اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱/٢۱

رامون

لحاف را کنار می زنم اصلا خوابم نمی برد البته خيلی هم طبيعی است چون من تازه  ساعت ۵ بعد از ظهر از خواب بيدار شدم چطور ممکن است به اين زودی دوباره  بتوانم بخوابم از جايم بلند می شوم درب اتاق خواب  راوند  نيمه باز است و او کاملا غرق خواب است ما معمولا هيچ وقت سر شب نمی خوابيديم اما چون راوند فردا صبح کلی مهمان از شهرستان دارد مجبوريم زود بخوابيم آرام وارد آشپزخانه می شوم لامپ را روشن می کنم و بی اختيار درب يخچال را باز می کنم خوب چيزهای که توی يخچال است بررسی می کنم دست آخر هم يک سيب بر می دارم و درب يخچال را می بندم بيرون برف سنگينی در حال بارش است صندلی را در کنار پنجره می گذارم و به بيرون نگاه می کنم دانه های درشت برف تمام سطح بيرون را سفيد کرده اند بی اختيار حوس می کنم از خانه بيرون بزنم به ساعت روی ديوار نگاه می کنم ۲:۳۰ است يکم اين پا آن پا می کنم تصميم خودم را می گيرم وارد اتاق می شوم کلی لباس می پوشم  برای اطمينان يک ژاکت از راوند را هم روی بقيه ژاکتها تنم می کنم و زيپ کاپشن را هم تا ته بالا می کشم اصلا دوست ندارم سرما بخورم چون تازه خوب شده ام  نمی خواهم دو هفته ديگرم هم سر مريض شدن از دست بدهم يک کلاه پشمی روی سرم می گذارم و آن را تا بالای ابروها می کشم يقه ژاکت را هم تا نوک بينی بالا می کشم حالا فکر کنم که ديگه محاله سرما بخورم اما توی آينه داخل راهرو خيلی خنده دار شدم شبيه آدمهای بی خانه مان .....

از خيابان کارگر وارد بلوار کشاورز می شوم سطح بلوار حسابی سفيد است انگار توی اين يک ساعت اخير هيچ ماشينی عبور نکرده خيابان خلوت خلوت است وسط خيابان قدم می زنم مناظر اطراف حسابی زيبا جلوه می کنند راستی که اين بلوار وقتی خلوت است چقدر زيبا به نظر می آيد در طول راه رفتن مدام با پا با برفها بازی می کنم و در هنگام بازی کردن کم کم با پايم شروع به نوشتن کلماتی که تو ذهنم در جريان هستند می کنم و آنها را بزرگ روی برف حک می کنم کلماتی مثل تنهای ٫ سرما ٫ سکوت ٫ خلوت ٫ شب ٫ آرامش ٫ ترس ٫ مرگ ٫ پايان ٫ توهم ٫ اسب ٫ .... به عقب بر می گردم تقريبا همه کلمات حتی از فاصله دور هم قابل خواندن هستند چون درشت نوشته شده اند و دوباره شروع می کنم در حين نوشتن صدای خودروی را از پشت سر می شنوم به عقب بر می گردم يک ماشين پاژرو با نور پايين آرام در حال حرکت است و گاهی توقف کوچکی می کند انگار که دارد نوشته ها را می خواند و دوباره راه می افتد کنار می روم تا عبور کند به من که می رسد می ايستد شيشه ماشين را پايين می دهد يک مرد حدود سی ساله است مستقيم توی چشمهای من نگاه می کند انگار دنبال چيزی می گردد بعد با صدای بلند می گويد : ديوانه ..ديوانه و بلند می خندد و با سرعت دور می شود خيلی تعجب می کنم ولی دوباره به کار خودم ادامه می دهم حالا ديگر به سر فلسطين رسيده ام داخل خيابان فلسطين شمالی می شوم نور يک مغازه  به چشم می رسد نزديکتر می شوم کله پاچه ای است روی شيشه آن بزرگ نوشته شبانه روزی دست توی جيبم می کنم لاشه دوتا هزار تومانی را پيدا می کنم بی درنگ وارد کله ای می شوم جای تمييز و مرتبی است در هم کف سه ميز است که روی اولی سه پسر جوان که نشان می دهد بازاری هستند نشسته اند و در ميز دوم پدری با پسرش و در ميز سوم مردی حدود ۴۵ ساله از مرد اجازه می گيرم و سر ميز او می نشينم مرد با سر تاييد می کند به ليست غذا روی ديوار نگاه می کنم قيمتها حسابی حواسم را جمع می کنند بلاخره تصميم می گيرم يک زبان با آبگوشت بخورم . سفارش را به صاحب مغازه می دهم و شروع به در آوردن لباسهايم می کنم مغازه حسابی گرم است و من توی آن همه لباس احساس خفگی می کنم اصلا حواسم به اطرافيان نيست وقتی همه لباسها را در می آورم انگار که ۱۰ کيلو وزن کم کرده باشم به مرد سر ميز نگاه می کنم که با تعجب به من نگاه می کند و آرام می خندد به خودم می آيم می بينم تقريبا همه حواسشان به من است البته حق دارند چون الان کلی لباس روی صندلی است دو تا ژاکت  دوتا تی شرت با شال گردن و کلاه و يک کاپشن بزرگ ..... روی جای خودم می نشينم مرد به آرامی به من می گويد :

- شب کاری ٫ توی فضای باز کار می کنی

- نه ....... به خاطر لباسها می گوييد . آخه من زود سرما می خورم يکهو تو خانه بودم که حال کردم بزنم بيرون برای همين کلی لباس پوشيدم

- کارت چيه ....... بگذار من حدس بزنم توی چوب بری کار می کنی درسته

- آها ...... چی......  نه بابا نکنه به خاطر لباسها می گی

- نه همين طوری حدس زدم آخه طرز راه رفتن و حرف زدنت مثل جوانهای نجارو مبل ساز است

- البته خوب من هم خودم بعضی وقتها چنين احساسی نسبت به خودم دارم ولی نه من کلا بيکارم گاه گاهی يک کار نيمه وقت می گيرم ولی زود ولش می کنم اصلا نمی توانم يک کار را برای مدت طولانی انجام دهم

- تا چه مقطعی درس خوانده ای

- من هنوز درسم تمام نشده

- چی می خوانی

- فيزيک توی دانشگاه امير کبير

- پس دانشجوی اصلا بهت نمی آيد تازه آن هم دانشجوی فيزيک نمی توانم باور کنم

- اتفاقا به من که خيلی می خورد آدم گيج نا منظم و نا مرتب . راستی بگذار حالا من حدس بزنم به شما می خورد مهندس عمران باشيد يا يکجوری شبيه مهندسهای شرکت دکوراسيون ساختمان  از اين قسم کارها

- خيلی نزديک گفتی آره من معماری خوانده ام الان هم توی يک شرکت تبليغاتی کار ميکنم مثل اينکه شما بهتر می توانيد آدمها را بشناسيد تا من

- البته راستش را بخواهيد همين طوری حدس زدم اولش می خواستم بگم کارمند دارائی اما خوب روم نشد به همين خاطر اين را گفتم کاملا اتفاقی بود جدی نگيريد

- کجا می نشينيد

- من همين جا توی فلسطين جنوبی هستم اما الان از خانه دوستم که توی انقلاب است می آمدم خوابم نمی برد گفتم برم يکم قدم بزنم

زمان با همين قسم جملات گذشت ديگه غذای هر دوی ما تمام شده بود خيلی اسرار کرد که پول ميز را او حساب کند اما من نگذاشتم از طرفی هم آنقدر پول همراهم نبود که بخواهم مال او را هم حساب کنم قبل از بيرون آمدن از من پرسيد:

- الان جای خاصی می خواهی بروی

- نه برنامه خاصی ندارم شايد يکم ديگه قدم بزنم بعد بروم خانه

- پس منهم با تو ميام ايرادی که نداره

- نه من که خوشحالم هم می شوم تنها نباشم فقط بگذاريد من دوباره لباسهايم را بپوشم

- اگه می خواهی با ماشين من برويم نمی خواهد آن همه لباس را بپوشی شايد برويم جای که بتوانيم يک چای يا چيز ديگه هم بخوريم من که الان خيلی دلم نوشيدنی گرم می خواهد

به اتفاق سوار می شويم لباسها را روی صندلی عقب می گزارم ماشين با سرعت وارد بلوار کشاورز می شود درست جلوی ساختمان سامان ماشين به سمت ميدان ولی عصر می پيچيد ناگهان مرد سرعتش را کم کرد و به کف خيابان خيره شد بعد زد زير خنده به من گفت ببين عجب آدمهای احمقی پيدا می شوند تو را خدا ببين چی روی زمين نوشته . روی زمين نگاه می کنم نوشته های خودم را می بينم يعنی اينقدر اين کار احمقانه بود اصلا خودم چنين احساسی نمی کردم به روی خودم نياوردم و دوباره به راه ادامه داديم بعد او از من پرسيد راستی اسم شما چی بود :

- محمد ٫ شما چی

- من رامون . راستی جای را بلدی که بتوان اين موقع شب نوشيدنی گرم خورد يا نه البته ببخشيد که من اين را می پرسم چون من مدتهای زيادی تهران نبودم و نمی دانم که در تهران چه جاهای می شود رفت و چه رستورانهای تا نيمه شب باز هستند و از اينجور برنامه ها

- رستوان باز که نداريم من خودم وقتی در اين موقع از روز بخواهم جای بروم می روم هتل اوين بعضی شبها هم برنامه موسيقی دارد خوش می گذرد

- خوب پس برويم تا جای که يادمه بايد روبروی شهر بازی بازی اول محله اوين باشه درسته

- آره

ماشين به سمت گيشا تغيير مسير داد اصلا دوست نداشتم اين موقع شب الان آنجا بروم سرو وضعم حسابی بهم ريخته بود تازه پول کافی هم نداشتم يکجوری هم از اين رامون احساس بدی در دلم ايجاد شده بود شايد به خاطر حرفی بود که چند لحظه پيش در مورد نوشته ها زده بود به هر حال در کل اصلا احساس رضايت نداشتم اما نمی دانم چرا با رفتم هم مخالفت نمی کردم تازه اصلا آنجا را هم خودم پيشنهاد داده بودم در همين فکرها بودم که به هتل نزديک  شديم از مسير شيب دار پارکينگ وارد هتل شده و کنار درب ورودی يکجا پارک می کنيم توی ذهنم هيچ چيزی برای شروع بحث مجدد نداشتم به قيافه رامون نگاه کردم قيافه شکست خورده ای داشت به ناگاه يک چيز به ذهنم رسيد با خودم تکرارش می کردم که يادم نرود که تا رسيديم و نشستيم از او بپرسم چون فکر نکنم که چيز ديگری برای شروع بحث داشته باشم

روی دو تا مبل روبروی هم نشستيم مردی آمد و دستور سفارش از ما گرفت به ليست نوشيدنيها نگاه می کردم اصلا قيمتها يادم نمانده بودهمش دعا می کردم يک چيز ارزان داشته باشد خوب که می بينم فقط می توانم چای را انتخاب کنم که قيمتش  تنها صد تومان از کل پول من کمتر بود بازم جای شکرش باقی بود . رامون سفارش نسکافه و کيک شکلاتی داد و من هم گفتم چای  مرد گفت ببخشيد چای همراه با کيک است اشکالی ندارد . يکم رنگم پريد به روی خودم نياوردم توی يک لحظه گفتم باشه ايرادی نداره يک کيک کشمشی هم بياوريد . از آن لحظه اصلا آرامش نداشتم آخه منکه آنقدر پول نداشتم . بعد يک لحظه انگار که اتفاقی نيفتاده از رامون سال مورد نظر را کردم .

- ببخشيد شما مسيحی هستيد

- مگه فرقی هم می کند اصلا چه اهميتی دارد ولی خوب من مسلمان نيستم فقط همين

- نه منظور خاصی نداشتم تازه واقعا علت اينکه اين موضوع را سوال کردم بخاطر اين بود که هيچ سوال ديگه در ذهنم نبود

احساسم نسبت به رامون همچنان سردتر می شد . سفارشها رسيدند چای را با سرعت خوردم اما همچنان با کيک بازی می کردم دوست داشتم که هر لحظه رامون بگويد من عاشق کيک کشمشی هستم و تمام کيک را بخورد و پول آن را هم خودش بدهد اما اين اتفاق اصلا نيافتاد . با هم بصورت پراکنده حرف می زديم هرچه رامون بيشتر در مورد خودش می گفت من بيشتر خسته می شدم فقط او بودکه مدام صحبت می کرد از دوره دانشگاه و دوره انقلاب گرفته تا مرگ پدرش و رفتن به اصفهان و بعد سفرهای خارجی و همسرش و اينکه اصلا با هم تفاهم نداشتند .. نمی دانم چرا در طول صحبتها من دائم طرف رقيبان او را می گرفتم مثلا وقتی تعريف کرد که رابطه با بهترين دوستش سر يک دختر بهم خورده احساس می کردم که بايد تقصير رامون بوده باشد و خودم را دوست او فرض می کردم و يا زمانی که از همسرش صحبت می کرد تمام دلايلی که برای سرکوب کردن همسرش می آورد به نظر من احمقانه بود و همش دوست داشتم بگويم که تقصير او بوده از اين حس خودم اصلا راضی نبودم اما خوب چکار کنم خود بخود به ذهنم می رسيد کم کم فکر کنم رامون هم متوجه شده بود که من احساس مخالفی با او دارم تا اينکه دست از صحبت کشيد فکر کنم سر تکان دادنهای آرام من و آن حالت بحوصله من حسابی او را پکر کرده بود از من پرسيد :

- تو راستی عقيده نداری که ما ديگران را فقط به اين خاطر می خواهيم تا از آنها جهت رسيدن به اهدافمان استفاده کنيم

- من ..... نه..... نمی دانم الان نمی توانم نظر خواصی بدهم چون الان در حالت طبيعی خودم نيستم احتمالا هرچه بگويم يک جوری بی دليل فقط شايد بخواهم با شما مخالفت کنم اصلا دوست ندارم اينکار را بکنم

- چرا مخالفت خوب نظر واقعی خودت را بگو

- من نظر خواصی ندارم هرچی فکر می کنم چيزی جز حرفهای بقيه در اين مورد يادم نمی آيد

- خوب ايرادی نداره هرچی به ذهنت می رسد اولين چيزی که فکر می کنی درسته آن را بگو

يکم خودم را جمع می کنم يک قيافه جدی می گيرم انگار که می خواهم حرف مهمی بزنم به قيافه رامون نگاه می کنم کاملا بگوش ايستاده آرام می گويم:

- راستش را بخواهيد با اين جمله بصورت واقعی و آن طوری که شما بيان کرديد موافق نيستم البته قبول دارم در نهايت ما تمام محيط اطراف را برای خودمان می خواهيم اما ديد من اين است که ما ديگران ا دوست داريم چون ديگران کسی نيستند جز خود ما ٫ ولی نه اينکه آنها را خود خواهانه دوست......  رامون وسط حرفها می پرد و می گويد :

- البته شما خيلی جوان تر از اين هستيد که بتوانيد اين موضوع را تحليل کنيد ولی خوب وقتی به سن من رسيديد می بينيد که حق با من است من هم زمانی که هم سن شما بودم کاملا آرمانی فکر می کردم اما دنيای واقعی يک چيز ديگر است

- خوب شايد شما راست می گوييد چون من اصلا روی عقيده ام پا فشاری نمی کنم چون همين طوری آن را گفتم خودم هم زياد باور ندارم

- تو اوقات بيکاريت را چکار می کنی

- من بيرون می روم کافه نادری يا تو پارک لاله با دوستام می نشينيم يا توی  خيابانها بی هدف قدم می زنم وقتی هم زندگی ام خسته کننده می شود می روم يک کار نيمه وقت پيدا می کنم چند ماهی خودم را با آن مشغول می کنم دوباره از کار کردن خسته می شوم بر می گردم سر جای اولم

- واقعا که پسر...... يکم به جای چرخيدن بشين توی خانه مطالعه کن خيلی بهتره

بعد بلند می شود به من می گويد که می خواهد برود دستشوئی و دو تا هزار تومانی روی ميز می گذارد و می گويد اگه برای حساب کردن آمد پول من را هم بده . اصلا نمی دانم چرا آن حرفها را به او در مورد خودم زدم من واقعا هم اينطوری نيستم يا هستم نمی دانم الان اصلا دوست ندارم با خودم در اين مورد در گير شوم فعلا مشکل بزرگتر دارم چه جوری پول ميز را حساب کنم به صورت حساب نگاه می کنم کل پول من با آن دو هزار تومان روی هم باز از صورت حساب کلی کمتر است نمی دانم به صاحب کافه چه بگويم شايد بگويم همراهم نيست يا بعدا می آورم نه اينها که خيلی احمقانه است آخه چه کسی بدون پول بلند می شود می رود لابی هتل شايد کارت دانشجوئيم را گرو بگذارم اما اگه قبول نکرد خيلی کلافه هستم الان از دست رامون هم خيلی شاکيم اما می دانم که اصلا تقصير او نيست يکم اين پا آن پا می کنم بی هدف توی جيب هايم دنبال پول می گردم در حالی که مطمئن هستم خبری از پول نيست ناگهان به ياد ملی کارتم می افتم حتما توی حسابم کمی پول دارم شايد اين هتل ملی کارت قبول کند رسيد را بر می دارم و کنار کانتر بقل صندوق می ايستم مسئول صندوق نزديک می آيد قبض را به او نشان می دهم و ملی کارت را کنار آن می گذارم و می گويم ببخشيد ملی کارت هم قبول می کنيد چون من متوجه نبودم پول نقد همراهم نبود . يک نگاه به من می کند بعد می گويد :

- ملی کارت نمی دانم چون من هم خيلی وقت نيست در اين هتل کار می کنم اما تا حالا که استفاده نکرده ايم صندوق بخش رزرو هم بسته است اما اگه ندارين مهمان ما

تمام پول همراهم را در می آورم و جلوی او می گذارم به همراه پولها دو تا بيست تومانی کهنه و يک پنجاه تومانی هم هست

- ببخشيد من همين را همراه دارم

مسئول صندوق ۲ تا بيست تومانی و پنجاه تومانی را جدا می کند و به من بر می گرداند و بقيه را وارد صندوق می کند از او تشکر می کنم بر می گردم سر جايم می نشينم اما خبری از رامون نيست تا جلوی دستشوئی می روم اما آنجا خالی می باشد از لابی بيرون می آيم ماشينش هم نيست حسابی تعجب می کنم خوب بهتر اصلا حوصله او را نداشتم خوب شد رفت بعد يکهو موضوع مهمی به ذهنم می رسد وای کاپشن و ژاکتهايم را در ماشين فراموش کردم حالا با اين هوای سرد چه جوری برگردم خانه از سراشيبی پارکينگ بيرون می آيم هوا حسابی سرد است هنوز يک دقيقه نمی گذرد که شروع به لرزيدن می کنم به ۹۰ تومان پول توی دستم نگاه می کنم کنار اتوبان می ايستم و به هر ماشين که رد می شود می گويم مستقيم ... آقا مستقيم ..... مستقيم .....

يک پيکان نگاه می دارد سريع سوار آن می شوم درون پيکان دست کمی از بيرون ندارد حسابی سرد است به راننده می گويم ببخشيد اگه می شود به اندازه  ۹۰ تومان من را ببريد هر وقت تمام شد بگوييد من پياده شوم . راننده که از حرف من بهت زده شده زير لب می خندد بعد می گويد:

- آخرش کجا می خواهی بروی

- من تا ميدان ولی عصر

- از خانه فرار کردی چرا موقعی که بيرون آمدی لباس گرم نپوشيدی فقط با يک پيراهن تنها آن هم توی اين سرما

- آها ...... نه توی ماشين دوستم بودم .....جا ماندم..... لباسهام توی ماشينش جا ماند

- جا ماندی آه آه آه ..... بيا اين پالتو را از پشت صندلی من بردار بپوش تا خانه يخ می زنی

پالتو را بر می دارم راستی که هوا خيلی سرد است آنقدر که تمام بدنم بی حس شده نزديک ميدان ولی عصر که می شويم راننده می گويد کدام طرف پيداه می شوی

- اگه ممکنه کنار عابر بانک پياده کنيد تا من پول شما را بدهم

- نمی خواهد مهمان باش

بعد لبخندی می زند و سرش را تکان می دهد ماشين می ايستد پالتو را در می آورم و روی صندلی می گذارم . راننده می گويد قابلی ندارد اگه سردته می توانی برش داری . از راننده تشکر می کنم و بعد ماشين  دور می شود از عابر بانک ميدان ولی عصر يکم پول می گيرم و به سمت فلسطين حرکت می کنم نمی دانم چه چيز به من می گويد يک سر به کله پزی فلسطين بزنم الان تقريبا صبح شده با سرعت وارد کله پزی می شوم از صاحب آن می پرسم ببخشيد يک آقا اينجا نيامد چيزی بگذارد يا پيغامی برای من داشته باشد

- شما

- من چند ساعت پيش اينجا غذا خوردم بعد با يکی از مشترهای شما رفتيم بيرون وسايلم توی ماشينش جا ماند فکر کردم که ممکن است اينجا گذاشته باشد به هر حال من همسايه شما هستم يک کوچه پايين تر می نشينم اگه آمد اين تلفن من است اگه می شود بهش بدهيد

- باشه اگه آمد حتما

- خيلی ممنون

از مغازه بيرون می آيم با سرعت به خانه می روم حتما سرما می خورم می دانم حتما..... توی راه با خودم می گوی اول يک حمام گرم بعد خواب....... فقط به اين موضوع می توانم فکر کنم اصلا سرما نمی گزارد تا چيز ديگه ای را بررسی کنم درست وسط خيابان شعاع نور خورشيد را می بينم که بيرون می آيد بلاخره صبح شد چقدر نور صبحدم قشنگ است چقدر زيباست چقدر هوا سرده تند تر حرکت می کنم ......


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]