اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/۱٠

دربند

به آرامی از کوه بالا می رفتم و به مردمی که با خنده و سروصدا از کنارم رد می شدن توجه می کردم توی مهر ماه هوا نزديکهای شب کمی سرد می شود به همين خاطر توی دربند بساط باقالی و آش رشته حسابی رونق داره. توی دلم دودل هستم که شب را هتل اوسون بمونم يا قهوه خانه مريضه عبدالله ريش هرچند با هم زياد فاصله ندارن.   من عاشق دربند توی شبهای مهتابی هستم کم کم هرچی بالا تر می روم تعداد مردم کمتر می شود چراق قوه را روشن می کنم تا توی جاهای تاريک پام به چيزی گير نکنه . ........ به قهوه خونه عبدالله ريش که می رسم می بينم بسته است روی يکی از تختهای جلوی قهوه خونه می شينم تا نفس تازه کنم از توی کوله يکم آجيل در ميارم شروع می کنم خوردن اين اطراف حسابی تاريکه چون تنها قهوه خونه قبل اوسون همين جاست و هيچ چيز ديگه ای نيست از روی اين تخت به سختی ميشه نور چراغهای ده و خونه مرضيه را که کنار رودخانه است ديد اون  به من گفته اگر يک وقت دير امدم و اينجا بسته بود برم کليد را از آنها بگيرم راستی که خانواده خوبی هستن توی همين فکرها هستم که شب بلاخره بايد چکار کنم که يک نفر با سرعت از کنار من رد می شود کمی که جلوتر می رود بر می گردد و به من نگاه می کند با صدای بلند که انگار از موضوعی بشدت ناراحت است می پرسد:

- هی جوان سيگار داری

بهش جواب مثبت می دهم و با همان سرعت به طرف من حرکت می کند حرکاتش بسيار تند و خشن است بعد از اينکه سيگار رو براش روشن می کنم و در حالی که يک پنجاه تومانی توی دستش است اسرار می کند که بايد پول سيگار رو بدهد منهم قبول نمی کنم از من سوال می کند:

- داری بر می گردی پايين

- نه تازه آمدم بالا می خواهم شب همين بالا بمانم

- پسره ديونه ! توی هوا به اين سردی کی مياد شب اينجا بخوابه جوانهای اين دوره همشون يک مشت احمق هستن احمقها . چيه ناراحت شدی دروغ می گم

-(فقط سرمو با ناراحتی تکان می دهم )

-خوب حالا کجا می خوای بخوابی نکنه اصلا هيچ جای هم نداری اصلا قبلا اينجا آمدی يا نه

- آره آمدم می خواستم پيش همين عبدالله ريش بمونم اما حالا رفته الانم يا بايد برم توی ده کليدو ازشون بگيرم يا شب برم هتل اوسون بخوابم

- هتل اوسون آنجا که آدم مجرد راه نمی دهند بيا اگه تا ده می خواهی بری من با تو ميام

- تو همين ده زندگی می کنی

- مگه فوضولی بچه اه ..... آره توی همين ده زندگی می کنم اما خونه من بالاتره چون اصلا دوسن ندارم مردم احمق اين روستا رو هر روز ببينم آنها همشون دوست دارند دائم سر از کار آدم در بيارن من که اصلا بهشون رو نمی دهم همه آنها فکر می کنند من ديوانه هستم يک مشت  احمق توی اين دنيا زندگی می کنند . يک سيگار ديگه داری بدی از ديشب تا حالا سيگار نکشيدم

توی روشنی يک لامپ فندک را براش می گيرم تا سيگارشو روشن کنه به صورتش نگاه ميکنم چون توی تاريکی نتونسته بودم خوب ببينمش يک مرد حدود ۴۵ سال که شکسته تر به نظر مياد با ريشو سبيل کاملا سفيد که چشمهاش حسابی قرمز و ورم کرده است چند جای صورتش حسابی کبود شده موهاش حسابی ژل زده است و لباس بسيار تميز و نو تنش کرده تقريبا همه چيزش نو و مرتب است دستهاش دائم می لرزن خيلی مضطرب به نظر می رسد از من می پرسد:

-چکاره هستی

- دانشجو هستم

- دانشجو که نشد کار الکی خوشها به خيال خودتون وقتی مدرک گرفتين برای خودتان کسی می شويد همش خياله برو سر يک کار پول داشته باشه برو حقه بازی ياد بگير برو کلاه برداری ياد بگير هر چند به قيافت اين حرفها نمی خورد شما آفريده شدين که فقط پول باباهاتون را حرام کنيد چقدر از بچه ها بدم می آيد

-ازدواج نکردين

- تو هم که همش ساز مخالف می زنی بابا تو ديگه کی هستی برو پی کارت دلت خوشه گفتم که الکی خوش هستين

-(اصلا نمی تونم چيزه ديگه ای بپرسم حسابی کلافه شدم )

-از اين طرف بريم

-ولی من می خواهم برم پيش عبدالله ريش کليد بگيرم

- ول کن اون پير مرد مافنگی را با اون دختر عقب مانده اش اگه حالش را داری بيا بريم پيش من مطمئن باش از اين جای که می خواهی بمانی بهتره البته شما جوانها که اصلا نمی دانيد چی خوبه چی بده . نترس خانه من همين نزديک است ۵ سالی هست که هيچ کس را به خانه ام دعوت نکرده ام بيا تو اولين مهمان بعد از اين دوره هستی من کارم نقاشی است البته قضيه يک داستان طولانی است اصلا هم حوصله گفتنش را ندارم اما اگه می خواهی با من بيايی می توانی اگه هم نه خداحافظ

کمی با خودم کلنجار می روم وقتی گفت که نقاش هستم ديدگاهم کاملا به او عوض شد خيلی دوست دارم بدانم کجا زندگی می کند تصميم خودم را می گيرم هوا هم امشب حسابی سرد است هملن بهتر که پيش اين مرد بروم . ببخشيد اسم شما چيه:

-من جمشيد هستم ۵  ٍ ۶ سالی هست که توی اين منطقه زندگی ميکنم اصلا از تهران و مردم آن خوشم نمی آيد توی اين ۵ سال تنها جای که رفته ام ميدان تجريش بوده اصلا نمی دانم بقيه تهران چه خبر هست دوست هم ندارم بدانم چون مطمئن هستم يک مشت جانور توی اين شهر زندگی می کنند آدم هرچی از اين مردم دورتر باشه بهتره اه ....... اگه مجبور نبودم محال بود که از خانه خودم بيرون بيام .

او توی راه همان طور مدام حرف می زد و از خودش تعريف می کرد اون گفت که خانواده اش ۸ سال پيش توی تصادف توی جاده چالوس مردن بعد از آن دست از کار کشيده و خودش را توی خانه زندانی کرده مدتها توی ميدان فردوسی زندگی می کرده اصلا بچه همان محل هم هست اما الان يک ۵ سالی هست که آمده دربند می خواهد يکجا آرام زندگی کنه که کسی کار بکارش نداشته باشد تمام خانه و زندگی خودش را می فروشد و با آن اينجا را می خرد و ما بقی پولش را کم کم خرج کرده است و تقريبا همه پولش از بين رفته است . به در خانه می رسيم در خانه چوبی است با يک قفل بزرگ بر سر در آن خانه يک حياط کوچک با يک دنيا آشغال در درون آن  و راهروی باريکی ما را به نشيمن و تنها خواب خانه وصل می کند ديوارها پر از نقاشی های عجيب غريب است شکل نقاشی ها نشان می دهد که يک تازه کار آنها را کشيده است فقط يک نقاشی از بقيه بهتر به نظر می رسد تصوير يک مرد را روی تخت خواب نشان می دهد که دو زانوی خود را در آغوش گرفته و اطرافش پر از تصوير های کوچکی است که همچون عکس بر روی زمين و تخت ريخته شده و پشت تخت يک درب وردی است يک لکه بزرگ در اين قسمت نقاشی ديد می شود که معلوم است با دقت زيادی آن را پاک کرده اند و پايين نقاشی عدد ۷۷۷۷ نوشته شده است و زير آن عدد امضاء شده . جمشيد به من تعارف می کند که روی کاناپه کهنه و قديمی بشينم توی خانه بوی نم فراوانی ميدهد . بعد رو به من می کند می گويد:

- من توی خانه هيچی برای پذيرای ندارم البته اين دليل دارد چون قرار نبود من ديگه اينجا باشم نمی دونم چی شد       از ديشب حسابی حالم بد است

-مهم نيست من برای خودم شام و خوردنی آورده ام حتی چای و قند هم دارم ( بعد با سرعت درب کوله را باز می کنم و محتويات آن را روی ميز خالی می کنم )

با هم شام و چای می خوريم  او حالت کاملا گرفته ای دارد درست مثل آدمی که نمی داند الان بايد چکار کند او ادامه می دهد

- آره چند سالی بود کسی توی اين خانه نيامده بود . منم توی شهرداری کار می کردم بعد از مرگ خانواده ام هيچ کاری ازم بر نمی آمد الان مدتها است که نقاشی می کنم اما اينها نه بدرد کسی می خورد و نه من دلم می آيد آنها را دور بريزم آن تابلو را می بينی گوشه ديوار او اولين کار من بود

با دست همان تابلو مورد نظر را نشان می دهد به نظر من از بقيه خيلی بهتره

-آره اين تابلو را روز اول سال نو ۱۳۷۲ کشيدم البته تمام فروردين طول کشيد تا تمام شود شب قبلش کابوس بدی ديدم چون اولين شب سال نو بود که تنهای تنها بودم و اولين سالی بود که اينجا آمده بودم . خواب ديدم که روز هفتم ماه ۷ سال ۷۷ خواهم مرد درست به همين حالتی که توی نقاشی می بينی اينقدر اين تصوير واضح بود که الان هم تمام جزييات آن را فراموش نکرده ام درست توی همين وضعيتی که توی نقاشی هست فقط يک چيز يا يک نفر بود که نمی دانستم چيست بارها ان را در درب ورودی اتاق کشيدم و بعد دوباره پاک کردم بهمين خاطر ان قسمت تابلو لک برداشته است   پای تابلو ۷۷۷۷ را نوشته ام تا هميشه وقتی به آن نگاه می کنم آن روز را هرگز فراموش نکنم تمام زندگيم را مرتب کردم و خودم را برای چنين روزی آماده کردم که بلاخره همه چيز تمام می شود کل دارای خودم را تقسم بندی کردم که تا آخرين لحظه بی پول نمانم به خيال خودم که اين روز آخرين روز زندگی من است از يک ماه پيش شروع کردن به بخشيدن وسايل شخصی خودم يخچال گاز فرش هرچی داشتم دادم به مردم من که ديگه به آنها احتياج نداشتم روی ديوار به ازای هر روز يک خط زدم آنجاست درست ۳۷ خط از اول شهريور شروع کردم ديشب آخرين شب بود ديشب شب ۳۷ بود ديسشب ۷/۷/۷۷ بود اما من هنوز زنده هستم

بعد آرام شروع به گريستن می کند ظاهر خانه نشان می دهد که حق با اوست هيچ چيز بدرد بخور در آن پيدا نمی شود فقط تخت و عکسهای پراکنده آن هست که حسابی مرتب و تمييز است عکسهای اطراف تخت را درست مانند تصوير تابلو در اطراف پراکنده کرده است چند بار تابلو و تخت و سايل آن نگاه می کنم همه چيز عين هم است با جزئيات دقيق و او ادامه می دهد

- الان حسابی به من شُک وارد شده هيچ برنامه ای برای آينده ندارم اصلا نمی دونم چی قراره سر من بياد کل دارای من همين ۵۰ تومان هست     تا ديروز همه چيز داشتم و حتی يک روز بی چيز نبودم آنطور زندگی می کردم که دوست داشتم با خيالی آسوده نقاشی می کردم و انتظار می کشيدم تا روز موعود فرا برسد اما الان نمی دانم چکار بايد بکنم از کجا بايد شروع کنم هيچ چيز غم انگيز تر اين نيست که من بخواهم دوباره برای زندگی به ميان مردم بيايم دوباره کار کنم دوباره......

سرش را ميان بالش می کند ديگر نمی تواند ادامه دهد اصلا نمی دانم در چنينی حالتی چکار بايد بکنم حسابی جا خورده ام آرام می گويم:

- شما هنر مند هستيد ميتوانيد...

- خفه شو گفتم که همه شما احمق هستيد همه مردم احمق هستند اصلا نمی خواهم برايم توضيح دهی که چکار می توانم بکنم از شام و بقيه چيزها هم ممنون من می روم بخوابم تو هم يک جا توی نشيمن پيدا کن بخواب صبح هر وقت بيدار شدی برو..

دور اتاق دنبال يک جای تميز می گردم کيسه خواب را پهن می کنم کمی دراز می کشم بعد بلند می شوم می نشينم صدای ناله ای از درون اتاق بگوش می رسد مدام با خودش حرف می زند و گريه می کند خيلی دوست داشتم که زودتر صبح شود و من بروم اصلا نمی توانم اين صدا اين تابلو ها و اين بوی نم توی اتاق را تحمل کنم درون تابلو ها همش انسانهای لخت را می بينم که در حال گدای هستن و يا کنار پياده روی خوابيده اند همه تابلو ها با رنگ قرمز و زرد کشيده شده اند آرام در جای خودم دراز می کشم سعی می کنم زياد فکر نکنم و فقط بخوابم

صبح با صدای گربه که از اتاق خواب جمشيد بيرون ميايد از خواب بيدار می شوم بدنم حسابی درد می کند ديشب هوا حسابی سرد بود صورتم را می شويم و وسايلم را در کوله جا سازی می کنم آماده حرکت هستم نمی دانم جمشيد را بيدارکنم يا نه از طرفی نمی خواهم ديگر او را ببينم از طرف ديگر هم نمی توانم بدون خبر بروم چند بار آرام به درب نيمه باز می کوبم جوابی نمی شنوم بلند تر می کوبم اما خبری نيست آرام درب را باز می کنم او را در حالی که وسط تخت بدون هيچ پوششی خوابيده می بينم و زانوهايش را از سرما بقل کرده چقدر اين صحنه برايم آشناست احساس می کنم قبلا اين صحنه را در خواب ديده ام جلو می روم تا پتو را روی او بکشم هوا بشدت سرد است نمی دانم توی اين هوای سرد چطور خوابيده آرام پتو را روی پاهايش می کشم بدنش کاملا بی حرکت است حتی احساس نمی شود که نفس می کشد دستم را آرام روی پيشانی اش می کشم چقدر سرد است ترس برم می دارد بدنش کاملا سرد است بلند صدايش ميکنم بلند تر بلندتر داد می زنم با سرعت به طرف کوله ام می دوم آن را بر می دارم و با سرعت بيرون می روم از کوه سرازير می شوم نمی دانم بايد چکار کنم فکرهای مختلفی به ذهنم می رسد نکند اشتباه کردم بايد کامل چک می کردم احتمالا اتفاقی نيفتاده منم هنوز خواب آلود هستم ولی بايد برای اطمينان تکانش می دادم شايد خوابش سنگين بوده ..... تصميم می گيرم توی قهوه خانه ميدان دربند يک صبحانه بخورم قبل از صبحانه يک سيگار می کشم هم می ترسم و هم مطمئن نيستم واقعا اتفاقی افتاده يا نه شاگرد قهوه خانه ای توی سينی چای و صبحانه را می آورد از من می پرسد آقا امروز چندمه ماهه می گويم نهم با تعجب می گويد نهم و می رود چای را آرام آرام می خورم تا کمی گرم شوم اصلا نمی توانم غير از چای چيز ديگری بخورم مدام سيگار می کشم و چای می خورم . بعد بلند می شوم تا پول صبحانه را حساب کنم.

- چقدر می شود

- ۷۰۰ تومان قابلی هم نداره ضمنا امروز نهم نيست هشتم است من توی تقويم نگاه کردم گفتم اگه نهم بود بايد برای ما زغال و تنباکو می آوردن منم به اشتباه انداختی

- خوب چه فرقی می کنه حالا هشتم منکه حساب روز و ماه را خيلی وقته ندارم بعد با يک لبخند تلخ بيرون ميام دوست دارم تمام مسير را تا ميدان تجريش قدم بزنم تو را يکهو با خودم ميگم امروز هشتم بود از يک نفر می پرسم آقا چندمه ماهه او هم جواب ميده هشتم يعنی ديروز هفتم بود جمشيد اشتباه کرده ديروز هفتم بود تمام تنم از اين حقيقت می لرزد اصلا نمی توانم آنجا بر گردم ترجيح می دهم همين طور به راه رفتن ادامه دهم سيگار ديگری روشن می کنم دو پک می زنم بعد پرت می کنم توی جوی آب ......امروز هشتم بود .......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]