اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٥/۸/۱٦

آشفتگی

یک جای می خواندم که نوشته بود آدمها کم کم بعد از سی سالگی دچار تغییر نمی شوند شخصیت ثابتی پیدا می کنند و اگر هم هنوز در حال تغییر هستند شخصیت آنها طوری شکل گرفته که دیگر شخصیت ثابتی پیدا نخواهند کرد .... این روزها زیاد بخودم گیر می دهم مدام تمام کارهای خودم را آنالیز می کنم و پیوسته در خودم دور می زنم فکر کنم علتش اصلی آن کمی روابط و عدم پیدا کردن تجربه برای شکل دادن رفتار باشد ... حالا خود این داستان زیاد ایرادی ندارد مشکل از آنجا شروع می شود که می بینی در نهایت تو با آن چیزی که فکر می کنی هستی و آن چیزی که واقعا هستی تفاوت زیادی پیدا کردی و درست در حال انجام کارهای هستی که اصلا دوست نداری انجام بدهی ... بگذریم من این روزها یکم از خودم دلخورم یکم هم از اطرافیان که او هم باز بر می گردد به دلخوری که از خودم دارم ... راستش را بخواهی از بس که روابط محدود هست تا یک آدم جدید هم می بینم ترجیح می دهم او را دور بزنم تا مجبور نباشم سر صحبت را با او باز کنم ... حتما برای این مشکل هم راه حلی هست باید بیشتر دقت کرد ....

 

خلوت

 

جملات را مدام توی ذهنش مرور می کرد نباید دچار فراموشی می شد خیلی دوست داشت دوباره توی همان خانه قدیمی توی حیاط در حال بازی باشد و بعد با صدای مادر که بلند داد می زد بچه ها بیایید نهار آماده است به سمت سفر می دوید اما سالهاست از آن دوره گذشته است او حتی نمی توانست باور کند که زمانی چنان دوره ای هم داشته است .... به سمت پنجره رفت خیابان مملو از مردی بود که برای تماشای فستیوال موسیقی جاز به سمت مرکز شهر روانه بودند و اگر خوب گوش می داد صدای جاز از دور شنیده می شد ... پرده ضخیم را جلو پنجره کشید و بعد روی صندلی نشست باید راهی وجود می داشت به سمت آلبوم قدیمی رفت تمام عکسهای قدیمی برای او بیگانه بود گویا هیچ وقت آنجا نبوده است. "آهنگ تو شاهدی ای غم" با صدای الهه و عماد رام را توی ضبط گذاشت آهنگی که یاد آور تمام شبهای زمستان سال 1367 بود درست پایان جنگ و شبهای که تمام خانواده بعد از سالها آرام دور هم می نشستند و از گذشته ها حرف می زند همرا ه با شیرینی چای و میوه ... اما دیگر موسیقی یادآور آن دوران نبود از بس توی کوچه ها تاریک و سرد شهر تا توی آپارتمان بیست متری خیابان شلوغ گوش داده بود شکل اینجای بخود گرفته بود واثر خاطره انگیز خودش را از دست داده بود .. موسیقی را خاموش کرد و بعد به سمت کتری رفت شاید نوشیدن یک چای توی هوای سرد و کشیدن یک سیگار او را به گذشته باز می گرداند اصلا نمی توانست آرام بگیرد نمی دانست کی و چطور اینطور شده بود اما خوب می دانست نه خاطره ای باقی مانده نه رابطه ای نه احساسی و نه زندگی .....چای را توی لیوان ریخت و آرام جلوی کامپیوتر نشست کلمه مادر را توی وب سایت بصورت فارسی تایپ کرد شاید چیزی پیدا شود تا برای یک لحظه هم شده است او را آرام کند این تنها وسیله باقی مانده برای باز گرداندن زندگی او بود ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]