اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/۳

پارادايس

احساس خوبی داشتم با سرعت توی باغ حرکت می کردم به هر کدام از آدمهای باغ که می رسيدم به سرعت به من احترام می گذاشتن از اين زندگی حسابی راضی بودم اينجا باغ بزرگی بود من صاحب باغ رو هيچ وقت نديده بودم اما همه اين آدمها می گويند که من از هر کسی به صاحب باغ نزديکترم و از هرکسی برای اون عزيز تر خيلی خوشحالم که صاحب باغی به اين بزرگی با اين همه کارگر من را  اينقدر دوست دارد کاش بتوانم يک روزی اورا  ببينم . دور تا دور باغ ديوار بلندی هست اينقدر بلند که حتی آسمان انطرف ديوار هم ديده نمی شود همه می گويند زندگی در انطرف باغ وجود ندارد و ديوارها تا سقف آسمان رسيده اند. گاه گاهی  سوالاتی در مورد انطرف ديوارهای اين باغ برام پيش می آيد اما هيچ کس توانائيه  جواب دادن به انها را ندارد . اينجا خيلی قشنگه من همه چيز دارم هرچی بخواهم زود برام می اورند هيچ وقت به اين خوشبختی نبوده ام . نمی دانم کی وارد اين باغ شدم اما می دانم که اينجا همه چيز هست همه چيز....

تو يکی از روزهای خوب يکی از خدمتکارها  به من گفت صاحب باغ می خواهد با تو صحبت کند با خوشحالی تمام به سمت جايگاه صاحب باغ رفتم نمی دانستم الان مرتب هستم يا نه و اصلا می توانم در قبال جمله ای که به من گفته می شود جوابی داشته باشم يا نه .  شنيده بودم که حرف صاحب باغ تنها چيزی هست که بايد به آن توجه کرد نه مخالفتی وجود دارد و نه نظری می توان داد . با سرعت در جايگاهی که برای من تعيين شده  نشستم پرده ای بين من و صاحب باغ وجود دارد پرده ای که با تمام وجود مرا از حقيقت پشت خود محروم می کند ناگهان از درب نفر سومی می آيد او را يک بار ديگر هم بياد دارم اما نمی دانم کی بود فکر کنم اولين روزی که به اين باغ آمدم او هم حضور داشت .راستی من قبل از آمدن به اين باغ کجا بودم يادم نيست الان نمی خواهم به اين موضوع فکر کنم چون در مقابل صاحب باغ را دارم و او تمام چيز من است . نفر سوم بين من و صاحب باغ می نشيند بطوری که از لبه پرده می تواند هم من را ببيند و هم صاحب باغ را . صدای لطيفی بر می خيزد مفهومش را نمی دانم اما نفر سوم کامل آن را برای من توضيح می دهد.

- می گويند: تو در اين باغ جای داديم تا بر همگان حکومت کنی به تو قدرتی می دهم که تا به حال هيچ کدام از افراد اين باغ نداشته اند . تو می توانی در هر نقطه اين باغ حرکت کنی و هر فرمانی بر ديگران بدهی . تمامی اين باغ در اختيار توست تا به هر شکل که می خواهی او را بسازی . تنها دو سفارش دارم اول اينکه موقع طوفان از رفتن به جاهای تاريک و دور افتاده باغ پرهيز کن  چون با رفتن به آن نقاط تنها زندگی را برای خود سختر می کنی دوم اينکه اتاقی هست بر بالای برج شمالی قلعه هيچ گاه آنجا نرو و درون دريچه آن را نگاه نکن که دومی تنها چيزی است که از تو می خواهم هيچگاه انجام ندهی

با سرعت بيرون می آيم از اينکه با صاحب باغ صحبت کردم احساس عجيبی تمام وجود مرا گرفته است صدا مرا شيفته خود کرده بود با شادمانی در درون گلها می دوم و با صدای بلند سرود آزادی و بودن و عشق را می خوانم .

هوا امروز طوفانی به ندرت هوا در اينجا به اين خرابی می شود ندای مرا به سمت خود می خواند يک هيجان نا آشنا در من شکل می گيرد فکر شنيدن صدای به اين غريبی تنم را به لرزه می آورد از پنجره اتاقم به بيرون نگاه می کنم صدا دوباره زمزمه می کند ترسی شفاف تمام تنم را لبريز می کند چقدر اين ترس لذت بخش است شايد خيلی بهتر از کل ديگر لذتهای که در باغ وجود دارد اما ترس يعنی علمات خطر من برای خطر کردن نيامده ام من آمده ام تا هميشه در اين سرا آزاد زندگی کنم و زمزمه همچنان ادامه دارد.....

امروز هوا آفتابی بود در مورد زمزمه ديشب از همگان سوال می کنم اما هيچکس آن زمزمه را نشنيده است باورم نمی شود چطور ممکن است که چيزی به آن بديهی را کسی نشنيده باشد پيش عالم ترين فرد باغ می روم شايد او بداند آن زمزمه از آن کيست.

-آيا شما صدای ناله ای که ديشب بر پا بود شنيديد

- نه ما تنها آن چيزی را می شنويم که صاحب باغ به ما اجازه داده است هيچ کس در اين باغ آن صدا را نشنيده است تو هم آن گونه کن که صاحب باغ فرمود

مدتها از آن روز گذشت کم کم زمزمه به فراموشی سپرده شده بود که دوباره يک شب طوفانی ديگر از راه رسيد و همان زمزمه با همان ناله های ظريف خود بصدا در آمد  من احساس ترس دفعه اول را نداشتم آرام از اتاق وارد حياط اصلی باغ شدم صدا از طرف ديگر باغ می آمد می خواهم به سمت صدا حرکت کنم که دوباره همان هيجان سراغم می آيد به نظر ترسناک است اما يک احساس جديد است و اين احساس جديد با تمام وجود مرا بسمت خود می خواند نمی دانم چه چيز در درونم اين ترس را جذاب می کند. عضلاتم را جمع می کنم با تمام قوا همه نيروهای که در خودم دارم تقويت می کنم و به اتفاق دو تا افراد باغ به سمت صدا حرکت می کنم اما اين دو نفر اصلا صدای نمی شنود ولی چون من دستور به حرکت داده ام بدون اينکه دليلی بخواهند حرکت می کنند.

صدا از زير زمين برج شمالی می آيد تاريک ترين نقطه قلعه جملات صاحب باغ را به خاطر می آورم و ترس شفافی تمام تنم را پر می کند اما من فقط می خواهم به زير زمين قلعه بروم آرام وارد می شوم صدا ی ناله از انتهای دالان زير زمين به گوش می رسد آرام به سمت صدا حرکت می کنم به دو همراه سايه ای را که در نور مشعل من حرکت می کند نشان می دهم اما آنها می گويند که هيچ  نمی بينند نزديک تر می شوم .......

با سرعت از درون برج به بيرون می دوم دو همراه دائم از هم سوال می کنن مگه چه شده که با اين شتاب از آنجا بيرون آمد با خودم تکرار می کنم او کيست او کيست چرا هيچ کس در مورد آن مرد به من چيزی نگفته بود براستی اوکيست قيافه زخمی مرد مدام جلوی چشم من است چرا او زخمی بود راستی در اين باغ من هيچگاه زخمی نديده بودم اما او زخمی بود چقدر شبيه من بود براستی او کيست

ديگر نمی توانم مانند گذشته در باغ بدوم و شادی کنم گويی تمام شادابی من به سرقت رفته است دائم تصوير ان مرد در نظرم حرکت می کند تصميم خودم را گرفته ام شب طوفانی بعد تنها به آنجا خواهم رفت از او خواهم خواست که بگويد چرا زخمی است چرا مانند بقيه در باغ بازی نمی کند چرا اين همه ناله می کند مگر در باغ برای زخم او درمانی نيست ........

نور را بالاتر ميگيرم تا به ديوارههای زير زمين برخورد نکنم ديوارها تمامی از زخمهای آن مرد رنگين است به او نزديک می شوم او مرا می بيند هراسان به گوشه اتاقش پناه می برد نگاه محکمی دارد برق نگاه او را در هيچکدام از اهلی باغ نديده ام مدام بر خورد می لرزد و ناله می کند از اين که به او بيشتر نزديک شوم احساس چندش آوری دارم ساعتی به او نگاه می کنم کم کم وقتی وجود من برای او عادی تر می شود آرام می گيرد . از او می پرسم تو چه کسی هستی چرا به ميان ديگران نمی آی چرا با ديگران حرف نمی زنی چرا هيچ کس نمی داند که تو در اين اتاق زندگی می کنی. اما او هيچ جوابی نمی دهد نمی خواهم از کنارش دور شوم و به انتظار بشينم تا يک شب تاريک ديگر او را ببينم دوباره به سوال کردن ادامه می دهم . کم کم احساس امنيت بيشتری می کند بعد به صدا در ميايد.

- من بزرگترين مرد بعد از صاحب باغ بودم همه به من احترام می گذاشتن در زندگی همچی داشتم سالها بود که در باغ آرام زندگی می کردم تا اينکه تو آمدی با آمدن تو همچيز عوض شد قبل از اينکه تو اجازه ورود به باغ را بگيری صاحب باغ همه افراد با را فراخواند به همگان حضور تو را اعلام کرد و گفت که بايد با تمام وجود به تو خدمت کنن ما همه پذيرفتيم و برای خدمگزاری به تو خود را آماده می کرديم تا اينکه صاحب باغ مرا نزد خود خواند به من گفت که در تو چيزی هست که ديگران صاحب آن نيستند و به من گفت که تو کاملترين انسان اين باغ هستی از من خواست که به عنوان بزرگترين مرد باغ در جلوی صف ديگران برای خوش آمد گوی بتو آماده شوم و من با تمام وجود خوشحال بودم که فردی با توانايهای بالاتر به باغ می آيد و شايد بتوانم با دوستی و خدمت به او زندگی را زيبا تر سازم اما ناگهان صاحب باغ به من خبری داد که همه چيز دگرگون شد او به من گفت که دو انتخاب دارم می توانم به استقبال تو بيايم و هميشه به تو خدمت کنم که خواسته صاحب باغ هم همين است و می توانم تو را نفی کنم که برای هميشه دشمن صاحب باغ خواهم بود . بسيار فرصت داشتم تا تصميم خودم را بگيرم خيلی با خودم حرف زدم و هر روز يک تصميم می گرفتم آمدن تو به تعويق افتاد تا من تصميم خودم را بگيرم تا عاقبت تصميم نهای را گرفتم و تو را نفی کردم و اکنون بخاطر اين تصميم برای هميشه در اين اتاق خواهم ماند تنها تو و صاحب باغ قادر به آمدن در اين اتاق هستيد اما نه من قدرت خروج دارم و نه کس ديگر حضور مرا در اينجا احساس می کند

- حسابی سر در گم شده بودم نمی دانستم چه بگويم گوی که تا به حال هيچ وقت هيچ چيز برای فکر کردن نداشته ام اتفاق افتاده شده را چند بار برای خود تکرار می کنم کم کم کل موضوع برای روشنتر می شود اما تنها يک چيز برای بی جواب است چرا او راه اول را انتخاب نکرد تا در همان لطفی که شامل حالش بود زندگی کند چند بار سوال را توی مغزم مرور می کنم بعد با حالتی که گويی هيچ کنجکاوی در او نيست اين موضوع را از او می پرسم و او سراسيمه کمی بدور خود می چرخد و بعد در حالی که از شدت سرما بدن عريان خود در در آغوش گرفته ادامه می دهد

- گرفتن تصميم برای من بسيار سخت بود چون می دانستم با اين تصميم چنين جايگاهی نسيبم خواهد شد . اما هنوز از نظر خود ناراضی نيستم . من تا آن زمان فقط هر آنچه که صاحب باغ فرموده بود انجام داده بودم هيچگاه نمی توانستم کاری غير از آنچه که صاحب باغ می گويد انجام دهم . در آن لحظه برای اولين بار از من خواسته شد انتخاب کنم اطاعت صاحب باغ يا نفی او هيچگاه چنين قدرتی به هيچ کس از افراد باغ داده نشده بود برای من هم خيلی بزرگ بود و دست نيافتنی بسيار فکر کردم تنها قدرت اتنخابی بود که به من داده شده بود و می دانستم که هيچگاه تکرار هم نخواهد شد . در نهايت ديدم اگر بخواهم دستور صاحب باغ را انجام دهم گوی که هيچ توانائی جديدی به من داده نشده است گوی باز من کاری را کرده ام که صاحب باغ فرموده پس اين انتخاب از نظر همگان بی مفهوم خواهد ماند . خودم هم هيچگاه طعم اين قدرت را نخواهم چشيد بنابراين تصميم به گرفتن انتخاب ديگر نمودم و اينجا جايگاه من است کوچک تاريک سرد و زخمی اما پشيمان نيستم زيرا در اين جايگاه کوچک فرمانروا من هستم هر وقت که بخواهم می خوابم هر زمان که بخواهم فرياد می زنم گاه گاهی ناله می کنم و بر خود زخم می زنم با خون خود بر تمامی ديوارها بارها وبارها جملات مورد علاقه خودم را نوشته ام و زمان برای من در اين اتاق آنگونه است که خود بخواهم من با تمام وجود جايگاهم را دوست دارم و از تو که مسبب اين همه رنج برای من بودی احساس تنفر می کنم تو که محبوبترين فرد نزد صاحب باغ هستی تو تمامی اين امکانات برای تو ساخته شده است کاش ديگر به سرای من نيای تا من بتوانم دمی با حقيقت خودم زندگی کنم . از تنهای بيزارم اما اين تنهای را دوست دارم . از اتاق من برو بيرون ای ناز پرورده صاحب باغ برو بيرون زيرا در اين گستره من پادشاهم بيرون برو

از دالان تاريک وارد هوای بارانی می شوم درون اتاق آرام بر جايگاه نرم خود شناور می گردم چقدر لذت بخش است که اين همه آسوده می خوابم . صبحگاه خدمتگزاران سراسيمه به اتاقم آمدن و گفتن که چند ماهی بوده که غيبت داشته ام و حالا که مرا سرحال می بينن با تمام شوق ندای خوشحالی سر می دهند

فکر آن مرد و جايگاهش مرا رها نمی کند ديگر صدای ناله او را در شبهای تاريک نمی شنوم ديگر او ترسی شفاف در من ايجاد نمی کند دوباره کلمات صاحب باغ را به خاطر می آورم قلعه شمالی و اتاقی که از آن نمی توان به روزنه نگاه کرد راستی چرا از آن اتاق روزنه را نمی شود ديد دائم تصوير اتاق جلوی چشم من هست ديگر آن همه زيبايی توی باغ را نمی بينم از اينکه با ديگران بازی کنم و بالا و پايين بپرم احساس خوبی ندارم ديگران تنها برای من آفريده شده اند در اندازه های من نيستند که من بتوانم با آنها بازی کنم من بيشتر می خواهم و هيچ کس در اين باغ نمی داند مفهوم بيشتر خواستن چيست خودم هم نمی دانم بيشتر از اين باغ چه چيز ممکن است وجود داشته باشد اما می دانم که جای هست که در آن چيزی وجود دارد که من نمی توانم استفاده کنم شايد او را می خواهم فکر يک لحظه مرا آرام نمی گزارد چرا صاحب باغ به من قدرت داد که از جايگاه آن اتاق آگاهی پيدا کنم چرا با دادن اين آگاهی نبايد به آن اتاق نزديک شوم فکر از دست دادن اين همه امکانات آزارم می دهد اما من که ديگر از اين همه نعمت استفاده نمی کنم تنها می توانم نظاره گر آن باشم زيرا تنها فکر من آن اتاق و روزنه رو به شمال آن است اما با هرکس که صحبت می کنم کسی چيزی از آن نمی داند

تصميم خودم را گرفته بايد به آنجا بروم از پله های برج شمالی بالا می روم وارد راهروی اصلی می شوم روی درب يکی از اتاق ها علامت با رنگ آبی زده شده درست مثل همان علامتی است که صاحب باغ گفته بود در تمام تنم هيجان طولانی موج می زند من آن مرد را در زير زمين اين برج ديده ام زيبای درون اين باغ را هم ديده ام اما دستگيره در را می چرخانم چقدر اين دستگيره سرد است درون اتاق می شوم هوای سردی آنجا جريان دارد داخل اتاق خالی خالی است ديوارهای سنگی  تنها دريچه کوچکی در طرف ديگر اتاق است آن قدر کوچک که به اندازه يک کف دست نوری از آنجا به بيرون می آيد با قدمهای آرام به سمت روزنه نور نزديک می شوم نور از داخل يک حفره بيرون می آيد صورت خود را به دهانه ورودی آن روزنه نزديک می کنم و شمعی را می بينم که آخرين پرتو نور خود را به من می بخشد و خاموش می شود و با خاموش شدن شمع درب با صدای بلندی بسته می گردد در آنجا هيچ چيز نبود جز شمعی که خاموش شد با بسته شدن در اتاق تاريک تاريک است بسمت درب حرکت می کنم دست به ديوار می کشم دور اتاق را با دست حرکت می کنم اما اثری از در پيدا نمی کنم گوی هيچگاه اين اتاق دری نداشته است با صدای بلند فرياد می زنم اما جوابی نمی آيد خود را به ديوار می کوبم اما هيچ خبری نيست آرام در گوشه ديوار بر روی زمين مينشينم و از سرما پاهای خودم را بغل می کنم اينجا سرد و تاريک است اينجا سردو تاريک است


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]