اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/۱٠/۱٦

جبر خلوت

آرام آرام توی کوچه خلوت قدم می زد هوا کاملا تاریک شده بود و هیچ کسی توی خیابان نبود نگاهی به اطراف انداخت و بعد سرش را به سمت آسمان کرد و با صدای بلند داد زد " چرا تمامش نمی کنی ها چرا" بعد دوباره به راه رفتن ادامه داد از سر کوچه پیچید وارد میدان فلسطین شد به سمت وسط میدان رفت آنجا را خیلی دوست داشت روی سکو زیر مجسمه های مبارزان فلسطین نشست و به آبمیوه فروشی آنطرف خیابان خیره شد یک پاترول سیاه آنجا پارک بود که چند تا جوان دورش بودند و بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند یکی از آنها داشت از مغازه شیر کاکائوی داغ برای همه می خرید با اینکه شب عید بود اما هوای تهران هنوز سرد بود آنها شروع به نوشیدن کردن بعد یکی دیگر از آنها پاک سیگاری در اورد و به همه تعارف کرد. پسر هم حسابی هوس سیگار کرد دست توی جیبش برد و پاکت سیگار 57 را در آورد توش یک نخ بیشتر نبود آن را برای آخر شبش نگاه داشته بود اما طاقت نیاورد و آتشش زد دود سیگار توی هوای سرد به آرامی بالا می رفت. هوا لحظه به لحظه سردتر می شد او یقه کاپشنش را بالا زد و به سکو تکیه داد و به آسمان خیره شد آسمان تاریک تاریک بود هیچی دیده نمی شد .. دریغ از یک ستاره .... سیگارش که تمام شد به سمت خوابگاه حرکت کرد چند تا کوچه بالا تر بود جلو خوابگاه که رسید ایستاد تمام چراغهای اتاقها خاموش بود همه سال نوئی رفته بودند دوست نداشت الان بر گرده توی آن اتاق 6 متری به سمت بلوار کشاورز رفت تا به پارک لاله برسد اما توی پارک هم خلوت بود حتی از مواد فروشها و دوره گردها و کارتن خوابها هم خبری نبود بیشتر توی خودش رفت شروع به وارسی دوباره جیبهاش کرد غیر از یک سکه 5 تومانی چیز دیگه ای نبود زیر لب خنده تمسخر آمیزی به خودش کرد... سیزده روز تعطیل بود و این تمام چیزی بود که او به همراه داشت روی یک نیمکت خالی نشست دوست نداشت به فردا و اینکه چطوری قراره این زمان سپری بشود فکر کند توی خودش بود که مردی با سیگار روشن از جلوش رد شد او بلند شد کمی این پا آن پا کرد و بعد به سمت مرد رفت و گفت "  ببخشید آقا سیگار دارید " ......

 

همیشه لحظاتی هست که همه چیز به انسان پشت می کند این یک قانون وجودی است ....

 

کسانی که بلند می خندند بلند هم گریه می کنند ......

 

برای رسیدن به هدف سریعتر دویدن تنها کافی نیست در جهت درست دویدن مهمتر است ....

 

هیچ قانونی همیشگی نیست و پیروی از یک قانون ثابت برای زمان طولانی یعنی فنا ....

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٤/۱٠/٦

غبار

چند وقتیه که مجبورم تا دیر وقت توی آزمایشگاه بمانم آخه ماه دیگه چند تا مقاله با هم باید برای مجله بفرستم اما هنوز کلی از قسمتهای کارام ناقصه...... یک چیزی که توی این دیر آمدن برای من بیشتر از همه جالبه اینه که باید تمام مسیر را تا خانه پیاده بیام به خاطر اینکه آخرین اتوبوس ساعت 10 شب عبور می کنه.......دانشگاه ما بالای یک کوه قرار داره یک ساعتی هم تا خانه پیاده راه است و این روزها هم هوا اینجا دائم برفیه و زمینها حسابی یخ زدند و من مجبور آرام آهسته بیام پایین گاهی از راه رفتن خودم روی زمين يخ زده خنده ام میگیرد احتمالا از دور به نظر خنده دار تر هم بیاید عین آدمهای که تازه راه رفتن یاد گرفتن ....  بگذریم چیزی که می خواستم بگم این بود مدتها دلم می خواست یکم آرام تر بودم اما نمی دانم چی بود که نمی شد نه اینکه چیزی خاص اذیتم می کرد نه! اما نه خوب بودم نه بد ذهنم کمی مغشوش بود اما علتش را نمی دانستم..... اما حالا کلی بهتر شده ام آره درست می گویم همین قدم زدنها خیلی حالم را بهتر کرده وقتی آدم توی هوای تاریک یک جای خلوت قدم می زند واقعا زمان خوبیه تا ذهن خودش را مرتب کنه زیرا دیگه چیزی نیست که حواس آدم را به خودش مشغول کنه خود آدم می ماند و خودش ضمن اینکه ذهن موقع راه رفتن فعال ترهم میشه مخصوصا که اگر زمین لغزنده باشه ... یادمه آن موقعها توی تهران از برف آمدن خیلی لذت می بردم یادمه بعضی شبهای برفی می رفتم هتل اوین تا دیر وقت می ماندم توی لابی کتاب می خواندم گاهی هم برنامه پیانو داشتند که فضا قشنگتر هم می شد بعد پیاده تا میدان انقلاب راه می امدم بعضی وقتها بیشتر از دو ساعت طول می کشید اما اینقدر لذت بخش بود که زمان را فراموش می کردم ... روزها چقدر زود می گذرند و ما بدون اینکه توجه کنیم سریع بزرگ می شویم و از اصل خود به سرعت فاصله می گیریم کاش می شد فضای خانه کودکی را به هرکجا که می خواستیم می توانستیم ببریم ....

 

گاهی نم نم بارانی یا صدای خش خش برگی دوباره بیادم می آورد که چه کسی هستم و دلم به اندازه تمام دنیا می گیرد نمی دانم کی این فاصله ها دوباره پر میشود

 

بیاد می آورم که دوستشان می داشتم و در تمام ذهن من نقش داشتند بیاد می آورم که جز در کنار آنها بودن را نمی خواستم اما اکنون سالهاست که می گذرد تنها گاهی درنیمه شب بد خوابی یا در بی حوصلگیه اتوبوس کندرو گذر خاطره هایشان را می بینم

 

تو بودی که صدایم کردی صدایت آشناست می دانم که من این صدا را عاشق بودم بیا نزدیکتر می خواهم صورتت را ببینم می خواهم بدانم این قلب که می تپید و اکنون هم می تپد صدای چه کسی را شنیده است بیا نزدیکتر .....

( در بر گرفته از صبحی که از خواب پریدم و قلبم به صدای آشنائی در خواب شنیده بود شروع به تپیدن کرد اما هرچه فکر کردم نفهمیدم صدا مال چه کسی بود و کی آن را شنیده بودم )

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]