اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٥/۸/٢٥

رابطه شروع و انتها

از اینکه با او بود احساس خوبی داشت نمی خواست برای رابطه ای که بین آنها پیدا شده بود تعریفی قائل بشود درست یک ماه پیش بود که با هم آشنا شده بودند تو آن شب سعید خیلی حالش بد بود اولا بخاطر این بود که سر درد خیلی بدی داشت دوما مدتها بود که تنها زندگی می کرد و دائم به دنبال فرد مورد علافه خودش می گشت تا از این تنهای بیرون بیاد اما کسی را پیدا نکرده بود خیلی خسته و در مانده در حالی که از خوردن زیاد داروی مسکن تلو تلو می خورد وارد کافی شاپ سر میدان شد آنجا را تازه باز کرده بودند و صاحب آنجا مقرراتی و مودب بود بدون اینکه سعید حواسش باشد جلوی پیشخوان کنار زهره که با دوستاش بود نشسته بود و بعد توی همان بی حالی از زهره پرسیده بود من شما را قبلا اینجا ندیده بودم دفعه اول که میان اینجا و .....

نمی دانست زهره را دوست دارد یا نه اما خوب می دانست وقتی با او هست همه چیز جذابتر و با مفهوم تر است زهره دختر کم حرفی بود با قیافه  واندام کاملا معمولی نه تحصیلات خواصی داشت نه علاقه خواصی به موسیقی , فیلم یا کتاب داشت.... اگر راستش را بخواهید زهره از آن تیپهای بود که سعید حتی یک بار هم به فکر دوست شدن با اینجور دخترها نیفتاده بود و اگر هم یک روز یکی از دوستانش را با چنین دختری می دید شاید دستش هم می اندخت ...  بگذریم ...... اما چیزی که الان معلوم بود این بود که او نمی توانست از فکر با او بودن بیرون بیاید فقط مشکل از آنجا شروع شد که این دو نفر برای اولین بار به یک مرکز خرید بزرگ رفتند برخلاف سعید که مدام به لباسش و ترکیب و مدل آن اهمیت می داد زهره یک لباس ساده تازه یکم هم بزرگتر از سایز و قدیمی پوشیده بود هر کی می دید سریع به این اختلاف زیاد بین آنها پی می برد و همین باعث شده بود که مدام دختر و پسرهای که از کنار آنها رد می شدند این مورد را در غالب نیش کنایه حواله این دو نفر می کردند و در پایان آنها بدون اینکه بخواهند دیدند بیرون مرکز خرید هستند و دارند بر می گردند ... از آن موقع یک چند هفته ای می گذرد و آنها معمولا توی یک رستوران یا یک کافی شاپ دنج قرار می گذارند یا هم جاهای خلوت پارک قدم می زنند ...

امروز سعید از دانشگاه بر می گشت چون خیلی گرسنه بود به سمت نزدیکترین غذا فروشی بقل دانشگاه رفت و کنار پنجره رو بیرون رستوران مشغول خوردن شد توی حال و هوای خودش بود که سنگینی نگاهی را احساس کرد سه تا دختر دو تا میز جلوتر مشغول غذا خوردن بودند نفری که درست روبروی او نشسته بود داشت به او نگاه می کرد درست همان بودی که سعید مدتها توی ذهن خودش پرورش داده بود و انتظار داشت که یک روزی دوست بشود اما از آنجا که می دانست این مسئله اتفاق نمی افتد رویش را به سمت بشقابش کرد و به خوردن ادامه داد اما گویا این بار فرق می کرد آن دختر به دوستاش چیزی گفت و یکی از آنها برای اینکه طبیعی جلوه کنند آرام برگشت و عقب را نگاه کرد سعید فهمید که نه ایندفعه می شود روی این قضیه فکر کرد به هر حال بعد از چند نگاه و اشاره و غیره بلاخره سعید با شماره تلفن دختر و یک قرار برای شام فردا بیرون آمد توی دلش مدام درگیر بود پس زهره چی می شد تمام آن ساعتهای که با هم بودند تمام آن روابط و حرفها اصلا نمی خواست به این موضوعها فکر کند رابطه بین آنها خیلی سریع عمق پیدا کرده بود ......  به سمت خانه در حال حرکت بود که موبایلش زنگ زد شماره نشان می داد که زهره است باید تصمیمش را می گرفت به موبایل نگاهی کرد و زنگ بعد از چند بار زدن قطع شد هنوز یک دقیقه ای نگذشته بود که دوباره شروع به زنگ زدن کرد دوباره او بود ... بلاخره تصمیم گرفت تلفن را خاموش کند اصلا نمی دانست باید چه بگوید چه توضیحی داشت. هیچ بهانه ای هم نمی توانست بیاورد اشک توی چشمانش حلقه زده بود اما چاره ای نبود واقعا سخت بود تا بتواند بین واقعیت و حقیقتی که وجود داشت یکی را انتخاب کند گوشی را در جیبش گذاشت و به موزائیکهای پیاده رو خیره شد و با باد پائیزی شروع به قدم زدن به سمت خانه نمود باید سعی می کرد زهره را فراموش کند ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٥/۸/۱٦

آشفتگی

یک جای می خواندم که نوشته بود آدمها کم کم بعد از سی سالگی دچار تغییر نمی شوند شخصیت ثابتی پیدا می کنند و اگر هم هنوز در حال تغییر هستند شخصیت آنها طوری شکل گرفته که دیگر شخصیت ثابتی پیدا نخواهند کرد .... این روزها زیاد بخودم گیر می دهم مدام تمام کارهای خودم را آنالیز می کنم و پیوسته در خودم دور می زنم فکر کنم علتش اصلی آن کمی روابط و عدم پیدا کردن تجربه برای شکل دادن رفتار باشد ... حالا خود این داستان زیاد ایرادی ندارد مشکل از آنجا شروع می شود که می بینی در نهایت تو با آن چیزی که فکر می کنی هستی و آن چیزی که واقعا هستی تفاوت زیادی پیدا کردی و درست در حال انجام کارهای هستی که اصلا دوست نداری انجام بدهی ... بگذریم من این روزها یکم از خودم دلخورم یکم هم از اطرافیان که او هم باز بر می گردد به دلخوری که از خودم دارم ... راستش را بخواهی از بس که روابط محدود هست تا یک آدم جدید هم می بینم ترجیح می دهم او را دور بزنم تا مجبور نباشم سر صحبت را با او باز کنم ... حتما برای این مشکل هم راه حلی هست باید بیشتر دقت کرد ....

 

خلوت

 

جملات را مدام توی ذهنش مرور می کرد نباید دچار فراموشی می شد خیلی دوست داشت دوباره توی همان خانه قدیمی توی حیاط در حال بازی باشد و بعد با صدای مادر که بلند داد می زد بچه ها بیایید نهار آماده است به سمت سفر می دوید اما سالهاست از آن دوره گذشته است او حتی نمی توانست باور کند که زمانی چنان دوره ای هم داشته است .... به سمت پنجره رفت خیابان مملو از مردی بود که برای تماشای فستیوال موسیقی جاز به سمت مرکز شهر روانه بودند و اگر خوب گوش می داد صدای جاز از دور شنیده می شد ... پرده ضخیم را جلو پنجره کشید و بعد روی صندلی نشست باید راهی وجود می داشت به سمت آلبوم قدیمی رفت تمام عکسهای قدیمی برای او بیگانه بود گویا هیچ وقت آنجا نبوده است. "آهنگ تو شاهدی ای غم" با صدای الهه و عماد رام را توی ضبط گذاشت آهنگی که یاد آور تمام شبهای زمستان سال 1367 بود درست پایان جنگ و شبهای که تمام خانواده بعد از سالها آرام دور هم می نشستند و از گذشته ها حرف می زند همرا ه با شیرینی چای و میوه ... اما دیگر موسیقی یادآور آن دوران نبود از بس توی کوچه ها تاریک و سرد شهر تا توی آپارتمان بیست متری خیابان شلوغ گوش داده بود شکل اینجای بخود گرفته بود واثر خاطره انگیز خودش را از دست داده بود .. موسیقی را خاموش کرد و بعد به سمت کتری رفت شاید نوشیدن یک چای توی هوای سرد و کشیدن یک سیگار او را به گذشته باز می گرداند اصلا نمی توانست آرام بگیرد نمی دانست کی و چطور اینطور شده بود اما خوب می دانست نه خاطره ای باقی مانده نه رابطه ای نه احساسی و نه زندگی .....چای را توی لیوان ریخت و آرام جلوی کامپیوتر نشست کلمه مادر را توی وب سایت بصورت فارسی تایپ کرد شاید چیزی پیدا شود تا برای یک لحظه هم شده است او را آرام کند این تنها وسیله باقی مانده برای باز گرداندن زندگی او بود ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


۱۳۸٥/۸/۱

 

Eleventh Moment

 

"A friendship founded on business is better than a business founded on friendship."

John D. Rockefeller, Jr. US zillionaire

 

"Out of our quarrels with others we make rhetoric. Out of our quarrels with ourselves we make poetry."

William Butler Yeats English poet

 

"Believe, if thou wilt, that mountains change their place, but believe not that man changes his nature."

Mohammed Arabian prophet

 

"What is reading but silent conversation?"

Walter Savage Landor English writer

 

"The doorstep to the temple of wisdom is knowledge of our own ignorance."

Charles H. Spurgeon English clergy

 

"Some people like my advice so much that they frame it upon the wall instead of using it."

Gordon R. Dickson Canadian writer

 

"The biggest human temptation is to settle for too little."

Thomas Merton French monk

 

"Depth must be hidden. Where? On the surface."

Hugo von Hofmannsthal Austrian writer

"I don't like to write, but I love to have written."

Michael Kanin US writer (brother of Garson Kanin)

 

"Going to the opera, like getting drunk, is a sin that carries its own punishment with it, and that a very severe one."

Hannah More English writer

 

"No matter what side of the argument you are on, you always find people on your side that you wish were on the other."

Jascha Heifetz Russia-born US violinist

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]