اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱٠/۱٩

قاسم وليلا

توی خيابان آرام از کنار جوی آب حرکت می کردم و به ليوان خالی بستنی که توی جوی بالا و پايين می پريد نگاه می کردم ليوان يکهو زير يک پل ناپديد شد با سرعت به طرف ديگه پل می دوم اما هرچه می ايستم خبری از ليوان نيست يکهو يکی محکم می زنه پشت سرم نگاه می کنم می بينم رويا است که داره شکلک در می ياره و فرار می کنه دنبالش ميدوم تا ضربه خورده شده رو جواب بدم اما اون خيلی تند تر از می دوه از روی جوی آب می پره  تا ميام مثل اون برم اونطرف جوی که پام گير می کنه به لبه جدول محکم می خورم زمين و صدای ناله ام می ره هوا. رويا مياد بالی سرم ميگه: چی شد پسره تنبل تو که نمی تونی از جوی آب بپری چرا دنبال من می کنی خوب حالا بلند شو چيزی نشده  اه اه    بيا من کيف تو را با خودم می برم . قبل از اينکه اجازه بده من شکايت کنم با سرعت دور ميشه منم بلند می شوم خودمو می تکان می دهم.  آخ سر زانوم زخم شده حسابی می سوزه....................... بدو می روم سر يخچال چسب زخم بردارم که می بينم يک دختر لپ گلی با صورت آفتاب سوخته توی آشپزخانه کنار مامانم نشسته و داره چای می خوره همونطور که چسب را روی زخم ميزنم به مامان نگاه می کنم با اشاره به مامان می گويم اين کيه مامان با سردی صورتش را به يک طرف ديگر می کند. منم سريع از آشپزخانه بيرون می آيم ............... سلام مريم اين دختره کيه توی آشپزخانه چقدر خنده داره ديدی چه روسری گل منگلی سرش بود مريم ميگه:اسمش ليلا است دستهاشو نديدی چقدر سياه و کثيف بود تازه کاش مامان و باباشو می ديدی اومده بودن اينجا اونا اين دختر و آوردن مثل اينکه قراره با ما زندگی کنه . رويا که اونطرف کنار ديوار ايستاده ميگه : نکنه شما دوتا خيلی خوشگل هستين بيچاره ها شما که از اون سياه تريد تازه چه خوب شد که اون آمد حالا شايد يکی پيدا بشود که من بتوانم باهاش دوست بشوم................  روی تراس حياط همه دور ليلا جمع شدن هرکی يک چيز ازش می پرسد فقط رضا کمی دورتر از بقيه ايستاده و با پوز خند بقيه رو تماشا می کند . رويا می پرسد کلاس چندمی.

- می روم کلاس سوم راهنمايی الان هم قراراست فردا با مامانت برويم مدرسه مريم ثبت نام کنيم من هم تمام کتابهای سال سوم را از پسر خاله ام گرفتم توی روستای ما فقط تا پنجم دبستان هست من دوسال راهنمايی رو هم تو خانه عموم خوانده ام اما حالا آنها رفتن يک شهر دور بابام گفت می توانم بيايم با شما زندگی کنم بابام چند بار خانه شما آمده بود برای پدرتان کار می کرد . بابام هميشه ميگه: قبل از اينکه آقای حسينی زمينهايشان را بفروشند و از ده ما بروند ما زندگی خوبی داشتيم اما الان بابام مجبور است روی زمينهای بقيه کار کند ما هنوز توی همان ده قبلی پدرتان زندگی ميکنيم ديگه خيلی آدم اونجا نيستند .

مريم از خوشحالی می پرد بالا چون از فردا يکی هست که باهاش برود مدرسه ليلا از من يک سال بزرگتراست و از رويا يک سال کوچکتر ديگه به نظرم قيافه اش زشت نمی ياد خيلی هم با مزه است.

ليلا قراره در کنار درس خواندن از مامان خياطی هم ياد بگيرد مامان ميگه ليلا خيلی سريع همه چيز رو ياد ميگيره يادمه اولين مهمونی که با ما اومد عروسی پسر عموی من بود توی دوختن لباسش با مامان همکاری کرده بود اما پارچه لباسی که انتخاب کرده بود يک جوری بود همه توی مهمونی از من می پرسيدن اين دختر زرقوبرقی کيه با شماست منم مجبور بودم همش با همه تند و سرد صحبت کنم فکر کنم ما همه ليلا رو ديگه دوست داشتيم آخه تنها کسی بود که با همه افراد خانواده رابطه خوب داشت. البته بعضی وقتها بهش حسوديم می شد چون فقط اون بود که از رضا کتک نمی خورد.

ليلا اون سال با نمرهای خوبی راهنمايی رو تمام کرد همه تعجب کرده بوديم حتی خيلی بهتر از رويا بود. ديگه از اون لهجه با مزش هم خبری نبود هر وقت که اصرار می کرديم با لهجه محلی خودش صحبت کنه نمی تونست خوب لهجه خودشان را در بياره و زياد با مزه نمی شد . الان کلی دوست توی مدرسه و محل پيدا کرده منم خيلی خوشحالم چون تنها کسی هست که توی کارای مدرسه بهم کمک می کنه البته معمولا همه کارای مدرسه منو انجام ميده مخصوصا جوابهای کتاب علوم رو خيلی خوب بلده  ............... کلاسهای مدرسه تمام شده.  بابای ليلا آمده بود دنبالش تا تابستان برن پيش خانواده اش منم خيلی دوست داشتم باهاشون برم اما ليلا قبول نکرد می گفت باشه دفعه بد . روزی که باباش آمده بود همه رفته بوديم باباشو ببنيم ليلا کنار باباش نشسته بود تا باباش ميومد حرف بزنه ليلا سريع حرفهای باباشو اصلاح ميکرد ما لهجه بابای ليلا رو خيلی دوست داشتيم وقتی هم که مريم از بابای ليلا خواست که با لهجه خودشون يک جمله بگه خيلی با مزه شد اما مثل اينکه ليلا ناراحت شد چون سريع بلند شد از اتاق رفت بيرون . قبل از رفتن ليلا به دهشون همه جلوی در بدرقش کرديم از باباش قول گرفتيم حتما سال بعد هم بيارش هرکدوم براش يک چيز خريده بوديم . بعد از رفتن ليلا انگار خونه يک جور ديگه شده بود حتی مريم يک شب براش کلی گريه کرد .......................  دوباره اول مدرسه ها نزديک بود منو مريم و رويا با محسن توی بازار تجريش دنبال لباسهای مورد نظر خودمان می گشتيم همه خريد کرديم اما رويا هنوز هيچی نخريده بود در حالی که فکر کنم تمام کفشها و لباسهای بازار رو امتحان کرده بود آخرش گذاشت که فردا دوباره بياد خريد همه حسابی خسته شده بوديم . در حياط رو باز کردم چشمم به ليلا افتاد که با باباش روی تراس نشسته بودن با خوشحالی داد زدم بچه ها ليلا آمده همه با سرعت دويدن توی حياط بابای ليلا کلی برايمان چيز آورده بود لواشک ٫ آلو خشک ٫ زردآلو خشک ٫ گردو و يک ظرف بزرگ ماست محلی که البته اون همه خوراکی يک هفته هم توی خونه ما دوام نياورد. فقط ماست مانده بود چون حسابی ترش بود اما منو رويا تنها کسای بوديم که هر روز با اون برای خودمون دوغ درست می کرديم. ليلا دوباره توی دبيرستان از همه بهتر بود حتی قبل از ثلث دوم تو مدرسه کلی جايزه بهش داده بودن قبل عيد دوباره باباش اومد ببرش اما ما کلی اسرار کرديم تا اجازه داد پيش ما بمونه اون عيد با ليلا خيلی خوش گذشت الان اون حسابی قد بلند و جذاب شده بود     ديگه هم جلوی خانواده ما روسری سرش نمی کنه توی تمام مدتی که با ما بود هيچ کدام احساس نکرديم اون کسی غير از ما باشه حتی توی اون زمان هر وقت ما برای خودمان يا برای خانه چيزی می خواستيم بخريم حتما از اون هم می پرسيديم چون سليقه اش از همه بهتر بود . يادمه توی مهمانی خاله که برای پسرش گرفته بود مريم و رويا کلی اسرار کردن تا ليلا برای مهمانی يکم آرايش کنه وقتی رفتيم خونه خاله ليلا توی اون لباس يک دست مشکی و بلند حسابی خود نمای می کرد طوری که منو مريم دائم کنارش بوديم که همه بدانند ليلا از خانواده ماست. بعد اون مهمانی سفارشهای خواستگاری بود که بسمت خونه ما سرازير می شد . اما ليلا خواهش کرده بود که در مورد اين خواستگارها با خانواده اش صحبت نکنيم تا اون بتونه درسشو بخونه. ...................  امروز يکی از روزهای ابری پاييز بود من از پنجره طبقه بالا توی حياط رو نگاه می کردم صدای زنگ درآمد و هم زمان صدای زهرا خانم که طبق معمول فرياد می زد : يکی اين در و باز کنه کجايد بچه ها سرم رفت بابا يکی بره درو باز کنه . ليلا رو ديدم که آرام بسمت در حياط ميرود در باز می شود . قاسم را می بينم که ازپشت در داخل می شود با سرعت به پايين ميدوم . قاسم پسر حسين آقاست از دوستهای بابا من يک بار کل تابستان پيش آنها مانده بودم اما بقيه اورا نمی شناختن حتی يک بار هم که دست جمعی خانه آنها رفته بوديم اون خانه نبود . ................. . قاسم را می بينم که دم در دودل ايستاد بياد توی خونه يا نه جلو ميرم ميگم: سلام چطوری خوبی . اون که از ديدن من روحيه می گيره ميگه: سلام محمد چقدر بزرگ شدی چرا ديگه پيش ما نيومدی همه تا مدتها بعد از رفتن تو در باره ات صحبت می کردن الان کی خانه است بابات هست يا دادشای بزرگترت

- نه اونا همه سر زمين هستن فکر نکنم تا ۱ ماه ديگه بيان تهران بيا تو اينجا چکار می کنی پس بلاخره اومدی تهران آره حالا می برمت همه جا رو نشونت ميدم

- آره آمدم       اما برای سربازی آمدم نمی خواستم برم سربازی بابام مجبورم کرد بيام برم سربازی چون بدون پايان خدمت بهم هيچ جا کار نميدن . دوره آموزشی مشهد بودم اما حالا برای خدمت افتادم تهران خيلی خوشحالم همش می ترسيدم بيفتم اهواز آخه آنجا خدمت کردن خيلی سخته

قاسم يک هفته خونه ما ماند تا کارای سربازيش درست بشه منم تمام جاهای که بنظر خودم جالب بود می بردم بهش نشون می دادم ٫ پارک ملت ٫ سينما ٫ دربند ٫ درکه و ... يک روز که خسته از بيرون رسيده بوديم توی حال نشسته بوديم که ليلا برامون چای آورد قاسم تمام حواسش پيش ليلا بود حتی وقتی می خواست دست کنه از توی قندان قند برداره دستش بی هدف توی هوا می چرخيد تا اينکه سريع بخودش اومد جای قند را پيدا کرد. بعد از رفتن ليلا از در حالی که صورتش حسابی سرخ شده بود از من پرسيد : هميشه خواهرت برای شما چای درست می کنه

- خواهرم نه بابا اونها از اين کارها برای آدم نمی کنن لااقل می دونم برای من که نمی کنن

- الان که برامون چای آورد تازه هروقت می ايم تو سريع برامون درست می کنه

- آها ليلا رو می گويی ليلا خواهرم نيست اما با ما زندگی ميکند من ترجيح می دادم همه خواهرام مثل اون بودن

- خواهرت نيست ٫ خانوادش کجا زندگی می کنن

- اونها فکر کنم توی روستای بيد آباد هستند راستی فکر کنم با روستای شما خيلی فاصله نداره

- راست ميگی اسم باباش چيه

- بهش ميگن مشهدی رجب نمی دونم اسم واقعيش چيه

- ليلا دختر مشهدی رجبه می شناسمش يک بار هم آمده خونه ما می خواست از ما بزر بخره قبلا برای پدرت کار می کرده درسته

- آره

- دخترش کلاس چندمه

- الان دوم دبيرستان

- من که مدرسه رو تمام نکردم اما به نظر من برای دختر تا دوم دبيرستان درس خواندن کافی باشه آخه اگه دختر بيشتر درس بخوانه نمی تواند ديگه کار مزرعه بکنه ديگه نمی ياد توی ده زندگی کنه آره دختر بايد تا همون کلاس دوم بخوانه

- من که از حرفهاش هيچ سر در نمی آوردم برای اينکه عکس عملی نشان بدم فقط سرمو هی تکان می دادم

قاسم هفته بعدش رفت سربازی و همش توی پادگان بود بعد ده روز زنگ زد که فعلا بهش مرخصی نمی دن احتمالا ۳ ماه ديگه نتونه بياد مرخصی گفت که اگه بياد مرخصی اول مياد پيش ما ................... ديگه همه حضور قاسم رو فراموش کرده بود تا اينکه اون نامه رسيد در خونه     نامه را رويا از پشت در پيدا کرده بود منم کنار مامان نشسته بودم و کلاف کانوا رو گرفته بودم دستم تا مامان بتواند اون را گلوله کنه رويا با نامه وارد اتاق شد اون را به مامان نشون داد روی نامه نوشته شده بود برای ليلا فرستنده نامه هم قاسم بود مامان کلی دو دل بود نامه رو باز کنه يا نه همش خودشو سرزنش می کرد که چرا مسئوليت دختر مردم رو بعهده گرفته از طرفی هم نمی خواست از اين موضوع با ليلا صحبت کنه چون اون توی اين مدت حسابی با ما جور شده بود و با اين خبر ممکن بود حسابی همچی بهم بخوره در آخر هم تصميم گرفت اونو پيش خودش نگه داره و بازش هم نکرد ............ نامه دوم درست ده روز بعد از نامه اول آمد ديگه همه کلافه شديم مامان با هر زبونی شد قضيه رو با ليلا در ميان گذاشت اما بر خلاف انتظار ليلا کلی خنديد کلی صحنه روزی که اون ليسانس کامپيوترش را گرفته و بقل شوهر کشاورزش دارن برای آينده فکر می کنن رو تعريف کرد و ما هم کلی خنديديم و بعد نامه را باز کرد و برای همه ما با صدای بلند خواند ..... ليلا خانم سلام اين دومين نامه ای هست که برايتان می نويسم اوميدوارم حال شما خوب باشد ...... نامه با يک امضاء بزرگ و خيلی عجيب پايان داده شده بود تنها چيزی که در متن نامه ليلا را اذيت می کرد اين بود که قاسم نوشته بود به خانواده اش پيغام داده تا بروند از ليلا خواستگاری کنن . مشکل ليلا اون روزها تنها مشکلی بود که همه ما ها رو درگير کرده بود بعضی وقتها کلی با تعريف کردنش می خنديديم اما بعضی روزها هم حال همه گرفته بود ................ نامه ها همچنان ادامه داشت و متن نامه ها طولانی تر و خصوصی تر می شدند ديگه کار خيلی بالا گرفته بود بايد اين حرکت يک جای متوقف می شد و اولين اقدام با يک نامه از طرف ليلا برداشته شد که البته کار برای مدتی خرابتر شد اما بلاخره تمام شد. اما ديگه حالا پدر و مادر ليلا و همه مردم روستاشون از اين موضوع آگاه بودن . يکی از نامه ها که از همه با مزه تر بود و بارها بارها توی خونه ما خونده شده بود در مورد تعداد بچه های بود که قاسم می خواست داشته باشد. تقريبا يک چنين چيزی نوشته بود : ليلا خانم من دوست دارم با هم شش تا بچه داشته باشيم چون بچه های بيشتر به آدم شخصيت بيشتر می دهند البته نظر شما هم مهم هست اما می دانم شما هم تحصيل کرده هستيد و با من موافق خواهيد بود من هر چه زودتر منتظر هستم سربازی تمام شود تا آن موقع شما هم می توانيد ديپلم بگيريد اگر هم خواستيد نمی خواهد اصلا درس بخوانيد من می توانم بجای هر دوتا مون کار کنم و تو اونقدر وقت نداری که با اون همه بچه کتاب هم بخوانی يا کار ديگری داشته باشی من ................ ليلا و رضا هر دوتا حسابی کلافه هستند آخه اون دوتا فردا کنکور دارن چقدر حيف شد کنکور تمام شد چون يک مدت بود از دست اذيتهای رضا در امان بوديم گاهی وقتها منم دلم بحال رضا می سوخت آخه اون با اون همه شلوغی که داشت حالا شبيه يک آدم درمانده و مظلوم شده بود کنکور حسابی از رمق انداخته بودش به ليلا می گم: خوب بلدی يا نه می تونی پوز رضا رو بزنی يا نه .

- نه بابا رضا رياضيش خيلی خوبه تازه خيلی اعتماد بنفس داره من اونقدر به خودم اطمينان ندارم که اصلا رتبه خوبی بيارم

بلاخره نتياج نهای کنکور مياد با کمال تعجب رضا نتيجه خيلی بهتری می گيرد کی فکر می کرد رضا بتونه رتبه ۱۲۱ کنکور سراسری رو بياره البته اين پسر بخاطر حسادت هم شده از رتبه يک هم بعيد نيست اما مال ليلا زياد خوب نيست کلی اون شب ليلا گريه کرد نمی دونم بنظر می آمد ليلا بيشتر مهارت داره توی درس هاش. رضا با اين رتبه عمران دانشگاه تهران رفت اما ليلا رشته کامپيوتر شيراز قبول شد به نظر من که جای خوبيه اما اون دوست داشت تهران قبول بشه و پيش ما بمونه ............ با رفتن ليلا به شيراز کمکم به نبودش عادت کرديم اوايل گاه گاهی با همه تماس می گرفت اما بعد از يک سال ديگه ازش خبری نبود تا اينکه چند سال بعد يک کارت عروسی اومد در خانه مال ليلا بود همه کلی خوشحال بوديم .................... عروسی توی يکی از باغهای کرج بود می گفتن بابای داماد کارخانه داره توی دانشگاه با ليلا آشنا شده همش توی دلم خدا خدا می کردم که با نگاه اول از داماد خوشم بياد چون اگه به نظرم آدم خواستنی نياد ارتباط باهاش سخت ميشود ........... عروس و داماد وارد ميشوند ليلا رو توی لباس عروسی می بينم حسابی بلند قد و زيباست قيافه دادماد هم يک جوريه به نظر خيلی رسمی مياد نمی دونم با خوشحالی به سمت ليلا ميرم ليلا با ديدن ما کلی خوشحال ميشود اما يکهو توی چشم هايش را اشک فرا می گيرد مامانم بقل را می کند ليلا در حالی که بقض کرده تکه تکه کلماتی رو ميگه: کاش حبيب و رويا هم اينجا بودن . همه ما حسابی پکر می شويم اما با درايت مامان همه بخودمون ميام دست ليلا رو ميگيرد شروع ميکند رقصيدن ميگه بابا امشب شب عروسی تويه بايد همه خوشحال باشيم آقا دست دست دست ..... از عروسی که ميامديم خونه مامان خيلی تو خودش بود به محض اينکه رسيديم رفت توی اتاقش تا صبح صدای گريه اش را می شنيدم اما می دانستم هيچ کاری از من ساخته نيست ................. صبح سيزده بدر بود همه توی خونه دور خودمون می چرخيديم آخه اتوبوس جلوی در منتظر ما بود تا مارو ببره ده قديم بابام.  رضا داد می زد: بابا عجله کنين ديگه ظهر شد محمد ٫ محسن ٫ برين بالا    بدو مامان تو رو خدا   عجله کنين ديگه دير شد . سر پنجره عقب اتوبوس با مريم يکم کلنجار رفتيم آخه اون با شوهرش می خواستن رديف آخر بشينن اما خوب من زودتر رسيدم توی همون لحظه ليلا رو می بينم که بيرون اتوبوس داره با مامان و رضا حرف می زنه با سرعت می رم پايين ۱۰ دقيقه بعد اونها هم با ما هم سفر شدن آخه بعد از تمام شدن درس ليلا و شوهرش اونها ديگه توی کرج زندگی می کردن حالا ليلا حسابی خانم شده من که هنوز مثل گذشته دوستش دارم. ...................... ليلا توی ده خودشون از گذشته ها برام حرف ميزنه از قبل از زمانی که بياد تهران اسم تک تک افراد ده رو بلد بود ما توی حياط خانه قديم آنها مستقر شده بوديم خانواده ليلا مدتها بود که رفته بودن کرج زندگی کنن الان ديگه بابای ليلا توی کارگاه پدر شوهرش  ليلا کار می کرد . کنار يک درخت منو ليلا نشستيم دائم از گذشته صحبت می کرديم و از اينکه وقتی از هم جدا شديم چه اتفاقهای افتاده يکهو يک صدا ما رو بخودمون آورد

- ليلا خانم سلام

با سرعت هر دو برگشتيم خدای من قاسم بود که بالای سر ما ايستاده بود آخه اونها چند تا ده بالا تر زندگی می کردن با سرعت بلند ميشويم  بعد از دست و روبوسی می پرسم :

- چه کار می کنی بابا از وقتی سربازيت تمام شد ديگه به ما سر نزدی

- شکر خدا الان روی زمينهای بابام کار می کنم اون ديگه باز نشست شده . چرا اينجا ماندين بيان برين خونه ما خوب نيست توی اين ده که الان کسی زندگی نمی کنه

- بابا ما امديم توی طبيعت امروز که نمی شه توی خونه موند

- پس شب حتما بيان پيش ما     ما منتظر هستيم

-ای بابا ما يک اتوبوس آدم هستيم تازه فکر نکنم بقيه بيان آخه همه شب قول دادن هرکدوم يک جا ديگه برن من که از جانب خودمون مطمئن هستم اما ليلا خانم رو نمی دونم

ليلا با دست پاچگی و سريع ميگه ما هم بايد شب بريم خونه فردا کلی کار داريم بايد انجام بديم نمی تونيم بمونيم دستتون درد نکه همين که شما رو ديديم کلی جای خوشحالم داره

خلاصه توی تعارفات روزمره بلاخره ليلا با شوهرش کوتاه آمدن و قرار شد شب برن خونه قاسم اقا شب که قاسم آقا آمد  دنبالشون زن و بچه هايش را هم آورده بود تا با هم بيشتر آشنا بشويم وقتی با خانمش از توی وانت پياده شدن من و ليلا هر دو تا به خانم قاسم آقا چشم دوخته بوديم يک زن روستای قد کوتاه و خيلی مهربون با چادر آبی تيره و گلهای ريز سفيد حسابی ترو تميز بود بعد قاسم عقب وانت رو نشون داد گفت اينها هم بچه هام هستند.  ما هم شش تا کله ديديم که از وانت زده بودن بيرون وای چه بچه های با مزه ای هنوز جای ليف روی صورتهای سرخشون باقی مونده بود معلوم بود مامانشون حسابی توی حمام اينها ور بهم مالونده من که کلی حال کردم ۲ تا دختر ريز درست مثل مامانشون ۴ تا هم پسر بچه همگی شبيه هم ........... اتوبوس تو راه برگشت بود با خودم ميگم الان ليلا توی خونه قاسم چه حالی داره راستی آنها با هم چی برای گفتن دارن ياد آخرين نگاه ليلا می افتم با چه حال زاری از من می خواست با آنها شب بمونم اما واقا بعد از سيزده بدر هيجا به اندازه خانه خود آدم حال نميده به بقيه نگاه می کنم همه سر جاهاشون خواب رفتن منم حسابی چشم هام سنگين شده ............


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]