اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٦/٢/۳۱

گم شدهها

چند هفته پیش روزهای بودند که من از دست زمین و زمان شاکی بودم مدام بی تابی می کردم و نمی دانستم چی می خواهم دیدن صحنه های از ایران و خواندن مطالب گوناگون خیلی بی تابم کرده بود. بعد از مدتها دوری تصمیم خودم را گرفته بودم که به دیدن خانواده برم اما امروز با دیدن چند تا عکس و یکسری خبر حسابی سر در گم شدم فکر اینکه بخواهم خودم از نزدیک شاهد چنین صحنه های باشم تمام تنم را سرد می کند آرام به خودم می گویم چیزی نیست بعد از هر مشکلی روزهای خوبی هم نهفته است اما چیزی که مسلم است این است که گاهی تمام کلمات عالم هم نمی توانند آدم را در یک لحظه ناآرام آرام کنند

چرا همیشه گمان می کنیم حق با ماست ... چه خوب است لحظه ای سکوت کنیم و کمی بالاتر برویم و از آ ن بالا دوباره نگاه کنیم شاید حقیقت چیزی غیر از باورهای ماست ...

بزرگترین آرزویم زندگی کردن در میان مردممان است و بزرگترین اندوهم حقیقتی است که در بین این مردم گم شده است ....

چرا دوست داشتن را دیگر باور نداریم مگر آیا بدون دیگران ما مفهومی خواهیم داشت چرا باید همیشه فردی را آزرده کنیم بخاطر باوری که چون غده ای در ناخوآگاه ما ریشه زده و بوی یک ستم هزار ساله دارد ....

بین این همه زدنها , بردنها , تحقیرها , زخمها , سکوتها , شکستنها , فنا شدنها , آرزوها , نفرینها , ناامیدیها و تسلیمها سهم ما چیست؟

چه بسا که هر دو مظلوم و ظالم خود را بی گناه می دانند و این نهایت نیرنگ است...

در انتظار روزی هستم که بتوانم دوباره تولد رابطه ام را جشن بگیرم .....

کاش می دانستم حس قدرت طلبی از چه قسمت از وجود بشر زاییده شده است و کاش می دانستم که چرا حقیقت خود را از چشم مردم شهر پنهان می کند به گمانم باید در کوچه های زندگی تربیت را با رابطه جانشین کرد تا همه مردم بتوانند حتی یک شب هم شده آرام بخوابند...


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]