اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٥/۱/٢٩

هانامی

چند روزی هست که مدام اضطراب دارم اما نمی توانم علتش را پیدا کنم مدتها بود که دچار چنین حالتی نشده بودم لااقل از زمانی که از ایران خارج شدم به کلی این حالت را فراموش کرده بودم کمی توی خیابان قدم می زنم تا شاید حالم درست بشود اما فایده ندارد مدام توی دلم می خواهم زود توی همان چهار دیواری خودم بر گردم توی پارک نزدیک خانه جمعیت بیداد می کند آخه الان مردم برای مراسم هانامی (بیرون آمدن شکوفه ها) بیرون می آیند و زیر درختان پر شکوفه می نشینند و تا نیمه های شب با خوردن مشروب و تنقلات وقت می گذرانند ولی من اصلا نمی توانم آن همه ژاپنی را یک جا با هم تحمل کنم آه فکرش هم اذیتم می کند توی راه برگشت خانه سری به کلوپ فیلم می زنم مدتها است می خواهم فیلم بعد از ظهر سگی آلپاچینو را ببینم توی کشوها دنبال فیلم می گردم انبوه فیلم بزودی خسته ام می کند کنار پیش خون میام و اسم فیلم را به انگلیسی به مسئول آنجا می گویم او هم با چشمانی گرد انگار که دارد با روح حرف می زند به من نگاه می کند و به ژاپنی می گوید ببخشید دوباره بگویید و وقتی من دوباره می گویم می گوید اسم ژاپنی فیلم را بلد نیستید هرچه سعی می کنم به او حالی کنم فایده ندارد خیلی خسته ام می کند بلاخره هم منصرف می شوم باید برگردم حانه شاید اگر زود بر گردم خانه و بخوام حالم فردا بهتر باشد امیدوارم......... کاش مادرم به ایران بر نمی گشت خانه خیلی خالی شده ..... خانه خیلی خالی شده  ...... --آسمان آبی , خورشید درخشان  و نسیم ملایم بهاری بوی طراوت و زندگی در همه جا پخش می کنند اما ذهن خسته من تنها دنبال گوشه آرامی می خواهد شاید بتواند از پنجره سکوت خانه کودکی را ببیند-- ....

 

اگرمطلق را ده بارآرام برای خودت تکرار کنی می بینی این کلمه معنی خودش را از دست خواهد داد به کلمه ای نا آشنا تبدیل می شود ...

 

توازن زندگی بسیار حیرت انگیز است حتی از یک لحظه کوچک شادی تو غافل نمی شود تا روزی با اندوهی تعادلش را برقرار کند ....

 

بر خلاف طبیعتت شنا کردنچقدر دشوار است و بازگشت این مسیرمشکل تر ....

 

علاقه سه جنبه عادت , حقیقت و نیاز دارد بیشترین علاقه تو به چه چیز است ... ؟

 

نمی خواهی با کسی حرف بزنی یا حتی کسی را ببینی ... می خواهی مدام در جمع باشی و با حرفها و سخنها تمام شب را به صبح برسانی ... هر دو آدم تو هستی در دو مکان و زمان متفاوت که هر یک از دیگری تاثیر گرفته است ...

 

هیچگاه فرق بودن با شدن را ندیده نگیرید تا زمانی که باور دارید هستید رشد وجود دارد و زمانی که بخواهید بشوید رشد متوقف شده است ...

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]