیر لب به زمین و زمان فحش می دهم آخه این چه زندگی است من برای خودم درست کرده ام آخه بگو به تو چه مربوطه که توی طبقه پایین چه کسی زندگی می کند آرام انگشتهای پایم را چک می کنم که مبادا در رفته باشند یا شکسته شده باشند اما نه خوشبختانه چیزی نشده است اما خیلی درد می کند خیلی اه..... لعنتی ....

دوباره سر گزارش کار بر می گردم هوا کم کم تاریک شده است ترس اینکه دوباره شب شود و من شام نخورده باشم و تو خیابان پرسه بزنم دنبال رستوران , من را به خودم می آورد از وقتی که به مغازه ها اجازه نمی دهند بعد از ساعت 12 شب باز باشند من نصف روزها گرسنه خوابیده ام بلند می شوم شلوارم را پایم می کنم از در بیرون می آیم با خودم تصمیم می گیرم کجا بروم مطمئنا نباید سمت پارک لاله بروم چون با دیدن بچه ها سرم گرم می شود به صحبت و یکهو ساعت 2 نصف شب بر می گردم خانه بدون اینکه شام خورده باشم یا کار دیگری کرده باشم به سمت میدان انقلاب حرکت می کنم آنجا معمولا همه چیز برای خوردن پیدا می شود با قیمت ارزان و کیفیت آشغال ....

وارد یک جگری می شوم مدتها است که دل و جگرگوسفند نخورده ام نمی دانم اگر یکی ازآن طرف دنیا من را در حال خوردن جگر نیمه خام گوسفند ببیند و یا بدتر از آن در حال خوردن کله درسته گوسفند که من عاشقش هستم ببیند با خودش چه فکری می کند . به گارسن یا همان عبدالله خودمان می گویم که برای من 5 تا سیخ جگر دو تا چنجه بگزارد با دوغ و سبزی..... ای ول..... عجب شبی خواهم داشت پشت میز کنار پنجره رو به پیاده رو می نشینم مردم سرد و تند تند این طرف آن طرف می روند نیمی از مردمی که توی انقلاب حرکت می کنند هیچ هدفی برای زنده بودند ندارند درست مثل خود من ، واقعا میدان انقلاب شبیه یک قبرستان بزرگ است پر از جسدهای متحرک.

 غذا با یک دنیا بوی سوختگی و بوهای دیگر روی میز من گذاشته می شود و من با ولع شروع به خوردن می کنم مخصوصا با آن نهاری که من خورده بودم واقعا به چنین غذای احتیاج داشتم ....

یکی دیگه از خصوصیاتی که غذاهای میدان انقلاب دارد اینکه وقتی وارد معده می شود هیچ وقت قصد هزم شدن ندارد و من این نکته مهم را همیشه بعد از خوردن غذا به یاد می آورم خلاصه با دو چندان خستگی به سمت خانه بر می گردم اما یکهو هوس می کنم یک نگاه از گوشه پارک بیندازم ببینم که امشب چه کسانی از بچه ها آمده اند آرام جلوی پارک می روم از دور پیمان را می بینم با با دوستهای ساغی خودش نشسته است آن طرف تورج است که نا نگاه هیجان زده یواشکی مردم را دید می زند به خیال خودش که هیچ کس نمی فهمد . ......ای ول...... امین و سعید و محمد اک هم هستند اما بی خیال اگر بروم می دانم که گزارش کار حتما مالیده است به سمت خانه حرکت می کنم توی راه برگشت آقای ترابی را می بینم صاحب آفتابگردان توی خیابان نصرت با هم حال احوال می کنیم طبق معمول دنبال یک نوار مجاز برای کافی شاپش می گردد بهش قول می دهم که فردا بعد از ظهر یک نسخه از نوار پیترگابریل را که تازه به دستم رسیده برایش کپی کنم و زود از او جدا می شوم . دوباره وارد خانه می شوم شلوار را در می آورم و دوباره به سمت چوب لباسی پرتاب می کنم روبروی گزارش کار آزمایشگاه می نشینم دو خط ننوشته ام که صدای در پایین بلند می شود این دفعه با خودم می گویم بابا گور پدرش بی خیال چکار دارم ببینم کیه اما طاقت نمی آورم و سریع بلند می شوم و به سمت پله ها می روم این بار فقط گوشه کتش را می بینم . بر می گردم با هر مکافاتی شده گزارش کار را تمام می کنم خیلی خنده دار از آب در آمده اولش خیلی خوشخت و مرتب و با خطوط صاف و منظم نوشته شده است اما از صفحه دوم به بعد بد خط و قاطی پاتی است..... ولش کن....... همین که نوشتم خوبه........ فکر کنم فقط دخترها توی دانشگاه همیشه گزارش کارهای مرتب و منظم دارند خوب البته این دلیل خودش را دارد .....

چراغ را خاموش می کنم و توی رختخواب مدام این طرف آن طرف می روم تا خوابم ببرد .......

بین خواب و بیداری هستم که احساس می کنم در خانه من آرام باز شد و یکی یواشکی وارد خانه من شد و آرام به سمت من حرکت کرد و الان درست بالای سر من است خیلی می ترسم چشمهایم را باز کنم و به صورتش نگاه کنم....... حضورش را کاملا در اتاق و بالای سر خودم احساس می کنم........ حتی می دانم که دارد به من نگاه می کند............ در همان حالت باقی می مانم تا اینکه او دست دراز می کند و بازوی من را می گیرد ............ با سرعت از جای خودم بلند می شوم و چشمهایم را باز می کنم و می گویم شما کی هستید اینجا چکار می کنید ....

اما مثل اینکه دوباره توهم من را برداشته سعی می کنم دوباره بخوابم فردا زنگ اول کلاس دارم باید زود بیدار شوم اما هیجان آمدن یک غریبه به خانه من اجازه نمی دهد که بخوابم بلند می شوم چراغها را روشن می کنم خوب اتاقها را بررسی می کنم وقتی مطمئن می شوم که کسی نیست پشتی در را هم می اندازم و دوباره به رختخواب بر می گردم اما نور چراغها کاملا خواب را از من ربوده است دوباره با خودم سعی می کنم به یک موضوع مورد علاقه ام فکر کنم تا خوابم ببرد اما موضوعها تند تند از جلوی ذهنم عبور می کنند اصلا تمرکز ندارم بلند می شوم بدون اینکه چراغها را دوباره روشن کنم کنار یخچال می روم کمی آب می خورم و دوباره بر می گردم فکر کنم یکی از علتها می تواند پرخوری باشد من هر وقت شبها غذا زیاد می خورم حجم کابوسهایم دوبرابر می شود ...

بلاخره با هر زحمت که هست خود م را می خوابانم ....

صبح با بسته شدن در طبقه پایین از خواب  بلند می شوم چشمهایم را می مالم  و سریع  به سمت پنجره می روم تا وقتی آن مرد خارج می شود او را ببینم لحظه ای بعد او بیرون می آید اما در تمام مدت پشتش به من است و دست آخر گوشه پیاده رو را می گیرد و دور می شود ....

تند تند صورتم را می شویم و لباسهایم را تنم می کنم و به سمت دانشگاه حرکت می کنم توی راه در حالی که عجله هم دارم یک پیراشکی و شیر کاکائو می گیرم .. اه .. که چقدر کیفیت هر دو تاش هم پایین است...... پیراشکی را نصفه نکرده ام که آن را توی جوی آب پرتاب می کنم و لیوان خالی شیر کاکائو را هم بدنبالش رها می نمایم یک لحظه وجدانم من را به خودم می آورد که چه کار بدی کرده ام  به طوری که من را از حرکت باز می ایستاند چند قدم بر می گردم با یک تکه کاغذ باقی مانده پیراشکی و لیوان را از توی جوی آب بر می دارم و توی سطل زباله می اندازم و بعد با سرعت به سمت دانشگاه می دوم ......

ظهر خسته و کوفته به خانه بر می گردم تمام آزمایش را قاسم و علی انجام دادند و من مدام در آزمایشگاه چرت زدم بلاخره هم تمام شد و به خانه برگشتم دوباره خودم را روی زمین رها می کنم که صدای بازو بسته شدن در همسایه می آید به خودم قول می دهم که دیگر از جایم تکان نخورم خیلی کار سختی بود ولی بلاخره جلوی خودم را گرفتم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دیدم کسی در خانه من را می زند با هیجان بلند می شوم چه کسی می تواند باشد با سرعت به سمت در می روم در را باز می کنم.

 یک مرد حدود 40 ساله می بینم که قیافه خسته و گرفته ای دارد که بزور لبخندی را بر روی لبهایش نقش بسته است موهای بلند که فرق وسط باز کرده است و به او می خورد که جوانی حسابی ورزشکار بوده است در دستش یک بسته است که با روزنامه کادو شده است . با همان لبخند می گوید : ببخشید من همسایه طبقه پایین شما هستم تازه اینجا آمده ام البته من قبلا هم توی این محل زندگی می کردم اما مدتی از اینجا رفتم و حالا دوباره برگشته ام اسم شما هم باید آقا محمد باشد در مورد شما از آقا رضا سپید دست همین ساندویچی سر کوچه شنیده بودم گفتم با هم بیشتر آشنا شویم . اینم یک هدیه ناقابل شنیدم کتاب خیلی دوست داری چند تا کتاب برای تو آورده ام .

-         خیلی ممنون آها حالا فهمیدم شما باید علی آقا باشید درسته چون رضا به من گفته بود شما قرار بوده اینجا بیاید ولی این موضوع مال خیلی وقت پیشه وقتی هم من سوال کردم او گفت مثل اینکه شما پشیمان شده اید من فکر می کردم که حتما خانواده دیگری آمده اند وگرنه زودتر می آمدم دیدن شما  حالا بفرمائید تو بفرمائید ...

آره او علی آقا بود آقا رضا ساندویچی برایم گفته بود این علی آقا تو انقلاب کتاب فروشی داره البته کارش کتابهای دست دوم است اما خوب خیلی خوب شد حالا من به یک معدن کتاب دسترسی دارم خیلی بد شد که من زودتر نرفتم چون رضا خیلی در مورد آن سفارش کرده بود از دوستهای قدیمی رضا بود . راستی رضا غیر از سندویچ فروشی تنها رقیب شطرنج من هم بود. چون هر وقت از جلوی مغازه اش رد می شدم تا یک دست شطرنج بازی نمی کردیم اجازه نمی داد من بروم . با سرعت بسته کتابها را باز می کنم.... اوووو ... نه نه نه ... بازم کتابهای صادق هدایت بابا ول کنید .. بی خیال .... خیلی ممنون آقا علی...... ولی ......

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸۳/٤/۱٧

پاورقی

در فرهنگ مصريان باستان سير وسلوکي ديده مي شود که هدف نهايي آن پالايش روح و روان آدمي بوده است ، اين مسافرت چند مرحله اي و رازگونه وابسته به انجام يک سري ملاقات با خردمنداني فرهيخته و آينده بين ( پيشگو ) بود که طي اين ملاقات ها رهرو دستوراتي از پيش مشخص را دريافت مي نمود وبا گام نهادن در راه و طي طريق درسي کليدي را مي آموخت و تجربه مي کرد . مراحل هفت گانه اين سير و سلوک به ترتيب زير مي باشد :

خوان اول :

آغاز راه در بوهن (BUHEN) بود جايي که شخص مي بايست با روزه داري توانايي کنترل اشتهاي خويش را بدست مي آورد ، سپس براي ادامه به به معبد فيلا (PHILAE) مي رود جايي که آنرا دروازه مَن ( راه عبور از منيت ) ناميده اند ، در آنجا او با تمامي وجود وبه صورت چشم بسته به مقدسات سوگند ياد مي کند که راه را تا انتها ادامه دهد و مراحل هفت گانه ، که هر مرحله خود يک انقلاب روحي است را طي نمايد ، اين خود اولين مرحله از تحول روحي است.

خوان دوم :

دستيابي به راز هوا ( تنفس ) و تسلط بر آن دومين درجه از تحول مي باشد که در تيبس (THEBES) دست مي يابد.

خوان سوم :

براي طي نمودن اين مرحله نوآموز بايد بر غريضه جنسي خود مسلط شود . او براي ادامه به ابيدوس (ABYDOS) مي رود و در آنجا با افزايش مهارت هاي خود راز آتش را يافته و بر آن چيره مي گردد . آغاز اين مرحله به اين صورت است که نوآموز به حالتي فرو مي رود که که مرگ را مي بيند يا به عبارت ديگر و به صورت سمبوليک مي ميرد .

خوان چهارم :

اين مرحله شامل يافتن راه هاي آلفا و اُومِگا براي رسيدن به حقيقت مي باشد که نوآموز براي انجام آن بايد به هرموپوليس (HERMOPPOLIS) و آخِتاتون (AKHETATON) سفر کند . پس از پايان اين مرحله است که رهرو به خواندني هاي مقدس دسترسي خواهد داشت .


خوان پنجم :

مريد براي رسيدن به درجات بالاتر بايد به ممفيس(1) MEMPHIS برود تنها چيزي که براي رسيدن و گذشتن از اين مرحله لازم است شجاعت براي درخواست نمودن آنست . در ممفيس است که او چگونگي مبارزه هورس (HORUS) پسر ايسيس(2) (ISIS) و اوزيريس(3) (OSIRIS) را با اژده هاي صد سر مشاهده مي نمايد .


خوان ششم :

درجه ششم از هوشياري است که در هليوپوليس (HELIOPOLIS) انجام مي گيرد که با نام دروازه مرگ شناخته مي شود او علم ستاره شناسي را مي آموزد و اينجاست که رهرو به اين آگاهي مي رسد که تمامي خدايان پانتئون(4) (PANTHEON) از يک خدا سرچشمه مي گيرند.


خوان هفتم :

آخرين مرحله از مراحل هفت گانه در بهيدت (BEHEDET) و هليوپوليس (HELIOPOLIS) به انجام خواهد رسيد در اين مقام است که رهرو علم خالص خدايي را دريافت مي نمايد ، او رمز آدون (ADON) را بدست مي آورد و به کليد سلطنتي دسترسي خواهد يافت .


پانوشت ها :

1 . پايتخت مصر باستان

2 . الهه باروري

3 . خداي عالم اموات و داور مردگان

4 . معبد همه خدايان

 

 

اصل اين متن مربوط به سايت www.albumjadid.com است. در ضمن اگر به اين زمينه علاقه مند هستيد می توانيد يک نمونه واقعی ازسلوک را در دنيای امروز در کتاب  ال والا بخوانيد که نوشته ميگوئل سرانو است و در آن سير و سلوک در مورد يک فرد که به يک فرقه هندی موسوم به آناتائی ها بيان می کند . .......


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸۳/٤/۱٢

سرآسياب۲

گفته های مادرم از سال 1325 شروع می شود

حرفهای پدرم هنوز کامل تمام نشده بود که دختر عمویم سریع سوال کرد می شود مال بقیه خانمهایتان را بگویید مال آن خدا بیامرز که خیلی جالب بود . پدرم یکم خودش را جمع و جور کرد و کمی از لیوان چایش را نوشید و ادامه داد بقیه خانمها خودشان هستند از خودشان بپرسید و رو به مادر من کرد و لبخندی زد . مامان از جایش بلند شد و گفت : بزار برایتان میوه بیاورم . دختر عمو سریع گفت : شهربانو خانم چیزی نمی خواهد بیاوری بیا بنشین ، ما همه واقعا اشتیاق داشتیم که داستان کامل آشنای پدرو مادرم را بشنویم فقط حرفهای پراکنده ای از یکی از عمه هایم شنیده بودیم ولی هیچ وقت داستان کامل را نمی دانستیم پدرو مادر من بیشر از 25 سال اختلاف سنی داشتند و این همیشه برای دوستان و معلمها و کلیه کسانی که تازه با ما آشنا شده بودند موضوع جالبی بود و هر وقت در مورد ازدواج آنها سوالی می کردند ما چیزی برای گفتن نداشتیم . مادر با یک سبد بزرگ میوه برگشت در حالی معلوم بود نمی خواهد همه چیز را بیان کند ارام گوشه ای نشست بلاخره با اسرار دختر عمو مادر شروع به سخن نمود :

من خیلی بچه بودم که مجبور شدیم از روستای خودمان در فیروزه به حوالی شیراز فرار کنیم و از آنجا به کربلا و بعد مشهد بیاییم . پدرم از مادر من یک پسر و سه تا دختر داشت زندکی آرامی داشتیم تا که پدرم عاشق دختر یکی از بزرگان روستا شد و خیلی زود رابطه پنهانی پدر من با آن دختر به گوش همگان رسید از آنجا که خانواده دختر انسانهای متعصبی بودند دختر را زندانی کردند و در بدر به دنبال پدر من بودند که با او تصفیه حساب کنند تا اینکه پدرم من و مادر و بقیه خواهر برادر ها را به شیراز نزد یکی از فامیلها فرستاد و خودش قول داد که تا چند ماه دیگر به ما می پیوندد کار پدرم اجاره باغهای پسته و کار بر روی آنها بود اوضاع اقتصادی خوبی داشتیم  صاحب چند خانه و نیمی از یک باغ بودیم و  روز بروز هم اوضاع ما بهتر می شد که این عشق پیش آمد با رفتن ما به شیراز، پدرم تصمیم گرفت تمام زمینها و خانه ها بفروشد و پولش را برای ما بفرستد و بعد از آمدن عمویمان به شیراز و دادن پول به ما تازه فهمیدیم که پدرم با آن دختر فرار کرده اند اما هیچ کس نمی داند که کجا . در آن موقع ما یک خانه در شیراز اجاره کردیم و پولی را که داشتیم به یکی آشنا ها دادیم و او در عوض ماهیانه به ما مقرری می داد تا اینکه از این ماجرا 2 سال گذشت و ما هیچ خبری از پدرم نداشتیم فقط گاه گاهی نامه ای از او به ما می رسید که در آن هیچ آدرس فرستنده ای وجود نداشت و خبر کوتاهی مبنی بر اینکه سالم است .

 ما هم به زندگی خودمان در شیراز عادت کرده بودیم البته آن موقع من حدود 4 سال داشتم و بزرگترین خواهرم تنها 9 سال داشت مدتها گذشت بود و کم کم موضوع برای همه فراموش شده بود که پدرم نامه ای فرستاد که هرچه داریم برداریم و به کربلا بیاییم و او در کربلا منتظر ما است آن زمان مسافرت به کربلا کار بسیار مشکلی بود مخصوصا از شیراز حوالی سال 1327 بود که ما به سمت کربلا راه افتادیم با یک کاروان بزرگ که به سمت آنجا می رفت تقریبا یک ماهی طول کشید تا ما توانستیم با کاروان به کربلا برسیم تمام ما بشدت بیمار شده بودیم مسافرت طولانی و گرمای هوا و شبهای کویر همه را ضعیف کرده بود و تمام کاروانیان حال بهتر از ما نداشتند و چند تا بیماری به شدت بین کاروانیان شایع شده بود از همه بدتر حال مادرم و یکی از خواهرانم بود وقتی به کربلا رسیدیم اوضاع یکی از خواهرانم خیلی وخیم بود درست 10 روز پس از رسیدن خواهر بزرگم فوت کرد و اندوه زیادی را برای مادر با خود آورد . چند ماهی در کربلا بودیم تا پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به مشهد برویم در طول آن چند ماه فهمیدیم که پدرم با آن دختر مدتها در شهرستان فیروزآباد بوده اند تا اینکه جایشان لو می رود و مجبور می شوند به عراق بیایند و یکسالی در عراق بوده اند که بین آنها ختلاف زیادی می افتد و دختر یک روز به تنهای تصمیم به برگشت می گیرد و پدرم هم اصلا با او مخالفت نمی کند تا اینکه می فهمد آن کاروان هیچگاه به کرمان نرسیده است و هیچ وقت نمی فهمد که بر سر افراد کاروان چه آمده به همین خاطر سراغ ما را می گیرد و ما را به این سرزمین دعوت می کند اوضاع روحی پدرم در آن ایام اصلا خوب نبود مخصوصا با مرگ خواهرم و بی تابی های  مادرم حالت بدتری پیدا کرده بود و از آن آدم شوخ و سرحال به یک فرد اخمو و بد زبان تبدیل شده بود . هنوز حال مادرم کامل بهبود پیدا نکرده بود که ما عازم مشهد شدیم در راه سختی زیادی به ما متحمل شد و برادرم هم بیماری سختی گرفت و درست حوالی سمنان کنونی فوت کرد مرگ برادرم اوضاع ما را از آنچه که بود وخیم تر نمود مادر به کل از نظر روحی صدمه دیده بود و مدام با خودش صحبت می کرد و نمی گذاشت لحظه های من و خواهرم از او دور باشیم بلاخره سفر سخت مشهد هم به پایان رسید.

 تا قبل از شروع شدن سرما ما در همان حوالی حرم امام رضا زندگی می کردیم تا اینکه پدرم با مردی دوست شد که در اطراف مشهد کارش زمین داری و کشاورزی بود و یک روز به اتفاق آن مرد به روستای سر آسیاب آمدیم یک سالی در آنجا بودیم که مادر به خاطر فشار روحی بد و اعتصاب غذاهای طولانی و بیماری کهنه ای که حاصل سفر بود جان باخت و اوضاع ما از آنچه بود نا بسامان تر شد بعد از مرگ مادرم ما دوسال دیگر در همان روستا زندگی می کردیم و خانواده آقای کلیور همان مرد مورد نظر به ما کمکم می کردند و از ما بچه ها نگهداری می کردند تا اینکه با بزرگتر شدن ما پدر تصمیم گرفت مدتی برای زندگی به مشهد بیاییم چون باید ما مدرسه می رفتیم من و خواهرم به اتفاق پدر راهی مشهد شدیم و به کمک همان آقای کلیور پدر کار خوبی در مشهد پیدا کرد و حوالی مشهد خانه ای خرید و زندگی جدید ما شروع شد هنوز یک سال نشده بود از آمدن ما به مشهد که پدرم با زن دیگری ازدواج کرد به اسم معصومه . این زن که به خاطر بچه دار نشدن از شوهر اولش جدا شده بود بسیار زن مهربانی بود و بسیار خوش برخورد  به زودی ما با او درست مثل مادرمان برخورد می کردیم سالها همانطور می گذشت کم کم ما بزرگ و بزرگتر می شدیم تا اینکه بلاخره خواهرم در سن 14 سالگی ازدواج کرد همه خیلی خوشحال شده بودیم که بلاخره شکل یک خانواده پیدا کرده ایم درست یک سال بعد از ازدواج خواهرم او بیماری سل گرفت و چند ماه بعد فوت کرد فوت خواهر آخرین بازمانده از خانواده ضربه بزرگی برای همه بود و آن موقع سن من طوری بود شرایط روحی من را هم بشدت خراب نمود پدرم درست بعد از چهلم خواهرم اعلام کرد که به روستای سر آسیاب برگردیم اما با مخالفت معصومه خانم قرار شد که پدرم برای ادامه کار به آنجا برود و و ما هم در مشهد بمانیم من در آن موقع مدرسه می رفتم و با اسرار معصومه خانم به کلاس خیاطی هم می رفتم رفتن به کلاس خیاطی آشنا شدن با مدلهای مختلف لباس و فرهنگ روزمره مردم کم کم از من دختر بالغی درست کرده بود تا اینکه یکی از روزهای که پدرم به مشهد آمده بود به اسرار قرار شد خانه را بفروشیم و یک خانه کوچک تر در بهترین جای شهر برای خودمان بگیریم از آنجا که من تنها دختر پدرم بودم سریع با خواسته های من موافقت می شد رفتن به منطقه مرفه نشین روز بروز من را عوض می کرد تا اینکه پدرم به تغییرات در من پی برده بود و برای اینکه مبادا من را برای همیشه از دست دهد به کارگرانی که برایش کار می کردند گفته بود هرکس قول بدهد بعد از ازدواج با دختر من برای همیشه در خانه من زندگی کند. من دخترم را به او می دهم و بلاخره مردی از کارگرها قبول کرده بود و بدون که من در جریان باشم یکهو در گیر یک ازدواج ناخواسته شدم ازدواج با آن مرد کاملا من را از نظر روحی اذیت می کرد اختلافهای مداوم ما پایانی نداشت به اسرار پدرم همه برای زندگی به سر آسیاب برگشتیم اصلا نمی توانستم تحمل کنم که دوباره در آن روستای با آن خاطرات بدی که داشتم ادامه دهم ولی اجبار باعث شد که به مدت 5 سال در آن روستا زندگی کنم و در این 5 سال صاحب 3 تا دختر شدم و برای فرار از زندگی یکنواخت روستا شروع به آموزش خیاطی به روستائیان کردم کم کم از مناطق خیلی دور برای یاد گرفتن خیاطی به روستای ما می آمدند کم کم با این کار یک احساس استقلال در خودم نمودم و تصمیم گرفتم که زندگی مورد علاقه خودم را شروع کنم و با این تصمیمی تقاضای طلاق برای خودم کردم پدرم و شوهرم که اصلا آمادگی شنیدن آن را نداشتند شروع به محدود کردن من نمودند اما بلاخره با تهدید کردن آنها و به اسرار خودم و با آمدن به مشهد کار را تمام کردم و در همان مشهد برای خودم یک خانه گرفتم که در زیر آن آموزشگاه خیاطی وجود داشت و شروع به زندگی با روش خودم کردم شوهرم هم که بعد از 6 ماه از نگهداری بچه ها احساس ناتوانی کرده بود آنها را پیش من فرستاد و با آمدن آنها معصومه خانم هم به ما پیوست و زندگی بهتر و بهتر شد دختر هایم کم کم بزرگ می شدند و زندگی من نظم خودش را پیدا کرده بود اما به خاطر موقعیت اجتماعی که من در آن دوره داشتم زندگی مجردی اصلا به صلاح من نبود اما هیچکدام از خواستگارهای که برای من می آمدند آن شرایط مورد نظر من را نداشتند تا اینکه یک سال عید قرار شد برای سال تحویل ما به روستای سر آسیاب برویم و عید را نزد پدرم و بقیه باشیم در آن عید عمه شما درست همسایه دیوار به دیوار خانه پدر من بود. او هم در تمام مدت عید به ما پیوسته بود ایام خوبی داشتیم و بهترین روزهای بودند که من تا آن زمان برای خودم دیده بودم در یکی از روزهای عید به اسرار یکی از روستایان به یک مهمانی بزرگ در روستای مجاور رفتیم خیلی ها بودن از آن مهمانی های حسابی و پر زرق و برق بیشتر مهمانها از اربابهای اطراف بودند مهمانی برای ظهر بود و تا شب ادامه پیدا کرد آن روز هم حسابی سرد بود وزیرا شب قبل برف زیادی باریده بود تااینکه من در آن مهمانی پدرتان را دیدم از عمه ات در مورد پدرتان خیلی شنیده بودم اما هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم در تمام مهمانی مدام به پدرتان فکر می کردم و مراقب او بودم و دائم از عمه تو از او می پرسیدم گویا من بلاخره فرد مورد نظر خودم را پیدا کرده بودم اما مشکل بزرگی وجود داشت و آن این بود که پدر شما زن داشت البته یکی از چیزهای که من خیلی به آن اهمیت می دادم آزادی عمل من برای زندگی خودم بود که تنها در صورتی قابل بدست آوردن بود که با مردی ازدواج کنم که به من این اجازه را بدهد تا من با شرایط خودم زندگی کنم مخصوصا که پدر شما خیلی از من بزرگتر بود و این اختلاف سنی خیلی از مشکلات را حل می نمود بلاخره همه مهمانها رفتن و از آنجا که تعداد ما زیاد بود همه نتوانستیم با وسیله ای که داشتیم برگردیم به همین خاطر قرار شد من با عمه شما به اتفاق خانواده برادرش برگردیم که همان پدر شما بود در راه چند بار از پدر شما سوالات پراکنده کردم و او هم که به علاقه من به خودش پی برده بود خیلی شمرده و محکم جواب می داد ولی به قول خودش که بعدا گفته بود اصلا انتظار نداشت من که از دختر او هم کوچک تر هستم روزی با او ازدواج کنم آره درسته دو پسر بزرگ پدرتان و دو دختر بزرگش سنشان از من هم بزرگتر بود لذا هیچ وقت پدرتان به ازدواج با من فکر نکرده بود. بلاخره آن آشنای اولیه و ادامه روابط بیشتر من با خانواده عمه شما باعث شد که پدرتان را بیشتر بشناسم و بیشتر پی ببرم که مرد مورد نظر من می باشد تا اینکه در یکی از شبهای که خانواده عمه ات در خانه ما دعوت بودند پنهانی موضوع را به عمه شما گفتم و او هم فردای آن روز به برادرش گفته بود و بعد از مراسمهای قراردادی ما با هم ازدواج کردیم اما پدرم همیشه مخالف ازدواج ما بود و از همان اول هم با پدرتان رابطه خوبی برقرار نکرد مخالفت پدرم باعث که او هم هرچه دارد در روستا رها کند و همگی به مشهد بیاییم اما دیگر زندگی من با معیارهای خودم شروع شده بود مخصوصا اینکه من رابطه خوبی با دیگر زنهای پدرتان داشتم و بعد از اولین ملاقات دوستهای خوبی برای هم شدیم آنها همیشه من را دخترم صدا می کردند البته حق داشتند من هم سن دخترشان بودم و جای برای برخورد با من وجود نداشت . اما ازحوادث بد زندگی من در آن دوره فوت ناگهانی پدرم در اثر بیماری یرقان بود که دوباره برای مدت طولانی زندگی من را سیاه کرد. اما در هیچ شرایط اجازه ندادم معصومه خانم تنها زندگی کند زیرا من او را به اندازه مادر خودم دوست داشتم و دوست دارم.

 بعد رو کرد به معصومه خانم کرد که داشت آرام آرام در حالی که به بقیه گوش می داد چیزی می بافت وآرام دست او را گرفت و بوسید در آن لحظه خواهرم مریم بلند شد رفت بقل معصومه خانم نشست آخه او از همه به معصومه خانم نزدیکتر بود کاملا با او زندگی می کرد و تمام کارهای خواهرم از خرید مدرسه تا بردن به مدرسه و غذایش و نظم وترتیبش به عهده معصومه خانم یعنی مادر بزرگمان بود خیلی کم پیش می آمد مریم بدون مادر بزرگ جای برود همه به او می گفتیم خاله کوچک چون انگار دختر مادر بزرگمان بود حتی در بعضی موارد حرف هیچ کس را گوش نمی داد جز مادر بزرگ  ......

 

سر آسیاب : روستائی در شمال خراسان 80 کیلومتری شرق مشهد

فیروزه : روستای در نزدیکی سیرجان از شهرستانهای استان کرمان

فیروزآباد : از شهرستانهای حوالی شیراز 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸۳/٤/٥

سر آسياب

گفته های پدرم مربوط به سال 1306 است وکلیه مکانها در انتها توضیح داده شده است

از آن شبهای طولانی زمستان ۷۱ بود هنوز ساعت 6 نشده بود که هوا کامل تاریک شد. به علت قطع برق همه توی نشیمن دور هم جمع شده بودیم زیرا تنها اتاقی بود که روشنایی داشت پدر بعد از مدتها بود که دیدن ما آمده بود معمولا ما پدر را هر دو ماه یک بار می دیدیم مادرم روفرشی بزرگی پهن کرد و چند تا ظرف بزرگ تخمه و آجیل وسط آن قرار داد همه دور ظرفها جمع شدیم همیشه این جور جمع شدن دور هم را دوست داشتم پدر آرام لبخندی زد و گفت : یادش بخیر آن زمانهای که نه برقی بود نه روشنایی ما همیشه شبها همین طور دور هم جمع می شدیم اما الان گاهی وقتها سال تا سال هم یکدیگر را نمی بینیم . از آن طرف دختر عمو من که مدت زیادی بود که با ما زندگی می کرد رو کرد به پدرم گفت: عمو راستی چرا از آن وقتها صحبت نمی کنید از معصومه بگویید بابام خیلی در موردش تعریف کرده است اما من هیچ وقت اصل ماجرا را نشنیده ام . پدر کمی خودش را جمع و جور کرد بعد لبخندی زد و شروع به تعریف کرد:

 آن موقع من 18 سالم بود ما خانواده بزرگی بودیم پدرم چند تا زن داشت و ما بچه های زن آخرش بودیم چون هم پدر و هم مادرمان سید بودند به ما آقا میرزا می گفتند بین همه برادرها من و برادر بزرگترم میرزا حسین از همه بی خیال تر بودیم دائم کار ما این بود که تو باغها و رودخانه اطراف روستا قدم می زدیم آن موقع ها ما توی روستای خیج جمو می نشستیم مردم برای خانواده ما احترام زیادی قائل بودند چون پدر بزرگم میرزا عبدالله می گفتند صاحب کرامت بوده است از آن سید های بر حق و در منطقه خودشان از مقام بالای بر خوردار بوده حتی چند بار در مبارزات قبیله ای علیه روسها شرکت داشته است و تمام پسرانش شیخهای بزرگ آن دوره بوده اند حتی می گویند چند تا امامزاده های معروف اطراف مشهد را همین میرزا عبدالله پیدا کرده است گویا توی خواب به او مکان امامزاده ها الهام می شده است. زنهای زیادی هم داشته که پدر من پسر دوم از زن اولش بوده است و از بقیه پسرهای میرزا عبدالله خوش صحبت تر و رشیدتر بوده است به همین خاطر کمی با بقیه فرق می کرده و بعد ها حتی کارش را رها می کند و شروع به اجاره زمین و کار بر روی زمین می نماید و به نوعی تمام اقتصاد کل خانواده را کنترل می کند که اسمش میرزا احمد است . پدر من هم چند تا زن داشت بچه های زن اول پدرم همگی شیخ شدند چون مادرشان دختر یکی از شیخهای بزرگ بود اما بر خلاف آنها پسرهای زن دوم پدرم همه یاغی بودند کارشان راه زنی و اذیت مردم بود پدرم این زنش را از یک گروه کولی گرفته بود و زنش با همان گروه کولی در روستای بسیار دورتر زندگی می کرد و پدر فقط گاه گاهی برای دیدن آنها می رفت و در آخر هم من بودم با برادرهایم که از زن آخر بودیم دو تا از برادرانم اهل کار و تلاش بودند درست مثل پدرم اما من و میرزا حسین فقط فکر تفریح و خوش گذرانی بودیم .

خیلی دور تر از روستای ما روستای بزرگی بود به اسم سر آسیاب که دو تا ارباب خیلی بزرگ داشت ارباب اول که خیلی قدرتمند بود به اسم آقای کلیور بود اما ارباب دوم که در روستای مجاور آن زندگی می کرد به اسم آقای آزموده  هر دوتا این اربابها در خانه های بزرگی زندگی می کردند اما خانه آزموده چون کمی دورتر از روستا بود بصورت قلعه ای بزرگ ساخته شده بود تا از دست دزدان و راهزنان در امان باشد و نگهبانان زیادی هم داشت.

 یک روز من و برادرم برای فرار از کار و گرما به چشمه گیلاس رفته بودیم معمولا کنار چشمه پر بود از آدمهای رهگذر یا کاروانهای که برای استراحت آمده بودند کنار چشمه به یک مرد عطار برخوردیم که داشت با هیجان زیادی موضوعی را برای بقیه تعریف می کرد کنار او رفتیم و شروع به گوش کردن نمودیم. مرد ادامه داد:

به خدا که تا با چشم خودم ندیدم نتوانستم باور کنم درست مثل فرشته های آسمان بود موها بلند به رنگ طلا و چشمانی به رنگ آسمان انگار که آدم توی بهشت خدا است یک قلعه با کلی نگهبان اما چقدر زیبا .

-         ببخشید این کسی که می گویی چه کسی است

-         نمی دانم حقیقتا چه کسی بود شاید دختر آقای آزموده شاید هم زنش اما جوان بود و من را برای مداوای او بردند بیماری سختی داشت انشاالله خوب می شود اما هر چه از زیبائیش بگویم کم گفته ام تا روبندش را کنار زدم تا ببینم پیشانیش داغ است یا نه در جا خشکم زد .

مرد همچنان با هیجان موضوع را تعریف می کرد و همه با اشتیاق گوش می کردند البته من از همه مشتاق تر بودم چون چیزهای که می گفت خیلی عجیب به نظر می رسید زنی با موهای طلائی با چشمانی شبیه رنگ آسمان و پوستی شبیه ابر لبانی به سرخی گل . کم کم هوا تاریک تر شده بود و ما به سمت خانه رهسپار شدیم در تمام طول راه مدام گفته های مرد را با برادرم تکرار می کردیم من حسابی مشتاق بودم که به هر قیمت شده او را ببینم چون تقریبا تمام زنهای که من می شناختم پوستی آفتاب سوخته دستهای بزرگ و پینه بسته داشتند از بس کار خانه کرده بودند و موهای به هم چسبیده فقط دختر عمویم کمی به نظر زیبا می رسید که چشمان درشت سبز رنگی داشت اما در مقابل گفت های آن مرد هیچ چیزی نبود . شب را روی خرمن گندم با برادرم گذراندیم هوا کاملا صاف بود و ستارگان کاملا پیدا بودند من و برادرم همانجا تصمیم گرفتیم که به هر قیمت شده به آن روستا برویم و از نزدیک خودمان موضوع را بررسی کنیم پس قرار گذاشتیم همان فردا راه بیافتیم . فردا آن روز کمی نان و ماست چکیده برداشتیم به همراه یک خربزه بزرگ و کمی وسایل چای و سیب زمینی پخته و به سمت روستای سر آسیاب حرکت کردیم .

تمام مسیر را از درون دره خشکی عبور می کردیم که زمانی رودخانه ای بوده است اما هر چندگاه به یک چشمه بر می خوردیم و کمی استراحت می کردیم و دوباره به راه می افتادیم تا روستای سر آسیاب یک روز ونیم پیاده راه بود ....

بلاخره ما به روستا رسیدیم اولین کاری که باید می کردیم بررسی موقعیت قلعه بود دیوارهای قلعه خیلی بزرگتر از آن بود که بتوانیم از آن بالا برویم تنها یک ناحیه قلعه قابل نفوذ به نظر می رسید آن هم ضلع شمالی که مشرف به تبه ای بود و کنار دیوار قلعه درختان بزرگ گردو و سپیدار قرار داشت. هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که تصیمی به بالا رفتن کردیم از آنجا که بردار من حسابی تپل بود نتوانست بالا بیاید و من سریع از دیوار بالا رفتم و خودم را به محوطه قلعه رساندم و با کمی گشتن بلاخره رهای برای وارد شدن برادرم پیدا کردم که خروجی جوی آب بود که وارد قلعه می شد و از آن خارج می شد اما باید به اندازه زخامت دیوار زیر آب حرکت می کردی تا به داخل قلعه بیای حدود یک متر که البته برای برادر من با ابعادی که داشت همین موضوع خیلی سخت بود مخصوصا که بر خلاف آب هم باید می آمد . دو تای داخل قلعه بودیم و برادرم خیس آب شده بود به طرف خانه بزرگی که وسط باغ بود حرکت کردیم در نزدیک خانه جای بود که هیزم نگهداری می شد آنجا پناه گرفتیم تا تاریکتر شود با تاریکتر شدن من به طرف اتاقها حرکت کردم اما برادرم من را همراهی نکرد از پشت خانه از سکوی بالا رفتم و از پنجره ای داخل را نگاه کردم . خدا من باورم نمی شد آن مرد راست می گفت دختر با موهای طلائی که از زیر سر پوش کوچکش بیرون زده بود و صورت سفید مثل ابر  اما رنگ چشمانش را نمی توانستم ببینم خلاصه چند صباحی آنها را نگاه کردم که مشغول خوردن غذا بودند و بعد که به اتاق مجاور رفتن از دید من پنهان شدن و من هم بازگشتم اما اصلا تصویر آن دختر از جلوی چشمانم محو نمی شد .......

با برادرم تمام مسیر را بر گشتیم من مدام از آن دختر برای او تعریف می کردم  البته او هم در لحظه آخر از همان نقطه تو یک نگاه او را دیده بود ولی برای من انگار اتفاق مهمی در زندگیم افتاده است ......

بعد از آن کار من فقط شده بود خیال بافی و رفتن به روستای سر آسیاب .. آه که تنها چه شبهای را در راه سپری می کردم تابه آنجا برسم ... تقریبا تمام اطلاعات خانواده آزموده را داشتم می دانستم که آقای آزموده دو زن دارد یک زن مسن و یک زن جوان از زن جوانش یک دختر و یک پسر دارد دختر و زن جوانش هر دو تا مو طلائی هستند و بسیار زیبا اما من فقط همیشه یک نفر را می دیدم با لباس آبی و سبز می دیدم که موهای طلائی دارد کمی مسن به نظر می رسید اما بسیار زیبا بود تا اینکه یک روز که در آن روستا بودم شنیدم که برای دختر جوان آزموده خواستگار می آید آن هم از اربابهای اطراف سبزوار گوی دنیا برای من تمام شده بود زمان خواستگاری هم دو ماه دیگر بود با شتاب کنار پدرم رفتم و قضیه اینکه من دختر را می خواهم برای او تعریف کردم خلاصه بعد از بارها اسرار و پافشاری پدرم راضی شد برای خواستگاری زودتر از حد معمول برویم اما با وجودی که از ما پذیرائی خوبی شد و با احترام با ما برخورد شد دخترشان را به ما ندادند و بعد من فهمیدم که آن کسی که من همیشه می دیدم مادر دختر است اولش کلی دمق شدم زیرا من دختر را هیچگاه ندیده بودم. خلاصه همیشه در ذهنم آرزو می کردم که خدا کند دختر کمی شبیه مادرش باشد و با این تفکر هنوز دست از سماجتم برای ازدواج بر نداشته بودم پدرم که بعد از اولین جواب رد دیگر قبول نکرد برای من خواستگاری بیاید. لذا من از برادر بزرگترم که سر شناس هم بود خواستم تا این کار را برای من انجام دهد او هم قبول کرد و خواستگاری دوم را رفتیم اما در این خواستگاری هم جواب رد به ما دادند و گفتند که دخترشان قرار است با کس دیگری ازدواج کند. زندگی دیگر برای من سخت شده خیلی بی تاب و ناآرام شده بودم یک بار هم خودم تنها به آنجا رفتم و چون زیاد سماجت کردم به زور بیرونم کردند . با اینکه من هنوز دختر را ندیده بودم اما شیفته او شده بودم خلاصه خواستگاران دختر آمدند و زمان عروسی هم تعیین شد. فرصت زیادی تا عروسی نداشتم  تنها 3 ماه خیلی فکر می کردم و تمام شبها بی قرار بودم تا اینکه فکر جالبی به ذهنم رسید من دیگر پدر دختر را به چشم یک دشمن نگاه می کردم به سراغ برادرانم رفتم برادرانی که از زن دوم پدرم داشتم همیشه دوست داشتم تا بهانه ای باشد من بتوانم آنها را ببینم وقتی رفتم و خودم را معرفی کردم حسابی از من پذیرائی کردند و بر خلاف چیزهای که مادرم می گفت که آنها انسانهای خوبی نیستند به من خیلی حال دادند . خلاصه دو هفته ای پیش آنها بودم و با بیان مشکلم برای آنها گویا مشکلی برای قبیله آنها پیدا شده است آنها تا جای جلو رفتند که قول دادند به هر قیمتی شده مشکل من را حل کنند و در راس آنها سید جوان قرار داشت او پسر دوم از زن دوم  پدرم بود و از همه قوی تر و همه به حرف او گوش می کردن خیلی هم شبیه پدرمان بود و تقریبا یک گروه 45 نفری برای او کار می کردند . اسب زیبائی داشت و تمام منطقه شمالی خراسان بین او و چند گروه دیگر تقسیم شده بود و کار آنها حمایت از افراد گروه و سر کیسه کردن رهگذران و مبارزه با دیگر گروه ها بود . بر خلاف مادران ما که ما را حسابی مذهبی بار آورده بودند آنها حسابی لاابالی بودند . بلاخره با کمک آنها تمام مراسم عروسی آن دختر را بهم ریختیم و خانواده داماد را تهدید کردیم که اگر یک بار دیگر به سراغ دختر بیایند زندگی کردن را باید فراموش کنند . از آن موضوع 1 سال گذشت تا خواستگار جدیدی برای دختر پیدا شد با او هم همین برخورد صورت گرفت آنقدر به کار خود ادامه دادیم تا پدر دختر راضی به ازدواج ما شد . اما من اصلا دوست نداشتم این طوری با دختر روبرو شوم  ولی چاره ای برای من باقی نمانده بود بلاخره جشن مفصلی برگذار شد اما پدر عروس به من گفت که بعد از عروسی باید دست زنم را بگیرم و برای همیشه از اینجا بروم او دوست ندارد با دشمن خودش در یک خانه زندگی کند . هفته قبل از عروسی ما همه آنجا بودیم من و همه خانواده ام دوست داشتیم عروس را ببینیم اما پدر عروس گفته بود تا محرم شدن حق چنین کاری را نداریم خلاصه نوع رفتار ما در آن یک هفته نظر پدر دختر را در مورد من کاملا عوض کرد بطوریکه ما دوستان خیلی خوبی برای یکدیگر شدیم .....

روز عروسی فرا رسید عروس را دیدم که با لباس توری سفید پشت پرده ای نشسته است و صورتش را پوشانیده بودند خطبه عقد خوانده شد و با اسرار مادر دختر بلاخره عروس بله گفت و اتاق خالی شد من بودم و عروس در آن لباس توری به او نزدیک شدم تمام تن عروس می لرزید مثل بچه آهوی که در دام اسیر شده است بازویش را گرفتم کمی خودش را جمع کرد آرام پارچه سفید را از رویش کنار زدم ...خدای من ....واه ..واه ......

دختری با موهای طلای چشمانی آبی و صورتی ظریف خیلی بیشتر از آنچه که من در رویاهایم به او فکر می کردم آنقدر محو تماشای آن همه زیبائی شده بودم که گذشت زمان را فراموش کردم ........

صبح روز بعد مادر و پدرم برای دیدن عروسشان آمدند پدرم تا دختر را دید در جا خشکش زده بود آرام به او نزدیک شد پیشانیش را بوسید ولی هنوز غرق تعجب بود بعد نگاهی همراه با تبریک به من انداخت و آرام در جای خودش نشست.......

من برای مدت 5 سال بعد از ازدواج در همان قلعه زندگی می کردم در این مدت صاحب دو تا پسر شده بودیم تا اینکه پدر عروس یک تکه زمین به ما داد و ما زندگی شخصی خودمان را بر روی آن زمینها آغاز کردیم .........

پدرم نگاهی به قاب عکس همسر اولش که روی دیوار بود انداخت و گفت : آن سالها خیلی زود گذشت خیلی زود ....

همگی به سمت قاب عکس برگشتیم عکس سالها بعد گرفته شده بود من خودم هیچ وقت همسر اول پدرم را ندیده بودم او قبل از تولد من فوت کرده بود ولی من می توانستم با توجه به عکس حدس بزنم چقدر زیباست مخصوصا که آرامش زیادی در چشمانش موج می زد من عاشق آن عکس بودم

ادامه هفته بعد ........        پدر من اکنون بیشتر از 97 سال سن دارد با آرزی عمری طولانی تر

عکسی از پدرم سال 1347 بر روی لینک کلیک کنید :  عکس۱

خیجه جمو : روستای در شمال خراسان 120 کیلومتری شمال شرقی مشهد

سر آسیاب : روستائی در شمال خراسان 80 کیلومتری شرق مشهد

چشمه گیلاس : تفریحگاهی نزدیک نیستان قمست شمال شرقی مشهد به فاصله 130 کیلومتری مشهد

سبزوار: از شهرستانهای خراسان 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]