اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/۱/٢٦

پايان حرکت

v    امروز احساس کردم با تمام وجود از حرکت ايستاده ام امروز دريافتم چقدر بزرگتر از آن شده ام که خودم گمان  مي کردم امروزفهميدم که تا آخر عمر بايد همين ياد و همين ذهن را با خود حمل کنم امروز دريافتم که چقدر دير شده است چقدر دير .....

v    مادرم آخرين لبخند خداحافظي برايم نصار کرد درحالي که گوشه چشمانش اشک آلود بود و در قلبش همچنان زمزمه مي کرد که کجاي کارش اشتباه بوده و چرا او که تمام زندگيش را براي باهم بودن گذرانده است اکنون اينقدر تنهاست

v    روزي به خاطر کاري که کرده بود از او دوري مي کردم روزي او را بخشيدم و درگوشه قلبم جائي برايش باز کردم و روزي او سراغ فراق من را مي گرفت و کودکي را بهانه کرد روزي دوباره برگشتم و او با لبخند دوباره فريبم داد امروز دوباره او را بخشيده ام و مي خواهد که براي ديدنش بروم نمي دام دوباره فريبش را خواهم خورد يا نه ........

v    زماني بود که صداي نجواگر من تمام وسعت دشت را فرا مي گرفت اکنون حتي ناله سنگيني برايم باقي نمانده تا با آن بتوانم  لحظه هاي گران و تاريک تنها بودنم را پرکنم......

v    چطور مي توانم قدمي جلو تر بگذارم با اين همه سکوني که در اطرافم در جريان است....

v    ما مي توانيم تمام رنجهاي عالم را بر دوش بکشيم بدون آنکه لحظه اي احساس غم داشته باشيم ولي هر روز غمگين خواهيم بود اگر دريابيم که زندگي پر از زخم تنها گوشه کوچکي از اين دنياي زيبا و بزرگ است...

v    چگونه مردي تکامل بجويد در حالي که چشمانش را بسته اند گوشه هايش را گرفته اند و در دستانش طناب زندگيش را داده اند که اگر رها شود زندگيش پايان خواهد يافت.....

v    در شهري که همگان دشمن نور بودند و عاشق تاريکي من روشني شمعي را در خانه هاي شهر گدائي مي کردم.....

v    بهترين دوستم را بعد چند سال دوري ديدم سراسيمه او را در آغوش گرفتم و تمام لبخندم را به او تقديم کردم و او نگاه و لبخند سردي کرد و گفت: شنيده ام که در سرزمين جديدت بوي خوش فروان است کاش بجاي لبخند بوي خوش مي اوردي تا با آن هر دو ثروتمند مي شديم. بعد از آن من آخرين اميدم را براي هميشه در گوشه قبلم زنداني کردم.......

v     تو را با تمام وجود در خود تکرار خواهم کرد اگر تو ذره اي از آن صداقت لحظه آشنائي را با خود داشته باشي......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٤/۱/۱٩

زمزمه

v    کنار درختي دست پير زني با لباس آبي رنگ و چادر خاکستري را مي گيرم تا از زمين بلند شود او نگاهي به من مي کند و مي گويد نمي داني چرا هنوزنيامده او به من گفته بود که روز دوشنبه با لباس آبي اينجا منتظرش بمانم قبل از اينکه ظهر شود يکي را حتما مي فرستد دنبالم اما نگفت کدام هفته الان سي سالي شده اگر من را ببيند حتما نمي شناسد چون من از آن سال خيلي مسنتر شدم........ تو فکر مي کني هفته بعد بياد ......

v    مرد فرسوده اي با نگاه خسته کنارم مي ايد مي گويد مي خواهي در وصف تو شعر بگويم دويست تومان بيشتر نمي گيرم لبخندي مي زنم و مي گويم باشه بگو..... شعرش اشک به چشمانم مي اورد و او نگاهي به چشمان من مي کند و بدون اينکه پول را قبول کند دور مي شود.

v    مادرم مي گويد تو در يک روز آفتابي اول عيد موقع عروسي خواهرت توي باغ روستاي خودمان بدنيا آمدي ...الان من در طبقه پنجم روي تراس سيماني روبروي خيابان شلوغ در يک هواي باراني توي کشور غريبه دارم به حرفهاي مادرم فکر مي کنم

v    صداي کودکي خواهرم را مي شنوم با سرعت پله ها را پائين مي روم زني با صورت و دست و پاي زخمي و لباسهاي کهنه دم درخانه هاي کوچه خاطره مي فروشد.

v    دوباره بيدار شدم و تازه فهميدم اين روياي ترسناک که هميشه همراهم هست کابوس نيست اين دلهره زندگي است که در اسارت قرار گرفته و دست و پا زنان رهائي مي خواهد.

v    پدرم هميشه بيان مي کرد که لحظات قبل از مرگ در آرامش خواهد بود و او با اين گمان فوت کرد آيا او هميشه آرام بود يا واقعا آن لحظات آخرمرگش فرق کرده بود.

v    دوچيز هميشه با توست فکر خانه کودکي و دلهره فاصله گرفتن از آن.

v    مردي با نگاهي سرد عبور کرد و من در گوشه چشمانش کودکي به اسارت رفته را ديدم

v    آسمان دوباره آفتابي شد زمان آن رسيده که تا قبل از برگشتن ابرهاي سياه فراموششان کنم

v    تپش قبلم را ديگر باور ندارم عشق که آن دور دستها آواره و بي هدف مي چرخد و مرگ هم در تيرگي بالاي آسمانها خوابيده است و لذت و هيجان هم ساعتي مي گذرد که عبور کرده و تا بازگشت ان چند روزي باقي مانده است پس اين قلب براي چه با اين شدت مي تپد.

v    هنوز به دنبالم است کوچه را سريع مي پيچم و در کنج کوچه مي ايستم قدمها متوقف مي شود آرام از لبه ديوار نگاه مي کنم يازده سالگيم به دنبالم است با چشماني گريان و لباس زرد او خانه اش را گم کرده...

v    دستم بي هدف به اطراف مي رود مي خواهم گوشه چادر مادر را پيدا کنم و در اين خواب بعد از ظهر از دست سرما روي خودم بکشم اما او مدتهاست که بيدار شده  از پيش من رفته است.

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٤/۱/۱٤

روشنی آرزو

حسابي کتک خورده بودم به زور روسري را روي سرم نگاه داشته بودم اما چيزي که بيشتر ناراحتم مي کرد کتکهاي بود که مادرم خورده بود او تمام تنش مي لرزيد و تنها باعث آن من بودم نبايد طوري داد مي کشيدم که او مجبور شود دخالت کند تمام بدنم درد مي کرد بزور دستم را تکان دادم مي ترسيدم آسيب جدي ديده باشد اما خوش بختانه چيزي نشده بودم خودم را کمي جمع و جور کردم سرم کمي گيج مي رفت انگار از سنگ ساخته شده بودم که زير اين ضربات سنگين باز دوباره از جايم بلند مي شدم به طرف مادر رفتم دستم را روي صورتش کشيدم اصلا دوست نداشتم او را آنطور ببينم مدام گريه مي کرد و زير لب چيزي زمزمه مي کرد سرم روي سينه اش گرفتم بدون صدا کردن شروع به اشک ريختن نمودم بايد تمرين مي کردم بايد ياد مي گرفتم که ديگر با صداي بلند گريه نکنم بايد ياد مي گرفتم همه چيز را بپذيرم ....

کنار اتاق نشسته بودم و کتاب آدمها و موشها در دستم بود تا به حال چند بار آن را خوانده بود و شخصيتهاي داستان را کاملا مي شناختم گوئي با آنها مدتهاست که زندگي کرده ام تنها کتابي داستاني بود که داشتم و تنها سرگرمي روزهاي بلند تابستان برادرم آنطرف اتاق خوابيده بود و مادرم هم توي حياط طبقه پائين لباس مي شست چشمهايم روي کتاب سنگيني مي کرد خواب آرامي در چشمهايم جريان داشت اما ترس از برادرم مانع از خوابيدنم مي شد او عقيده داشت دختر نبايد جلو برادر بزرگش دراز بکشد اصلا حوصله دردسر نداشتم ضمن اينکه بيرون رفتن از اتاق هم برايم ممنوع شده بود تمام روز را در گوشه اتاق يا در آشپزخانه گذرانده بودم مدام با خودم فکرهاي جور به جور مي کردم............ سنگيني خواب توي چشمهايم کم کم بيشتر اذيتم مي کرد مدام خودم را کنترل مي کردم براي اينکه خواب به من غلبه نکند وارد آشپزخانه شدم وقتي از کنار برادرم عبور مي کردم چادرم را محکم دور خودم پيچيدم تا مبادا قسمتي از پايم را ببيند دفعه قبل بخاطر اين موضوع حسابي کتک خورده بودم آرام آبي به صورتم زدم و برگشتم.  گوشه اتاق چادرم را دورم پيچيدم و به ديوار تکيه دادم اما خواب دست از سرم بر نمي داشت توي ذهنم صحنه هاي کتاب را تعقيب مي کردم که چطور يکي از شخصيتها عاشق موش بود و به خاطر علاقه اي که به آنها داشت آنها را آنقدر در دست فشار مي داد که مي مردند و به آن زن و ......

درد زيادي در گوشه بدنم احساس کردم با سرعت بيدار شدم آره من خوابم برده بود و برادرم را با چشماني خون آلود بالاي سرم ايستاده بود همچون خرگوشي که به دام گرگي افتاده ترسيده بودم تند تند شروع به التماس کردن کردم..... برادر ببخش حواسم نبود خوابم برد نمي خواستم جلو تو پاهايم را دراز کنم بخدا تکرار نمي کنم بخدا..... که برادرم با لگد به جانم افتاد تمام تنم از ترس مي لرزيد بياد دفعه قبل افتادم که زاري من باعث شده بودم مادرم دخالت کند و او هم بيشتر از من آسيب ببيند با تمام تلاش جلو گريه ام را گرفتم ديگر نمي خواستم التماسش کنم آرام سرم را در ميان دستهايم گرفتم و هيچ چيزي نگفتم هيچ چيز و او همچنان به لگد زدن و توهين کردن ادامه داد با گوشه پا محکم به سرم زد طاقتم سر آمده بود اشکهايم جاري شد  ولي باز سعي کردم چيزي نگويم اشک در چشمانم جريان داشت ضربه محکم ديگري و ضربه هاي بعدي گناه من چه بود که تنها يک اتاق داشتيم گناه من چه بود که خوابم برده بود گناه من چه بود که پسر همسايه براي گرفتن کبوترش به بالاي پشت بام آمده بود و من را موقع ظرف شستن در حياط خانه ديده بود گناه من چه بود که دختر بودم گناه من چه بود......... کم کم حس من از ضربه ها تنها تکانهاي بود که در اثر آنها مي خوردم گويا درد را احساس نمي کردم حالا مي توانستم بخوابم شايد براي هميشه ضربه ها دردي نداشتند چه جالب.....

چشمانم باز شد با سرعت خواستم از جايم بلند شوم که احساس کردم نمي توانم بيرون به نظرم تاريک مي آمد دستهايم را آرام تکان دادم دست کسي را در کنارم احساس کردم دست مادرم بود تا دسمت به او خورد گويا که خواب بود بيدار شد به آرامي گفت بيدار شدي خدا را شکر بيدار شدي بيدار شدي و بعد بلند پرستار را صدا زد...

صبح آن روز زودتر از مادرم از خواب بيدار شدم او تمام شب را از من مواظب مي کرد هنور توي تخت بيمارستان بودم سرم را با يک گيره محکم به تخت ثابت کرده بودند که بعدا فهميدم تمام ناحيه سرم بخاطر ضربه آسيب جدي ديده و يکي از گوش هايم و قسمتي از سرم شکسته و نبايد به هيچ وجه سرم را تکان دهم خانم پرستار مي گفت خيلي بايد خدا را شکر کنم که ضربه مغزي نشده ام و خون وارد جمجمه ام نشده و مدام مي پرسيد چطوري از بالاي پشت بام افتاده اي که اينطوري تمام بدنت زخمي شده گويا آنها گفته بودند من از بالاي پشت بام افتاده ام از مادرم پرسيدم چرا چرا او گفت او برادر توست چکار مي توانستم بکنم راست مي گفت چکاري مي توانستم بکنيم چه کاري ...

مدتي گذشت ايام بيمارستان زمان خوبي بود تا با خانم پرستار دوست شوم و وقتي علاقه من را به کتاب خواندن ديد هر روز برايم کتابي مي آورد و من گوئي در بهشت زندگي مي کردم کتابها را با ولع تمام مي خواندم شخصيتها را دوست داشتم حالا چقدر انسان جديد ديگر را مي شناختم ...

دکتر من را مرخص کرد با اصراري که خانم پرستار داشت نتوانستم کتابهايش را قبول کنم مي دانستم که اگر برادرم بفهمد حسابي درگير مي شويم ...به خانه رسيديم آرام از پله ها بالا مي رفتم اصلا تعادل نداشتم دکتر گفته بود تا مدتها به خاطر ضربه شديدي که خورده ام سر گيجه و عدم تعادل دارم مخصوصا که اصلا نبايد از پله بالا روم يا لبه تراس بايستم به کمک مادرم بلاخره بالا آمديم برادرم توي اتاق بود تا ما را ديد گفت اين از اولش هم چيزيش نبود خودش را به مريضي زده بود بلاخره مهموني تمام شد آره.... بر نمي گشتين ديگه ............دکتر درست مي گفت بخاطر راه رفتن سرگيجه زيادي داشتم به زحمت به کمک مادر کنار ديوار نشستم من و مادر هر دو مي دانستيم تا او هست من حق دراز کشيدن ندارم مادر اطرافم چند بالش گذاشت و من تنها از گوشه اتاق مي توانستم به اندازه يک وجب از پنجره را ببينم و آسمان آبي را که گاه گاهي ابري از آن عبور مي کرد ....

دو هفته اي گذشته بود اما حال من بهتر نمي شد روز به روز بدتر هم مي شد اصلا نمي توانستم ديگر به تنهائي بايستم مدام حالت تهوع داشتم غذا نمي توانستم بخورم حسابي لاغر و خسته بودم شبها تمام شب سردرد داشتم و کابوس مي ديدم مدام مي ديدم با سرعت به دواري برخورد مي کنم يا با ماشين تصادف کرده ام به طوري که بي غذائي و بي خوابي جزئي از من شد تنها سر گرمي من نقاشي کشيدن و نوشتن مطلب بر روي کاغذ باطله هاي بود که مادرم برايم مي آورد و همه آنها را هم قبل از رسيدن برادرم به مادر مي دادم که بيرون بريزد اما کم کم بينائيم شروع به ضعيف شدن کرد  کلمه هاي که مي نوشتم را به زحمت مي ديدم و هر روز جنگي در خانه بود مادرم مدام مي خواست دکتري براي من بياورد و يا بيمارستان برويم  و برادرم نمي گذاشت او مي گفت پاي هيچ مردي به خانه ما باز نمي شود خودش به زودي خوب مي شود چيزي نشده است همش دارد عدا در مي آورد  همش نمايش است ........اما بينائي من به سرعت تحليل رفت  ...

حالا تنها لخوشي من شده بود شنيدن صداي مادرم و براي اينکه حوصله ام سر نرود برايم لالائيهاي بچگي را زمزمه مي کرد دگر به کلي توان ديدن را از دست داده بودم ولي انگار مي توانستم ببينم مي دانستم که در گوشه اي که نشسته ام الان ابري از جلو پنجره در حال عبور است و هوا آفتابي است و گاهي براي اينکه مطمئن شوم از مادرم مي پرسيدم او هم مکثي مي کرد و بعد تائيد مي کرد و گاهي ابرها را براي من مي شمرد صداي مادرم را دوست داشتم و وقتي او ساکت بود دچار ترس مي شدم و گريه مي کردم و او تند مي آمد و من را در آغوش مي گرفت و لا لائيش را برايم زمزمه مي کرد ... مدام مي گفتم مادر قول بده که ترکم نکني اينجا همه اش تاريک است من مي ترسم

يک روز از خواب بيدار شدم اما خانه خودمان نبوديم بوي بيمارستان بود گويا حالم روز قبل بدتر شده بود و من را به بيمارستان آورده بودند صداي دکتر را مي شنيدم که مدام داد مي زد که چرا زودتر بيمار را نياورده ايد دگر صداي نيامد گويا خوابم برده بود ....

صداي لالائي مادر بود دستم را به اطراف تکان دادم دستم را گرفت و بعد چيزي در دستم قرار داد گفت .......بيا تمام نقاشي ها و نوشته هايت را برايت نگه داشته ام مي دانم دوستشان داري دستم را به سمتي که صدا مي آمد بردم صورت مادر را لمس کردم اشک ها را روي گونه هايش لمس کردم و دوباره خوابم برد شخصيتهاي داستانهاي که خوانده بودم مدام دورروبرم بودند و با آنها هميشه از جائي به جائي مي رفتيم هر از چند گاه براي اينکه مطمئن شوم مادرم هم با ماست دستم را تکاني مي دادم و او دستم را مي گرفت و من دوباره با خيال راحت در سرزمينم پرواز مي کردم ، بازي مي کردم تا به حال اينقدر آزاد نبودم دوباره دستم را تکان مي دهم و مادرم دستم را فشار مي دهد او هنوز کنارم هست هنوز و کنار من باقي خواهد ماند همان طور که بالا و پائين مي پرم صداي لالائي مادرم هم به گوش مي رسد چقدر زيباست چقدر زيباست ....

صداي مادرم  قطع مي شود دستم را تند تند تکان مي دهم چيزي را لمس نمي کنم و با سرعت به آسمان اوج مي گيرم همه جا روشن مي شود  چقدر زيباست اينجا چقدر شلوغ است

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٤/۱/٤

سالی دگر

نوروز مبارک

 

خيلي دو دل بودم وارد لابي هتل بشوم يا نه دوست نداشتم بچه ها و رئيس بخش من را ببيند واقعا که تا کردن با فرهنگ اين ژاپني ها خيلي سخت است.......... مدام اين پا آن پا مي کنم بلاخره تصميم خودم را مي گيرم و در اتاق را باز مي کنم يک نگاه تو راهرو مي اندازم و بعد آرام به سمت لابي مي روم.............. بخاطر اينکه بچه هاي آزمايشگاه را همراهي نکنم مجبور شدم بگويم دوست دارم توي اتاق بمانم آخه آنها وقتي دور هم هستند تند تند ژاپني صحبت مي کنند و من هم يک در ميان مي فهمم و با حالت مسخره مدام بايد با سر تائيد کنم اصلا اين کار را دوست ندارم توي راهرو کاملا خلوت است کنار بار هتل مي روم و پشت کانتر مي نشينم به مسئول پشت بار سافرش يک شير کاکائو داغ مي دهم با خامه زياد و عسل عاشق اين معجون هستم مخصوصا توي هواي سرد.............. از پنجره پشتم به بيرون نگاه مي کنم هوا کاملا تاريک است و دانه هاي برف زير نور چراغ هتل مي درخشند و پائين مي آيند شيرکاکائو را هم مي زنم و آرام آرام مي نوشم يک نفر را مي بينم که طرف ديگر بار نشسته با چشماني قرمز و کله لرزان به اين طرف نگاه مي کند تا نگاهم توي نگاهش قفل مي شود ليوان مشروبش را بالا مي گيرد و يک سلامتي به زبان ژاپني مي فرست ( کامپايل) و تا ته ليوان را سر مي کشد معلوم هست حسابي خورده است ليوانم را به سمتش اشاره مي کنم و با همان حالت جرعه اي از ان مي نوشم اين مردم وقتي مشروب مي خوردند انگار از دنياي ديگري مي آيند............. آرام به نقاشي ها روي ديوار خيره مي شوم صداي موزيک بلند است يک آهنگ دلنواز ژاپني با صداي يک ساز که غم آدم را زنده مي کند نمي دانم اين ساز چيست اما هرچه هست به آهنگهاي اين سرزمين رنگ ديگري مي دهد .... به فکر اين هستم که هرچه زودتر صبح شود زيرا فردا آخرين روز سال است و فردا شب با بچه ها دور هم جمع مي شويم احساس خوبي دارم اينقدر همه ما اينجا خود را گرفتار کرده ايم که بزور فرصت کافي براي ملاقات هم پيدا مي کنيم تو فکر فردا هستم که دستي به پشتم مي خورد و همان مرد را مي بينمم که با همان چشمان قرمز بالاي سر من ظاهر شده است حدود 40 سالي بايد داشته باشد اصلا تعادل ندارد چند کلمه نامفهوم به زبان خودش مي گويد و من با سر تائيد مي کنم لبخندي مي زند و بعد سفارش يک کيک از بار مي دهد کيک را جلو من مي گذارد و چند هزار ين هم به خدمتکار بار مي دهد با سر از او تشکر مي کنم واقعا که اين مردم غير قابل پيش بيني هستند دستي تکان مي دهد و دور مي شود صاحب بار پول را بر مي دارد و مي پرسد با باقي مانده پول چه مي خواهيد برايتان بياورم و من سفارش يک شير کاکائو ديگر مي دهم و مي گويم با خودم مي برم ....

هواي بيرون حسابي سرد است دست از قدم کشيدن بر مي دارم و ليوان خالي شيرکاکائو را توي سطل مي اندازم هوا صاف شده و تنها باز مانده هاي برف تک تک از آسمان مي آيند اين شب با تمام زيبائيش غمگين است آرام دستهايم را زير بقل مي گيرم و به سمت اتاق مي روم ....

پتو را کاملا روي سرم مي کشم از فکر فردا و برگشتن به شهر خودمان و سال نو و ديدن بقيه خوابم نمي برد مدام اينطرف آنطرف غلت مي زنم اما فايده ندارد آخر سر پتو را کنار مي اندازم و سرم به سمت سقف مي کنم و مي خوابم ... با صداي ناگهاني در بلند مي شوم زني وارد مي شود با شلوار مشکي و روسري آبي و قيافه اي آشنا. نمي دانم او را کجا ديده ام اما او اينجا توي اتاق من چکار مي کند من که در را بسته بودم تلاش مي کنم از جايم بلند شوم اما نمي توانم تکان بخورم تنها چشمانم قادر هستند حرکات او را دنبال کنند آرام او را با چشم دنبال مي کنم بالاي سر من مي آيد به چشمان من خيره مي شود انگار که فهميده او را نگاه مي کنم و شايد شک دارد بعد انگار در حالي که هيجان زده شده  تند تند به اطراف نگاه مي کند حالا کاملا بالاي سر من ايستاده نمي دانم چرا قدرت تکان خوردم ندارم تمام بدنم به زمين ميخ شده است در دوباره باز مي شود چند دختر جوان و يک زن ديگر هم وارد مي شود آنها با سرعت بالاي سر من مي آيند و همه به چشمان هيجان زده من خيره شده اند دلهره غريبي دارم احساس مي کنم که اگر يکي از پاهايم را بتوانم کمي تکان بدهم به راحتي برخواهم ساخت اما قادر نيستم به ناگاه چهره آشناي ديگري را مي بينم او مرجانه است او را خوب مي شناسم او هم مرا مي شناسد او اينجا چکار مي کند مي خواهم اسمش را صدا بزنم اما نمي توانم انگار بقيه هم فهميده اند من مرجانه را مي شناسم او را به سرعت از اتاق بيرون مي کنم و من دست و پا مي زنم کم کم صداي خس خسي از گلويم بلند مي شود و با يک حرکت بر مي خيزم خداي من تمام بدنم از سرما يخ کرده است و تمام دهنم خشک شده تفس کردن برايم خيلي سخت است سريع کنار دستشوئي مي روم و آبي به صورتم مي زنم و کمي آب مي نوشم  تايمر- ايرکانديشن را روي دو ساعت گذاشته بودم و بعد از دو ساعت خاموش شده براي همين اتاق سرد سرد است دوباره او را روشن مي کنم و زير پتو مي روم ترسي عجيب در من موج مي زند چرا اين خواب را ديده بودم مدتها بود که مرجانه را فراموش کرده بودم بچه که بوديم آنها همسايه ما بودند دو تا خواهر و يک برادر من و برادرم رضا وقتي که 10 سال داشتيم قرار گذاشته بوديم موقع بزرگ شدن من با مرجانه ازدواج کنم او با ريحانه خواهر بزرگتر چه دوراني بود هميشه از تراس طبقه بالا آنها را در حال بازي تماشا مي کرديم يادمه که يک بار سر يک توپ با ريحانه دعوا کردم رضا حسابي خدمتم رسيد دائم مي گفت من حق ندارم با زن آينده او دعوا کنم چند بار هم با بچه ها محل درگير شده بود چه دوراني بود راستي مدتها است از آنها خبري ندارم دوم راهنمائي بوديم که از پيش ما رفتند چقدر هر دوتا ناراحت بوديم با خودمان تصميم گرفته بوديم زودتر بزرگ بشويم تا بتوانيم به خواسته خود برسيم اما با رفتن آنها و گذشت زمان ما همه چيز را فراموش کرده بوديم تا امروز که دوباره او را ديدم با همان مانتوي خاکستري مدرسه که موقع رفتن به تن داشت يادمه بعد يک سال شنيديم که از شهر ما هم رفته بودند چون پدرشان فوت کرده بود و به اتفاق مادرشان رفته بودند تا با پدر بزرگشان در شهر ديگري زندگي کنند اما من او را ديگه نديده بودم ...

هوا کم کم صبح شده بود با سرعت وسايلم را جمع مي کنم و به سمت رستوران هتل مي روم نيمي از بچه ها آنجا هستند کنار ساتوشي و شيراشي مي نشينم و بعد از خوردن صبحانه به اتفاق مسئول آزمايشگاه به شهر خودمان بر مي گرديم پشت چراغ قرمز جلوي هتل مرد ديشبي را مي بينم دستي به سمتش تکان مي دهم او هم دست تکان مي دهد و من را به خانواده اش که تو ماشين نشسته اند نشان مي دهد چراغ سبز مي شود و ماشين حرکت مي کند ....

بعد از ظهر است و من توي خانه سريع دوش مي گيرم و و لباسهايم را اتو مي کشم بايد براي سال نو خانه يکي از دوستانم بروم پارسال هم آنجا بوديم ايام خوبي بود چند تا لباس از تو ي کمد در مي آورم و زير رو مي کنم دست آخر يکي را مي پوشم و به سمت ايستگاه اتوبس مي روم........

بلاخره سال نو فرا رسيد با تمام بچه ها از خوشحالي بالا و پائين مي پريم انگار که روزهاي سخت ماههاي قبل را براي هميشه فراموش کرده ايم بعد از سال تحويل همه يکي يکي با خانواده هايشان تماس مي گيرند و من هم به مادرم زنگ مي زنم در حين صحبت ياد خوب ديشب مي افتم و براي مادرم تعريف مي کنم و از او مي پرسم خبري از آنها ندارد مادرم مي گويد که اتفاقا چند روز پيش براي ديدن مرجانه به بيمارستان رفته است آنها براي درمان سوختگي صورتش دوباره به شهر ما آمده بودند گويا هيچ دکتري مسئوليت جراحي صورت او را قبول نکرده است زيرا صورتش با بخار آب جوش به شدت سوخته بطوريکه يک چشم و نيمي از صورت را براي هميشه از دست داده است احساس غريبي به من دست مي دهد گمان مي کنم او در خواب براي ديدن من آمده بود براي تجديد خاطراتي که من مدتها آنها را فراموش کرده بودم..... آيا دوباره او را خواهم ديد آيا همان احساس قديمي را به او خواهم داشت ....

(عکسهای سال نو و هتل زمستانی)

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]