اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/٩/٢۱

از کجا امدی

اتوبوس با سرعت در حال حرکته به درختهای کنار راه نگاه می کنم تند تند از نظرم می گذرند گوی انها هستند که با سرعت به مقصد نا معلومی در حال حرکت هستند و با شتاب از اين زندگی می گريزند دوباره به خودم ميام ته دلم کمی ترس زيبا دارم همانند دلره های لذت بخش دوره بلوغ باران شروع به باريدن می کند کمکم بيرون به سختی ديده می شود خودم را محکم به صندلی فشار می دهم صدای مهدی توی گوشم است با خودم لبخند می زنم. مهدی ميگه بابا ما آدمهای معمولی نيستيم نمی دونم چرا بايد کنار اين کارگر ها کار کنيم ببين همين برادر من اون شاعره می تونه خيلی بهتر از هر شاعر ديگه احساساتشو بيان کنه. به محمد نگاه ميکنم که داره دست به موهای پش بلندش می کشه بعد از گوشه چشم به بقيه نگاه می کنه تا ببينه واکنش بقيه در مقابل اين جملات چيه منم که اينقدر خسته ام اصلا نمی تونم روی اين حرفها متمرکز شوم همش منتظرم اين مجلس اجباری تموم شه برم سر کارم بايد تا صبح ۳۰۰۰ تا بورس پلاستيکی درست کنم به نوک انگشتام نگاه می کنم همش تاول زده نمی دونم هيچ وقت فکر نمی کردم يک روز دستام اين شکلی بشه همش به لحظه کندن بورس از روی صفحه داغ قالب فکر ميکنم ٫ صدای مهدی منو بخودم مياره خوب حالا شما ديدگاهاتونو بگين .از مهدی خوشم نمی ياد با اينکه پسر خوبيه يک جوری ته دلم باهاش حال نمی کنم اين کارگاه مال يکی از آشناهای دورشونه برادرش محمد هم اينجا کار می کنه البته اون بيشتر مسئول مراقبت از ماست غير از اون ۴ تا افغانی و يک ايرانی هم هستند که با ما کار می کنن من که تازه واردم خرابترين دستگاه روهم دارم يادمه اول که اومده بودم اينجا همه چپ چپ نگاهم می کردن مخصوصا موقع نهار يکيشون گفت: تو امروز تا صبح خيلی کار کنی می تونی نصف پول اين نهاری که می خوری را در بياری بعد همه با هم خنديدن به ظرف غذام نگاه می کنم فقط کمی برنج و گوشت مرغ با ترشی وماست دارم با خجالت ظرف رو طرف اونا می گيرم ميگم بفرماييد.....اينجا برای درست کردن هر بورس می تونم ۱ تومان بگيرم محمد ميگه اگه آدم تا صبح نخوابه می تونه ۳۰۰۰ تا درست کنه حتی من يک شب ۳۲۰۰ تا درست کردم هر روز به اميد درست کردن ۳۰۰۰ تا تا صبح بيدار می مونم اما هيچ وقت بيشتر ۱۸۰۰ درست نکردم شايد بخاطر دستگاه منه. نوردين با همون حالت شتاب زده هميشگی ميگه منم با مهدی موافقم منم بلاخره يک روز ليسانس شيمی می گيرم و ميشم مهندس ولی الان دارم ميام که در کنار شما کل تابستان را کار کنم آخه منم به پول احتياج دارم نمی خوام از خانواده ديگه پول بگيرم..... البته راست می گفت يک روز تا ظهر اومد و ديگه هم پيداش نشد هيچ وقت اون روزی رو که رفته بوديم خونش يادم نميره تمام روز آهنگ ابی بخورد ما داد عاشق ابی بود البته من هر وقت سرزده می رفتم خونش معمولا هايده گوش می کرد ولی تا وارد می شديم يک نوار ابی می گذاشت صداشم می برد  بالا٫ شبش با هم شمع روشن کرديم و کلی سيگار کشيديم با اينکه تا دم صبح فقط حرفهای پراکنده زده بوديم ولی به من که خيلی خوش گذشت. اون تمام فکرش نسرين بود به اميد اينکه اين دوست دختر تازه می تونه تمام مشکلات اونو حل کنه روزی که نسرين براش شلوار جين آورده بود يادم نميره با چه هيجانی مهمونی خصوصيشون را تعريف می کرد ميگفت يک کيک صبحانه خريده بوده روشم شمع روشن کردن و کلی با هم رقصيدن ....اما همه اين هيجانات تا وقتی بود که دست به خودکشی نزده بود وقتی فهميدم نمی دونم چطوری خودمو در خونش رسوندم دستشو باندپيچی کرده بودن همسايه دائم صحنه نجات را تعريف می کرد: آره گفتم جوانه دانشجويه حالا من هم که غذا زياد درست کردم يکم براش ببرم شانس آورديم در خونش باز بود تا در زدم در خود بخود باز شد فکر کردم رفته حمام وای که نمی دونی تا آمبولانس بياد چی بسر من اومد آخه نمی دونم اين جوانها .....کنار نوردين ميشينم می دونم دوست دخترش ازش جدا شه و باباشم از وقتی فهميده نوردين سيگار ميکشه ديگه بهش پول نميده به همه دوستاش بدهکاره  و سه ترم پشت هم مشروط شده دستشو می گيرم اشک تو چشمام جمع شده من که ديگه اونو هيچ وقت بشاش نديدم اون روزها وقتی می خنديد چشمهاش برق می زد.... نوبت منه که کمی حرف بزنم با بی حوصلگی اونها رو نگاه می کنم ميگم منم با شما موافقم بهتر نيست محمد يکی از شعرهاشو برامون بخونه پيش خودم ميگم واقعا کدوم بهتره محمد با کمی من من کردن می خونه: تير گرسنگيم از کنار ماه همچون کرمی بر خود می پيچيد وای از اين ......و به به های مهدی توی حرکت سريع درختها گم ميشه ٫ پس کی ميرسيم اين صندلی داره پشتمو می خوره بعد از دو ماه کار کردن حالا می تونم کمی راحت باشم هميشه فکر می کردم اين امتحانات دانشکده است که وقتی تموم ميشه يک نفس راحت می کشم اما حالا می بينم نه کار کردن هم همين طوره شايد زندگی کردن هم همين طور باشه با خودم می گم الان بهتره به برنامه فردام فکر کنم که خوابم ميبره...... صدای غورباقه ها تنها آوازيه که به گوش ميرسه خودمو زير ملافه قايم ميکنم چه آرامش خوبی خدا کنه کسی خرابش نکنه فقط نمی دونم با اين پشه ها تا صبح چکار کنم مخصوصا کنار اين مرداب که بيشتر هم هست ٫ اولين بار با مهران اينجا خوابيديم اون  و مهدی هردو توی دانشگاه مخابرات می خونن يادم نيست چرا اون موقع اينجا را برای خواب انتخاب کرديم آخه با مهران تصميم گرفته بوديم کل مسير بندر تنکابن تا انزلی را پياده بريم هر چند برنامه اصلی کلی تغيير کرد ولی در کل از سفرهای خوب من بود مخصوصا همين قلعه رودخان را که فردا می خواهم برم با مهران پيدا کرديم يادمه اولين بار که در ورودی قعله را از لابلای درختها ديدم چه احساس شگرفی بهم دست داد اصلا نمی تونستم تصور کنم که قلعه ايجوری باشه حتی وقتی که داخل قلعه شديم انگار من سالها پيش اينجا زندگی کردم احساس می کردم تمام ساختمانهای قلعه رو ميشناسم ٫ اون روز توی قعله قيافه مهران يادمه که چقدر خجالت زده بود ياد سه روز پيش می افتم که راه قلعه را گم کرده بوديم البته تقصير ما نبود راهنما داشتيم هرچند تصميم و اصرار اومدن با من بود...... تو بازاررشت بوديم که دست فروشی داشت نارنگی هاشو بلند تبليغ می کرد بهش گفتم نيم کيلو بده بلند گفت بابا تهرانی ها که عادت ندارن زير ۵ کيلو خريد کنن به ما که رسيد خسيس شدی و بعد تند تند نارنگی ها رو توی پلاستيک می کند. ميگم: آخه حملش برای ما سخته ما پياده سفر می کنيم. راست ميگی من يک جای خوب سراغ دارم خواستی می برمتون نزديک فومن است يک قلعه قديميه خيلی باحاله اگه خواستين فردا يک جا قرار بگزاريم . به مهران نگاه می کنم چشمهايش نشون ميده که بدش نمياد. ما که برنامه اصلی خودمون بهم خورده بود پس ديگه فرقی نمی کرد کجا بريم قرارمونم نزديک فلکه توشيبا می زاريم قراره فردا صبح با يک تاکسی دربستی دور فلکه منتظر ما باشه ما هم که جای برای خوابيدن نداريم کنار همين برکه نزديک فلکه می خوابيم ..... الان هفت هشت ساعتی است که داريم توی جنگل راه می ريم آخه کی ميرسيم اين بابا گفت خيلی دير برسيم ۲ ساعته  می پرسم خيلی مونده . نه بايد همين نزديکها باشه فکر کنم راه را عوضی اومديم اما قلعه نوک همين کوهه مطمئنم. هوا ديگه تاريک شده فکر کنم الان ما نوک کوه باشيم مهران حسابی جوش آورده کمکم داره اعتراض می کنه آخه تا حالا من نديده بودم مهران عصبانی بشه يا حتی تند حرف بزنه منم از خستگی دارم ميميرم. يک پيشنهاد دارم بهتر نيست شب همين جا بخوابيم فردا دوباره ادامه بدهيم برق از چشم هر دو تاشون می پره. راهنمای ما يک مرد ۳۵ ساله با موهای فرفری و سبيل پرپشت خيلی هم پر حرف مدام توی راه حرف می زد ودائم می گفت: ناراحت نباشين الان ميرسيم يک غذای حسابی ميزنيم کلی استراحت می کنيم بابا من جاهای رفتم مثلا.........با تصميم من موافقت نمی شه تنها عکس العمل اون اينه که همه ميشينيم روی زمين مثل اينکه همه منتظر يک چيزی بوديم که به ما بفهمونه داريم اشتباه می کنيم و بهتره منصرف بشيم مهران که حالا مطمئن شده از قلعه خبری نيست با ناراحتی به من نگاه می کنه گونه هاش دارن می لرزن نمی دونستم وقتی مهران ناراحت بشه اين شکلی ميشه خلاصه يکسری از اون حرفهای حسابی بارم می کنه منم طبق معمول وقتی خيلی ناراحتم می خندم. يک لحظه بعد خودمون رو توی راه برگشت می بينم وقتی به اولين ده ميرسيم تمام بدنم زخمی است و گل تمام وجودمو گرفته توی تاريکی مدام زمين می خوردم سر زانوم می سوزه زخم شديدی نيست ولی با برخورد به شلوار خيس احساس درد عجيبی می کنم يادمه دو روز کامل خونه يکی از روستای های همون منطقه مونديم تا تونستيم سر پا بيام مخصوصا اينکه من توی رودخانه افتاده بودم و کمی هم تب داشتم صاحب خونه هم مدام بادمجان و تخم مرغ به خورد ما ميداد و هر وقت ظرف غذا را می آورد با صدای ملايم به لهجه رشتی چيزهای می گفت و ما هم فقط سر تکان می داديم البته شوهرش کمی فارسی تر صحبت می کرد هر دو حدود ۵۵ سال را داشتن ولی زن خونه حسابی فرز بود تمام لباسهای ما را شسته بود يادم نيست وقتی تازه رسيده بوديم و من چند ساعت خوابيدم  ولی يادمه وقتی بيدار شدم هوا تاريک بود و معده ام از گرسنگی مدام پيچ ميخرد وقتی مهران را هم بيدار کردم تا چيزی بخورد قيافه اش خيلی باحال بود چشمهای خواب آلود و رنگ پريده که با زير شلواری صاحب خونه حسابی تماشايی شده بود يادمه وقتی که صاحب خانه خداحافظی کرديم مهران راه افتاد بسمتی که به فومن می رفت وقتی فهميد که من می خواهم برگردم قلعه حسابی از کوره در رفت اولش گفت که من نمی يام وقتی ديد من جدی جدی دارم تنها می رم باهام اومد تو راهم اصلا با من حرف نزد خيلی زودتر از اون چيزی که فکر می کرديم به قلعه رسيديم فکر کنم صاحب خونه درست و حسابی ادرس داده بود........ حالا اين مسير را تنها دارم می رم احساس خوبی دارم يادمه همون اولين بار با خودم تصميم گرفته بودم يک بار تنها بيام اينجا تصميم دارم يک هفته توی قلعه بمونم وارد قلعه ميشم انگار که وارد آپارتمان شخصی خودم شده ام راننده تاکسی وقتی فهميد که می خواهم شب تنها توی قلعه بخوابم کلی جا خورد و شروع کرد از حوادثی که توی اين قلعه اتفاق افتاده تعريف کردن. آره تازه همين ۵ سال پيش جسد يک زن را اونجا پيدا کردن خدا می دونه اونجا چه خبره من که تا حالا نرفتم و اون قديمها خيلی ها برای پيدا کردن گنج اونجا می رفتن خيلی چيزها هم پيدا کرده بودن کلی هم دعوا و خون ريزی شده سر اين عتيقه ها و........شايد هم راست می گفت چون جا جای اين قلعه جای حفاری باقی مانده بود. به سمت انتهای قلعه حرکت ميکنم هرچی به انتها ميروی بقايای قلعه کامل تر می شود داخل يکی از اتاقکهای برج قلعه وسايل خودمو ميزارم فکر کنم اين برج جنوب غربی باش چون در قلعه سمت شرق باز ميشه اطراف قلعه در سه ضلع مشرف به دره است فقط از ضلع شرقی دامنه کوه وجود دارد. هوا تاريک شده کلی چوب جمع کردم برای سوزاندن آتيش را روشن می کنم کنارش کتری را می گزارم تا جوش بياد فردا بايد برم آب بيارم برای آب آوردن بايد از ضلع شرقی تا رودخانه پياده بروم و برگردم يک نيم ساعتی طول ميکشد صداهای خش خشی بگوش ميرسه يک سری جانور سريع به آتيش نزديک ميشن بعد فرار می کنن اينقدر هوا تاريکه که نمی تونم تشخيص بدم چيه وا.ای صدای جزسوختن و بوی پشم سوخته مياد ان طرف آتيش را نگاه می کنم يک چيزی شبيه موش داره دست وپاه ميزنه  بلندش می کنم ای وای يک موش کانگرويی هست چرا به اين موضوع دقت نکردم آخه اين نوع موش مسير های مشخصی برای رفت و آمد به بقيه مکانها دارد و با سرعت خيلی زياد حرکت می کنن اگه توی مسيرشون چيزی باشه حتما مشکل پيدا می کنن خوب نگاه می کنم رد سه تا مسير حرکت را پيدا می کنم کاش بقيه نيان اين طرف يلند ميشم باسرعت آتيش را خاموش می کنم و خاکسترهاشو از روی مسير کنار می زنم و ميرم که بخوابم.........چقدر اين ظرف آب سنگيه چيزی نمونده بيشتر راه اومدم خوبه فقط روزی يک بار بايد برم آب بيارم يک لحظه صحنه کزت (کارتون بينوايان) توی جنگل تاريک مياد جلوی چشمم انگيزه حرکت ميگيرم....... دومين شبی است که اينجا هستم احساس ترسم کمتر شده ديشب راستشو بخواهين موقع خواب يکم ترسيدم و حرفهای راننده هی جلوی چشمم بود چای رو توی ليوان ميريزم فکرم را متمرکز ميکنم می خواهم ببينم چه احساسی دارم نمی دونم احساس خوبيه يا نه فقط کمی سردمه راستی من چرا اومدم اينجا شب بمونم سعی می کنم به اين موضوع فکر نکنم فقط از اين همه سکوت لذت ببرم طبيعت جنگل توريه که هر چقدر هم آتش بزرگ درست کنی باز تا حداکثر ۲ متر اطراف را روشن می کند از مهتاب هم که اصلا خبری نيست افکارم را دوباره متمرکز می کنم سعی می کنم با فکر کردن به موضوعهای مورد علاقه خودم زمان راسپری کنم.......... خيلی آرام راه می روم نمی خواهم زود به قلعه برسم گويا اين آب آوردن تنها سرگرمی من است با خودم کمی غرغر می کنم و براه ادامه می دهم......... تمام روز توی قلعه پرسه زده ام امروز احساس خوبی دارم به تنها چيزی که می توانم فکر کنم آب آوردن فردا است يک لحظه با خودم ميگم راستی امروز چند شنبه است يادم نمی ياد حتی مطمئن نيستم که الان ۳ روزه اينجا هستم يا ۴ روز شب کنار آتيش نشستم سعی می کنم به دوستام فکر کنم قيافه هيچ کدام يادم نمياد راستی فقط الان قيافه مامانم جلوی چشمه اما مطمئن نيستم اين قيافه واقعی اون هست يا نه يک چيزی توی ذهنم بهم ميگه مادرت اين شکليه...... از خواب بلند ميشم فکر کنم ظهر باشه تمام بدنم درد می کنه فکر کنم خيلی خوابيدم رطوبت هوا هم هست کلی آب از ديروز مونده نشون ميده که امروز آب نياز ندارم در کوله را باز می کنم يک کنسرو لوبيا در ميارم يک لحظه فکر ميکنم راستی اين چيه چه جوری می خورن بعد سريع بخودم ميام از اينکه فکر کنم دارم ديونه ميشم خندم ميگيره امروز همچی برام خنده داره دائم می خنديدم نمی دونم چرا مخصوصا وقتی که ديدم يک پرنده سياه رنگ کوچک داره آواز می خونه اينقدر خنديدم که کمر درد گرفتم  کنار آتيشم کلی خنديدم تا خوابم برد. پاهام درد می کنه دوست ندارم برگردم می خواهم تا ابد توی همين وضعيت بخوابم ولی نه بايد بلند بشم بايد حرکت کنم ٫ امروز شايدم ديروز بايد بر ميگشتم کاش از روز اول که آمدم اينجا يک چوب خط برای روزها درست می کردم. نمی دونم چرا اين تصميم را گرفتم که هيچ گونه ساعت راديو و ضبط با خودم نيارم نمی تونم امروز برم باشه فردا برمی گردم...... تمام روز به اين فکر می کردم که اونطرف اين درختها چی بود راستی کی اين لباس را خريدم اسم اينکه پام کردم چيه اسم خودم چيه ها راستی چيه يک لحظه ترس تمام وجودم را ميگره من محمد هستم سه بار بلند تکرار می کنم اما راستی من محمد هستم بزار فکر کنم مامانم چی صدا می کرد محمد آره محمد همين بود آره همين بود....... امشب با بقيه شبها فرق می کنه خيلی می ترسم نمی دونم تمام درختهای اطراف را می شناسم همه باهام دوستن نکنه من ديگه وجود ندارم چرا موقع امدن به کسی چيزی نگفتم نکنه اينجا بميرم اونوقت معلوم نيست کی منو پيدا کنن فردا حتما بر می گردم راستی اگه برگردم هيچ کی زند نباشه چی بهتره بخوابم........ دامنه کوه را با سرعت پايين ميام تند تند حرکت ميکنم توی ذهنم اين است که نکنه هيچ کس زنده نباشه دوباره ترس تمام وجودم را می گيره تند تر قدم می زنم  وای اگه کسی زنده نمونده باشه چی کاش نمی آدم امان از اين حماقتهای خودم. تند تند نفس می زنم چرا اين راه اينقدر طولانی است. کمکم سقف خانه های ده را می بينم ولی چرا بچه ها بازی نمی کنن به اولين خانه روستا می رسم هيچ کس آن اطراف نيست با سرعت وارد خانه يکی از روستا يی ها می شوم و داد می زنم کسی نيست کسی نيست توی اين روستا فقط ۵ خانواده زندگی می کنن وارد حياط خانه دوم می شوم دوباره داد ميزنم اما مثل اينکه کسی نيست در خانه را باز می کنم دوباره داد می زنم کسی نيست ترس تمام وجودم را گرفته نکنه خوابم چندبار خودم را می زنم نه خواب نيست گريه ام می گيرد بسرعت توی جاده بسمت شهر می دوم اشکهايم تند تند می ريزند هر لحظه نا آرام تر می شوم ٫ از روی پل ورودی روستا رد می شوم يک سگ می بينم که کنار در باغی دراز کشيده با سرعت بسمت او می دوم توی باغ را نگاه می کنم کلی آدم جمع هستن ٫سرعت خود را بيشتر می کنم به ميان آنها می روم انگار اينجا عروسی است با خنده و گريه وسط آنها می رسم چرا صدای ساز را نشنيده بودم به خودم می خندم بلند بلند می خندم من چرا اينقدر احمق شده بودم به مردم نگاه می کنم همه ثابت ايستاده اند و به من نگاه می کنن يک لحظه به خودم ميام  خودم را مرتب می کنم بعد خيلی جدی فقط به روبرو نگاه می کنم و آرام توی جاده برمی گردم صدای خنده همگانی از پشت سرم شنيده می شود........  حوله را به سمت چوب لباسی پرتاب می کنم از توی کمد لباسهايم را در می آورم و تند تند می پوشم با خودم ميگم اول ميرم کافه نادری بعد کافه شوکا بعد آفتابگردان نه اول کافه شوکا و با سرعت از خونه ميزنم بيرون....

عکس قلعه در رود خان : http://mohammad5.s5.com/images/rasht.jpg


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]