اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۱/۱٠/٢

هر آنچه که در توان داريم

هر چقدر آگاه باشی باز چيزی هست که در تو انديشه تنهای را آشکار کند و تنهای بزرگترين حقيقتی است که از آن هيچگاه نمی توان گريخت
رنج لازمه آفرينش انسان است نوع ضعيف رنج در غالب ناراحتی بر انسان تحميل می شود و نوع قوی رنج در غالب لذت بر انسان نمايان می گردد پس هر ناراحتی و شادی زائيده رنج است . پس چرا ما برای فرار از يکی به ديگری پناه می بريم در حالی که هيچکدام رهای به دنبال نمی آورد
چيزی که مسلم است اين است که من هيچ گاه راحت نخواهد بود
چيزی که از حقيقت برای من شگفت انگيز تر است اين است که انسان امروز چرا هنوز به زندگی ادامه می دهد
بزرگترين تفکر رسيدن به اين نکته است که من آفريننده هر آنچه که وجود دارد هست ولی اين من توانا خود اسير آفرينش خود است که اگر اسارتی نبود خلقتی صورت نمی گرفت
هر تکامل مطلق يکتاست يکتای تنهای است و اين تکامل را به هر تعداد جز تبديل کنيم باز اين اجزا در کنار هم از تنهای حاکم بر آفرينش خود گريزی ندارند
اين چه چيز است که زيبای بشمار می رود غير از اين است که زيبای زاويده تفکری برای رهای از ديگران است تا حقيقت بی انتها بودن زمان قابل توجيه باشد
گاهی احساس می کنم چقدر زيبا و آزادم گاهی احساس می کنم چقدر زشت واسير ولی اين چه ترفندی است که بر خود روا می داريم آيا بايد بگذاريم روزی زمان اين مشکل را برای ما حل کند
((محمد حسينی))

 

دکه روزنامه فروشی ساعت 2 بعد الظهر جلوی پارک لاله


@- اين روز نامه ها ديگه هيچی برای خوندن ندارند
#- نمی دانم زياد اهل مطالعه روزنامه نيستم
@- بهتون نمياد
#- اين ديگه دست من نيست
@- شما چه مطالبی رو دوست داريد بخونيد
#- نمی دونم چيز مشخصی نيست
@- کدوم طرفی ميريد
#- ميدان ولی عصر
@- منم اونجا ميرم راستی قيافه شما بنظرم آشناست
#- شما اولين نفری نيستيد که اين رو ميگه نمی دونم شايد قبلا هم همو ديديم
@- می بينی چقدر اين درختهای بلوار زيبا هستند
#- خوب هستند اينم يکجور زيبائيه
@- تو اين زيبائی رو باور نداری
#- نمودونم تا با چی مقايسه کنيم چون به نظر من زيبائی برای يک شی منفرد هيچ مفهومی نداره
@- در مورد همه چيز اينجوری قکر می کنی
#- مثلا چی
@- مثلا خوبی به ديگران
#- چه مثال بی ربطی ولی در همين مثال تو خودت ميگی به ديگران حالا اگه ديگران وجود نداشته باشند چی بنظرت اون خوبی اصلا وجود داره که بشه بحث کرد
@- نه اينطوری مطلق صحبت نکن
#- يک چيز برای من مسلم اونم اينکه اين ما هستيم که برای اشيا صفت قائل می شيم در کل به هر آنچه که در رابطه مشترک نفع عمومی دارد و فرد انجام ميده ميگيم خوب و هرچی که فقط نفع شخصی داره و همون فرد انجام ميده ميگيم بد
@- خوب حرف تو فقط يک نظريه است
#- نه اين اعتقاد واقعی منه
@- تو نمی تونی محبت خدا رو نديده بگيری
#- خدا و دوست داشتن خدا هم يک جور خودخواهی است اونم عميقترينش
@- نه اينجوری نگو اين کفره گناه داره عشق به خدا يک حس عميق حتی در بعضی موارد اصلا دست انسان نيست و وقتی با او ارتباط برقرار می کنی در آن همه نور غرق می شی
#- تو واقعا اينجور فکر ميکنی و هستی
@- البته مگه تو نظر ديگه ای داری
#- خوب آره چون من احساس می کنم خدا چيزی نيست جز انسان تکامل يافته و از آنجا که همه انسانها روزی به تکامل نهائی خود می رسند پس هر کدوم خدائی می شن و چون در جهان هيچ دو شئ وجود نداره که در همه ابعاد وجودی مثل هم باشه پس فقط يک خدا ممکنه و اين يعنی اينکه همه انسانها در نهايت يک واحد می شوند که اگه از طرف ديگه به اين مورد نگاه کنيم اين ميشه که هر فردی نمود ناقصی از خداست و افراد مختلف نمودهای مختلف خدايند که صاحب قسمتی از توانائيهای اويند که با تکامل نيمه ناقص خود الهی می شوند و منم که عضوی از اين مجموعه هستم نمودی ديگر از اين خدا که در آينده تکاملم خدا شده و دوست داشتن خدا چيزی جز خودخواهی قوی نيست درسته
@- پس دين و مذهب و اينها چی ميشه مگه انسان می تونه بدون اعتقاد زندگی کنه
#- خوب اين بحث ربطی به مطلب من نداره ولی به نظر من دين مشکلی که داره اينه که از زشتی و بی قوارگی دفاع می کنه و از آنجا که غير عقلی است و دارای يکسری ماهيت به فهم در نيامدنی است اين قدر قدرتمند شده شايد يک علت ديگر آن نياز انسان به يک ايمان نافهميدنی برای مواجهه با نا شناخته های زندگی باشه ولی اصولا دين را به عنوان يک مطلق قبول ندارم
@- تو خيلی آزاد فکر می کنی ببخشيد اين درست نيست ناراحت نشی
#- نه ما فقط مثل هم فکر نمی کنيم
@- ای وای يک نيمکت خالی بيا کمی بنشينيم عجله که نداری
#- نه اشکالی نداره
@- خوب اگه تو به دين اعتقاد نداری چه جوری زندگی خودتو می گذرونی
#- نه اين طور نيست که باور ندارم فقط شکلش در من و تو فرق ميکنه ولی من اين عقيده کوندورسه را خيلی قبول دارم که ميگه ((زمانی می ايد که خورشيد بر آزاد مردانی می تابد که جز عقل خويش مولائی ندارند ))
@- اين خيلی اغراق آميز نيست
#- نه اتفاقا خيلی هم طبيعی است چون اين عقل آن چيزی نيست که فقط تحليلگر غريزه باشد و يا برنامه ريز آن بلکه عقلی است که در راستای حقيقت حرکت می کند
@- خوب حقيقت بنظر تو چيه
#- حقيقت رسيدن به اون آگاهی مطلقه که انسان رو تا مرز يک آفريننده قادر بالا می بره
@- با اين احوال تو غريزه رو کاملا نابود می کنی
#- نه چه ربطی داره به نظر من عقل و اخلاق و فلسفه هيچ کدوم غرايز را نفی نمی کنند بلکه کمی روی آن تامل می کنند و شروع به تشويق غرايزی می کنند که بر کشنده زندگی است و در مقابل آنهای هم که فروکشنده زندگی است مقابله می نمايند
@- خوب بنظر تو اين جهانی که در آن زندگی می کنيم برای چيه و چی هست
#- عقيده های زيادی هست مثلا شوپنهاور ميگه ((جهان نمود توهم است و واقعيت خود را در پشت نقاب مايا(جادو)پنهان است )) ويا اينکه نيچه در جای ميگه ((جهان فقط به منزله پديداری زيبا شناختی بطور ازلی-ابدی به توجيه در می آيد )) و شلينگ هم گفته ((خدا جهان را در آن دم که وجود نداشت از عدم بوجود نمی اورد بلکه آن و خويش را بطور مستمر در زمان می آفريد و ما فقط بخشی از اين سير نيستيم ما آگاهی آن و وسايل بيان آن هستيم)) بازم می خوای برات بگم
@- خوب آره جالبه ولی در کنار اين حرفها نظر خودت چيه
#- به نظر من جهان يک مسير است يک برنامه از قبل تعيين شده که بوسيله آن خدائی خودمان طرحی را پياده می کند که طی آن نمودهای مختلف خود را چون تکه های يک پازل به بازی می گيرد و در اين بين يگانه رمز آفرينش را تجلی می بخشد.البته در کنار اين نظر حرف افرادی چون کانت هم در اين مورد برای من جالب است کانت ميگه ((جهان چنان که نمودار ماست نوعی ماده است که با ذهن ما شکل گرفته يعنی ذهن خود جهان است )) و يا فيخته ميگه ((جهان از آن لحاظ قابل درک است که ذهن جهان را خلق می کند)) اين عقايد هم تا حدودی برايم قابل لمس و درک است خوب مشکل حل شد
@- يک چيز اين وسط برای من قابل لمس نيست اين وسط تکليف من وتو چيه
#- چه تکليفی دوست داری باشه همونه
@- فرض کن که نمی دونم
#- خوب يک بار گفتم رسيدن به همون خود آگاهی است
@- اين رازیم نمی کنه يک چيز محکمتر می خوام
#- هگل ميگه ((خود آگاهی مطلق عبارت است از خدا بنابراين تاريخ چيزی نيست مگر شرح حال خدا )) خوب ما هم از اين قا عده مستثنا نيستيم تاريخ سير روحه بسوی آزادی چيزی ديگه ای می خوای
@- نه منظورم اين نبود می خوام ببينم با همه اين توضيحات تکليف من چيه فرق من با تو چيه اصلا من کی هستم اين برام جالبه
#- خوب اين فقط برای تو مشکل نيست چون هيوم هم با همه اون تفکرش بر می گرده ميگه ((هر وقت بدرون خود می نگرم خودی وجود ندارد که بيابم )) خوب شايد واقعا چيزی نيست که بخواهيم دنبالش بگرديم از طرفی هم هايدگر ميگه ((اهتمام اوليه دازاين (باشنده بشری) کسب هويت خويش است )) پس بايد چيزی باشد . ببين اينها مهم نيست مهم اينه که تو به اين واقعيت پی ببری که بتونی به معنای واقعی انسان باشی البته اين گفته کی ير کگور را هم نبايد فراموش کرد که ((برای انسان بودن لازم نيست بيش از انسان باشيم و ميان خود بمنزله روح مطلق و خود به منزله هيچ معلوم شد که اصلا تفاوتی وجود ندارد )).
@- کمی قدم بزنيم اين صندلی ها چقدر سفته راستی بعد از ظهر خيلی کار داری
#- من می خواستم برم باغ فردوس
@- اونجا کار خاصی داری
#- يک کتاب فروشی اونجا هست می خوام ازش يک سوال بکنم
@- اين همه کتاب فروشی توی انقلاب هست تو می ری اونجا سوال کنی
#- آخه فرق می کنه صاحب اونجا آدم با معلوماتيه بيشتر کتابهای خوب رو ميشناسه و راهنمائی که برای پيدا کردن کتاب می کنه خيال ادم راحت ميکنه
@- اسم کتاب فروشی چيه
#- انتشارات باغ روبروی باغ فردوس
@- صاحبش کيه
#- فکر کنم کورش باشه يا کورس
@- چه جالب می دونستی خونه ما هم نزديک ميدون تجريشه می تونيم راه رو با هم بريم می خوای با اتوبوس بريم
#- بدم نمی ياد


ساعت 3.5 ميدان ولی عصر ايستگاه اتوبوس تجريش

@- خوبه اتوبوس خلوته تونستيم بشينيم
#- ايستاده که نميشه اصلا اين راه طولانی رو رفت
@- اين کتاب فروشی کتابهای خاصی داره
#- نه ولی بيشتر کتابهای مياره که بيشتر مورد توجه مردم همش کتابهای تاريخ و رمان و فلسفه و ادبيات از اين جور کتابا ديگه
@- تو خودت چه جور کتابی می خونی
#- من غير از رمان و داستان هر جور کتاب ديگه باشه می خونم
@- چرا رمان نمی خونی
#- نمی تونم يک داستان رو تا آخر دنبال کنم يا هر لحظه منتظر يک حادثه برای شخصيتهای داستان باشم اصلا شخصيت سازی توی داستان رو دوست ندارم نمی تونم هيچ وقت قهرمان داستانها رو دنبال کنم نمی دونم هيچ وقت علاقه نداشتم
@- خوب پس چه کتابهای می خونی يا از چه نويسنده ای خوشت مياد
#- من بيشتر از فلسفه و دست نوشته های دانشمندان تجربی خوشم می آيد مثل هايدگر هگل کاسيرر دکارت فوريه روسو کانت چه می دونم همه اينها برام جالبند
@- بهترين کتابهای که خوندی چی بوده
#- اکثر کتابهای که من خوندم جالب بودن ولی بعضی خيلی کاملترند مثل بشنو از اين خموش , فلسفه شناخت , هستی شناسی , هولدرين وشاعران , قدرت , اميل , بهشت گمشده و کانت شناسی کاسيرر
@- من که عاشق رمان هستم کتابهای مثل صد سال تنهای , سه تفنگدار, سگهای جنگ , خداوند الموت و اين جور کتابها
#- خوب اينها کتابهای معروفی اند هر کی اهل رمان باشه معولا اين کتابها رو خونده
@- هی رسيديم به باغ فردوس بيا زود پياده شيم

باغ فردوس کتاب فروشی انتشارات باغ

@- کتاب خوب چی پيشنهاد می کنی که من الان بگيرم
#- نمی دونم اگه رمان می خونی بيگانه کامو رو بگير
@- نه يک کتاب فلسفی توپ می خوام که يک کمی هم داستانی باشه
#- خوب کتاب راههای جنگل هايدگر را بگيرالبته داستانی نيست ها
@- تو خودت چه کتابی می خوای
#- من دنبال کتاب افسانه های کانتر بوری هستم
@- آقا شما راههای جنگل رو دارين
&- بله يک لحظه صبر کنيد ........ بفرمائيد
@- قيمت پشتش 1500 تومن تو پول همرات داری
#- چقدر کم داری
@- اول چيزی که می خوای بگو بعد من ازت می گيرم
#- ببخشيد افسانه های کانتر بوری رو دارين
&- نه نمی تونی پيدا کنی چون قبل انقلاب هم که چاپ شد تيراژ بالای نداشت مگه کسی تو کتاب خونه شخصی خودش داشته باشه
#- شما خودتون اونو دارين تا برام کپی بگيرين
&- تا 10 سال پيش داشتمش دادم يکی از دوستام ديگه ام اونو نديدم يادمه در مورد يک قديس بود به نام آبينوس يا آمينوس اسمش درست يادم نيست
#- خوب مال منو نداره چقدر کم داری
@- ببين تو به من 10000 تومن بده چون من کمی خريد تو بازار تجريش دارم بعد خونمون همين سر راه است من پولتو بهت می دم
#- باشه بيا
@- آقا اينم پول کتابت
&- متشکرم
@و#-آقا خداحافظ


۵ دقيقه بعد بيرون آمدن از کتاب فروشی پياده رو بسمت ميدان تجريش

@- اون آپار تمان سفيدو می بينی دومین خونه توی اون کوچه اون طرفه خيابون ما طبقه سوم درب سمت راستی هستيم اسم من هم احمد کسروی است بيا بريم خريد بعد بر می گرديم من یک هديه يک خوب برات دارم يک کتاب از کانت همه آثارش توی اون کتاب است می دونم خيلی خوشت مياد
#- ايرادی نداره راستی می دونستی تو بل اسم نويسنده ای
@- چرا بل اسم اتفاقا مطلب هم می نويسم همه هم ميگن از احمد کسروی واقعی هم بهتره ميريم خونه بهت نوشته هامو نشون ميدم
#- چه خوب
@- تازه من به اسمم  همين خاطر راضی نيستم
#- چه جالب
@- ببين تو همين جا دور ميدون بشين وسايل منو هم بگير من تند ميرم تند ميرم تو بازار چيزی که می خوام می خرم ميام اين جوری تو هم الاف نمی شی منم سريع کارمو می کنم ضمنا يکی رو هم می خوام تو بازار ببينم تنها باشم بهتره
فقط اين کتاب تازه خريدم رو با خودم می برم تا به دوستم نشون بدم
#- ايرادی نداره بده من وسايلتو

ميدان تجريش ساعت 5 عصر
#-وسايل احمد شامل چند کتاب کمک آموزشی دست دوم برای کارشناسی ارشد کشاورزی يک روزنام جام جم

ميدان تجريش ساعت 6.5 عصر
#- تو اين کتابهای کمک آموزشی هيچ چيز جالبی پيدا نمی شه واقعا رشته کشاورزی اصلا برای من جزابيتی نداره با اينکه بابام کشاورزه

ميدان تجريش ساعت 8 شب

#- هوا خيلی سرده ديگه بدنم درد گرفت برم خونه احمد وسايلشو بدم به خانوادش حتما براش اتفاقی افتاده

جلوی درب خانه احمد ساعت 8.15 شب

#- سلام آقای نگهبان با منزل آقای کسروی کار داشتم
$- ما توی اين خونه کسروی نداريم
#- ببينيد اونها طبقه سوم سمت راست زندگی می کنن
$- طبقه سوم کلا خاليه تازه قبلا هم مطب يک روانپزشک بود که الان يک ماهی هست بردنش زندان اونم فاميلش کسروی نبود
#-ببخشيد توی اين مجموعه يک جوان هم سن من با موهای خرمای لاغر پوست سفيد صورت کشيده و ريش بلند زندگی نمی کنه
$- نه آقا جون چند تا خانواده اينجا هستن هيچ کدوم هم بچه هم سن شما ندارن راستی براتون اتفاقی افتاده
#- ها نه متشکرم(چند قدم پائين تر)
#- آقا اين مغازه مال شماست
%- آره کاری داری
#- نه می خواستم بگم اين اطرافها کسی بنام کسروی می شناسين
%- يک کسروی می شناسم اسمش خيلی آشناست آها اون نويسنده رو ميگی نمی دونم خونش اينورا باشه يا نه
#- ببين يک جوان هم سن من با موهای خرمای لاغر پوست سفيد صورت کشيده و ريش بلند نمی شناسی با همين فاميل
%-اين تيپ +ه الن خيلی مده ولی نه اقا اونی که من ميگم فکر کنم سنی ازش گذشته
#- متشکرم

ساعت 9 شب ايستگاه اتوبوس ميدان تجريش

#- نمی دونم چرا احساس می کنم حالم خيلی بده يک جور احساس سر خوردگی احمقانه که تا حالا اصلا نداشته ام هی جملات پراکنده ای از صادق هدايت و نيچه از ذهنم می گذرن (( در زندگی زخمهای است که اصلا نمی توان به کسی بيان کرد ......)) و ((تفوقی که بردگان احساس می کنند از اينجاست که خود را قوم برگزيده می شمرند و به روزی که فردا در پيش دارند می نگرند که زمام امور را از دست خواجگان کنونی شان می گيرند ......)) و ((مردمان عادی بی ارزشند مهره های صرفی برای آمال فرد قوی و اين قوی است که وظيفه دارد از ضعيف حمايت کند))
#- نمی دانم آيا بعد از اين حاثه تازه مفهوم سخنان اينها رو متوجه می شوم يا اينها توهماتی برای فرار ذهن از دست اين حادثه است ولی می دانم آدم چيزی جز آنچه کرده است نيست اين آگاهی نيست که ميان ما تفاوت می گذارد و يا به ما قدرت می دهد اين افعال خيرو شرماست که ما را در جامعه هويت می دهد.


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]