اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٦/٢/۱٩

از چاله ميدان تا روپونگی هيلز

دو سه روزیه که هوا حسابی آفتابی وگرم شده اینقدر خوشحالم که وقتی صبحها از خواب بیدار می شوم با سرعت سرو صورت را می شویم تا در اولین فرصت بزنم بیرون آه که چقدر راحته با یک تی شرت آستین کوتاه تو پیاده رو قدم زدن واقعا خسته شده بودم از هرچی بارونی و کاپشنه آدم احساس می کرد که توی لباسهاش زندانی شده .... هفته پیش کلا تعطیل بود و فرصتی خوبی که یکم آب و هوا عوض کنم و سفری دوباره به توکیو داشتم باشم این شهرشلوغ و سرسام آوار اولین کاری که من و علی توی این سفر کردیم بلافاصله بعد از پیاده شدن به سمت رستوران ایرانی واقع در رپونگی هیلز شدیم که بعد از مدتها یک غذای ایرانی تو محیط آشنا بخوریم آن روز غذا در رستوران علی الدین سلف سرویس بود و بر خلاف انتظار بجای دیدن کباب کوبیده و قرمه سبزی یک مشت غذاهای عجیب روی میز بود بیشتر شبیه غذاهای هندی با طعم تند و لوبیا ی که توش قارچ و بامیه انداخته بودند خلاصه اصلا نفهمیدیم که چی به چیه طمعشان هم زیاد به دل ننشست مهم تر از آن اینکه رستوران تقریبا خالی بود چند تا مردم عرب آن طرف بلند بلند عربی حرف می زدند و خیره خیره به من و علی نگاه می کردند طرف دیگر دو تا آدم با لباس بلوچی که بیشتر به نظر می امد افغانی هستند و شایدم یکی از آنها رسما سفیر افغانستان بود رو دیدیم آنها هم دست کمی نداشتند تند تند می خوردند و بد بد نگاه می کردند و در انتها بدتر از همه یک گروه کوچک از خلاف کارهای ایرانی که به نعمت حضور آنها در ژاپن هیچ آبروی برای ایرانی ها در توکیو باقی نمانده کناری نشسته بودند و آرام حرف می زدند و دزدکی اطراف را می پاییدند .. آره خوب بودن توی یک کشور دیگه بدون ویزا و کار سالم آدم را همیشه هوشیار می کنه واقعا اینقدر در نگاه آنها هیجان و استرس بیداد می کرد که به من و علی هم انتقال پیدا کرد به علی گفتم بهتره بریم اینطوری دیگه نمیشه غذا خوردن را ادامه داد .. با خودم گفتم از این به بعد به رستوران هندی که زیر مرکز خرید روپنگی هست می روم لااقل آدم می داند که دارد غذای هندی می خورد و جو اینقدر متشنجی ندارد ...  البته همین اتفاق شب هم توی خیابان برای پیدا کردن یک جای آرام افتاد ما اشاله اینقدر این خلاف کارهای ایرانی خرابکاری کرده اند که تا وارد هر رستوران یا باری می شوی و می فهمد ایرانی هستی می گوید این بار و رستوران مخصوص اعضا هست .. نمی دانم من اینجور آدمها را حتی توی خود ایران هم ندیده بودم و وقتی یک ژاپنی در مورد آنها از من سوال می کنند که در ایران از اینجور آدمها زیاد دارید نمی دانم چه بگویم آیا اگر بگویم در تمام عمرم حتی یک بار آدمی به این خلافکاری و بی رحمی  ندیده ام باور می کند .... دیگه تصمیم گرفته ام هیچ وقت به رپونگی هیلز نرویم اگر اخبار جنایات این آدمها و خلافکاری هایشان را هم شما بشنوید از ترس جانتان و یا بخاطر حیسیتتان شما هم آنجا نخواهید رفت (از جمله آدم کشی در ملع عام توی یکی از شلوغ ترین پیاده رو های شهر توکیو , فروش مواد مخدر , یکی از بزرگترین مافیای کارتهای تقلبی تلفن , حمله به ایرانی های توریست یا شاغل برای بهره برداری از پاسپورت یا پول نقد , بهم ریختن رستورانها و در گیر شدن با تمام ملیتها بطوریکه پلیس ان منطقه از شهر را در نیمه شب خارج از محدوده اختیاری خود اعلام کرده) چقدر ناراحت کننده نه .. بیشتر اینکه وقتی قیافه های هیجان زده و پر تشنج آنها را آدم می بیند درست یاد یک گربه زخم خورده گرفتار در اتاق در بسته می افتد که با هیجان و ترس به تمام اشیائ اطرافش حمله می کند چقدر کار سختی است بدست آوردن آرامش و اطمینان دوباره برای این گربه ای که روزی موجود ملوسی بوده است ..... 

برگهای سبز تازه روییده روی درختان به تمام رهگذرهای شهر لبخند می زدند و می خواستند این تولد را با دیگران جشن بگیرند اما مردم گرفتار کوچه .. سرها بر زمین و با قدمهای تند به سمت روزمرگی حرکت می کردند آنها زمانی برگها را خواهند دید که دیگر زرد شده اند و در زیر پای آنها آخرین ناله خورد شدن و فنا شدن را سر می دهند ... دستی به سمت درخت نزدیک پنجره  تکان می دهم و او با نسیم خنکی که می وزد با شاخه های تازه سبزش برای من به رقص در می آید ...  چقدر زیبایند برگهای تازه در زیر نورصبحگاهی وقعا انتظار زمستان ارزش دیدشان را داشت ...


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]