اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/٢٤

سنگکی

 

تمام طول شب به مسافرت شمال فکر می کردم اصلا خوب نخوابيده بودم از اينکه فردا می رويم شمال حسابی خوشحال بودم مامانم با بقيه پريروز راه افتاده بودن اما چون من و رضا توی ماشين جا نشديم قرار شد با بابام دو روز بعد بيام مامانم موقع رفتن خيلی سفارش کرد که حتما لباس تازه بپوشيم و مثل بچه يتيمها بلند نشيم بياييم. آخه هفته پيش کلی خريد کرده بوديم برای من يک شلوار خاکستری کتان با يک بلوز مخمل و کفشهای سفيد خريده بودن خيلی آنها را دوست داشتم ....توی خواب و بيداری مدام  به سفر شمال فکر می کردم که با صدای بابام از جا بلند شدم بلند بلند اسم رضا را صدا می زد با چشمهای پف کرده تا دم در اتاق رفتم و بابام را ديدم که دم در ايستاده تا من را می بيند بلند می گويد :

- مگه بچه نمی شنوی دارم صدات می کنم چرا بيدار نمی شوی

- آخه شما رضا را صدا می کرديد او هنوز خوابيده می خواهيد بيدارش کنم

- نه نمی خواهد تو مغازه نان سنگکی را بلدی

- آره چند بار با زهرا خانم رفتم از آنجا نان گرفتم پشت بازاره

- خيلی خوب اين ۱۰ تومان را می گيری و دوتا نان می خری . بدو مری ميای می خواهم تا قبل از بيدار شدن آقا مهدی اينجا باشی . تند بری ها بدون نان هم بر نگردی خانه

از خانه بيرون می ايم هوای بيرون هنوز سرمای صبح را دارد به طرف ديگر خيابان می روم آخه ان طرف آفتاب هست و می توانم گرم بشوم توی راه مدام به برنامه های امروزم فکر می کنم بايد يادم باشد که حمام بروم و بعد شلوارم را اتو کنم . اين اولين بار است که خانه دوست مامان می رويم آنها توی شمال ويلا دارند مامان می گويد موقع بمباران شمال خيلی امن تر است . راست می گويد اين روزها اصلا تهران امن نبود هر روز آژير قرمز می زدند و حمله هوای داشتيم و حتی چند بار هم بعضی نقاط تهران را بمباران کرده بودن مدرسه ها هم حدود ۱۰ روزی بود که تعطيل بود جای که می خواهيم برويم همه دوستهای خانوادگی ما جمع هستند چند تا از دوستهای قديمی بابا و مامان . مامان می گفت خانواده آقای ادبی آدمهای پولداری هستند و زمانی تمام زمينهای منطقه سرآسياب مال آنها بوده آنها از اربابهای قديم بوده اند به همين خاطر کلی در مورد بازی کردن ما و حرف زدن ما تذکر داده بود ...همش خودم را توی لباسهای جديد می ديدم  به کفشهايم نگاه می کنم حسابی کهنه شده اند حتی لنگ چپ آن هم سوراخ شده ولی خوب بعد از ظهر از دست آنها راحت می شوم و با کفشهای نو راهی مسافرتم..... توی همين فکرها هستم که به مغازه نانوائی می رسم صف نانوائی حسابی شلوغ است فکر کنم حدود ۱۸ نفر توی صف باشن آخر صف می ايستم اما هوا هنوز سرد است کنار جوی آب روبروی نانوائی يک سکوی سيمانی است که پرتو آفتاب به آن تابيده است به نفر جلوی نگاه می کنم و به او می گويم :

ببخشيد من جايم پشت سر شماست و اونجا روی سکو نشسته ام اشکالی نداره

مرد با تکان دادن سر تاييد می کند و من هم روی سکو روبروی آفتاب می نشينم پرتو آفتاب به صورتم برخورد می کند و ٌورتم حسابی گرم می شود احساس خوبی دارم آرام چشمهايم را می بندم و به برنامه امروزم فکر می کنم اول شلوارم را اتو خواهم کرد بعد ..

مردی شانه ام را تکان می دهد و بلند می گويد بچه بلند شو برو خانه خودتان بخواب اينجا که جای خواب نيست بلند شو می خواهم اينجا را جارو کنم.... سراسيمه از خواب بلند می شوم صف نانوائی کاملا خلوت است سريع خود را به مغازه می رسانم شاگرد نانوا هم دارد سنگريزهای  روی  زمين را جمع می کند ازش می پرسم ببخشيد من دو تا نان می خواهم

- نان تمام کرديم برو بعد از ظهر بيا

- حتی دوتا هم ندارين

- نه گفتم که نداريم

- اينجا نانوائی نزديک سراغ نداريد نان سنگکی باشه

- فکر کنم  توی خيابان شريعتی پايين تر از سر قيطريه يک نانوائی باشه برو آنجا شايد هنوز نان داشته باشه

با سرعت به سمت نانوائی حرکت ميکنم يکم دلهره دارم می ترسم دست خالی برگردم خانه . رضا ميگه اگه بابا بهت پشت گردنی بزنه برای هميشه لکنت زبان پيدا می کنی مثلا همين اکبر آقا کارگر بابا اون يک بار از دست بابا کتک خورده برای همين هست که  هميشه موقع حرف زدن  لکنت زبان داره . دستم را به ديوار خانه ها توی پياده رو می کشم و به سمت نانوائی حرکت می کنم گاه گاهی هم از روی موزايکهای که سر راهم قرار دارد بالا پايين می پرم سعی می کنم که پايم روی موزايکهای که قرمز رنگ است نرود . به سر قيطريه که می رسم آدرس نانوائی را از يک نفر می پرسم و او جای آن را به من نشان می دهد.  از دور به نانوائی نگاه می کنم کسی توی صف نيست به سرعت قدمهايم اضافه می کنم ولی وقتی به نانوائی می رسم می بينم که تعطيل است داخل مغازه کنار نانوائی می شوم پسری با يک دستمال دارد ويترين مغازه را تمييز می کند از او می پرسم ببخشيد اين نانوائی کی باز ميکند

- امروز روز تعطيلش هست تا فردا باز نمی کند اگه نان می خواهی برو يک جای ديگه

- اين طرفها نانوائی سنگکی غير از اين نيست

- برو سمت ميدان تجريش يکی آنجا هست

- الان دارم از آنجا می آيم نان تمام کرده بود جای ديگه سراغ نداری

- يکی هم سمت قلهک هست يکم دوره توی کوچه امامزاده اسماعيل

بدون اينکه جمله ديگه ای  بگم بيرون ميام در مغازه يکم با خودم فکر می کنم که برم تا آنجا يا نه ولی وقتی به اين فکر می کنم که بايد تا آخر عمر با لکنت زبان صحبت کنم چاره ای جز رفتن نمی بينم . من امامزاده اسماعيل رو خوب بلدم آخه خانه حميد پسر همسايه قبلی ما آنجاست چند بار با مامانم رفته بوديم ديدنشان ...دوباره بازی با موزائيکهای کف پياده رو را شروع می کنم . تند تند از روی آنها می پرم . توی راه که دارم می روم يک دفعه صدای آژير قرمز بلند می شود مردم سراسيمه به اطراف می دوند من وسط پياده رو ميخکوب می شوم به ياد حرف مامانم می افتم که گفته بود اگه بيرون بوديد و آژير زدن حتما برويد يکجای امن ببينيد مردم کجا پناه می گيرند شما هم برويد همان جا به مغازه دارها نگاه می کنم که کرکرههای مغازه ها را پايين می کشند و به سمت مسجد آن طرف خيابان می دوند من هم به دنبال آنها وارد مسجد می شوم توی حياط مسجد همه داخل يک زير زمين می شوند توی زير زمين کلی آدم هست و هر لحظه هم به تعداد آنها اضافه می شود بوی نم زيادی هم می دهد ته زير زمين چند تا آدم روی زمين نشسته اند کنار آنها می روم و روی زمين می نشينم و به صحبتهای آنها گوش می دهم . آنها مدام از قيمت قند و شکر و کمی خاروبار صحبت می کنند و کمی برنج و گرانی سيگار و غيره .

هوای زير زمين کم کم غير قابل تحمل می شود و معده ام هم صداش در آمده گرسنگی حسابی بی حالم کرده و بوی نم و هوای گرفته داخل زير زمين احساس بدی به من می دهد از جايم بلند می شوم و به سمت در خروجی می روم از لای ميله های در سرم را بيرون می گيرم تا هوای تازه به من بخورد بايد يادم باشد که حتما ناخن هايم را بگيرم چون خيلی بلند شده اند ........

حسابی غرق فکر کردن هستم که اوضاع رو براه می شود و همه مردم با سرعت از آنجا خارج می شوند من هم بيرون می آيم و به سمت نانوائی حرکت می کنم . جلوی نانوائی کاملا خلوت است يک نفر از کنارم رد می شود و جلوی نانوائی می ايستد و دست در جيبش می کند احساس می کنم که بايد صاحب نانوائی باشد از او می پرسم ببخشيد کی پخت می کنيد

- تا يک ساعت ديگه ولی اگه نان می خواهی همين جا بايست چون تا چند دقيقه ديگه کلی صف شلوغ می شود . آرام به ديوار تکيه می دهم و درنانوائی با صدای بلندی باز می شود  و مرد وارد آن می گردد . صف لحظه به لحظه شلوغتر می شود وقتی نانوا اعلام می کند نان آماده است صف طولانی درست شده خيلی خوشحالم که بلاخره نان می گيرم . مرد نانوا رو به من می کند و می گويد چند تا می خواهی بلند می گويم ۱۰ تومان بعد دست می کنم توی جيبم تا پول در آورم وقتی دستم را بيرون می آورم تنها ۳ تومان توی آن دستم هست فکر کنم يک ۵ تومانی و يک ۲ تومانی را گم کرده ام مرد نانوا دو تا نان جلوی من می گيرد بهش می گويم ببخشيد من ۳تومان بيشتر ندارم  با ناراحتی يک نان روی سکو پرتاب می کند و نان ديگر را با تيغ نصف می کند و به من می دهد و می گويد بعدی .....

هوا حسابی گرم شده ديگه حالا آفتاب اذيتم می کنه مدام از توی سايه حرکت می کنم تا از نور آفتاب در امان باشم بی اختيار از نان گرم می کنم و می خورم چقدر لذت بخش است بوی نان مدام اشتها من را زياد می کند.... از کنار مسجد رد می شوم که صدای اذان مرا بخودم می آورد تازه می فهمم که الان چه موقع از روز است با سرعت به سمت خانه می دوم در راه مدام موزايکها را می بينم که با سرعت از زير پايم می گذرند . اه پايم رفت روی يک موزايک قرمز رنگ ......

از پيچ سر کوشه دور می زنم و وارد کوچه می شوم ماشن خودمان را می بينم که جلوی در پارک شده و بابام  جلوی ماشين تکيه داده از دور معلومه که حسابی عصبانی است قدمهايم را آهسته تر می کنم بابام تا من را می بيند با سرعت به سمت من حرکت می کند من در جای خودم ميايستم و چشمهايم را می بندم چند لحظه می گذرد حالا سنگينی سايه اش را کاملا احساس می کنم او بازوی من را می گيرد و من را به سمت جلو حل می دهد و می گويد تا حالا کجا بودی زود برو سوار شو دير شد تا نصف شب هم نمی رسيم و من دوان دوان به سمت درب حياط حرکت می کنم به در که می رسم می بينم بسته است بابام ميگه

- داری چکار می کنی برو سوار شو بچه

-آخه لباسهايم را نپوشيده ام

- نمی خواهد برو سوار وقت نداريم . من عقب ماشين کنار رضا می نشينم و رضا هم که انگار يک آدم مريض بهش نزديک شده خودش را عقب می کشد و کنار پنجره ديگر ماشين می نشيند و از گوشه چشم يک نگاه عبوس به من می کند و بعد به بيرون خيره می شود . لباسهای نو خودش را تنش کرده و دکمه های پيراهنش را تا آخر بسته و موهايش را به يک طرف شانه کرده بوی عطر من را می دهد ديشب کلی خواهش می کرد که من اجازه بدهم از عطرم استفاده کند ولی من قبول نکرده بودم آخه دفعه پيش که بهش اجازه دادم نصف آن را روی خودش خالی کرد نمی دانم فکر کنم الان خودش برداشته زده رديف جلو هم آقا مهدی نشسته ماشين با سر وصدا به راه می افتد ته نان را که حالا ديگه چيزی ازش باقی نمانده به عقب ماشين پرت می کنم به دوستهای مامانم فکر می کنم که وقتی برسيم فکر می کنند من مثل بچه يتيمها هستم و به مامانم که از خجالت جلوی دوستاش نمی داند چکار کند اشک توی چشمهام جمع می شود و می زنم زير گريه.

بابا با صدای خشن و آرام خودش می گويد: چته بچه نق نق می کنی اگه گذاشتی من رانندگی کنم امروز حسابی از دست تو اذيت شدم

- آخه من لباسهای تازه ام را نپوشيدم و حمام هم نرفتم

بعد بابا و آقا مهدی می زنن زير خنده و بابا با همان حالت جدی می گويد : بابا کی به تو نگاه می کند تازه تو هرچی نا مرتب تر باشی بهتر به نظر می آيی مگه دختری پسر بچه که نبايد تمييز باشه نگاه کن ببين رضا عين تربچه شده ......و بعد بلند می خنده . منم کم کم آرام می شوم به رضا نگاه می کنم او هنوز داره بيرون را نگاه می کند بعد مثل اينکه موضوع مهمی به ذهنم رسيده باشد از او می پرسم راستی شما برای صبحانه چی خورديد ؟


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]