اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/۱٢/٢٩

سال نو

امسال سال نو با بقيه سالهای من خيلی فرق می کرد برای اولين بار بود که می توانستم به دور از خانواده سال جديد را آغاز کنم با وجود مخالفتهای مادرم و خواهرم بلاخره آنها را راضی کردم که غيبت من را نديده بگيرند نمی دانستم در اين سال جديد با اين روحيه سرگردان اوقات خوشی را خواهم گذراند يا نه خواهرم مدام به من تذکر می داد که تنهای در يک شهر ديگر آن هم در ايام سال نو حتما بتو فشار خواهد آمد اما بدون توجه به صحبتهای آنها بلاخره راه افتادم قبلا برای جای اقامت با يکی از دوستانم در دانشگاه صحبت کرده بودم مادر بزرگ دوست من سال قبل فوت کرده بود اما خانه آنها در رشت هنوز دست نخورده باقی مانده بود دوستم محمد از خانه مادر بزرگش خاطرات زيادی برای من تعريف کرده بود و آخرين باری که من خانه آنها در تهران بودم پدرش پيشنهاد داد که هر وقت خواستم می توانم از خانه آنها در رشت استفاده کنم تا اينکه در اين عيد تصميم خودم را به آنها گفتم پدرش کلی از تصميم من تعجب کرده بود .

بلاخره اتوبوس با هر بد بختی که بود به مقصد رسيد هوا کاملا ابری بود و نسيم خنکی می وزيد . جلوی درب ترمينال يک تاکسی می گيرم و آدرس خانه را به او نشان می دهم خانه نزديک ميدان شهرداری رشت بود تقريبا مرکز شهر من عاشق خانه های مرکز شهر هستم جای که شلوغی بيداد می کند و در هر لحظه مردم فراوانی را با روحيات متفاوت در کنار هم می توانی ببينی . تاکسی جلو در خانه متوقف می شود از تاکسی پياده می شوم يک درب فلزی قديمی در مقابل خودم می بينم هيچ چيز به اندازه يک جای جديد برايم جالب نيست . کليد را در قفل می چرخانم و درب  با زحمت زيادی باز می شود تمام لولا های آن زنگ زده است وارد حياط می شوم يک حياط خلوت کوچک است اما می دانم در پشت خانه حياط بزرگی انتظار مرا می کشد چون محمد از حياط پشت خانه خيلی تعريف کرده بود . از پله های بالا می روم درب طبقه دوم قفل است کليد آن را نيز همراه دارم بعد از باز کردن درب وارد می شوم بوی نم تندی در اتاق پيچيده است پنجره ها را باز می کنم يک اتاق قديمی با ديوارهای آبی رنگ و يک تراس کوچک به سمت حياط خلوت تقريبا تمام چيزهای که برای زندگی لازم است در اين خانه پيدا می شود و تمام خانه مرتب است حتی روی ديوار پر از تابلو ها و عکسهای قديمی است وسايلم را گوشه اتاق می گذارم فکر کنم بايد اول چيزهای مورد نظر خود را پيدا کنم پس بلند می شوم و دنبال جای گاز و يخچال و بخاری می گردم . بخاری را پيدا می کنم و روشن می نمايم بوی نا مطبوعی از آن بلند می شود انگار مدتها است که از اين بخاری استفاده نشده و ديگر وسايل هم همين بوی را می دهند . يک دستمال توی يخچال می کشم و آن را به برق می زنم و پيچ گاز را هم باز می کنم بعد روی زمين می نشينم و وسايل مورد نظر خود را روی کاغذ می نويسم . تخم مرغ ٫ روغن ٫ گوجه فرنگی ٫ نوشابه ٫ خيار شور و ........ .

وارد بازار می شوم به ليست توی دستم نگاه می کنم بازار حسابی شلوغ است تمام مردم برای خريد سال نو به آنجا آمده اند هنوز سه روزی تا سال تحويل فرصت باقی مانده من هم شروع به خريد می کنم بايد برای تقريبا ۱۰ روز خريد کنم . خريد کردن از بازارهای محلی را خيلی دوست دارم مدام می چرخم و چيزهای مختلف را قيمت می گيرم و تقريبا بعد از يک ساعت و نيم تما چيزهای که لازم دارم را می خرم . وسايل حسابی سنگين شده است و به زحمت آنها را حمل می کنم خلاصه لنگان لنگان خود را به در خانه می رسانم خوشبختانه بازار رشت تا خانه فاصله زيادی ندارد وگرنه حسابی حالم گرفته می شد . هوا کم کم تاريک می شود تلويزيون را روشن می کنم اين روزها اصلا برنامه درست و حسابی ندارد مدام جُنگهای بی سرو ته و برنامه های تکراری آزار دهنده . توی ضبط يک نوار از پيتر گابريل می گذارم و صدای آن را بلند می کنم من عاشق اين فلوت ارمنی توی نوار هستم . اطراف خانه را بازرسی می کنم توی تاقچه يکی از اتاقها چند تا کتاب پيدا می کنم کوچک ترين آنها کتاب آهوی بخت من گزل است که نوشته دولت آبادی می باشد کتاب را بر می دارم  و به آشپز خانه می روم در ضمن پوست کندن سيب زمينی کتاب را می خوانم براستی که فضای کتاب با حال و هوای من در خانه حسابی مطابقت پيدا می کند . چقدر خسته هستم به سرعت بعد از خوردن شام خوابم می برد ...

صبح با حالت بدن دردی ملايم از خواب بيدار می شوم احساس می کنم تمام تنم خيس است رطوبت باعث شده که عضلاتم حسابی بگيرد . به حمام می روم شايد با آب گرم يکم سر حال بيايم بعد از حمام و خوردن صبحانه وارد حياط پشتی می شوم يک حياط بزرگ با يک چاه در وسط آن و يک حوض پر از آب حياط حسابی تمييز است خيلی جای تعجب دارد چيزی که بيشتر جلب توجه می کند وجود تختهای مرتب در گوشه حياط و اينکه ديوار ی بين اين حياط و حياط همسايه بقلی وجود ندارد تنها چند گلدان بزرگ مرز حياط ها را مشخص می کنند . کنار لبه چاه می نشينم خدای من توی چاه پر از ماهی های بزرگ است چطور ممکن می باشد . يادمه ديروز که وسايل را بررسی می کردم يک تور بزرگ کنار آشپزخانه بود سريع تور را می آورم و با هر زحمتی شده يکی از ماهی ها را می گيرم ماهی تقريبا ۳۰ سانتی می شد آن را بالا می برم و توی دستشوی رها می کنم تا ظهر سر فرصت يک نهار حسابی بخورم بعد دوباره به حياط بر می گردم اما ايندفعه زن همسايه را می بينم که دارد حياط را جارو می کند به او سلام می کنم زن هراسان و با تندی عقب می رود گوی اصلا انتظار حضور يک غريبه را ندارد . با سرعت از من می پرسد شما از بچه های آقای گنجه ای هستيد .

- نه من دوست محمد پسر آقای گنجه ای هستم از تهران آمده ام احتمالا يک ۱۰ روزی اينجا بمانم شما با آنها فاميل هستيد .

- من نه اما يکی از خانمهای اين خانه با آنها فاميل است دختر عموی پدر محمد است خوش آمدين بگذار تا به بقيه هم بگويم تا مثل من يکهو قلبشان نگيرد

بعد آن خانم با صدای بلند همه را فرا می خواند . برای من اصلا باور کردنی نيست در اين خانه حدود ۵ خانم با هم زندگی می کنند که همه آنها سنی بالای ۴۵ سال دارند . غير از يکی از آنها که بيوه است بقيه هيچ کدام ازدواج هم نکرده اند . مسن ترين آنها زهرا خانم است که حدود ۶۱ سال دارد زن بسيار تميز و کم حرفی است و هميشه در حال دعا خواندن و نصيحت کردن بقيه است . دومين خانم فائزه خانم که فکر کنم ۵۵ سالی داشته باشد همان خانمی که اولين بار ديدم و معمولا يا در حال آشپزی است يا جارو کردن سومين آنها که بقول خودش ۴۸ سال دارد ناهيد خانم است که دختر عموی پدر دوست من است زن بسيار شوخی که يا نوار گذاشته و يا دارد بقيه را اذيت می کند فقط بعضی شبها ناراحت روی تراس می نشيند سومين آنها فاطمه خانم است که تنها بيوه گروه می باشد شوهرش ۱۰ سال پيش فوت کرده و بعد از آن هم اصلا ازدواج نکرده است زن بسيار ساده  و دوست داشتنی می باشد اصلا اهل معاشرت نيست و دائم شغول بافتی و يا کارهای مشابه است آخرين آنها که ۴۵ سال دارد رقيه خانم می باشد اصليتش جنوبی است اما بقول خودش وقتی ۶ سالش بوده آمده شمال و از مال دنيا فقط دو تا خواهر و يک برادر دارد او هنوز شاغل است در يک کارگاه کار می کند اما بقيه يا باز نشسته شده اند يا يک در آمد ثابت دارند . خلاصه وجود اين خانمها دلگرمی خيلی خوبی برای من بود مخصوصا که بعد از آن روز حتی يک بار هم پيش نيامد که من برای نهار يا شام غذا درست کنم . وقتی جريان ماهی را برای آنها تعريف کردم که از درون چاه پيدا کرده ام کلی خنديدند چون ماهی ها را خودشان خريده بودند و درون چاه آزاد کرده بودند تا آن برای سال نو استفاده کنند می گفتند که اين يک رسم قديمی بين خودشان است . خيلی فرصت نمی شد تا بتوانم با آنها هم صحبت شوم فقط گاه گاهی که در طول ايام عيد مهمانی نداشتند و هوا هم بهتر بود روی تراس به حرفهايشان گوش می دادم ......

بلاخره روز سال نو فرا رسيد امروز ساعت ۱۱:۲۵ شب سال تحويل می شود در تمام روزهای قبل هميشه به اين فکر کرده بودم که موقع سال تحويل در کنار دريا باشم به همين خاطر يکسری وسايل مثل راديو کوچک و يک زير انداز با يکم خوراکی و يک سبزه کوچک آماده کردم تا بروم ظهر آن روز وقتی ناهيد خانم برايم غذا آورد به من گفت که موقع سال تحويل پيش آنها بروم اما وقتی شنيد که من می خواهم کنار ساحل بروم کلی تعجب کرد مدام به من تذکر می داد که ممکن است باران بيايد و هوا سرد است و .... بلاخره ساعت ۹ شب از خانه بيرون آمدم برای اينکه سردی هوا اذيتم نکند يک پتو هم با خودم حمل می کردم کنار ميدان شهرداری يکسری تاکسی پارک بود با يکی از آنها صحبت کردم تا من را به ساحل قو برساند نزديک بندر انزلی است ساحل بسيار زيبای است من دو سال پيش آنجا را ديده بودم فکر کنم در اين تاريکی نتوانم از زيبای دريا لذت ببرم تاکسی در جلوی ساحل قو نگاه داشت و من پياده شدم صدای موج دريا آرامش خاصی را در من زنده می کرد ساحل خلوت خلوت بود يک تخته سنگ را پيدا می کنم و زير انداز را کنار آن پهن می کنم روی آن می نشينم و به دريا خيره می شوم از دريا تنها يک قسمت از ساحل را می توان ديد هوا به سرعت تاريک می شود و من تنها صدای موجها را می شنوم که به ساحل می رسند اشک چشمهايم را فرا می گيرد نمی دانم اين غم من بخاطر گذشته است يا تنهای که الان در آن بسر می برم مدام فضای خانه را جلوی چشمم می آورم که همه دور هم نشسته اند و صدای خنده ها ٫ سر و صدای بچه ها که مدام به اين طرف آن طرف می دوند و پچ پچهای گوشه کنار که چند تا چند تا آدم نشسته اند . هوا سردتر می شود پتو را دور خودم می پيچم و به صدای راديو گوش می دهم راديو هر چند وقت يک بار زمان باقی مانده تا سال نو را اعلام می کند . ...

ساعت حدود ۱۰:۵۵ دقيقه است که باران نم نم شروع به آمدن می کند و رفته رفته تند تر می گردد پتو را روی سرم می کشم تا از باران در امان باشم اما می دانم که فايده ندارد مدام با خودم ميگويم چرا اين تصميم را گرفتم که سال نو تنها باشم آن هم در اين ساحل خلوت اين چه انتقامی بود که از خودم می گرفتم اما بدون توجه به اين حرفها دوباره در جای خودم می نشينم گوی در اين گوشه دنيا منتظر يک واقعه جديد می باشم يا قرار است حادثه ای اتفاق بيافتد اصلا به برگشتن فکر نمی کنم تنها منتظر رسيدن سال نو هستم به ساعت نگاه می کنم هنوز ۲۰ دقيقه مانده است اما من ديگر حسابی خيس شده ام و پتو بالای سرم را بر می دارم و گوشه قرار می دهم و خود را به زير يکی از سر سره های توی پارک می رسانم به ميله های سر سره تکيه می دهم درون چشمانم خواب سنگينی حرکت می کند و من مدام سعی می کنم خود را بيدار نگاه دارم .......

بلاخره توپ سال نو درون راديو شنيده می شود با سرعت وسايل را جمع می کنم تا برگردم به خودم نگاه می کنم اما هيچ اتفاق تازه ای را پيدا نمی کنم بدون اين که به نتيجه کار توجه کنم راه می افتم از ساحل قو تا نبش خيابان راه زيادی است و پتو و زير انداز هم حسابی خيس و سنگين شده اند به سختی آنها را حمل می کنم و بعد از ۱۵ دقيقه بلاخره به کنار جاده می رسم جاده کاملا خلوت است گاه گاه چراق يک ماشين در آن تاريکی و باران ديده می شود اما بلافاصله بدون توجه به من دور می شود خيلی می ايستم تا يک ماشين پيدا شود راننده حسابی از وضعيت من تعجب می کند من سر تا پا خيس خيس شده ام . با کمک راننده پتو و ديگر وسايل را بالای سقف ماشين درون بار بند آن جای می دهيم و بعد من خودم را کمی می تکانم و داخل ماشين می شوم حسابی سردم است . راننده مدام از من سوال می کند وقتی جريان را برايش می گويم کلی می خندد اصلا باور نمی کند که من بدون دليل توی باران شب سال نو را گذرانده باشم و مدام به ساعتش نگاه می کند که دير شده و بايد خود را به خانواده اش برساند و توضيح می دهد که يک مسافر برای يکی از شهرهای نزديک داشته نمی خواسته برود اما مسافرش خيلی خواهش کرده و او هم بخاطر زن و بچه ای که همراه مسافر بوده  او را همراهی کرده است . ديگه هيچی از حرفهای راننده يادم نيست چون حسابی خسته و کلافه بودم و به محض رسيدن به خانه فورا حمام می روم و بدون خوردن شام می خوابم ...

فردا با صدای ناهيد خانم بيدار می شوم آنها حسابی نگران شده بودند وقتی ناهيد خانم داخل اتاق می شود کلی تعجب می کند به من می گويد که حسابی رنگم پريده و تب دارم من هم احساس بی حالی عجيبی می کنم شايد راست می گفت حتما سرما خورده ام دوباره دوست دارم بخوابم اصلا حوصله تکان خوردن ندارم و خوابم می برد نزديک ظهر ناهيد خانم همراه با فائزه خانم برايم کمی غذا و جوشونده گياهی می آورند اسرار می کندد که اگر می خواهم خوب شوم بايد آنها را بخورم خلاصه به هر زحمتی شده خودم را راضی می کنم تا چند لقمه غذا بخورم ....

درست من ۶ روز به همان حالت بيمار در خانه افتاده بودم اصلا نفهميدم که سال نو کی رسيد و تعطيلات با چه سرعتی دارد تمام می شود فقط هر از گاهی با صدای يکی از خانمهای همسايه بيدار می شدم و کمی غذا و دارو می خوردم دوباره می خوابيدم روز ششم کم کم حال من بهتر شده بود و می توانستم تا توی حياط بيايم . 

امروز هوا  کمی بهتر از روزهای قبل بود و گرمتر با اين حال من حسابی لباس پوشيده بودم . ضبط را روی تراس آوردم و بعد يک نوار از گلوريا روحانی درون آن می گذارم و صدای آن را بلند می کنم و خودم هم درون حياط می آيم با بلند شدن صدای صدای نوار صدای ناهيد خانم را می شنوم که بلند می گويد: حالا درست شدی آها .. آها ... آها ... و شروع به بشکن زدن می کند از آن طرف هم صدای زهرا خانم بلند می شود که بابا سر ظهری قباهت دارد زن نکن اينکار ها را يکم هم فکر آخرت باش لا الاالله .... و نوار همچنان می خواند و ناهيد خانم بشکن زنان به سمت رقيه خانم می رود و دست او را می گيرد و شروع به چرخيدن می کند و صدای آه و ناله رقيه خانم که اين کار را نکن ... به هوا می رود .

بلاخره تصميم ميگيرم که به خانه برگردم آخه به خانواده قول دادم که حتما سيزده بدر در کنار آنها باشم مخصوصا خواهرام خيلی اسرار می کردند تازه ديروز هم که به آنها تلفن کرده بودم همه آنها ناراحت بودند . دل کندن از آن خانه و اهالی آن برای من خيلی سخت شده بود هرچند من بيشتر اوقات را خواب بودم اما همان چند صباحی را که با آنها گذراندم برای من خيلی لذت بخش بود به آنها قول می دهم که حتما باز به ديدن آنها بيايم از تک تک آنها خداحافظی می کنم . فائزه خانم کلی خوراکی های مختلف برای من توی يک روسری پيچيده آنها را به من می دهد از جلوی درب خانه دور می شوم يک تاکسی صدا می زنم و با آن خود را به ترمينال می رسانم .

تازه می فهم که هيچ مکانی و هيچ زمان و موقعيتی نمی تواند انسان را به آن حالت آرام خود برساند مگر قرار گرفتن در يک محيط آرام و دوستانه در کنار مردمی که می توانی به آنها عشق بروزی و بی توقع آنها را خالصانه دوست داشته باشی رابطه ای آسمانی و جاودانه مهم نيست که من ديگر در کجای اين آسمان آبی زندگی خواهم کرد مهم اين است که چگونه در تمامی مردمان شکل خواهم گرفت و دوست خواهم داشت بدون اينکه منتظر نتيجه باشم .. پايدار باشيد ......


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]