اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱٠/۳

آقای قاجار

امشب هوا خيلی سرده نمی دونم چرا بايد توی اين هوای سرد از خونه بيرون بيام اصلا تحمل هيچ کسی رو ندارم دوست دارم دائم توی خيابانهای خالی پرسه بزنم سرما تا درون بدنم نفوذ کرده از جلوی پنجره ای رد می شم سايه زن خونه روی پنجره افتاده از حرکاتش معلومه که داره غذا درست می کنه چی ميشد منم الان توی خونه اونها بودم خيلی وقته با خانواده ام زندگی نکردم بعد ياد حرفهای مامانم ميفتم از فکرم پشيمون ميشم توی خونه با اين سن دائم بايد غرغرهای پدر و مادر را گوش کرد.  راهمو ادامه می دم و توی پياده رو محکم به يک قوطی ضربه ميزنم الان توی خيابان فلسطين هستم از مغازه دور ميدان فلسطين يک شير کاکائو داغ ميگيرم اين تنها مغازه ای هست توی فلسطين که تا نيمه شب بازه کنار خيابان ايستادم قبل از اينکه از خيابان رد بشم يک ماشين دو تا بوق ميزنه و کمی جلو تر و می ايسته به وسط ميدون ميرم معمولا وقتی تنها هستم ميان وسط ميدان فلسطين ميشينم ماشينها رو تماشا می کنم به يکی از مجسمه های وسط ميدان تکيه ميدم و پاهامو دراز می کنم ليوان داغ شير کاکائو را بصورتم می چسبانم چه گرمای لذت بخشی . ماشين هنوز کنار خيابان وايستاده با دقت سعی می کنم ببينم توش کيه آخه احساس می کنم داره اين طرف را نگاه می کنه نمی تونم ببينمش يک جرعه از شير کاکائو می نوشم مرد راننده شيشه را پايين ميکشه حالا کمی صورتشو ميبينم آرام با ماشين تا وسطهای ميدان ميان خيابان حسابی خلوته بلند ميشم ببينم چکار داره چشمها حسابی پف کردن يک سيگار هم گوشه لبش داره و داره به من نگاه ميکنه در حالت حرکت ميگم ببخشيد با من کار داشتيد تا اين جمله از دهانم خارج ميشه با سرعت پاشو روی گاز ميزاره  و ماشين با سر وصدا دور ميشه منم ميام توی پياده رو آرام بسمت بزرگمهر حرکت می کنم از جلوی سفارت فلسطين ميگذرم يک چيزی توی کفشمه که پامو اذيت ميکنه جلوی سکوی يک بانک ميشينم کفشمو در ميارم يک تکيه سنگ توشه با سرعت اونو دوباره  پام ميکنم آخه هوا خيلی سرده نگاهم به خونه اونطرف چهارراه ميفته درست روبروی سفارت يک خونه دو طبقه از سايه روی شيشه پنجره ميفهم که يکی داره کتاب می خونه خوب دقت می کنم فکر کنم يک آدم حدود ۵۵ ساله باشه شايد هم بيشتر بلند ميشم ديگه بايد برم خونه قبل از اينکه از خيابان رد بشم دوباره همون ماشين قبلی رو ميبينم که جلوم رد ميشه ميره کمی جلوتر ميايسته احساس بدی دارم با عجله ميرم اون طرف خيابان بعد با سرعت بسمت خونه شروع به دويدن ميکنم.......................از دانشگاه بيرون ميام توی خيابان بزرگمهر می پيچم سر چهارراه فلسطين که می رسم ياد ديشب ميفتم به پنجره خونه نگاه می کنم پشت پنجره تا سقف کتاب چيده شده فقط نصف پنجره پشتش خاليه . روبروی در سفارت فلسطين می ايستم پشت همه پنجره ها تا بالا کتابه , همه هم به نظر کتابهای مستعمل مياد ياد سايه ديشب ميفتم که داشت کتاب می خوند بی اختيار ميرم در خونه روی پلاک برنجی در خونه نوشته احمد قاجار کنجکاو تر ميشم با کمی دودلی در ميزنم کسی جواب نميده دوباره محکمتردر می زنم  صدای مياد ميگه کيه کمی عقب ميرم يک مرد حدود ۶۰ سال روی تراس رو به حياط ايستاده يک سگ پا کوتاه هم دائم واغ واغ ميکنه بلند ميگم سلام . مرد جواب ميده چکار داری . نمی دونم چی بايد بگم داد ميزنم می خواهم کتاباتونو ببينم امکانش هست . تو کی هستی . من همين نزديکها زندگی می کنم ديدم کلی کتاب اينجا هست گفتم برم ببينم . وايستا الان ميام. چند دقيقه بعد در حياط باز ميشه يک پيرمرد کوچولو جلوی دره ميگه چی می خواهی. هيچی من توی همين دانشگاه امير کبير دانشجو هستم هر روز از اينجا ميرم خونه کتابهای پشت پنجره را ديدم گفتم در بزنم ببينم چه کتابهای می خونين چون من هم .........مرد ميگه : دانشجوی . آره تند کارت دانشجوئی رو در ميارم ميدم بهش کارتو ميگيره ور انداز  ميکنه بعد ميگه نخير نميشه بيا اينم کارتتون در را محکم ميزنه بهم . با خودم حرف ميزنم: آخش راحت شدم چقدر سخت بود حرف زدن با اين اقا اصلا من احمق رو بگو نمی دونم اين چه کاری هست که من انجام دادم معلوم بود جوابش نه ديگه. تا ميام برم در دوباره بازمیشه  مرد داد ميزنه هی پسر بيا .آرام جلو ميرم ميگه اگه می خواهی ببينی ساعت ۵ بعد اظهر بيا بعد در را محکم ميزنه بهم................تند تند راه ميرم به ساعت نگاه می کنم ساعت ۵:۰۸ است جلوی در حسابی نفس نفس می زنم کمی می ايستم تا نفسم سر جاش بياد بعد شروع ميکنم به در زدن چند لحظه بعد يک مرد ۴۰ ساله در را باز ميکنه ريش بلند و سر تاسی داره با يک عرق چين سفيد ميگه با کی کار دارين. خودمو جمع جور می کنم ميگم اومدم کتابها رو ببينم قرار بود ساعت ۵ بيام اينجا کتابها رو ببينم مرد يکم  منو ورانداز ميکنه ميگه يک لحظه وايستا.  دو دقيقه بعد بر ميگرده.  بيا تو از توی حياط وارد خونه ميشم خونه حسابی کثيف است بيشتر شبيه يک خونه مخروبه است تا مکانی برای زندگی  , از پله ها بالا ميريم توی تمام راه پله کتاب چيدن وارد اتاق ميشيم وای خدای من تمام سطح اتاق پره کتابه پير مرد را می بينم که روی تختش نشسته داره چاي شو هم ميزنه تنها جا برای نشستن صندلی کهنه ای است که روبروی تخت گذاشتن سلام ميکنم و با اشاره دست پيرمرد روی صندلی ميشينم . پيرمرد ميگه: دارم ترياک توی چای حل ميکنم که بتونم صحبت کنم خيلی وقته حوصله کشيدن ترياک ندارم الان فقط اين طوری اونو استفاده می کنم تو نمی خواهی بکشی برات بيارم. نه خيلی ممنون اگه اجازه بدين فقط يک سيگار روشن کنم با سرعت دست توی جيبم می کنم سيگارمو آتيش می زنم راستی اسم شما آقای احمد قاجاره درسته از همون قاجارهای معروف. نفس بلندی ميکشه ميگه از کجا می دونی . از روی تابلوی جلو در خوندم . استکان چای را يکهو سر ميکشه بعد کمی سرشو تکون ميده ميگه : اه لعنتی ٫  راستی تو چی می خواستی چه جور کتابی می خونی نمی دونم اصلا بتونم بهت کمک کنم يا نه . من کتاب زياد نمی خونم اما معمولا کتاب شعر اونم شعر نو می خونم . آروم خودشو روی تخت يک وری ميکنه ميگه : اهل کجای . الان مشهد ميشينيم اما قبلا...مشهدی هستی من يک رفيق مشهد دارم اسمش چی بود فکر کنم خادم بود آره خادم قرار بود چند تا کتاب از کتابخانه آستان قدس برام بياره کتابهای مربوط به تاريخ نعيمی مربوط به نعيمی های شمال ميشه همونهای که دوره ميرزا کوچک خان به ميرزا خيانت کردن اونها اون دوره اربابهای شمال بودن تقصيره ميرزا بزرگه بود اون رابطه اش با نعيمی ها خوب بود همون رابطه قديمی بود که باعث شد ميرزا کوچک بهشون اعتماد کنه آره اولش...............به ساعت نگاه می کنم ۱۱:۴۵ است اما پيرمرد هنوز داره ادامه ميده : اولش بخاطر ساسانيان بود که عربها تونستن وارد ايران بشن آخه توی اون دوره اگه پادشاه ساسانی مرز نشينها رو از بين نبرده بود عربها نمی تونستن وارد ايران بشن مملکت ما هم به اين روز نمی افتاد ببين ..........حسابی خوابم مياد چشمهام دائم روی هم ميره روم نميشه بگم اجازه هست برم تند تند به ساعتم نگاه می کنم . حالا ديگه متوجه شده که من داره ديرم ميشه . پيرمرد ميگه: اوه شب شد تو ديرت نشده . با خوشحالی ميگم چرا اگه اجازه بدين من برم . خواهش می کنم جوان راستی هر کتابی می خواهی با خودت بردار ولی يادت باشه برام بياری هر کتابی رو هم بر می داری دوباره سر جاش بزار جون اگه جاش عوض بشه پيدا کردنش برام سخت ميشه کتابهای شعرم توی حمومه برو توی حال سمت راستت حمومه . وارد حال ميشم توی حموم پر از مجله های است که با طناب بهم وصل شده اند و کنار ديوار چيده شده اند توی وان حمام يکسری کتاب ريخته شده همش کتاب شعر است کتابها رو زير بالا می کنم دو تا کتاب از مهدی سهيلی بر ميدارم ميام بيرون جلوی در ميايستم ميگم: با من کار ندارين بايد برم . کتابها را کی مياری . از حرفش يکم  دلخور ميشم ميگم آخر هفته براتون ميارم خيلی متشکر با اجازه. پله ها را تند تند پايين ميام در حياط را باز می کنم چقدر هوای آزاد خوبه نفس بلندی ميکشم چه بوی تندی توی خونه پيچيده بود حالا که اومدم بيرون ميفهمم اون تو چه خبر بود . توی پياده رو بسمت خونه حرکت می کنم صدای بوق يک ماشين شنيده ميشه بعد ماشين کمی جلو تر ميايسته به ماشين نگاه می کنم همون ماشين ديشب است مسير حرکت را عوض می کنم ميرم اون طرف خيابان بعد با سرعت می پيچم توی کوچه و تند تند ميدوم طرف خانه. .........از شيرينی فروشی بيرون ميام بسته نون خامه را توی بغلم ميگيرم از يکی از دوستام شنيدم که آدمهای ترياکی شيرينی خيلی دوست دارن . خيابان فلسطين را بالا ميام جلوی در خونه اقای قاجار ميايستم دفعه چهارمی است که ميام توی اين خونه دعا ميکنم توی پله ها به آقا مهدی بر نخورم آخه آقا مهدی قبلا آخوند بوده که خلع لباس شده توی طبقه همکف خونه قاجار زندگی ميکنه همونی که روز اول در را باز کرد . دفعه دوم که آمده بودم خونه قاجار اون دوباره در را باز کرد خيلی بد بد به من نگاه می کرد بعد با يک لحن آرام ولی زننده گفت : بچه تو با اين پيرمرد چکار داری ها. پيرمرد می گفت: توی پارک دانشجو باهاش آشنا شدم چون جای نداشته بره آوردمش خونه تمام کارهای خونه پای اونه.  آدم بدی نيست فقط نبايد دور ورش بپری برای من که کمک خوبيه . در باز ميشه دوباره آقا مهدی پشته دره چپ چپ به جعبه شيرينی توی دستم نگاه ميکنه ميگه : من دارم ميرم بيرون خواستی بری در محکم ببند کسی نياد تو فهميدی. از پله ها بالا ميرم طبق معمول پيرمرد روی تختش نشسته سالم ميکنم جعبه شيرينی را کنار تختش ميزارم با دست فلاکس چای رو به من نشون ميده ميگه بيارش . فلاکس و استکان براش ميارم ارام چای توش ميريزم بهش ميدم از توی لباسش يک چيز در مياره ميندازه توی ليوان بعد هم ميزنه و با شيرينها شروع به خوردن ميکنه از شیرینی ها خیلی خوشش میاد . می پرسم کسی رو ندارين ميگه: زنم دو سال پيش مرد بیچاره ۴ بار ازم تلاق گرفت بازم باهام ازدواج کرد از وقتی که من ديگه سر کار نرفتم حسابی از من دلخور بود آخه من معلم بودم از قبل انقلاب ديگه درس دادن را ول کردم از هرچی محيط کاراداريه  بدم مياد الان يک سی سالی هست بيکارم کارم اينه که کتاب ميگيرم می خونم فکر کنم توی اين ۳۰ سال حدود ۹۰۰۰ جلد کتاب خوندم . دار و ندارم خرج همين کتابها شد زنم که به پول من احتياج نداشت منو ول کرد رفت البته هی پشيمون ميشد بر می گشت الان تمام پسرام آمريکا هستند و نوه هام هر چند وقت يک بار ميان ايران به من هم سر ميزنن من که در حق زنم خيلی ستم کردم اون عاشق مسافرت رفتن بود منم که اصلا دوست نداشتم از خونه بيرون بيام اين آخريها هر چند وقت يکبار ميومد ديدنم چند ساعتی حرف ميزد يکم گريه می کرد بعد می رفت خيلی دوستش داشتم ولی يکبار هم بهش نگفتم الان خيلی ناراحتم چه شبهای رو که به انتظار من توی اتاقش می گذروند منکه جز کتاب خوندن چيزی حاليم نبود بيچاره يادم نيست آخرين بار کی ديدمش ولی می دونم که خيلی پير شده بود هر وقت ميومد ديدنم کلی بخودش می رسيد هميشه هم عطر می زند بوی همون عطری رو ميداد که اولين بار توی هتل هايت سابق با هم خريده بوديم . اشکهاشو پاک می کنه دست ميکنه يک سيگار روشن ميکنه يکی هم بمن ميده بعد ادامه ميده . من از اول هم با همه ساز مخالف ميزدم مادره بيچارم کلی التماس کرد تا من زن گرفتم عاشق معلمی بودم و عاشق بچه ها اما هيچ وقت نفمهميدم بچه های خودم کی بزرگ شدن . بعد دست ميکنه زير تخت يک پلاستيک بزرگ در مياره به من ميده ميگه بيا اينها برای تو . توی پلاستيک را نگاه می کنم پر از ادکلن اسپری خمير ريش و کلی وسايل بهداشتی ديگه است . آره اونوقتها زنم که ميومد ديدنم اينها را برام مياورد منم که اهل مصرف کردن اين جور چيزها نيستم همش مونده . کم کم اين پا اونپا می کنم که برم آروم سرشو بلند ميکنه چشمهاش حسابی قرمز شده ميگه : برو بچه جون برو ديرت نشه هر کتابی هم خواستی بر دار اصلا نمی خواهد کتابها رو بياری برای خودت باشه ,  فکر نکنم فرصت کنم دوباره اين کتابها رو بخونم . کتابها رو زير بقلم ميزنم از در حياط ميام بيرون بسمت بلوار کشاورز حرکت ميکنم به یلوار که ميرسم کنار دکه روزنامه فروشی ماشين اون شبی رو می بينم که پارک شده اما کسی توش نيست جلوی دکه روزنامه فروشی يک مرد داره سيگارشو روشن می کنه اونطرف خيابان ميرم بعد می پيچم توی يک فرعی و تند تند بسمت خونه قدم می زنم ...................... به ساعت نگاه می کنم ساعت ۶ است تند تند می دوم کتابها زير بغلم هی سر می خورن نگاه داشتن اون همه کتاب کار سختی هست يک ساعت دير کردم اون گفته بود سر ساعت اونجا باشم چون می خواهد برای هميشه از ايران بره آخه تصميمی گرفته بره پيش بچه هاش پشت تلفن می گفت که بچه هاش  بليط هواپيما را براش گرفتن اول ميره دبی پيش پسر کوچيکش تا کارهای ويزا آمريکاش درست بشه . نکنه بهش نرسم نفس نفس زنان جلوی در خونه اش می رسم محکم در ميزنم کسی نيست و در نيمه باز است وارد خونه ميشم از پله ها بالا ميرم توی راهرو دو تا چمدان بزرگ می بينم که بسته شده نفس راحتی می کشم نشون ميده که هنوز نرفته بلند صدا می کنم احمد آقا    احمد آقا  کسی جواب نمی ده مثل اينکه کسی خونه نيست تمام اتاقها را بررسی می کنم هيچی نيست روی صندلی هميشگی ميشينم يک کتاب روی تخت نيمه باز افتاده برش می دارم روی جلدش نوشته بيگانه آروم شروع به خوندن می کنم ......صدای پا از توی پله ها منو به خودم مياره کتاب تقريبا تمام شده به ساعت نگاه می کنم ۸:۳۰ است بلند ميشم ميرم جلوی پله ها , مهدی آقاست که داره بالا مياد منو ميبينه جا می خوره . تو اينجا چکار ميکنی بچه. کتابهای آقای قاجار رو براش آوردم  آخه با هم قرار داشتيم . برو خونتون اينجا نمون. امشب نمی ياد خونه . ديگه هيچ وقت نمی ياد خونه . يعنی رفت بلاخره کاش قبل از رفتن می ديدمش شماره تلفن آدرس چيزی نداد . نخير . با دلخوری از پله ها پايين ميام توی پياده رو همش به اين فکر می کنم که اگه زودتر رسيده بودم ميديدمش حيف شد . ..............امروز توی دانشگاه خيلی خسته کننده بود همش سر کلاس اپتيک خواب بودم از خيابان ولی عصر رد می شم وارد بزرگمهر می شم جلوی در خونه احمد آقا يک ماشين خاور پارک شده جلو ميرم . چند تا کارگر دارن تند تند کتابها رو بار ماشين می کنن از راننده می پرسم اينها رو کجا می برين . می بريم کتابخانه آموزش پرورش بعد رو به دوستش می کنه ميگه نمی دونم کی توی اين خونه زندگی می کرده چقدر کتاب داره حيف اين پولها نبوده داده يک مشت کاغذ پاره خريده . مهدی آقا را توی حياط خونه می بينم که داره به يک آقای کت شلواری مرتب تند تند حرف ميزنه جلو ميرم سلام می کنم . آقا مهدی ميگه سلام تو اينجا چکار می کنی مرد می پرسه اين کيه : آقا مهدی ميگه : اين آخری ها همش ميامد پيش بابا بزرگ شما نمی دونم از جون پير مرد چی می خواست. با تندی می پرسم الان کجاست شما ازش خبر دارين ميشه شمارشو بهم بدين . آقا مهدی ميگه : اه بابا تو ديگه کی هستی الانم دست از اون خدا بيامرز بر نمی داری همون روز آخری که امده بودی از پله ها افتاده بود تا رسانديم بيمارستان تمام کرد آقا ما بهش خدمت کرديم قرار بود دست مزد مارا قبل رفتن بده اما عمرشون کفاف نداد شما ما رو اينجوری بی چيز ول نکنیت برین خدا را خوش نمی ياد به خدا ............ از خونه بيرون ميام بسمت شيرينی فروشی دور ميدان فلسطين ميرم از همون شيرينی های که احمد آقا دوست داشت دو کيلو می خرم توی پياده رو راه می فتم . آقا بفرماييد صلوات بفرستيد ...بفرماييد صلوات بفرستيد .......پيرمرد خيلی دوست داشت بعد از مرگش لااقل يکی باشه که براش صلوات بفرسته همش می ترسيد بميره کسی حتی يک دعا هم براش نخونه نمی دونه مردی با اون معلومات چرا بايد اينقدر نگران دعای بعد از مرگش باشه خوب چون اون خواسته زياد به علتش و درستی عقيده فکر نمی کنم .... خانم بفرماييد صلوات بفرستيد........


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]