اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱/۱٤

زندگی دوباره

آرام چشمهايش را باز می کند و به اطراف خود نگاه می کند نمی داند دقيقا چه اتفاقی افتاده است فقط توی سرش احساس دردی می کند هيچ چيز را نمی تواند ببيند ترسی سنگين او را در بر می گيرد می خواهد با شتاب از جای خود بلند شود که سرش دوباره محکم به سقف می خورد و نقش زمين می شود دست روی سرش می گذارد موهايش به هم چسبيده اند گوئی پس از خون آمدن زياد خون در جای خودش روی موها خشک شده است هراسان داد و فرياد می کند و کمک می خواهد مدتها و بدون وقفه اين کار را ادامه ميدهد اصلا مطمئن نيست که او کور شده يا فضای اطرافش به اين تاريکی است در جای خود می نشيند و تکان نمی خورد بايد آنچه اتفاق افتاده را بررسی کند بايد ببيند آخرين بار چه شد يادش می آيد که زلزله آمد و او می خواست از درب زير زمين اداره فرار کند که چيزی محکم بر سرش خورد او الان بايد در زيرزمين اداره باشد اما يک اداره با هفت طبقه ساختمان روی او فرود آمده و او هنوز زنده است اصلا نمی داند چقدر فضا دارد و چقدر می تواند در اين زير زنده بماند.   دوباره سرش را نوازش می کند در جاي که سر دچار شکستگی شده احساس خارش کمی ميکند دستهايش را به لباسش می مالد و بعد آرام چشمهايش را نوازش می کند به نظر نمی آيد اتفاقی برای آنها افتاده باشد چون هيچ حس دردی در آنها ندارد اما اصلا نمی تواند اطراف را ببيند تا به حال هيچ وقت در چنين جای تاريکی زندانی نشده بود گلويش می سوزد بوی خاک و غبار زيادی به مشام می رسد به طوری که نفس کشيدن را مشکل می سازد سرش را در ميان دستهايش می گيرد و آرام به خواب می رود ......

دوباره بر می خيزد احساس گرسنگی و تشنگی می کند خوب فضای که در آن است را تحليل می کند او الان در جلوی درب آشپزخانه اداره بايد باشد چون او درون آشپزخانه بود که زلزله شروع شد و او به درب آشپزخانه نرسيده بود که ساختمان ويران شد  آرام با دستهايش ديواره ها را لمس ميکند قسمت سقفی که او در آن زندانی شده بيشتر از يک متر نيست همان طور با دقت جلو می رود و تمام اطراف را دست می کشد حالا می داند که در يک جای حدود ۱ متر در ۲ متر زندانی شده با اين فرض که چند تا حفره برای بيرون رفتن است و يک حفره از بقيه بزرگتر می باشد او سعی می کند که با لمس کردن اشيا بفهمد که در کجای ساختمان قرار دارد بلاخره چهار چوب درب آشپزخانه را پيدا می کند چهار چوب فلزی حسابی مچاله شده به احتمال زياد آن طرف چهار چوب آشپزخانه و طرف ديگر پله های خروجی است در سمت پله ها يک ورودی کوچک وجود دارد احساس می کند بتواند از آن رد شود به آهستگی پايش در در درون حفره می کند اما پا تا نيمه نرفته به مانع سختی برخورد می کند با پا چند ضربه به مانع می زند اما فايده ای ندارد فقط صدای ريختن خاک و بوی خاک بلند می شود آرام با دستهايش تلاش می کند راهی به سوی بيرون پيدا کند اما فايده ای ندارد در طرف ديگر حفره بزرگتر قرار دارد که به سمت آشپزخانه می رود وارد حفره می شود حفره طوری است که می تواند داخل آن سينه خيز حرکت کرد چند صباحی جلو تر می رود در مسير اشياء را خوب لمس می کند قسمتهای از ميز آشپزخانه را در زير دستانش می يابد اميدوارتر می شود و حرکت می کند تا اينکه به فضای بازتری می رسد اين فضا آنقدر باز است که می تواند در آن حتی بايستد اما فقط می تواند سه قدم در جهت عرض و چهار قدم در جهت طول بردارد و بلافاصله به ديوار می رسد اطراف اين فضای خالی را حسابی بررسی می کند هيچ راهی به بيرون نيست ولی چيزهای خوبی پيدا می کند کوله پشتی خودش را که به دسته صندلی آويزان کرده بود و قسمتی از يک لوله آب و يک کابينت که درون آن چند پودر مختلف است يکی از آنها شکر بعدی نمک و يکم چای خشک و يک بسته دستمال کاغذی و.... ناگهان با سرعت درب کوله را باز می کند يادش هست که موقعی آمدن به اينجا شام و صبحانه همراه داشت به ياد آخرين جمله مادرش می افتد که اسرار می کرد حتما غذا را با خودت ببر اما او بخاطر اينکه از دست آنها ناراحت بود دو بار غذا را روی ميز گذاشته بود و هر بار مادر با اسرار آن را در کوله پسر قرار داده بود با دست درون کوله را جستجو می کند ظرف غذا سالم است درست يادش نيست چه چيز برای شام همراه داشت ولی الان که شروع به خوردن می کند می فهمد مقداری خورش قيمه است که روی برنج ريخته شده و کمی نان و پنير به سمت لوله آب می رود و کتری که در گوشه ای پيدا کرده از آب مانده در لوله پر می کند لوله را حسابی تکان می دهد جز همين آب طوی کتری هيچ آب ديگه ای از آن بيرن نمی آيد کمی آب می نوشد آب کاملا با خاک درون کتری گل آلود شده اما به روی خودش نمی آورد بعد از خوردن غذا دوباره جستجو را شروع می کند  اما هيچ فايده ای ندارد ديگر هيچ چيز تازه ای برای پيدا کردن نيست حتی چند بار به مکان اول بر می گردد و تمام روزنه ها را چک می کند اما هيچ راهی برای خروج پيدا نمی کند داد زدن هم بی فايده است  هوا رفته رفته گرفته تر می شود هيچ راهی به سوی بيرون نيست تنها با تلاش کردن باعث می شود هوا بيشتر مصرف شده و نفس کشيدن سخت تر شود حسابی خسته است حتما ازبيرون کسانی هستند که برای کمک کردن به او اقدام کنند آنها حتما او را پيدا خواهند کرد با همين افکار دوباره به خواب می رود........

در جای که دراز کشيده آرام چشمهايش را باز ميکند به مادرش فکر می کند اين چند روز آخر او را خيلی اذيت کرده بود مدام به او فشار آورده بود تا بتواند برای جشن عروسی خودش مهمانی مجللی بر پا کند نمی خواست در مقابل فاميلهای همسرش سر افکنده شود اختلاف طبقاتی که خانواده او با خانواده همسرش داشتند هميشه او را ناراحت می کرد مدام خود را در مقابل آنها طوری نشان می داد که واقعا نبود . به پدر پيرش فکر کرد که مدام در بستر بيماری است و به نامزدش به سميه او هميشه با چنان شور و شوغی از سميه در نزد ديگران صحبت می کرد که همه به رابطه زيبای بين اين دو حسودی می کردند اما در واقعيت خودش تمام آن حرفهای که می گفت را باور نداشت اما خيلی دوست داشت تمام آنها واقعيت پيدا کنند او حتی اولين روزی که سميه را ديده بود به ياد دارد در نگاه اول نه تنها از او خوشش نيامد بلکه تقريبا به او احساس خوبی هم نداشت و بر خلاف سميه خواهر بزرگترش حسابی مورد توجه بود و بسيار باهوش او از سميه خيلی بزرگتر بود و ازدواج کرده بود و صاحب چند فرزند بود ولی حسابی اجتماعی و خوش برخورد حتی تک تک خانواده سميه همه انسانهای جالبی بودند در نگاه سميه تنها آثار کمی از خواهر بزرگترش نهفته بود به همين خاطر او رفته رفته به سميه علاقه مند شده بود شايد در اصل به خاطر اينکه هميشه دوست داشت در آينده با چنين خانواده ای ازدواج کند اما در دلش نمی دانست واقعا نسبت به او احساس خوبی دارد يا نه او هميشه حرفهای را در مورد سميه می گفت که همه آرزوی شنيدنش را دارند. اما حالا که خوب دقت می کند می بيند سميه را هم دوست دارد اما همان قدر که او را دوست دارد تمام مردمان شهر را به همان ميزان دوست دارد . آرام سرش را تکان می دهد نمی خواهد به اين موضوع فکر کند دوست دارد به کسانی فکر کند که صميمانه دوستشان دارد به دوستش حميد او سالهاست که با حميد دوست است از دوره دبيرستان تا اکنون هيچ وقت نسبت به حميد احساس بدی نداشت هميشه دوست داشت در کنار او زندگی کند با اينکه گاهی اوقات تمام يک ماه را در کنار هم بودند اما حتی يکبار هم احسالس خستگی نکرده بودند چقدر لحظات زيبای را با هم گذرانده بودند فقط يک چيز بود که اين اوخر کمی برای او نگران کننده شده بود در رابطه خودش با حميد يادش می آمد آخرين باری که با حميد بصورت کاملا جدی صحبت می کردند حميد به او گفته بود که در رابطه خودش با او دچار شک شده است اصلا نمی داند که واقعا دوستهای خوبی برای هم هستند يا نه به او گفته بود که در ذهنش مدام به اين فکر می کند که دارد از روابطشان سوء استفاده می کند و اصلا نمی تواند اين نحوه بر خورد را دوستانه قلم داد کند چون کاملا يک طرفه شده و او جواب داده بود که هيچ اهميتی ندارد حتی اگر اين موضوع کاملا درست باشد باز او حميد را دوست دارد  ولی در اصل بعد از آن جريان تمام کارهای حميد را با دقت بيشتری تحليل کرده بود در تمام خواسته های حميد هميشه چيزی نهفته بود که به نوعی بايد تهيه می شد چيزی که خود حميد می توانست آن را تهيه کند اما به عهده او انداخته بود يک جور طلب کردن . او اکنون در اين رابطه خود هم دچار شک شده بود اصلا نمی خواست تمام اين افکار را که به سوی او هجوم می آورند را تحليل کند ولی او همچنان به فکر کردن ادامه می داد چون راهی جز اين برای گذراندن اوقاتش نداشت.....

او به تمام کسانی که می شناخت انديشيده بود به پدر بيمارش به مادرش به نامزدش و تمامی دوستانش او می ديد در اين دنيای بزرگ حتی يک نفر را ندارد که بتواند تمام زندگيش را با او قسمت کند کسی که هر لحظه خودش را با ياد او آرام گرداند . به اين فکر می کرد که چقدر تلاش کرده بود تا وارد دانشگاه شود به چند نفر رو انداخته بود تا بتواند کار مورد نظر خود را پيدا کند و چقدر خود را کوچک کرده بود تا بتواند در مقام خود به سرعت رشد کند اما اکنون چه چيزی می تواند به او کمک کند او که تنها در زير اين همه آوار زندانی است او که هر لحظه صدای مرگ را بلند تر می شنود چه چيز می تواند اميدی به آينده به او بدهد او جز يکسری کارهای تکراری که از خود در فضای بيرون بجا گذاشته چيز ديگری نمی ديد کار های که همه بر سر آن مدام در جامعه درگيری دارند او حتی نمی تواند برای خودش ثابت کند که در تمام طول زندگيش يک لحظه مفيد داشته او ديگران را در هر لحظه راضی کرده بود بطوريکه همه فکر می کردند او هميشه انسان موفقی در زندگی بوده است اما در پيش خودش می دانست که چقدر بيهوده زيسته است او دچار خجالت شده بود يک احساس سرد که با نزديک شدن مرگ اين احساس سردتر هم می شد ....

هوا زير زمين ديگر حسابی گرفته شده بود ذخيره آب و غذا هم پايان يافته بود اصلا نمی توانست تخمين بزند الان چند روز است که در اين زير اسير شده اما می دانست که بايد کاری بکند بايد به هر قيمت شده در خود يک رهای يک آزادی بيابد . درب کوله اش را باز می کند دفترچه يادداشت خود را از آن بيرون می آورد يادش هست که چند صفحه اول آن را در مورد کارهای روزمره مطلب نوشته آنها را پاره می کند و بعد شروع به نوشتن می کند نمی تواند خطهای کاغذ را ببيند اما می داند که هر آنچه خواهد نوشت بلاخره روزی خوانده خواهد شد پس با تمام وجود می نويسد ديگر نمی خواهد چيزی را بگويد که ديگران دوست دارند ديگر نمی خواهد روزمرگی اين دنيای هميشه در حال تکرار را بيان کند او می خواهد تمام آن حقيقتی را که تا به امروز با خود حمل می کرده بنويسد تمام آن چيزهای که سالها از همه مردم پنهان کرده بود تمام حقايقی که فقط خودش از آنها آگاهی داشت او ديگر از اين نمی ترسد که اين نوشته ها بعد از مرگ او مايه رسوائی او شوند و شروع می کند تمام احساساتش را در مورد مادرش پدرش نامزدش و دوستانش به همان شکل که وجود دارد به همان شکل واقعی خودش نوشتن می نويسد و می نويسد .....

صدای هم همه ای بلند است گروه امداد دائم مردم را آرام می کنند تمام خانواده های که کسی را در اين ساختمان دارند آنجا حضور دارند بار هر بار که آواری از روی زمين بلند می شود جسد تازه ای پيدا می شود و صدای ناله خانواده ای بلند می شود ماشين خاک برداری بازوی خود را در زير يک داربست فلزی قرار می دهد و با يک حرکت آن را بلند می کنند با برداشته شدن داربست حفره ای در زمين پيدا می شود در ميان حفره مرد جوانی است که زانو هايش را در آغوش گرفته و گوی که در خواب است شکل دراز کشيدن نشان می دهد که مرد جوان برای مدتهای زيادی زنده بوده است مدد کاران سريع وارد حفره شده و جسد را بيرون می آورند به ناگاه صدای ناله چند زن و مرد بلند می شود زنی که به نظر مادر جسد می آيد با سرعت به سمت او حرکت می کند و به دنبال او دختر جوانی گريه کنان نزديک می شود مدد کاران پس از بررسی جسد اعلام می کنند که او مرده است در زير لباس جسد دفترچه يادداشتی پنهان شده دختر جوان دفترچه را بر می دارد و آرام باز می کند در صفحه اول دفترچه به شکل نا منظمی بزرگ نوشته شده: امروز گمان می کنم که برای اولين بار دوباره زاده شده ام دوباره می خواهم زندگی جديدی اما با عمری کوتاه آغاز کنم من می خواهم در مورد ....... و بعد انگار که خودکار تمام شده باشد چند جمله کم رنگ ديگر ديده می شود که قابل خواندن نيست ولی تمام صفحات دفترچه نشان می دهد که نويسنده سعی می کرده با همان خودکار  تمام دفترچه را پر کند فقط در چند صفحه اثری کمی از چند کلمه ديده می شود دختر چيزی از دفترچه نمی فهمد و آن را در ميان بقيه آوار رها می کند و گريه کنان به دنبال جسد حرکت می کند ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]