اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/۱٧

توهم

از خواب بلند می شوم تمام تنم درد می کند به سقف اتاق خيره می شوم و ناگهان با شتاب در جای خودم ميخ کوب می گردم درسته من ديگه توی بيمارستان نيستم اينجا ايران است من دوباره به سرزمين خودم بر گشتم ديروز از بس که خسته بودم تا رسيدم آمدم توی اين هتل و خوابيدم اين پرواز ۹ ساعته کلی خسته ام کرده بود . امروز کلی کار برای انجام دادن دارم ۳ سالی بود که ايران نيامده بودم و حدود دو سالی هست که از هيچکس خبری نداشتم . تقريبا به گفته دکتر من حدود ۲۵ ماه توی کما بودم همه از اين که من به زندگی برگشتم هيجان زده شده بودن دکتر می گفت اصلا اميدی به زنده بودنت نداشتيم خيلی اصرار داشت که ژاپن بمانم تا آنها بتوانند آزمايشات خود را به سر انجام برسانند ولی من اصلا تحمل اين همه دوری از خانه را نداشتم بلاخره برگشتم الان درست پنج سال است که من برای ادامه تحصيل ازکشورم رفته بودم خوشحالم که بلاخره تمام شد من الان توی ميهن خودم هستم خوشحالم خوشحالم ....

از هتل بيرون ميام با سرعت به سمت ميدان هفت تير حرکت می کنم می خواهم دوستم راوند را ببينم خيلی هيجان زده هستم نمی دانم الان چکار می کند بعد از سه سال دوباره او را می بينم پالتوی که او به من هديه داده بود را پوشيده ام حتما کلی تعجب ميکند از ميدان بهار شيراز می گذرم جلوی خانه زنگ در را بصدا در می آورم کمی خودم را مرتب می کنم جوابی نمی آيد دوباره زنگ می زنم باز هم جوابی نيست چند بار پشت شيشه می کوبم خبری نيست زنگ طبقه بالا را می زنم يکی از پشت اف اف می گويد : کيه کيه

- ببخشيد من با طبقه پايين منزل کريمی کار داشتم ولی مثل اينکه کسی نيست می توانم براشون پيغام بگزارم

- يک لحظه صبر کن آمدم پايين

چند لحظه بعد يک پيرمرد ارمنی با لباس خواب مرتب جلوی در ظاهر می شود قبلا او را ديده بودم يک بار که خانه راوند آمده بودم او را ديدم

- خانواده کريمی بيشتر از يک سالی هست که از اين خانه رفته اند

- من دوست راوند هستم خيلی وقته ازش خبری ندارم می دانيد الان کجا می شود آنها را پيدا کرد

- فکر کنم شما را قبلا ديدم راوند که الان  بيشتر از يک سال هست رفته آمريکا خانواده اش هم ۶ ماه بعد از رفتن او اينجا را فروختن و رفتن الان هم من درست نمی دانم کجا هستند 

-خيلی ممنون ببخشيد

حيف شد . دوست داشتم الان راوند را مي ديدم ولی فکر کنم توی آدرسهای ايميلم تلفن خانه پدری راوند را داشته باشم بايد بعدا زنگ بزنم

با سرعت به سمت ميدان حرکت می کنم دوست دارم يک سری به کافه نادری بزنم بعدش هم حتما به محله قديمی که خودم زندگی می کنم می روم آنجا شايد چندتا از دوستهای قديمی را پيدا کنم به تاکسی می گويم دربست آقا دربست.....

از کافه بيرون ميام اينجا از آن جاهای است که۱۰۰ سال هم بگزرد باز تغيير نمی کند همه مردم مثل سابق هستن دوباره همان افراد قبلی با اين فرق که قيافه ها کمی فرسوده تر و خسته تر شده و مردم کمی بی حوصله تر شدن . توی جمهوری پياده به سمت ميدان انقلاب حرکت می کنم . چقدر هوای تهران کثيفه  دارم خفه می شوم ........

بالای ميدان انقلاب به سمت خيابان نصرت حرکت می کنم چقدر اين محله و آدمهاش برام آشنا هستند احساس می کنم هيچ چيز تغيير نکرده سر خيابان جواهری می ايستم به کوچه قديمی نگاه می کنم قلبم آرام شروع به تپش می کند وارد کوچه می شوم ناگهان يک پسر جوان را می بينم نگاهم رو حرکاتش خشک می شود او چقدر شبيه من هست درست مانند لباسی را پوشيده که خواهرم مريم برايم بافته بود يک ژاکت مشکی با مچهای قرمز پسر با سرعت به سمت بلوار حرکت می کند تمام حرکاتش آشنا است نا خودآگاه به دنبالش حرکت می کنم الان احساس می کنم که بايد برود آن طرف خيابان و بلافاصله او هم اين کار را می کند جلو تر می روم او کاملا مانند من است من حتی می توانم حرکاتش را نيز پيش بينی کنم درست مثل ۱۰ سال پيش من با همان صورت و لباس و با همان بی حالی و خستگی هميشگی حسابی هيجان زده شده ام پسر با سرعت وارد مغازه شيرينی فروشی سهيل می شود من حتی می دانم که الان چه شيرينی خواهد خريد الان با دو تا جعبه از مغازه بيرون می ايد . درست همان طور که حدس زده بودم توی راه اصلا نمی توان به او نزديک شوم احساس ترس شفافی تمام تنم را در بر گرفته است از آن طرف خيابان صدای بلندی می شنوم که اسم من را صدا می زند ..محمد ...محمد ..نگاه می کنم خدای من روزبه است اصلا تغيير نکرده درست مثل همان دوره ليسانسش با همان حالت تا می ايم به سمتش حرکت کنم پسر جلو می رود و با او دست می دهند می دانم که الان درباره امتحان فردا صحبت می کنند چون فردا حتما امتحان الکترومغناطيس دارند چقدر درس مشکلی بود چند بار افتادم تا پاس شد . دوباره پسر خداحافظی می کند و به راه رفتن ادامه می دهد بعدش کجا بايد برود يادم نيست فقط يادمه که تا سر فلسطين می رود بعدش اصلا يادم نمی آيد هر بار برنامه پسر را تا سر فلسطين دنبال می کنم به آنجا که می رسم دچار هيجان می شوم و نمی توانم بقيه را حدس بزنم تا سر فلسطين به دنبالش حرکت می کنم جلوی روزنامه فروشی يک همشری بايد بخرد و بعدش يادم نيست ...پسر يک روزنامه می خرد و .. آها ياد آمد صبر کن   صبر کن   صبر کن   نرو نرو نرو

ماشين با سرعت زياد وقتی که پسر در حال رد شدن از خيابان است به او برخورد می کند و جسد پسر وسط خيابان پهن می گردد مردم با سرعت به سمت او حرکت می کنند . من از حادثه آگاهی داشتم چرا نتوانستم جلو آن را بگيرم آرام در جای خودم روی زمين می نشينم مدام با خودم حرف می زنم وجملات پراکنده می گويم اصلا نمی توانم حادثه را تحليل کنم سرم شروع به چرخيدن می کند و لحظه ای بعد بيهوش در پياده رو دراز به دراز می افتم در آخرين لحظه مردم را می بينتم که با سرعت به سمت من حرکت می کنند صدای ترمز ماشين آخرين چيزی بود که شنيدم ......

از خواب بلند می شوم تمام تنم درد می کند امروز کلی کار دارم با بی حوصلگی به کنار دستشوی می روم صورتم را می شويم و بعد تند تند و ناقص شروع به مسواک زدن می کنم به ساعت نگاه می کنم اه باز دوباره تا ۱۲ خوابيدم بايد عجله کنم چون وقت ملاقات بيمارستان تمام می شود . پنجره را باز می کنم هوا زياد خنک نيست از توی کمد لباس مشکی با مچهای قرمز را در می آورم و می پوشم اين ژاکت را خيلی دوست دارم چون خواهرم مريم آن را برای من بافته به راوند زنگ می زنم .

- الو الو سلام راوند چطوری ببين من دارم ميرم ملاقات مهدی تو هم ميايی بايد زود بريم تا من سريع برگردم آخه فردا امتحان دارم اصلا هيچی نخوانده ام .... باشه ببين من شيرينی می گيرم تو هم اگه حال داشتی گل بگير من تا يک ساعت ديگه بالای ميدان ولی عصر سمت ايستگاه ونک منتظر تو هستم خداحافظ دير نکنی نمی رسيم بای

از خانه با شتاب بيرون ميام . بايد از شيرينی فروشی سهيل شيرينی بگيرم کاش شيرينی خوب داشته باشه با سرعت از خيابان رد می شوم همش احساس می کنم کسی دنبال من هست يک بار به عقب بر می گردم اما خبری نيست . انتخاب شيرينی خيلی سخته مخصوصا اگه آدم عجله هم داشته باشه آخر هم چون نمی دانم کدام بهتر مجبور می شوم دو جعبه شيرينی کاملا متفاوت بگيرم از آنجا بيرون ميام بايد يادم باشه روزنامه همشهری بگيرم چون امتحانات تا يک هفته ديگه تمام می شود بايد يک کار نيمه وقت پيدا کنم کلی بدهی پيدا کردم . امروز چه احساس عجيبی دارم اصلا دوست ندارم برم اما خوب نمی شود بايد رفت . به روزنامه فروشی سر فلسطين می رسم و روزنامه می خرم به ساعت نگاه می کنم آه راوند بايد حتما رسيده باشد به سمت خيابان می دوم ..

صدای ترمز محکم ماشين بگوش می رسد و هم زمان دستی محکم مرا به سمت ديگر خيابان حل می دهد با سرعت وترس خود را به درون چمن وسط ميدان پرت می کنم به عقب بر می گردم مردی با پالتو بلند حدود ۳۰ ساله وسط خيابان افتاده مردم با سرعت به سمت او حرکت می کنند اگه او نبود حتما من جای او بودم قلبم تند تند می زند تمام صورت مرد پر از خون می باشد حسابی ترسيدم اصلا نمی توان توی آن صحنه باقی بمانم با سرعت می دوم اشک چشمهايم را می گيرد او بخاطر من جان خود را فدا کرد هر گز خودم را نخواهم بخشيد بی احتياطی من جان يک نفر را بخطر انداخت من مقصر بودم می دانم ..من... من

 منشی دکتر اسم من را صدا می زند . آرام بلند می شوم روی صندلی مقابل دکتر می نشينم و تمام حالات روانی خودم را برای او توضيح می دهم بی اختيار گريه می کنم مدام به او می گويم من مقصر هستم و او هم مانند قبل فقط همان جملات اميدوار کننده قبلی را زمزمه می کند هيچ چيز احمقانه تر از بکار بردن کلمات کليشه ای در آن لحظه نيست احساس می کنم هيچ کس در اين دنيا نمی فهمد که من چه اشتباه بزرگی کرده ام خودم را نمی بخشم .. نمی بخشم ...

نسخه را از دکتر می گيرم دوباره پروزاک اين چه داروی مسخره ای است درد من را دو چندان می کند نسخه را پاره می کنم و بعد آرام توی پياده رو حرکت می کنم بايد جملات دکتر را مرور کنم بايد مثل آن چيزی بشوم که او می گويد حتی اگر احمقانه باشد بايد تکرار کنم تکرار تکرار


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]