اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱/٧

همسايه ها

به آرامی از خانه بيرون می آيم توپ پلاستيکی را به زمين می زنم هيچ کس در کوچه نيست در اين بعد از ظهر گرم همه خود را در خانه زندانی کرده اند اصلا از خواب بعد از ظهر خوشم نمی آيد دوست دارم به هر قيمتی شده از آن فرار کنم و به بازی بپردازم . با پا چند ضربه به توپ می زنم و توپ هر بار با خوردن به ديوار به سوی من باز می گردد به اين کار با سرعت بيشتری ادامه می دهم ناگهان از پنجره همسايه صدای محمد علی شوهر فائزه خانم بلند می شود که می گويد:

- بچه مگه اين موقع روز کار وزندگی نداری چرا نمی گذاری سر ظهری يکم استراحت کنيم يالا زود بساطت را جمع کن وگرنه ميام به خدمتت می رسم

من از آقا محمد علی خيلی می ترسيدم او سبيلهای پهن و کلفتی داشت ويک هيکل گنده با کله تاس راننده کاميون زباله بود و برای شهرداری کار می کرد . با سرعت توپ را بغل می کنم و به سر کوچه می روم طبق معمول در خانه جواد باز بود من هر وقت کاری برای انجام دادن نداشتم به خانه جواد می رفتم آخه مامان جواد تنها کسی بود که به بچه ها نمی گفت سر ظهر بخوابند .

 جواد هميشه در خانه چيزی برای سرگرم شدن داشت . جواد هم سن من بود او بهترين شاگرد مدرسه ما بود همه معلمها او را دوست داشتن بر خلاف من و رضا که هميشه توی مدرسه مورد تنبيه قرار می گرفتيم او هميشه سر صف مورد تشويق قرار می گرفت . مادرش خيلی هوای دو تا پسرش را داشت جواد و مجتبی اما مجتبی خيلی کوچک تر بود . معمولا کم پيش می آمد جواد با بچه های کوچه بازی کند چون اصلا هيچ بازی بلد نبود مخصوصا فوتبال هميشه دروازه بان می ايستاد اما از پس آن هم بر نمی آمد و خدا نمی کرد که يک بار يک توپ محکم يا ضربه پا بهش بخوره داد و هوارش بالا می رفت و مامان جواد با سرعت توی کوچه می دويد و پدر ان بچه ای که پسرش را اذيت کرده در می آورد . خلاصه تا بخواهی مادرش هوای جواد را داشت و اصلا هيچ کس نمی توانست کوچکترين حرفی به او بزند . پدر جواد نقاش ساختمان بود با اينکه خانواده متوسطی بودند اما هر چيز که جواد می خواست مادرش برايش می خريد و او هميشه کلی اسباب بازی جديد برای سرگرم شدن داشت . عاشق اين بود که با چوب تخته سلا (سه لايه)  برای خودش چيزی درست کند تمام ابزار آن را نيز داشت مانند اره موئی و چسب و .....

جلوی در خانه جواد اينها يکم اين پا آن پا می کنم و بلاخره تصميم خودم را می گيرم و وارد حياط آنها می شوم جواد توی سايه کنار حياط روی يک موکت نشسته بود و داشت با يک کيت الکتريکی ور می رفت بهش نزديک می شوم ميگم:

-سلام چکار می کنی

- هيچی يک کيت خريدم برای ساخت راديو است دارم کاملش می کنم ديروز با مامانم رفتيم از خيابان سعدی خريديم کلی چيز آنجا ديدم مثل کيت يک گيرنده و چند تا کيت برای ساخت بی سيم مامانم قول داده همه را برايم بخرد . الان اين برای شروع کافی است

- اگه درستش کنی بعد کار می کند يعنی صدای راديو ازتوش در می آيد

- خوب معلومه پس چی الان ديگه تمام می شود می توانيم امتحانش کنيم

اصلا نمی توانستم باور کنم که جواد بتواند راديو درست کند يک لحظه خيلی بهش حسوديم شد اما بايد صبر کنيم ببينيم کار می کند يا نه ...... بلاخره آخرين قطعه کيت طبق دستور راهنما نصب شد جواد باطری قلمی را به کيت وصل می کند صدای خش خشی از توی بلند گوی آن بلند می شود و بعد با چرخاندن يک پيچ صدای گوينده قصه ظهر جمعه به گوش می رسد هر دو تا با هيجان بالا می پريم انگار که اتفاق جديدی توی زندگی ما افتاده يا شايد هم فکر می کرديم که اين ما هستيم که برای اولين بار راديو را کشف کرده ايم

سالها تند تند رد می شد و من و جواد روز بروز بزرگتر می شديم ولی هميشه يک چيز برای من معما بود و آن اينکه آيا بلاخره من با جواد دوست هستم يا نه چون از هفته ۵ روز با او قهر بودم و ۲ روز آشتی . جواد پسر ساده ای بود که معمولا با کسی ارتباط نمی گرفت اما چيزی که مسلم بود اينکه از دختر آقای محمد علی خيلی خوشش می آمد هر چند که او هم مانند من از آقا محمد علی خيلی می ترسيد . خانواده آقا محمد علی خانواده آشفته ای بودند هر روز صدای دعوا آنها توی کوچه پخش بود و آخر کار هم دعوای داخل خانه به بيرون کشيده می شد و تمام محل از اين دعوا آگاه می شدند و هيچ کس هم جرات دخالت نداشت چون با چند تا فحش آبدار راهی خانه می شد و هميشه جهت دعوا به سمت کسی که واسطه می شد تغيير می کرد و در نهايت اين واسطه بود که مقصر قلم داد می شد . ولی من هيچ وقت نفهميدم جواد چرا از فاطمه دختر محمد علی خوشش می آمد او هم هيچ وقت دليلش را برای من توضيح نداد .

صبح بود و من داشتم توی حياط بازی می کردم که صدای درب حياط بلند شد با سرعت درب حياط را باز کردم جواد پشت در بود با خوشحالی گفت :

- شما هم برای عروسی دعوت شده ايد يا نه

- کدام عروسی مگه عروسی داريم

- آره خوب خديجه خواهر بزرگتر فاطمه امروز جشن عروسی می گيرند مراسم هم تو خانه خودشان است ديروز برای ما کارت عروسی آوردند حتما برای شما هم کارت فرستادن برو از مامانت بپرس اگه شما هم دعوت بوديد بيا با هم بريم قسمت مردان و زنان جدا است و من تنها توی قسمت مردها خجالت می کشم

با سرعت پيش مامانم می روم و جريان عروسی را از او سوال می کنم و او تاييد می کند که کارت عروسی برای ما هم آمده اما اصلا قصد ندارد به اين عروسی برود اما خوب اگه من دوست دارم می توانم تنها آنجا بروم . پيش رضا می روم و جريان عروسی را برای او توضيح می دهم اما او هم دوست ندارد که برای عروسی بيايد و می گويد تمام فاميل آقا محمد علی دعوای هستند ممکن است با بچه های آنها دعوايمان بشود خلاصه سريع به اين نتيجه می رسم که اگر بخواهم عروسی بروم بايد تنها اقدام کنم اما خوبی آن اين است که جواد هم با من می آيد تازه او که حسابی مشتاق اين عروسی است . کم کم هوا تاريک می شود و وقت رفتن به مهمانی است ابتدا حمام می روم بعد برای پوشيدن لباس تو اتاق مدام سر در گم هستم از مامانم می پرسم که چه چيز برای مهمانی بپوشم اما او هم ايده ای ندارد بلاخره پيشنهاد می دهد که بروم ببينم بقيه چه چيز پوشيده اند من هم عين آنها لباس بپوشم با اين ايده به سرعت از پله ها بالا می روم و خود را بالای پشت بام می رسانم از آنجا حياط خانه آقا محمد علی کاملا پيداست به مهمانها نگاه می کنم تمام مردان در حياط جمع هستند و زنان در زير زمين خانه هيچ چيز خاصی در لباس بقيه نمی بينم بيشتر آنها حتی با لباس کار برای مهمانی آمده اند و همه پسرهای هم سن من هم لباس معمولی دارند اکثر آنها که من می شناسم با همان لباسهای مدرسه آمده اند منم با سرعت به خانه می روم و يک شلوار جين و يک تی شرت معمولی می پوشم و سريع خود را به خانه جواد می رسانم توی راهرو جواد ايستاده و خودش را توی آينه بررسی می کند يک پيراهن سفيد تمييز که يقه اش را تا آخر بسته يک شلوار پارچه ای مشکی اتو خورده موهای شانه کرده مرتب و بوی ادکلنی که در هوا پيچيده . مامان جواد اسرار دارد که او عجله کند او می گويد که جواد الان يک دو ساعتی هست هی توی آينه با موهايش ور می رود . جواد از من می پرسد :

- موهای من خوب ايستاده مشکلی ندارد

- نه خيلی مرتب است به نظر من که خيلی خوبه

- تو چرا هنوز آماده نيستی برو سريع لباسهايت را بپوش

- اما من آماده ام با همين ها می خواهم بيايم

- لااقل يک شانه به موهايت بزن بيا

شانه را می گيرم چند بار روی سرم حرکت می دهم اما فايده ندارد موهای من خيلی بهم ريخته تر از آن است که با شانه درست شود شانه فقط من را خنده دار تر می کند . بلاخره با هم وارد حياط عروسی می شويم تمام پسرهای هم سن ما به جواد نگاه می کنند و می خندند آخه قيافه او با تمام بچه ها فرق می کند به نظر من هم لباس آدم بزرگها را پوشيده تازه آدم بزرگهای تو مهمانی هم چنين لباسهای ندارند . با هم يک گوشه می نشينيم و به رقصيدن مهمانها نگاه می کنيم . در بين کسانی که می رقصند يکی از بقيه خيلی با مزه تر است او يک نوار هندی توی ضبط می گذارد و بعد همزمان با خواننده شروع به لب زدن می کند و با همان حال و هوای فيلمهای هندی شروع به رقصيدن می کند در گوشه کنار بچه ها دائم کارهای او را تقليد می کنند و می خندند . در همين حال و هوا هستيم که صدای يک مشاجره بالا می گيرد و بعد صدای جيغ و شيون بلند می شود چند تا از مهمانها به جان هم افتاده اند و عروسی کاملا شلوغ می شود صدای مشاجره بالا می گيرد من و جواد برای بهتر ديدن صحنه به بالای تراس می رويم زد و خورد بالاتر می گيرد و به جای می رسد که صورت بعضی از طرفين دعوا خونی می گردد و هيچ کس هم نيست که آنها را جدا کند همه به نوعی خودشان در درگيری سهيم هستند و فقط صدای زنها آرايش کرده است که توی حياط جيغ می زنند . جواد با ناراحتی به من می گويد :

-بايد زودتر اقدام کنم بايد فاطمه را از اينجا نجات دهم او نبايد در اين خانه با بقيه زندگی کند همه آنها ديوانه هستند.

 در همين لحظه فاطمه را می بينم که از قسمت زنها بيرون می آيد با همان عينک ته استکانی و صورت گرد يک لباس سبز روشن هم پوشيده مثل اينکه حسابی از اين جريان ترسيده باشد با هيجان اطرافش را نگاه می کند . با صدای رضا به خودم می آيم او به من می گويد که بايد زود به خانه برگردم چون ممکن است توی دعوا آسيب ببينم با وجود علاقه ای که به ديدن اين صحنه ها دارم اما آنجا را ترک می کنم جواد هم با من بيرون می آيد و راهی خانه خودشان می شود .

بعد از آن روز احساس جواد به فاطمه بيشتر می شود و هر بار به بهانه های مختلف من را بالای پشت بام خانه می کشاند تا از آنجا بتواند فاطمه را ببيند و فاطمه هم کم کم از احساس جواد به خودش آگاه می شود و حضور او را در سر کوچه روی پشت بيام و جاهای ديگر بيشتر می بيند اصلا باورم نمی شد که پسر به آن درس خوانی بتواند چنين عکس العملی در مقابل علاقه نشان دهد . رابطه و علاقه جواد به فاطمه او را کم کم از دنيای درس و مدرسه دور می کند تا اينکه بلاخره او حتی نمی تواند در کنکور سراسری  يک دانشگاه دولتی هم قبول شود و اين ضربه بزرگی برای جواد بود اما بلاخره خودش را برای رشته کشاورزی در دانشگاه آزاد آماده می کند اتفاقا دانشکده کشاورزی نزديک خانه ما بود و مسير او برای دانشگاه رفتن خيلی کوتاه بعد از رفتن به دانشگاه کمتر از جواد خبر داشتم اما هر بار که می آمدم خانه و او را می ديدم داستان عشق او به فاطمه هنوز ادامه داشت . جواد برای اينکه بتواند مخارج تحصيلش را بپردازد در کنار پدرش کار نقاشی ساختمان می کرد و به نظر من در کار خودش هم خيلی موفق بود او بسيار با پشتکار و باهوش بود و کم کم از يک بچه مامانی به يک مرد کامل تغيير کرده بود ديگه حالا کار ها و حرفهای من در نظر او بچه گانه می آمد و مدام به من می گفت يکم بيشتر شبيه مردان باشم اين لباسهای رنگ و وارنگ چيه که می پوشم و از اين جور حرفها. بلاخره درس جواد در دانشگاه تمام شد و خود را برای خواستگاری رفتن آماده کرد قصه علاقه جواد به فاطمه که حالا توی تمام محل پيچيده بود و روز عروسی فرا رسيد جواد تاريخ مهمانی را تلفنی به من اطلاع داد و من خودم را به عروسی او رساندم چيز جالب اينکه در مهمانی همان آدمهای قبلی را می ديدم با همان لباسها و رفتارها تازه همان مرد مورد نظر هم با آن رقص خاص خودش هم آمده بود فقط کمی مسنتر شده بود و در کار خودش هم ماهر تر

کلا مهمانی برای من جالب بود خوشبختانه در اين عروسی هيچ در گيری صورت نگرفت تا اينکه صبح فردای آن روز دوباره صدای داد و بيداد فائزه خانم مادر فاطمه در کوچه شنيده می شد بلند بلند يک نفر را ناسزا می گفت از پنجره توی کوچه را نگاه می کنم مادر جواد در يک طرف و فائزه خانم در طرف ديگر حسابی به هم بد و بيراه می گفتن من کاملا گيج شده بودم تازه يک شب بود که آنها با هم فاميل شده بودند مادر فاطمه مدادم توی سر خوش می زد و می گفت بد بخت شديم و مادر جواد هم بلند می گفت من از اول هم با اين ازدواج مخالف بودم آن روز بلاخره با آمدن نيروی انتظامی و بردن جواد و مادرش و مادر فاطمه و برادرش به کلانتری آرام شد . ....

چند روز بعد بلاخره جواد را توی خيابان ديدم جريان را از او سوال کردم او گفت هيچ چيز نشده فقط صبح عروسی اعلام کرده که ديگر فاطمه را نمی خواهد و می خواهد او را طلاق دهد من از او علت را پرسيدم اما به من جواب نداد حتی چند بار هم اسرار کردم اما فايده ای نداشت بعدا فهميدم که علتش را به هيچ کس نگفته بلاخره دادگاه تشکيل شد و جواد مقداری پول جريمه شد و قرار شد که مهريه را هم ماهی يک سکه بهار آزادی بدهد تا تمام شود . بعد از دادگاه جواد خيلی خوشحال بود که آزاد شده و وقتی دادگاه تمام شد از او برنامه آينده اش را پرسيدم اما هيچ نظری نداشت ولی مادر جواد اسرار داشت که جواد بايد با دختر خاله اش ازدواج کند من دختر خاله جواد را ديده بودم دختر معقولی بود خيلی کم حرف و ساده . مادر جواد مدام از خانواده آقا محمد علی بد می گفت دائم به جواد می گفت آنها تو را چيز خور کرده اند خدا را شکر که زود فهميدی وگرنه معلوم نبود چه بد بختی در انتظار تو است الان هم چيزی نشده من از زمان بچگيش هم تو فکرم اين بود که دختر خاله اش را برايش بگيرم الان هم دير نشده ....

يک سال بعد جواد با دختر خاله اش ازدواج کرد ولی اين بار من در عروسی آنها دعوت نداشتم آخه يک مهمانی خصوصی گرفته بودند بعد ازدواج من فقط چند بار جواد را ديدم ديگه مثل سابق حرفی برای گفتن نداشتيم فقط از هم در مورد اينکه چکار می کنيم و اين قبيل کارها می پرسيديم جواد بعد از گرفتن مدرک همان کار نقاشی را ادامه داده بود و الان برای خودش حسابی معروف شده بود چند تا دستگاه هم برای نقاشی خريده  بود و کلی سفارشهای آنچنانی از بيرون داشت حتی به من گفت که ميزان پرداخت مهريه را به دوتا سکه در ماه رسانده است و قصد دارد تا دو سال ديگه همه باقی مانده آن را يکجا بدهد . من خيلی خوشحال بودم که جواد در کار خودش موفق شده در همان ايامی که جواد را ديدم فاطمه را هم ديدم خواهرم می گفت کلاس خياطی می رود قيافه بسيار شکسته ای پيدا کرده بود اما هنوز آن سادگی در نگاهش ديده می شد احساس عجيبی به او داشتم اما نمی دانم چرا جواد چنين تصميمی را در قبال او گرفته بود به نظر من او از هر کس که در اين ماجرا می شناسم بی گناه تر است . اميدوارم که زندگی بر وفق مراد فاطمه هم باشد ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]