اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱/٢۸

صمغ آباد

از زبان يک آشنا.......

ديشب خوب خوابيدم حسابی خسته بودم مخصوصا که بعد از مدتها از دست شلوغی شهر به يک جای آرام پناه آورده بوديم . مامان با صدای بلند همه را بيدار می کرد نمی دانم چه اصراری داشت که همه برای صبحانه حاضر باشند قيافه بچه ها سر سفره خيلی خنده دار شده بود همه پسر ها تقريبا چشمان پف کرده ای داشتند از بس که ديشب ورق بازی کردند تنها نکته خوب يا بد اين سفر اين بود که من تنها دختر حاضر در جمع هستم منم با ۴ تا از برادرام و دو تا پسر عمو و زن عمو و مامان و زن پسر عمو خيلی وقت بود که می خواستيم به اينجا بيايم تعريفهای زيادی در باره اينجا شنيده بوديم مخصوصا که محمد کلی از اينجا تعريف کرده بود هرچند او آنقدر مسائل را با هيجان و پر ولع تعريف می کنه که وقتی آدم با حقيقت روبرو می شود يکم يکه می خورد نمی دانم توی ذهن اين پسر چه می گذرد همچين از اينجا تعريف کرده بود که همه اش فکر می کردم تا به اينجا برسم انگار به يک سرزمين موعود رسيده ام .  

از روی تراس خانه به دشت آن طرف رودخانه نگاه می کنم پر از گلهای رنگارنگ است اما نمی دانم ديگر چرا مدتهای زيادی است که نمی توانم زيبائی گلهای توی دشت را احساس کنم يا به صدای جريان آب گوش فرا دهم ويا هزار حادثه زيبا که در کنار من است مشاهده کنم شايد اين پيام خوبی است شايد هم يک نويد از فرارسيدن يک نوع پايان با خود به همراه دارد .

بعد از صبحانه محمد يکهو ناپديد می شود البته اين موضوع اصلا تازگی ندارد او بی دليل از محيط اطرافش لذت می برد کافی است دو تا تکه چوب به او بدهی تا با آنها خودش را يک ماه سرگرم کند رضا هم با پسر عمو ها مشغول ورق بازی است از من هم خواستن که به جمع کسل کننده آنها بپوندم اما اصلا نمی توانم ورق بازی کنم نمی دانم حوصله چکاری را دارم اما می دانم که دوست دارم يک پيوند يک حرکت يک مسير يک جای ديگه نمی دانم يک زندگی در يک کره ديگر را شروع کنم اصلا راستش را هم بخواهی روی همين موضوع هم مطئمن نيستم بی اختيار کنار مادر و زن عمو که درحال صحبت هستند می نشينم بعد از چند دقيقه گوش کردن به حرفهای هميشگی و بی پايان آنها به مامان می گويم :

- مامان می توانم يکم برای قدم زدن از ويلا بيرون بروم

- آره اما با يکی از برادرهايت برو

- نه نمی خواهم اولا آنها با من نمی آيند بعدش هم می خواهم تنها باشم

- نه نمی شود حرفش را هم نزن چطور می توانم  توی اين روستای غريب به تواجازه بدهم برای خودت اين طرف آن طرف بروی آن هم يک دختر جوان به سن تو که تازه کلی هم هواس پرت است اگه يکی از دادشهايت را راضی کردی خوب وگرنه نمی شود ..

توی همين جر و بحثها بوديم که زن عمو يکی از آن جمله ای کليدی خودش را گفت :

- دخترم به همين باقچه نگاه کن هيچی کمتر از بيرون ندارد اگه می خواهی تفريح کنی و خلوت کنی توی همين باقچه هم می توانی برو يک گوشه بشين کلی از زندگيت لذت ببر

من که با لبهای آويزان به حرفهای او گوش می دهم ته دلم حسابی از زن عمو زده می شوم هيچ وقت نسبت به او احساس خاصی نداشتم اما حالا می دانم که از او اصلا خوشم نمی آيد . يکم اين پا آن پا می کنم بعد بلند می شوم می روم سراغ محسن که دارد با پا به توپ لگد می زند چون اگه قرار باشد با کسی بيرون بروم از همه بهتر محسن است راحت می توان سرش را با يک چيز کوچک گرم کرد تازه معمولا هم عادت ندارد که به آدم گير بی خود بدهد . بعد از کلی چانه زدن او را راضی می کنم که با هم يکم قدم بزنيم از درب ويلا بيرون می آيم بيرون از خانه هيچ خبری نيست انگار در اين روستا هيچ کس زندگی نمی کند الان دقيقا می دانم که کجا می خواهم بروم در روبروی خانه آن طرف جاده يک کوه بلند است که در بالای کوه يک امامزاده می باشد که ساختمان آن از هر نقطه روستا قابل ديدن است محمد از آنجا خيلی تعريف کرده دوست داشتم تنها بر ای ديدن آنجا مب رفتم . به اتفاق از مسيری که شب قبل محمد گفته بود به سمت امامزاده حرکت می کنيم از کنار باغ پدر بزرگ حميد می گذريم حميد پسر صاحب همين ويلای است که ما در آن اقامت داريم البته از دوستهای محمد است ولی من هم چند بار آنها را ديده ام بعد از باغ يک زمين صاف و وسيع قرار دارد که مرد ميان سالی آنجا در حال اسب سواری است محسن اسرار می کند به بايستيم و به اسب سواری نگاه کنيم هنوز يک دقيقه نيست که ايستاده ايم که مرد اسب سوار به ما نزديک می شود و می گويد :

- سلام شما بايد خانواده محمد دوست حميد باشيد درست است نه..... آخه حميد خبر آمدن شما را به ما داده بود من هم سعيد هستم خوشبختم

- سلام آره درسته ديشب اينجا رسيديم جای قشنگی است شما کجا زندگی می کنيد

- ويلای ما هم همين نزديک است اما در تهران توی پسيان زندگی می کنيم من و همسرم دو سال است که به ايران آمده ايم اما قصد نداريم هيچ وقت اينجا را ترک کنيم واقعا هيچ کجای دنيا به اندازه ايران برای زندگی مناسب نيست راستی محمد کجاست

- نمی دانم صبح از خانه رفت بيرن معمولا اين طوری است يکهو می رود بيرون و تا بر نگردد هيچ کس نمی داند که کجا رفته است .

محسن که مدام به اسب خيره شده به آقا سعيد می گويد :

- ببخشيد من هم می توانم سوار اسب شوم

- حتما اما اول بايد يکم نوازشش کنی تا به تو عادت کند

در همين جريان بود که به محسن می گويم تا با اسب سر گرم است من تا امامزاده می روم و بر می گردم مسير امامزاده را يک بار ديگر با آقا سعيد چک مي کنم و به راه می افتم به نظرم حالا آزاد تر می توانم قدم بزنم از کنار چشمه ای که در مسير راه قرار دارد عبور می کنم اصلا شبيه آن چشمه ای نيست که محمد تعريف می کرد شايد اگر چيزی در باره آن نگفته بود و من غير منتظره آن را ديده بودم بيشتر می توانستم از وجود آن لذت ببرم ديگه سراشيبی کوه شروع شده بود با هر زحمتی شده خود را به امامزاده می رسانم هرچند هم که خيلی بالا نبود نمای روستا از امامزاده خيلی قشنگ است تقريبا تمام روستا ديده می شود روستا تقريبا در دامنه تپه بزرگی قرار دارد بر بالای تپه يک خانه بزرگ و قديمی به چشم می خورد که گوی ويران شده است و يک مسجد بزرگ در وسط روستا چيز ديگری است که خيلی به چشم می آيد وارد حياط امامزاده می شوم حياط از طرف روستا هيچ ديواری ندارد از درون حياط قبرستان روستا که در فاصله دوری قرار دارد به چشم می خورد ... آه آنجا را نگاه يک نفر با لباس نارنجی رنگ دارد به سمت قبراستان حرکت می کند مسير روستا تا قبراستان دشت وسيعی است که پر از شقايق و گلهای زرد است يک چيز ديگه فکر کنم او فرد کسی نيست جز محمد خودمان فرم لباس و راه رفتن او ديگه حالا من را کاملا مطمئن می کند ...... .

امامزاده جای کوچکی است حاوی دو تا اتاق و يک ايوان کوچک و چند تاق که روی آنها مهر و جا نماز و قرآن قرار دارد کف سکو چند تا گليم فرش است درب هر دو اتاق بسته می باشد روی يکی از گليم ها می نشينم و سرم را به ديوار تکيه می دهم در مقابل من درخت بزرگی قرار دارد که به شاخه های آن دستمالهای رنگی و اشياء گوناگون آويزان است بلند می شوم و شروع به دست کشيدن بر روی درخت و اشياء آن می کنم در لای يکی از شکافهای درخت دستمال سبز رنگی که لوله شده قرار گرفته است تقريبا در نگاه اول قابل ديدن نيست با کمک يک تکه چوب و با زحمت زياد آن را بيرون می آورم و باز می کنم درون دستمال يک تکه کاغذ است که بروی آن با يک خط کودکانه چيزهای نوشته شده است کنار سکو بر می گردم و شروع به خواندن آن می کنم .....

اين چهارمين باری است که هادی را می بينم من او را دوست دارم و او هم من را دوست دارد خودش اين را به من گفت خدا يا به من کمک کن تا بتوانم با او ازدواج کنم هيچ کس از رابطه من با او خبر ندارد او می گويد که هنوز برای ازدواج زود است او می خواهد به تهران برود و کار کند و پول در بياورد بعد می آيد من را با خودش می برد من کمی گناه کردم خدايا تو من را ببخش نبايد با هم آن کارها را می کرديم اما فقط يک بار ديگر ما قرار است هم را ببينيم بعد او به تهران می رود.... کاری کن که زود بر گردد . خدايا کاری نکن که آبروی من بريزد پدرو مادرم از ناراحتی ميميرند خدايا به من ياد بده که بتوانم فکر کنم تا اشتباه نکنم من هادی را دوست دارم او هم من را دوست دارد خودش به من گفت ما را برای هميشه برای هم نگاه دار من قول می دهم که تا آخر عمر ديگر چيزی از تو نخواهم اين آخرين آرزوی من است ..... فاطمه 

احساس عجيبی در من به وجود می آيد نمی دانم چرا فکر می کنم که تمامی آدمها دنيا مثل هم زندگی می کنند اما در زمانهای مختلف مکانهای مختلف امکانات مختلف ولی همه از يک قانون پيروی می کنند آرام بلند می شوم کاغذ را لای دستمال می پيچم و در جيب خود قرار می دهم کنار يکی از دربهای بسته امامزاده می روم و از لای در داخل را نگاه می کنم به سختی چيزی ديده می شود به قفل بالای درب نگاه می کنم آن را می گيرم و بی اختيار می کشم با يک حرکت قفل باز می شود گوئی که اصلا بسته نشده بود وارد اتاق می گردم بيشتر شبيه انباری است تا اتاق کمی هيزم و ظرف نفت و يکم وسايل کشاورزی شبيه بيل ٫ داس و بيلچه ٫ اتاق تنها يک پنجره کوچک به بيرون دارد در حال بررسی اتاق هستم که صدای از بيرون به گوش می رسد از پنجره خاک گرفته به بيرون نگاه می کنم دو جوان روستای دارند به امامزاده نزديک می شوند نمی دانم چرا يکهو احساس ترس می کنم با سرعت درب اتاق را می بندم خوشبختانه درب از داخل يک لولا دارد آن را محکم می کنم و آرام و بی حرکت در جای خودم می نشينم دو جوان نزديکتر می شوند و وارد امامزاده شده و روی سکو می نشينند يکی از آنها می گويد :

- هادی! پس کجاست جای آن نامه که می گفتی برو بيار ببينم

- اگه گفتی ممکنه کجا گذاشته باشه

- نمی دانم من که اصلا حتی رابطه تو با فاطمه را هم هنوز باور ندارم ولی اگه بتوانی او را توی خط بکشی که خيلی زرنگی

- بابا اون که کاری نداره همين الان هم هر کار بخواهم برام می کند تازه چند بار هم پشت باغشون هم ديگر را ديديم حالا دوباره فردا باهاش قرار دارم فردا کارو تمام می کنم و برای هميشه می روم تهران ديگه هم بر نمی گردم فکر نکنم او هم  به کسی بگه

- اگه تو اينکار را بکنی و بروی حتما من هم می توانم بکشمش توی راه

- حالا بزار نامه اش را بياورم ........... اينجا نيست معمولا لای اين درخت می گذاشت خودش گفت که ديروز می خواهد دوباره بيايد امامزاده حتما چيزی ننوشته است حيف شد اما نامه های قبليش را دارم بعدا بهت نشان می دهم تا بفهمی که چقدر به من اعتماد دارد دختر احمق ... آه  آه 

- منکه هنوز باور نمی کنم

- خيلی خوب بيا الان بريم در خانه تا بهت نشان بدهم اما بايد بين خودمان بماند

- اما کاری که می کنی يکم نامردی است ولی خوب خيلی کلی حال می دهد آن هم فاطمه .....

کم کم دو جوان دور می شوند لرزی شديدی در تنم احساس می کنم اصلا قدرت حرکت ندارم احساس تنفر ٫  ترس  ٫ دلخوری و حماقت تمام وجودم را در بر گرفته است آرام درب را باز می کنم و با احتياط از لای  در بيرون را نگاه می کنم خبری نيست داخل ايوان می شوم از دور آنها را در حال رفتن می بينم کنار درخت می روم و او را بقل می کنم و شروع به گريستن می کنم و با خود زمزمه می کنم مردم پاک روستا ٫ مردم ساده روستا ٫ مردم آزاد روستا مردم ... و بعد با مشت شروع به کوبيدن و به درخت و توهين کردن به همه عالم و آدم می کنم درخت را امامزاده را زمين را آسمان را خودم را ما همه شاهد اين حادثه هستيم و ما همه هميشه ساکت و آرام رنج اين حادثه را با چشمانی اشک آلود زمزمه می کنيم و با حالتی ناتوان از کنار آن به آرامی می گذريم . با حالتی چند بار پريشان تر به سمت خانه باز می گردم در راه نا خودآگاه در زندگی خودم به دنبال دروغها می گردم به دنبال دوروی ها به دنبال ..... تنها در آن لحظه مسير خاکی را می بينم که با سرعت از زير پايم عبور می کند .

محسن هنوز با آقا سعيد سرگرم است اشکهايم را کامل پاک می کنم تا او متوجه نشود و  او را صدا می زنم و دوتای به خانه باز می گرديم در مسير صدای اذان از مسجد بلند می شود اين اولين باری است که صدای اذان همچون آهنگ غمگينی در تمام وجودم رخنه می کند گوی برای اولين بار است که آن را می شنوم از جاده عبور می کنيم چيزی در کنار پل کمی آنطرف تر مرا به خود جلب می کند هادی را می بينم که از دور به اتفاق دوستش به ما نگاه می کنند خوب می دانم که اکنون در ذهن او چه چيز می گذرد . با خود دوباره ذهنم را مرور می کنم :

 آه ای انسان بيهوده ای انسان فانی ای انسان گذرا

مگر تو را چند روز مجال برای زيستن داده اند مگر تا پايان چند وادی فاصله داری مگر آيا در پس کردار تو حقيقت ديگری هم نهفته است

چطور می توانم تو را فريب دهم در حالی من و تو را در يک بستر آفريده اند و از يک سراب به ما آب نوشانده اند .....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]