اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٦/٤/۱۸

شمع و رودخانه

این روزها هوا حسابی آفتابی شده و بعد از یکی دو هفته باران پیاپی بلاخره من توانستم یکم بودن تابستان را حس کنم . نمی توانم بگم خیلی سرم شلوغه و حسابی گرفتارم نه اما چیزهای جدیدی وارد زندگی من شده اند که حسابی من را به خودشان مشغول کرده اند و فعلا خودم را دارم با آنها سرگرم می کنم بطوریکه تا ساعات کاریم تمام می شود دوان دوان به سمت خانه میروم تا هرچه بیشتر و بهتر از تک تک لحظاتم استفاده کنم. تنها چیزی که الان گاهی توی تنهای صندلی اخر اتوبوس تو راه برگشت به خانه گاهی فکر را در گیر می کند این است کی دوباره می توانم بر گردم ایران و با گذشته خودم آشتی کنم.

نور ملایم شمع و صدای آرام موسیقی در بعد از ظهر غمگین روز تعطیل سریع کوچه های کودکیم را بیادم آورد خودم را می دیدم که دوان دوان دور حوض خانه به همراه لذت زندگی می دویدم تا اینکه یک روز به من گفته شد زمان بزرگتر شدن رسیده است از آن روز به بعد تمام زندگی شد یک چهار چوب قدیمی صد ساله که در آن حتی قدمهای معصوم کودکان پا برهنه هم شمرده می شود و در ان لذتهای زندگی را تک تک در قفسهای کوچکی قرار داده اند و برای هرکدام قیمتی گذاشته اند که با حاصل دست رنج تمام عمر هم نمی توان باز خریدشان کرد. شمع هر از چند گاه با نسیم نفس من به رقص در می آید و تمام اتاق زیر این نور لرزان یاد خاطره را در پناه می گیرند از باد سرد و سرگردان بیرون. صدای خواب را می شنوم زمان بازی کردن فرا رسیده است دوان دوان از تمام پشت بامهای محله قدیم بالا و پایین می پرم تا شاید یک آشنای قدیمی پیدا کنم که مرا در خاطراتش روشن کند از روی پشت بام بلندترین خانه محل فرود می افتم و با نفسهای تند ترسان از خواب بیدار می شوم شمع تا انتها سوخته و تمام اتاق به خواب رفته تنها صدای موسیقی است که ادامه دارد با دست صدا را قطع می کنم و دوباره خود را در آن چهارچوب قدیم زندگی می بینم چقدر زمان سوختن شمع کوتاه بود ...

توی ایستگاه اتوبوس عنکبوت کوچکی با تار نازکی کیف دستی مرا به دیوار ایستگاه پیوند زده بود و داشت شروع به ساختن خانه اش می کرد نمی دانم چرا عنکبوت هم مرا قسمتی از ایستگاه می دید من هر لحظه ممکن بود از آنجا بروم  ....

دیروز وسط یک رود خانه در حاشیه شهر زیر نور آفتاب حرکت ماهی ها را تماشا می کردم که مردی بالای پل مشرف به رودخانه از دور برایم دستی تکان داد من هم برایش دست تکان دادم بعد با دوربینی که به همراه داشت از همان فاصله عکسی گرفت و دور شد شاید اینکه مردم از فاصله دور مهربان ترند و شاید ؟ .... 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]