اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱۱/۳٠

کوير

دو سه روزی بود که چتر دانه گياه باز شده بود از وقتی که فهميده بود با اين چتر کوچک می تواند همانند قاصد کها به آسمان پرواز کند مدام بی تابی می کرد و همش انتظار اولين نسيم را می کشيد تا خود را به او بسپارد از پرندگان شنيده بود که دنيا خيلی بزرگ و زيبا است او هر روز را به اين اميد از خواب بيدار می شد  که فردا سفر دورو درازی در پی خواهد داشت . از تمام اطرافيان خسته شده بود از درختی که بالای سرش بود و هرگز به او اجازه نداده بود تا خورشيد را ببيند از هم نوعهای که با او در يک بوته گل بودند و بيشتر از همه از انتظار ديگر با کسی صحبت نمی کرد هميشه مدتها به گوشه ای خيره می شد و سعی می کرد آرزوهايش را مدام در ذهنش بارور تر کند تنها دلخوشی او گوش دادن به قصه های بود که پرندگان برای او می گفتند.

امروز دانه دوباره صدای صبح  را با آواز قناری زرد رنگی شنيد شاداب خوشحال بيدار شد و احساس خوشحالی زيادی در درون خودش پيدا کرد گوی قرار بود زندگی جديدی را آغاز کند . وقتی قناری دست از آواز برداشت و بر روی شاخه های درخت درپی غذا می گشت دانه به او گفت : از نسيم خبر نداری نمی دانی کی می توانم او را ببينم

قناری با لبخند بالی زد و در کنار دانه روی شاخه ای نشست و بعد از کمی دلنوازی و نغمه سرای به او گفت : صبح که از خواب بيدار شدم در آن طرف کوه ابرها حرکت می کردند اين نويد می دهد که نسيم در راه است به زودی دامنه اين دره زيبا را هم خواهد گرفت اما خوب به من گوش بده دل به هر نسيمی نسپار چون نسيم تو را به هرکجا که بخواهد می برد سعی کن فقط خود را به آغوش بادی بسپاری که از جانب جنوب می آيند بادهای شمال تند و بی رحم هستند تو را در خود غرق خواهند کرد و سرنوشت تو را جور ديگر رقم خواهند زد .

قناری با سر وصدای زياد از جای خود پريد و شناور در فضا به آسمان پرواز کرد و دور شد. آن روز خبری از نسيم نشد اما دانه خوشحال بود که حتما رسيدنش نزديک است .

شبانگاه دانه با تکانهای شديد و زوزه ترسناکی از خواب بيدار شد گياه با سرعت ‌٫ تکانهای شديد می خورد و مدام به دانه ها می گفت که چتر خود را باز نکند که باد آنها را خواهد ربود .  دانه مدام وزش سريع باد را بر تن خود احساس می کرد باد سرد و تازه بود و از جانب شمال می وزيد خوب که به صدای باد گوش داد در آن زوزه باد صدای زمزمه ای را بگوش شنيد او مدام دانه ها را برای سفر فرا می خواند و با شدت هرچه تمامتر بر گونه آنها دست نوازش می کشيد . دانه با لبخند به يکی از نوازشها جواب مثبت داد و باد همچون موجی مداوم بر بدن دانه رقص آغاز کرد . دانه که اين همه عشوه گری را ديد به باد گفت : به کجا با اين شتاب قدم بر می داری چرا اينقدر سريع و بی صبرانه حرکت ميکنی .

- من فرزند گرمی و سرديم و تنها در شب متولد می شوم گرمای جنوب مرا به سمت خود می خواند من برای خنک کردن آن سرزمين موعود به آنجا می روم آنجا خورشيد حکومت می کند و سرزمينی است طلای  پر از نور جای است که من با آزادی به پرواز در می آيم و رقص دانه های شن را به نمايش می گذارم آنجا پر لطف و سادگی است پر از گرما و نور پر از حرکت . اگر نور را دوست داری به دنبال من بيا .

دانه با خود اندکی فکر کرد چقدر آرزو داشت خورشيد را ببيند و چقدر دوست داشت در فضای آزاد پرواز کند او عاشق نور بود و تنها توانسته انعکاس نور را از سطح رودخانه تماشا کند پس ديگر تامل نکرد و چتر خود را گشود و هرآنچه که اطرافيان تلاش کردند او را از حرکت باز دارند او عزم خود را بر رفتن محکم تر نمود و با يک حرکت خود را از بدنه گياه جدا نمود و آزادانه به پرواز در آمد .

و باد شتابان و زوزه کشان او را به آسمان برد و پرواز طولانی را به او نويد داد . دانه مست از حرکت و آزادی در درون بازوان باد حرکت می کرد و با سرعت گستره دره را می پيمود کم کم سپيده صبح از دور خود را نشان داد و طلوع خورشيد زيبا ترين چيزی بود که که تا به حال ديده  بود خيلی زيبا تر از آن چيزی که تصور می کرد . و از آن بالا دره چقدر کوچک به نظر می آمد و چقدر درختان به احساس او غبته خواهند خورد آنهای که عمری او را از ديدن اين همه نور محروم کرده بودند . غرق در شادی بود سريع و با شتاب به سمت جنوب پيش می راند .

کم کم از دور آن سرزمين طلای را می ديد تا چشم کار می کرد صحرای باز و بدون گياه بود جای که خورشيد حکومت می کرد . ديدن آن همه برق و جلا او را از خود بی خود کرد . اما خود را می ديد که پيوسته به زمين نزديک تر می شود و سرعت حرکتش کند تر رو به باد کرد و گفت: چرا ديگر خروشان و سر زنده نيستی تو حتی ديگر نمی توانی من را در آسمان شناور نگاه داری

- اينجا پايان زندگی من است من از سرما زاده می شوم و در گرما می ميرم از اين به بعد تو خودت بايد ادامه دهی من با يک دنيا شور و شوق به دنيا می آيم و آرام بدون صدا در صحرا محو می شوم اينجا ميعادگاه من است و چه زيبا اين بهشت

و باد با گفتن آخرين جمله کاملا از حرکت می ايستد و دانه چرخزنان به روی زمين فرود می آمد و در لای دو تخته سنگ اسير شد جای که ديگر هيچ بادی توان رهای او را نخواهد داشت .

روزها می گذرد و دانه تنها و بی کس در آن نقطه دور زندگی سپر می کند کم کم تازه می فهمد که گياه چه می گفت و قناری از چه نويد می داد اينجا تنها صدای سکوت است که هر روز به گوش می رسد و تنها دوست او تنهای است تنهای

در پايان روزی از آن روزهای طولانی و گرم ٫ دانه صدای هم همه ای از دور می شنود کاروانی که با صدای شتران وزنگوله ها از آن طرف صحرا به سوی او حرکت می کردند . دانه گوی که جانی تازه گرفته باشد با تمام وجود از طبيعت می خواهد که کاروان را به سوی او هدايت کند مگر راهی به سمت رهای بيابد و کاروان به او نزديک و نزديکتر می شود کم کم او صدای زمزمه مسافران را می شنود و بعد ٫ صدای بلندی کاروان  را بالای سر دانه از حرکت می ايستاند و کاروانيان شروع به پياده کردن لوازم از شتران می کنند .

مردی به دنبال جای مطمئنی برای کوزه خود می گردد نا گهان چشمم به دو تخته سنگ می افتد و کوزه اش را درست لای دو تخته سنگ بالای سر دانه به زمين می گذارد و جای آن را حسابی محکم می کند کوزه ای بزرگ و پر آب

با آمدن کوزه دانه ديگر هيچ جا را نمی تواند ببيند و تنها صدای مردم را می شنود که به اطراف حرکت می کنند و صدا ی همه بعد از چند صباحی تمام می شود انگار که همه بخواب رفته اند

هنگام خواب احساس جديدی در اندامش موج می زند يک جور حس زندگی يک جريان  ٫ تا به حال اينقدر احساس لذت نداشته يک جور بلوغ  و چيزی را در درونش می بيند که حرکت می کند اندامش نرم و انعطاف پذير می شود و از درون شروع به شکفتن می کند .

دانه با سر وصدای کاروانيان از خواب بيدارمی شود گوی آنها عزم حرکت گرفته اند.    او اکنون می تواند کمی حرکت کند در درونش احساس توان و قدرت شگرفی می کند او ديگر دانه نيست جوانه کوچک گياهی است اما بازوانش هنوز خيلی کوچک هستند آنها را با زحمت از پوست خود بيرون می آورد و با آن ديواره کوزه را لمس می کند چقدر اين رطوبت به او تولد ديگری بخشيده و محکم تر ديواره کوزه را در آغوش می گيرد .

صدای کاروانيان دور و دور تر می شود آنها کوزه و گياه را فراموش کرده اند و با از بين رفتن صدا گياه دوباره احساس تنهای می کند اما او زندگی جديدی را آغاز کرده است با تمام وجود به خورشيد احساس نياز می کند از اينکه در اين زندگی جديد نمی تواند باز خورشيد را ببيند احساس غمگينی دارد خود را بر روی زمين پهن می کند و آرام آرام به سمت بيرون حرکت می کند تنها هدف او رسيده به نور است احساس می کند با ديدن نور قدرت بيشتری خواهد گرفت تا اينکه آنقدر بزرگ می شود تا با نوک خود از کناره کوزه انعکاس خورشيد را لمس می کند و نور انعکاسی خورشيد و رطوبت کوزه از او گياه قوی می سازند و گياه در کنار کوزه رشد می کند و بالا می آيد تا اينکه از سر سنگ هم رد می شود و بر بالای آن قرار می گيرد از بالای سنگ به اطراف نگاه می کند همه جا تاريک است و خوشحال که اين بار خورشيد را با برگهای نورس خود لمس خواهد کرد و مستقيما با او صحبت خواهد کرد .

سپيده دمان دوباره طلوع خورشيد را می بيند و اين طلوع درست به اندازه اولين باری که او را ديده بود زيبا و فريبنده است گياه برگهايش را به سمت خورشيد دراز می کند و در آن همه نور رقصی را آغاز می کند شادی وصف ناپذير اين احساس زندگی به او می گويد که چقدر تکامل زيباست کاش دوستان قديميش بودند و می ديدند که دانه به چه گياه زيبای تبديل شده و چقدر اين گياه سالم و قوی است

آن شب با خستگی تمام می خوابد چون روز پر از کاری را پشت سر گذاشته است و خوشحال از اينکه دوباره فردا با خورشيد رقصی نو آغاز خواهد کرد .

صبحدم با خستگی زيادی از خواب بيدار می شود احساس عجيبی دارد در تمام بدنش نيازی را می جويد درست لحظه ای که فکر می کرد به همه چيز رسيده حادثه جديدی انتظار او را می کشيد . خيلی جستجو می کند و بعد علت را می يابد علت کوزه بود کوزه ديگر مانند گذشته مرطوب و خنک نيست با بازوهای خود تمام کوزه را جستجو می کند اما خبری از رطوبت نيست دردی سرار بدنش را در بر می گيرد دوباره آرام می شود و نور خورشيد ديگر برای او زيبا نيست کمکم از اين همه نور متنفر می شود زيرا اين نور دارد آرام آرام زندگی او را می گيرد آفتابی که عمری را برای ديدنش تلاش کرده بود اکنون همچون خنجری بر بدن او فرود می آيد و با هر پرتو خود او را قدمی به مرگ نزديک ميکند گياه آرام خود را به درون سنگ می کشد تا از پرتو نور در امان باشد و تا شب به همان شکل باقی می ماند .

صبحی ديگر آغاز شده اما گياه اصلا انتظار آفتاب را نمی کشيد او قدرت حرکت را در ساقه اش از دست داده است و تنها چند تا از برگهايش قدرت حرکت دارند لحظه ای تلاش می کند تا قامت خود را راست کند اما بی فايده است او در همان حالت خم شده باقی مانده است چقدر انتظار مرگ برای او درد ناک است برگاهيش را در اطرافش حلقه می زند و آرام تمام زندگی خود را مرور می کند .

ناگهان بادی شروع به وزيدن می کند بادی تند و خنک و به همراه خود شنها را به رقص می آورد شنها با هر حرکت خود زخمی تازه بر بدن گياه وارد می کنند و او را خسته تر و فرسده تر می نمايند و در مبارزه گياه و شن ناگهان دانه کوچکی به ميان تخته سنگ پرتاب می شود و باد هم آرام آرم از حرکت می ايستد گياه با نگاهی اندوه بار به دانه می نگرد و بعد با تمام نيروی باقی مانده برگهای خود را به سمت دانه می برد و همچون مادری دانه را در آغوش می گيرد و در همان حال چشمهايش را می بندد و خوشحال است زيرا ديگر تنها نيست ديگر تنها نيست

دانه گياه را صدا می زند و دوباره صدا می زند اما گياه چون يک تکه چوب در جای خودش بی حرکت ايستاده تنها لبخندی که بر لبانش خشک شده گويای اين است که درخواب عميق ابدی خود لحظات اولين روز پرواز را مرور می کند

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]