اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٥/۱۱/٢٠

جزيره

پروانه کوچولو با نوک شاخکش آخرین تارهای پیله را کنار زد و بیرون آمد نور آفتاب یکم چشمهایش را اذیت می کرد کمی توی همان آفتاب گرم صبرکرد تا بالهای بلندش خشک شوند و بعد سرش را بالا گرفت تمام شاپرکها که از ترس آفتاب زیر برگها غایم شده بودند به او به چشم تحسین نگاه می کرنند بالهای بلند و رنگانگ پروانه خیلی زیر نور آفتاب جلوه داشت یکی از شاپرکها گفت .. دیدی به تو گفته بودم تو با ما فرق داری ما هیچ کدام مثل تو پیله نداشتیم تو بالهای خیلی زیبای داری و می توانی تمام روز را بگردی و تمام گلهای زیبا را ببینی .. پروانه که از آن همه رنگ و تعریف هیجان زیادی داشت بالی زد و بالا و بالا رفت مدتها منتظر چنین فرصتی بود تمام جزیره کوچک حالا زیر پایش قرار داشت چقدر دنیا از این بالا قشنگتراست .....

یک هفته ای گذشته بود و کار پروانه دور زدن توی بیشه های و علفزارها بود و تعریف کردن تمام وقایع برای شاپرکها زیر نور مهتاب و همه شاپرکها از اینکه یکی از آنها چنین زیبای و توانائی دارد خیلی شادمان بودند و مدام در مورد پروانه با بقیه حشرات صحبت می کردند و از او به افتخار نام می بردند....

یکی از همین روزها بود که یک روز پروانه کنار ساحل زنبور زردی را دید که مال آن طرفها نبود آرام کنار زنبور رفت .. زنبور خیلی آرام و غمگین روی یک برگ نشسته بود و به موجها خیره شده بود و با رسیدن پروانه زنبور نگاه آرام به او کرد و دوباره به دریا خیره شد او اولین حشره ای بود که از دیدن زیبای پروانه شگفت زده نشده بود پروانه آرام پرسید تو مال اینجا هستی ...

زنبور: نه من از آن طرف این آبها آمدم

پروانه: مگه آنطرف این آبها خشکی وجود دارد

ز- آره تمام خانواده و فامیل من آنجا زندگی می کنند من یک روز که داشتم توی قایق ماهی گیرها سعی می کردم از کنار ظرف مربای توی زنبیل غذا یکم شیرینی بچشم یک باره خودم را توی قایق وسط دریا دیدم آنها من را با خودشان اینجا اوردند و بعد با باز کردن ظرف غذا من را دیدن و با دست من را کنار زدند و من هم از ترس کنار رفتم و وقتی که سرگرم بوی کردن گلها بودم دیدم آنها از آنجا دور شده اند حالا اصلا نمی دانم چطوری برگردم. راستی تو اینجا چکار می کنی اصلا فکر نمی کردم توی این جزیره پروانه ای وجود داشته باشد ..

پ – من با تمام دوستان شارپرکم اینجا زندگی می کنیم آنها روزها نمی توانند بیرون بیایند بنابراین من چشمان آنها توی روز هستم آنها همیشه داستانهای که توی شب اتفاق می افتد را برای من تعریف می کنند و من وقایع روز اصلا نمی دانم چطوری آمدم همیشه فکر می کردم من به جای دیگری تعلق دارم اما اینجا را هم دوست دارم همه خیلی به من علاقه دارند تمام تلاششان را برای شاد بودن من انجام می دهند

ز- چه جالب جای که من زندگی می کنم مثل تو خیلی زیاد است با رنگها و اندازه های متفاوت توی یک دشت پر از گلهای زرد و آبی

پ – راست میگوی چه جالب خیلی دوست دارم آنجا را ببینم تو فکر می کنی می شود

ز – نمی دانم من تمام این چند روز را فقط به این موضوع فکر می کردم حتما راه حلی هست من مسیر را می دانم اما پرواز کردن از روی این دریا خیلی سخت است هیچکدام ما نمی توانیم این همه راه را پرواز کنیم باید راه حل دیگری پیدا کرد ...

پروانه تمام آن روز را در فکر بود و شب وقتی تمام دوستان شاپرکش دور او جمع شدند او تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد آنها از شنیدن اینکه او می خواهد آنجا را ترک کند خیلی غمگین شدند اما پروانه تصمیم خودش را گرفته بود ولی نمی دانست چه راهی برای رسیدن به آن خشکی پیدا کند ...

 پروانه تمام شب خواب آنجا دشت را می دید پراز پروانه های دیگر و پراز گلهای رنگارنگ ..... صبح هنگامی که از خواب  بیدار شد صحنه باور نکردنی دید شاپرکها تمام دیشب را صرف درست کردن یک قایق کوچک کرده بودند تا پروانه بتواند با نخ کوچکی که به آن بسته شده آن را به دنبال خودش روی آب بکشد و وقتی خسته شد روی آن استراحت کند پروانه نمی دانست چه بگوید با خوشحالی زیر برگها رفت و با تک تک آنها خدا حافظی کرد و می دانست درست کردن این قایق کوچک چقدر برای آنها مشکل بوده است آنها از تمام ذخیره تارهای که برای درست کردن پیله برای  شفیره های خودشان نیاز داشتند استفاده کرده بودند تا شاخ و برگ را به هم پیوند بزنند ...

 پروانه با شتاب پیش زنبور رفت و ماجرا را در میان گذاشت آنها قایق را در آب انداختند و به نوبت آن را می کشیدند ..... شادی زیادی در او جریان داشت و دریا آرام و آبی در مقابل آنها زیر نور آفتاب می درخشید ... نزدیکی شب هوا شروع به بد شدن کرد به طوری که قدرت پرواز کردن برای هیچکدام نبود و آب تمام تن و بالهای آنها را خیس کرده بود ... دو تای با تمام قوا قایق کوچک را بقل کرده بود و اموج آنها را مدام به این طرف آن طرف می برد و ناگهان یک موج بزرگ تمام آنها را در میان خوش غرق کرد ....

صبح روز بعد پروانه با نور شدید آفتاب بیدار شد و خودش را در یک ساحل ناشناخته دید خبری از زنبور و قایق نبود چند بار بلند فریاد زد اما هیچ جوابی نشنید نمی توانست پرواز کند تمام تنش خیس بود و بالهایش آسیب جدی دیده بودند در همین حوالی بود که دسته ای زنبور به او نزدیک شدند و گفتند که صدای او را شنیده بودند که زنبور زرد را صدا می زده است و او تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد گروهی از آنها به جستجو برای زنبور ادامه دادند و گروهی به او کمک کردند تا خودش را به قسمت سرسبز جزیره برساند دردی تمام بدنش را فرا گرفته بود آرام شهدی که برایش آورده بودند نوشید و بخواب رفت ...

روز بعد پروانه بیدار شد حالا می توانست پرواز کند اما مثل قدیم زیاد زیبا نبود پایین بالهایش کمی شکسته بود و میان بال راستش شکاف کوچکی قرار داشت .. او از زنبورها سراغ دشت را گرفت و خداحافظی کرد بعد از ساعتی پرواز به دشت رسید درست مثل همانی که زنبور زرد گفته بود پر از پروانه های رنگارنگ با اندازه و شکلهای مختلف بعضی از آنها بسیار زیبا و دلفریب بودند با شادی کنار یکی از آنها رفت که بالهای نارنجی و زرد آبی داشت آرام خودش را معرفی کرد پروانه نگاهی به او کرد گفت: تو چرا این شکلی هستی چرا بالهایت شکسته و او تمام ماجرا را برای او تعریف کرد پروانه نگاه سردی به او کرد و گفت اینجا هیچکس با شاپرکها دوست نیست آنها خیلی زشت هستند و خرابکار.. آنها تمام گلها را ویران می کنند تا پروانه ها نتوانند شهد بنوشند و بعد سریع از او دور شد بیشتر پروانه ها از او دوری می کردند زیرا فکر می کردند مبادا او بیماری خواصی دارد که بالهایش ریخته و تازه دوست شاپرکها هم که بوده است کم کم بعد از دو سه روز تمام آن زیبای ها برای پروانه جز ناراحتی و سردی چیز دیگری نداشت او نمی توانست اینجا دوستی پیدا کند و آنقدر پروانه ها با شاپرکهای این منطقه بد رفتاری کرده بودند که آنها هم روی خوشی به پروانه نشان نمی دادند ...

 این دشت با تمام این رنگهایش ذره ای شادی برای او نداشت و می دانست که دیگر توان برگشتنی هم برای او نمانده است چطور می توانست با آن بال آسیب دیده برگردد و تازه اگر هم بر می گشت چه چیزی برای گفتن داشت اینکه در دنیای واقعی بیرون جزیره هیچ پروانه و شاپرکی دوست نیستند و اینکه اینجاهمه بخاطر بال آسیب دیده اش از او دوری می کنند .. پروانه هیچگاه در زندگیش اینقدر بی توجهی ندیده بود او باید تصمیم خودش را می گرفت یا باید سختی برگشتن را به جان می خرید و یا برای همیشه در این دشت رنگارنگ گوشه عزلت اختیار می کرد...

او بلاخره تصمیم خودش را گرفت صبح روز بعد به سمت ساحل رفت و روی گلبرگ گیاهی نشست و به دریا خیره شد توی همین حال و هوا بود که صدای آشنائی را از پشت شنید ... زنبور زرد او را صدا می کرد با خوشحالی به سمت او رفت و تمام  ماجرا را برای هم تعریف کردند ... زنبور کمی دورتر توی ساحل افتاده بود و چند روز بعد او را دیده بودند اما الان حالش خوب بود ... زنبور با شنیدن داستان پروانه کمی ناراحت شد و به او گفت که دوستان او خبر داده اند که قایق هر ماه یک بار آنجا می رود او می تواند چند روزی صبر کند و با همان قایق به جزیره برگردد ... پروانه و زنبور تمام این مدت را با هم گذراندند او می دانست که هنوز در این سرزمین حشرات خوب پیدا می شوند اما تصمیمش را گرفته بود باید می رفت او به هم زبان نیاز داشت ....

بلاخره قایق آمد و او خودش را میان وسایل مخفی کرد قایق به راه افتاد قایقرانها مدام در حال گفتگو و خنده بودند و  مدام این طرف آنطرف می رفتند تا ناگهان چکمه یکی از آنها روی بال راست پروانه قرار گرفت و او درد شدیدی احساس کرد ....

 فردای آن روز به جزیره رسیدند و پروانه به هر زحمتی بود خودش را به ساحل رساند و از درد زیاد بی هوش شد ... روز بعد با صدای شاپرکها که دور او حلقه زده بودند بیدار شد همه آنها برای دیدنش آمده بودند پروانه خواست تکان بخورد آنها به او گفتند که بال راستش به طور کامل اسیب دیده و او نمی تواند حالا حالا ها تکان بخورد اشک در چشمان پروانه حلقه زده بود تک تک آنها را در آغوش گرفت و گفت که دیگر هیچ وقت آنها را ترک نخواهد کرد و این جزیره کوچک بهترین نقطه زمین است ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]