اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٥/۱٢/٢٥

حرف و ديگر هيچ

خیلی جالبه که مشکلات انسانها اینقدر مشترک هستند نمونه بارز شعری آن می شود " من درد مشترکم تو مرا فریاد کن " طبق متنی که در وبلاگ یکی از دوستان چند وقت پیش دیدم ما تقریبا همه از مشکلات جامعه و حتی خودمان آگاهی داریم اما چطور هیچ وقت نمی توانیم یک تحلیل نهائی و مشترک برای آن پیدا کنیم مثلا این مجموعه را نگاه کنید که درپرشین بی بی سی ارائه شده اگر نظر ها را بخوانید به این نتیجه می رسید که ما ایرانی ها از بس حرف می زنیم همه استاد سخنوری شده ایم و از آنجا که بیشتر حرفهای ما ایرانی ها بدون دلیل و مدرک است و مدام هم روی آنها پا فشاری می کنیم و اینکه تنها ثابت کردن این مطلب که ما بهتر از دیگران می دانیم مهم است نه اصل مطلب مورد  بحث و دیگر اینکه ما از صحبت کردن نمی خواهیم چیزی یاد بگیریم فقط می خواهیم حرفی برای زدن داشته باشیم ... یک دوست اسپانیای من که با یک گروه ایرانی در مادرید کار می کند و برای یک کار تجاری به ژاپن امده بود می گفت چرا اکثر ایرانی ها دوست دارند زیاد صحبت کنند و همیشه یا خیلی سعی دارند از ملیت خود دفاع کنند یا خیلی بر علیه ملیت خود حرف بزنند و دیگر اینکه چرا اصلا تا یک بحث کوچک و ساده می شود آنها مدام یک مثال می آورند که ما در کشور خود این کار را می کنیم یا آن کار را بطوریکه آدم همیشه فکر می کند افرادی هستند که مدام مورد اتهام قرار داشته اند و مدام می خواهند بی گناهی خود را ثابت کنند .. همین طور که می بینید این مشکل بزرگی است که جامعه ما بشدت با آن درگیر شده و حتی به ما اجازه نمی دهد که در یک گروه کوچک 10 نفری هم یک تصمیم ساده بگیریم چه برسد به یک اجتماع بزرگ ... بگذریم خود این بحث هم کمتر از همین حرفهای زیاد و بدون دلیل نیست و هم باعث خستگی من شود و هم شما ... (البته این موضوعاتی که گفتم عمومیت ندارد و شما دوست عزیز می دانم که خیلی کاملتراز این حرفها هستی بیشتر طرف صحبت خودم هستم)

غربتی در درونم فریاد می کشد و خانه را صدا می زند .. سراغ خانه را از مادر خسته ام که فرسنگها فاصله دارد می گیرم و  او می گوید وقتی پدرتان رفت همه شما یکی یکی رفتید و من تنها بودم و پریشان و در یک غفلت خانه را گم کردم من خود هم درجستجوی خانه ام  پسرم ...

 آسمان را دوست دارم زیرا تنها چیزی است که با پاکی من را به زادگاهم پیوند می دهد ...

13 سالم بود که خانه مادری را ترک کردم 18 سالم شده بود که شهرم را ترک کردم و 26 سالگی کشورم را ترک کردم نمی دانم آیا در 37 سالگی زندگی را ترک خواهم کرد ...

 پشت سرم همیشه زیبا و غیر قابل برگشت بوده است و روبرویم همیشه مبهم و دست نیافتی ...

 (فکر کنم نزدیک نوروز شده ایم و من کمی دوباره بی تابم اصلا روی نوشته ها و فکرم تمرکز ندارم)


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]