اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱٢/۸

کليور

صبح که از خواب بيدار می شوم آرامش خوبی دارم بعد از مدتها يک جای آرام و بدون سر وصدا با هوای تمييز خوابيده ام کمی روی تشک خودم را اين طرف آنطرف می کنم بعد با يک حرکت از جايم بلند می شوم مدتها بود که دلم می خواست به روستای قديمی پدرم بيايم بلاخره موفق شدم توی روستا سالهاست کسی زندگی نمی کند خانه قديمی پدريم هم حسابی فرسوده شده برادرم بزرگترم آن را سر پا نگه داشته اخه ما ۷ هکتار زمين توی اين آبادی داريم که داداشم روی آنها کار می کند برای همين يک جای نياز دارد تا وسايل را بگذارد و يا روزهای که می آيد به زمين سر بزند ظهر را در آن بگذراند. هوا حسابی خوب است آخرين باری که اينجا آمده بودم مراسم تدفين زن بابام بود کمی دورتر از خانه ما يک قبرستان قديمی است و به نوعی قبرستان خانوادگی ما هم حساب می شود مادر بزرگ و پدر بزرگ و کلی و فاميلهای ما در اينجا دفن هستند

توی باقچه حياط می روم و با دو تا گوجه فرنگی بر می گردم من عاشق املت برای صبحانه هستم معمولا فرصت درست کردنش را ندارم ولی امروز حسابی حال کردم . وقتی املت را می خوردم تابه را روی دستشوی رها می کنم و کلاه و عينک آفتابی می زنم و با کوله پشتيم به سمت روستای سرآسياب حرکت می کنم اين روستا نزديک قبرستان است و بزرگترين روستای است که در آن حوالی وجود دارد توی ذهن دارم مرور می کنم که برای نهار چه چيز می توانم تهيه کنم که گلها و صدای پرنداگان مرا به خودشان جلب می کنند و در تمام طول راه مدام بالا و پايين می پرم  

مغازه و قهوه خانه کنار رودخانه بالای روستا است از اينکه بايد از داخل روستا عبور کنم تا به مغازه برسم احساس خوبی ندارم مردم مدام به آدم نگاه می کنند عينک را از روی چشمم بر می دارم تا کمتر جلب توجه کند واکمن را هم توی کوله می گذارم نرسيده به مغازه روی يک سکو چند پسر ايستاده اند همه آنها از من بزرگتر می باشند از دور که من را می بينند دست از حرف زدن بر می دارند و به من زل می زنند اصلا دوست ندارم با آنها در گير شوم جلوی کلاه را کمی پايين تر می آورم و فقط به جلو نگاه می کنم تا از کنار آنها عبور می کنم شروع می کنند به حرفهای بی ربط زدن از توی جملات چندتا کلمه شبيه ٫ بچه شهری  ٫ بابا کلاشو را می شنوم ديگه حالا به مغازه رسيده ام وارد مغازه می شوم اصلا انتظار نداشتم  ٫ مغازه حسابی خاکی و کثيف است و تقريبا هيچی برای خوردن در آن پيدا نمی شود بلاخره يک کنسرو لوبيا پيدا می کنم و يک نان کهنه يکم هم تخمه می خرم کنار دَخل مغازه دار يک کيسه پر از آبنبات است تو همين فکرها هستم که آبنبات بخرم يا نه که سر کله چند تا از همان بچه ها پيدا می شود و شروع می کنند با مغازه دار حرف زدن آبنباتها را می گيرم و قبل از اينکه آنها عکس العملی نشان دهند آنجا را ترک می کنم جلوی قهوه خانه يکم تامل می کنم که برم تو يا نه حسابی هوس چای کردم اما با يکم برانداز کردن آنجا تصميمم عوض می شود و به آرامی به سمت قبرستان حرکت می کنم

روی مزار تمام آشنايان يک حمد می خوانم علتش را نمی دانم شايد چون احساس ميکنم تنها کاری است که می توانم برای آنها انجام دهم بعد کنار جوی آب به يک درخت تکيه می دهم و کفشها را در می آورم و پاها را در آب فرو می برم راستی که توی اين گرما چقدر لذت بخش است دوباره واکمن را در می آورم و آرام چشمها را می بندم و به موسيقی گوش می دهم

ساعت ۳ بعد از ظهر شده بود کنسرو لوبيای که ظهر خوردم کمی حالم را بد کرده بود اما خوب هنوز می توانستم از اطرافم لذت ببرم کم کم قبرستان شلوغ می شد آخر امروز پنجشنبه است و مردم اين منطقه آخر هفته سر مزار بستگانشان می آيند وقتی جمعيت يکم زياد می شود پاکت شيرينی خشک را که ديروز خريده بودم از توی کوله در می آورم و شروع به تعارف کردن می کنم هنگام پخش کردن شيرينی چشمم به يک مرد با لباس کهنه می افتد که کنار يکی از قبرها نشسته و دارد به من نگاه می کند ريش وسيبيلش حسابی بلند هستند و سرو وضعش نشان می دهد که مدتها حمام نرفته نگاه او با عث می شود که برای تعارف شيرينی به سمتش حرکت کنم اما هنوز به او نرسيده ام که بلند می شود و پا به فرار می گذارد . پير زنی که در همان نزديکی نشسته بلند می گويد:

- مادر اون مرد ديونه است کر و لال هم هست نمی تواند صحبت کند اگه می خواهی بهش چيزی بدهی برو بزار کنار آن سکو خودش می رود بر می دارد اصلا از دست آدمها چيزی نمی گيرد

بعد با انگشت سکو را به من نشان می دهد به سمت سکو می روم و چند تا شيرينی و يک پرتغال که يک نفر ديگر به من داده بود را روی آن می گذارم و دور می شوم از دور آن مرد را می بينم که آرام به سمت غذا ها می رود و بعد آنها را بر می دارد و با سرعت شروع به خوردن می کند هر از چند گاهی يکی از دهاتيها يک چيز ديگر در آنجا قرار می دهد.    کنار يک مرد که به درخت تکيه داده می نشينم و بعد از سلام کردن می گويم :

- ببخشيد شما آن مرد را می شناسيد

- نه زياد خيلی وقته که توی اين روستا زندگی می کند اما هيچ کس ازش هيچی نمی داند همه می گويند کر ولال است به هيچکس نزديک نمی شود آخر هفته مردم براش روی آن سکو غذا می گذارند از همه می ترسد . اويل که آمده بود اصلا بهش نمی خورد که ديوانه باشد اما حالا ديگه همه بهش عادت کرده اند

بلند می شوم و چند قدم به سمت سکو می روم اما تا من را می بيند که دارم به سکو نزديک می شوم پا به فرار می گذارد .

از قبرستان بيرون می آيم و به سمت خانه حرکت می کنم يکم که از روستا دور می شوم خرابه ای توجه مرا به خودش جلب می کند يک خانه بزرگ و قديمی که درست آن  طرف مزرعه ها است و دو مناره بلند دارد بنای خانه نشان می دهد که در گذشته خانه بزرگ و عالی بوده است بی اختيار به سمت خانه حرکت می کنم خانه دو طبقه کاملا جدا دارد اما ديوارهای حياط و سقف چند تا از اتاقهای آن فرو ريخته است خانه را دور می زنم . تقريبا همه اتاقها ويران شده است اما هيچ راهی برای رفتن به اتاقهای طبقه بال پيدا نمی کنم ظاهر خانه نشان می دهد که برای مدتهای طولانی خالی بوده است با کمی بررسی به اين نتيجه می رسم که اگر از يکی از ديوارها بالا بروم می توانم به طبقه دوم برسم و شروع به تلاش می کنم خلاصه با هر بد بختی که شده خودم را بالا می کشم حسابی خاکی شده ام يکی از اتاقهای طبقه بالا  سقفش ريزش کرده است از درون اتاق عبور می کنم . در همين جستجو هستم که می بينم جلوی دريکی از اتاقها يک پتو آويزان است پتو را کنار می زنم داخل اتاق تاريک است پتو را بالا زده و به يک ميخ که به ديوار کوبيده شده است آويزان می کنم تا نور داخل اتاق شود اتاق دو پنجره دارد که با پلاستيک پوشيده شده است و نور ضعيفی از پلاستيکها به درون می تابد . درون اتاق حسابی شلوغ است يک گوشه اتاق يک صندوق قديمی بزرگ است و گوشه ديگر يک دست رختخواب کامل ولی حسابی کثيف قرار دارد چيزی که خيلی توجه من را به خودش جلب می کند عکسهای است که روی ديوار آويزان شده است در تمام عکسها يک نفر مشترک است اکثر عکسها يک مرد را با کت شلوار و پيراهن نشان می دهد نوع پوشش نشان می دهد که عکسها همه مربوط ه تقريبا ۳۰ سال پيش است بعضی عکسها که خيلی قديم تر هستند و در آن مرد مورد نظر جوان تر است به راحتی از روی عکس ها می توان فهميد که صاحب آنها آدم پول داری بوده چون اکثر عکسها در کشورهای اروپايی گرفته شده مثلا کنار برج ايفل يا کليسای در لندن و يا عکسهای گروهی که در خيابانهای کشورهای مختلف گرفته شده اند . هرچی به عکسها بيشتر نگاه می کنم کنجکاو تر می شوم . همه عکسها را که نگاه می کنم به سمت صندوق بزرگ می روم درب صندوق را باز می کنم . وای خدای من کلی لوازم جالب توی صندوق است يک کت شلوار قديمی و يک عصای حسابی زيبا و چند جعبه کوچک خيلی قشنگ خلاصه کلی لوازم جالب ٫ درب جعبه ها را باز می کنم توی آنها سکه های خارجی و دکمه سر دستها قديمی و سنجاق کراواتهای رنگارنگ و خلاصه کلی زرق و برق است در پايين صندوق يک سری دفترچه يادداشت پيدا می کنم يکی از آنها را بر می دارم روی آن نوشته پاريس ۱۳۴۱ شروع به ورق زدن می کنم پر از نوشته است يک صفحه را شروع به خواندن می کنم 

** امروزم را به پايان رساندم اما تنها صدای نفس کشيدنهايم را بخاطر دارم و تصوير يکسری  آدمهای سر گردان . کم کم مادرم را فراموش کرده ام گاهی دوست دارم که در کوچه های هميشه بارانی اين شهر فرياد بزنم و دوان دوان به دنبال مادرم بگردم ديگر هيچکس را نمی خواهم ديگر خنده مرگ را نمی توانم تحمل کنم کجا بروم کجا بروم می خواهم بيابمش ....***

ناگهان صدای بلندی مرا به خود می آورد مردی محکم در آستانه در ايستاده است و فرياد می زند

- چه کسی بتو اجازه داد که اينجا بيايی تو با چه حقی وارد خانه من شدی يا الله برو بيرون برو بيرون

سريع کتابچه را زمين می گذارم و از جايم بلند می شوم مرد آرام چوبی را که به ديوار تکيه داده شده در دست می گيرد جلو تر می روم چهره مرد مرا بخودم می آورد اين همان کسی است که در قبرستان از همه مردم فراری بود با حالت ترس و نگرانی می گويم

- ببخشيد اصلا فکر نمی کردم که کسی در اينجا زندگی کند خيلی اتفاقی به اينجا آمدم من....

بعد دوباره با همان صدای بلند حرف من را قطع می کند و می گويد :

- برو نمی خواهم برايم توضيح بدهی سريع برو بيرون

با عجله بيرون می آيم احساس خيلی بدی دارم اصلا نمی توانم خودم را کنترل کنم من کار خيلی بدی کرده بودم نبايد داخل خانه او می شدم و مرد را به خاطر می آوردم که با چه شدتی جملات را بيان می کرد تمام تنش از ناراحتی می لرزيد دوان دوان وارد جاده می شوم .

۲ مرد روستای در طول جاده در حال حرکت هستند . قدمهای خودم را سريعتر می کنم و خودم را به آنها می رسانم و سلام می کنم بعد از کمی صحبت کردن و حال و احوال پرسی يکی از آنها سوال می کند

- پسر آقای حسينی هستی

- بله توی شهر اين روزها خيلی شلوغ و کثيفه آمدم اينجا يکم استراحت کنم واقعا که هوا اينجا خيلی خوبه

- خوب معلومه از داداشت چه خبر ديگه خيلی کم مياد اين طرفها

- امسال توی زمينها چيزی نکاشته فکر کنم موقع آيش زمينش باشد اما سال بعد قصد دارد سيب زمينی بکارد

- زمينهای شما خيلی خوبه مخصوصا اينکه ۱۰ ساعت آب هم دارد

- ببخشيد راستی شما می دانيد چه کسی توی آن خانه قديمی زندگی ميکند

- آنجا را می گويی آنجا الان فقط يک ديوانه زندگی می کند اما قبلا مال آقای کليور بوده است از اربابهای قديمی اين منطقه است پدرت حتما او را می شناسد

درست می گفت پدرم در مورد کليور خيلی صحبت می کرد و کلی خاطره برای ما تعريف کرده بود . کليور از اربابهای بزرگ منطقه بود بابام می گفت حتی با دربار شاه هم رفت و آمد داشته و تمام زمينهای اين اطراف تا چند تا آبادی آنطرف تر مال او بوده است موقع انقلاب دستگيرش می کنند و مدتها توی زندان بود تا اينکه اعدامش کردند و سه تا پسر داشت که دو تای بزرگتر بچه های معقولی بوده اند برای گرفتن مدرک پزشکی به خارج رفته اند فقط پسر کوچکش اينجا بود که او هم معتاد شد همان موقع که باباش زنده بود آخر هم يک روز جسدش را توی رودخانه پيدا کردند همه می گفتن پدرش به خاطر اينکه آبرويش نرود او را کشته است . بعد انقلاب هم هيچ خبری ديگه نه از پسراش شد و نه بقيه خانواده

از دو مرد روستای خداحافظی ميکنم چند قدم به عقب بر می گردم دوست دارم دوباره توی همان خانه خرابه برگردم اما  پشيمان می شوم . هوا کم کم تاريک ميشود بايد سريعتر برگردم به سمت خانه حرکت می کنم . چقدر هوای روستا تمييز است و چقدر اينجا آرام است دوست دارم برای هميشه اينجا بمانم برای هميشه ......


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]