اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٦/۱۳

تعطيلات تابستانی

 

امروز خيلي خوشحالم  چون دارم بر مي گردم ايران البته به طور غير مستقيم مي آيم و فکر کنم در تاريخ 13 سپتامبر ساعت 12 شب ايران باشم خيلي دوست داشتم زودتر برگردم اما هر بار يک مشکلي پيش مي آمد اما بلاخره موفق شدم..... فکر نکنم در طول مسافرتم در ايران مطلب جديدي بنويسم به همين خاطر بيشتر از يک ماه چيزي براي اضافه کردن ندارم همه شما هم موفق و پيروز باشيد .... 

 

فريادم را دوباره و با صداي بلند تر تکرار کردم شايد آن کسي که در دور دست در حال آواز خواندن است صدايم را بشنود اما او مدهوش از صداي خويش بلند تر طنين آواز مي داد........... چه غم انگيز است  تنهائي وسرمستي  آن هم در سرزميني که تنها هم نشين تو سايه هاي دور دست تکرارند....  يک آواز ايراني

 

مجموعه اي از تازها  عکسهاي يادگاري  با دوستان


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸۳/٦/٦

من در تلاقی دو انديشه

بیایید بار دیگر در نقطه تلاقی بین دو نگاه حرکتی نو آغاز کنیم حرکتی از جنس لبخند گرم و صمیمی ( بشنوید از میکیس تئو دراکیس )

توي خيابانهاي قديمي شهر قدم مي زدم چه روزهاي را که توي اين کوچه پس کوچه ها سپري نکرده بوديم يادمه مدام کار ما فوتبال بازي کردن و اذيت کردن همسايه ها بود. اما زمان خيلي زود مي گزرد و تا ما بخودمان مي آيم مي بينيم که چقدر زندگي فرق کرده است . خيلي دوست دارم مدرسه قديمي که چهار سال توي آن درس خواندم را ببينيم به آرامي به سمت مدرسه حرکت مي کنم ديوار قديمي مدرسه هنوز ترميم نشده است يادمه از روي اين ديوارها بار ها زنگ تفريح يواشکي مي زديم بيرون و از بقالي سر چهار راه چيز مي خريديم و بر مي گشتيم يک بارم آقاي ناظم ما را گرفت چقدر ترسيده بوديم ..... جلوي در مدرسه مي ايستم و داخل را نگاه مي کنم کمي تغيير کرده است اما ساختمان و شکل کلي مدرسه حفظ شده خيلي دوست دارم بروم تو و کلاسهاي را که لحظات خوب زندگي را در آن گزرانده بودم دوباره ببينم از طرف در ساختمان مدرسه يکنفر خارج مي شود به نظر آشنا مي آيد طرز راه رفتن و حرکاتش کاملا براي من آشناست .. آره خودشه .. من او را مي شناسم او معلم زيست شناسي ما در سال اول دبيرستان بود آره آقاي تباره هنوز خوب روزهاي کلاس و حرفهاي او توي گوشم هست آقاي تباره به سمت در خروجي حرکت مي کند و من کنار در خروجي ايستاده ام چند قدمي مانده است که به در برسد با صداي بلندي مي گويم:

-         سلام آقاي تباره حال شما خوب است چه خبر

با نگاه متعجبي من را برانداز مي کند قيافه اش خيلي شکسته شده است ازآن همه انرژي که در آن دوران در صورت موج مي زد خبري نيست و آن قيافه باهوش و متفکري که هميشه جلوي چشم من بود تبديل شده بود به يک قيافه مظلوم و معمولي  وکمي خسته و رنجور..... و او با صداي ملايمي گفت:

-         قيافه شما کمي آشنا است اما نمي دانم کجا همديگر را ديده ايم ببخشيد شغل معلمي براي آدم هوش و حواس درستي نمي گزارد

-         من ... من حسيني هستم حدود 14 سال پيش شاگرد شما بودم درس زيست شناسي يک بار هم با هم يک مسافرت کوتاه رفتيم غار موزدوران

-         آها ... حالا يادم آمد البته خيلي کم رنگ.... درسته ولي نمي دانم آن موقع تو شاگرد خوبي بودي يا نه فقط يادم هست که هميشه سوالاتي مي کردي که به درس مربوط نمي شد

-         آره درسته من آن موقع خيلي چيزها از شما ياد گرفتم خيلي از آن چيزها هنوزم يادم هستم چون شما تنها معلمي بوديد که باقيه فرق داشتيد هميشه حوصله جواب دادن و بحث کردن داشتيد يادم هست چقدر در مورد زندگي و اميد براي ما صحبت مي کرديد و مي گفتيد زندگي تنها درس خواندن نيست زندگي اين هدفهاي موضعي و زود گزر نيست زندگي خيلي عميق تر از همه اينها است زندگي مثل درياي بزرگي است که هر لحظه بايد کشف شود مي بينيد من هنوز همه آنها را بخاطر دارم 

-         راست مي گوئي! .... من اينها را مي گفتم .... نمي دانم شايد آن موقع هنوز خيلي خام فکر مي کردم

-         تازه مي گفتيد در زندگي اين هدفهاي موضعي نيستند که اهميت دارند کل زندگي مهم است و بخاطر داشته باشيد زنده بودن با زندگي کردن دو راه کاملا متفاوت است

-         چه جالب چقدر زمان زود مي گزرد و اصلا نمي توانم تصور کنم روزي اين جملات از زبان من بيرون مي امده........ بابا بي خيال به نظر من زندگي يعني صبح سر کار آمدن با هزار نفر سرو کله زدن و شب خسته و کوفته و دست خالي به خانه برگشتن ... نمي دانم آن موقع چرا اين حرفها را مي زدم اما فکر کنم آدم بايد واقع بين باشد زندگي واقعي با آن همه خيال بافي هاي دوران جواني فرق مي کند

-         ولي شما بوديد که وقتي من سوال کردم زندگي بعضي وقتها آدم را واردار مي کند که کارهاي که دوست ندارد را انجام بدهد و اين آنقدر ادامه پيدا مي کند که آدم تبديل به شخص کاملا متفاوتي مي شود مي شود مثل همه اين آدمهاي که در اطراف ما هستند و شما گفتيد فقط آدمهاي ضعيف هستند که جامعه آنها را به هر شکل که مي خواهد در مي آورد آدمهاي قوي هميشه جامعه را به شکل خودشان در مي آوردند........... من همه اينها در گوشه کتابهايم نوشته بودم براي همين الان خوب آنها را به خاطر دارم و شما گفتيد حقيقت اين چيزي نيست که همه دنبال آن هستند حقيقت از اين مردم دور شده است حقيقت در کنار شما است و فقط بايد بهتر نگاه کنيد تا آن را ببينيد بعد يکي از بچه ها پرسيد اين چيزها فقط براي آدم پول دار خوبه که کار نداره بکنه براي خودش جوري که دوست داره زندگي کند نه آن باباي که صبح تا شب دنبال کارگري است شب هم که مياد خانه حوصله هيچکس را ندارد يادمه شما گفتيد اينها جزئي از زندگي هستند اينها قسمت روحاني زندگي است و ربطي به پولدار بودن و فقير بودن هم ندارد ما مي توانيم صبح تا شب کار کنيم و حقيقي زندگي کنيم و مي توانيم هر روز بخوابيم و بي خبر بميريم

-         آه .. آه .... شما هنوز خيلي جوان هستيد فکر کنم اين لازمه جواني است که انسان بلند پرواز باشد اما زندگي واقعي همين چيزي است که همه به دنبال آن هستند همين مشکلات و همين بدبختي که گريبانگير همه است آن پسر درست مي گفت چطور مي شود گرسنه بود و دم از اعتقاد زد ...

-          ولي من الان اينطور فکر نمي کنم به نظر من زندگي فقط خوردن و خوابيدن و دويدن نيست زندگي يک حقيقت جاودان است که تنها در چهارچوب اين بندها اسير شده است ما مي توانيم نيمي از زمين را از آن خودمان کنيم اما بدون آرامش قطره ارزش ندارد و مي توانيم راحت آرام زندگي معمولي خودمان را داشته باشيم و در آن آرام و شاد و بدور از هر اسارتي زندگي کنيم

آقاي تباره آرام دستي بر شانه من زد و لبخند سردي نمود و گفت:

-         الان هيچ کجاي اين دنيا نمي شود با اين آرمانها زندگي کرد تنها نتيجه آن سر در گمي و خستگي است آدمي براي اين زاده شده است که به دنبال يکسري اهداف پوچ مدام به اطراف بدود و دست آخر تنش از آن خاک شود هيچ چيز در اين دنيا هدف دار نيست به همين خاطر مردم چون گرگهاي گرسنه هر روز به جان هم مي افتند کجاي اين زندگي بي ارزش قابل ستايش است ... به هر حال خوشحال شدم از ديدن شما اميدوارم که لااقل شما بتوانيد در زندگي موفق باشيد اما بگويم به جاي اين حرفها بي سرو ته بهتر است به کارت بچسبي و زندگي را جدي تر بگيري يک روز مي آيد که مي بيني تا خرخره در گرفتاري فرو رفته اي و هيچ کاري از تو ساخته نيست خلاصه به قول بازاريها چاره کار فقط کارو درآمد است ....

با تعجب او را نگاه کردم که خداحافظي کرد و دور شد چقدر فرق کرده بود کاملا آدمي مخالف شخصيت اولش راستي زندگي در آينده ما را هم به اين سمت خواهد کشاند يک انساني که تمام زندگي را به دنبال همين روزمرگي ها است احتمالا خيلي جبري و خسته کننده خواهد شد زندگي که صبح تا شب يک رنگ دارد و مشکلاتي که پاياني ندارند و لذت آن در چهار چوب همين عناصر غريزي محو مي شود ... حتي فکر کردن در مورد آن هم خسته کننده است ...

راستي من خودم از زندگي چه مي خواهم ... چقدر سخت است لحظه اي که در مي يابي پاياني نيست و چقدر بي سرانجام خواهد بود اگر بداني که تمام زندگي را به سمتي نا معلوم حرکت کرده اي ... دوست دارم وصل را ببينم...... پايان را...... هستي را..... و دليل بودن را نمي خواهم در پيچاپيچ سخت زندگي فراموش شوم ...

تبسم با دیگر آهنگ حرکت آغاز کرد ( بشنوید از میکیس تئودراکیس ) 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]