اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۱/٩/٤

انسان و آتش و خدا

در گذشته ای نچندان دور تاريکی بود و انسان و مردم با سوزاندن هم از تاريکی می گريختند و در خانه های تاريک آن شهر پسرانی متولد شده بودند برای نابودی و من فقط آن نوجوان را می شناختم .
روزی نوری که در دور دست ترين گوشه افق بود پسر نوجوان را بسوی خود فرا خواند او از هم خونان منشائ نور را پرسيد آنها گفتند خدايان آنجا زندگی می کنند.
پس توهم تسخير آن همه نور خدايان او را وادار به سفر کرد.
به او توشه راهی دادند و با نگاهی اشک آلود و خوشحال او را بدرقه کردند او تنها از ديار هويت به راه افتاد و طنابهای عشق را پاره کرد و مسير نامعلوم انسان را پيش گرفت.
در راه شب تابها را می ديد و انديشه خدايان را در آنها جستجو می کرد .او راز ستاره آموخت و مرز تاريکی را لمس کرد . و خود را غرق در حرکت کرد و رمز راه را از ياد برد کم کم فکر تار يکی در او شکل گرفت و دانست که او تنهاست و وجود آن همه تاريکی در او شکی بزرگ ايجاد کرد .
به عقب باز گشت فرسنگها دور شده بود هرچه جلو تر می رفت جلوه نور کمرنگتر می شد و زادگاه نورانی تر . عاقبت رنج راه و هدف وصل به روشنائی هويت نور را در او دگرگون کرد و شعله ناچيز آتش را پرستشگاه خود قرار داد .
و از وجود خود هيزمی ساخت برای روشنی خويش .ديگر فرزندی و همکيشی نبود که نور دهند و نور او را تقسيم کنند .
او هنوز رمز روشنائی دور دستها را نمی دانست و سکون او را در عقل خود غرق کرد .
و در آن تلاطم بی پايان فکر چگونه ديدن را يافت.
و توانست در آن تاريکی در تمامی اطراف خود روشنی های سوسوزنی را ببيند ولی آيا اصل آن همه نور همان آتشی است که او افروخته و يا شايد نور آتش او تصوير نادرستی از آن هم روشنائی باشد.
با اين همه رنج تنها چيزی که در ذهن او حرکت می کند جملاتی است که هم خونان او در اولين روز سفر به او گفته بودند :ما نمی دانيم که آن روشنائی پيوسته است يا تجمع چند نور نمی دانيم نور خدايان است يا خود ایشان و يا شايد حقيقت ولی این را می دانيم که راهی است که هیچ گاه بازگشتی در آن نيست . و او اکنون می بيند نور چيزی نيست جز روشنائی تنهای فردی که تحمل پذيرش آگاهی را دارد .
ولی اسارت او در خود و آتشی که خود برافروخته که با هر زبانه اش قسمتی از وجود او را می سوزاند تا از ترس تاريکی رهای يابد تنها چيزی است که برای او باقی مانده است.
او دوست داشت که تا انتهای افق برود تا جای که مرز در هم شکند . ولی با اين تن نيم سوخته مگر چند وادی ديگر می توان جلو رفت با اين حال قدم بر می دارد و فقط با خود یک جمله را تکرار می کند من خدای خودم هستم چون نورم از آن خودم است و ديگران مرا خدا می پندارند چون نور تنهائيم را از دور می بينند .

سايت ديگری از من

 www.mohammad5.s5.com    veiw>>Encoding>>Unicode(UTF-8)..a 



پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]