اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٢/٤

رهايی

از پله ها بالا می روم مسير ديگر برايم خيلی خسته کننده شده است اما انگيزه ای که با خود حمل می کنم من را به جلو هدايت می کند درست نمی دانم چقدر راه آمده ام  شايد بيشتر از هزار پله را پيموده ام اما هنوز مطمئن نيستم که تا پايان راه چقدر باقی مانده است . در دلم اضطراب موج می زند نمی دانم اين سفر طولانی به اين سرزمين ناشناخته و مسافرت خسته کننده ام بلاخره نتيجه خواهد داشت يا نه اما خوب که فکر می کنم می بينم هيچ راهی جز اين پيدا نکره بودم پس عزم حرکت کردم  از زمانی که تصميم سفرگرفته بودم نمی دانستم چه چيز من را به اين مسير هدايت می کند اما احساس می کردم که کسی من را در اين سرزمين فرا می خواند يکسال طول کشيده بود تا بتواند زبان اين مردم را مرور کنم و با آنها ارتباط برقرار نمايم ........ کم کم از دور ديوارهای معبد خود نمايی می کرد ساختمانها بلند و کبود يک عزمت قديمی... دچار هراس شده بودم  اما خوب می دانستم که اين هراس فقط ناشی از برخورم با يک محيط جديد است يک جور ناشناخته های ساخت بشر يک قدمت هزاران ساله که از تاريخ قدرت آن سالهای گذشته است . در کنار درب ورودی يک مجسمه بزرگ از اژدها بود که از درون دهان آن آبی درون حوزچه کوچکی می ريخت با توجه به رسمی که از اين مردم خوانده بودم چند مشت آب بر سر اين مجسمه فلزی ريختم تا اجازه آب خوردن بدهد و بعد چند جرعه آب نوشيدم وارد حياط معبد که شدم فضای بسيار بزرگی را مشاهده کردم در آن محيط افراد زيادی جمع بودند بيشتر آنها بوميان همان منطقه بودند اما در بين آنها چندين توريست خارجی هم مشاهده می شد همه آنها برای سخنرانی سالانه کاهن بزرگ آنجا جمع شده بودند . آرام بر روی نقشه نگاه کردم جايگاهی را که قرار بود به آنجا بروم دوباره بررسی کردم و به سمت آنجا حرکت نمودم وارد اتاق کوچکی شدم که روی نقشه مشخص شده بود مردی درون اتاق بر روی زمين نشسته بود و در مقابل او ميز کوچکی قرار داشت . خود را معرفی کردم و اجازه ملاقات با عابد بزرگ را گرفتم و پس کمی تبادل اطلاعات مرد به من قرار ملاقاتی برای فردا بعد از ظهر داد و او به من گفت  که می توانم شب را در همان معبد بگزرانم و اگر دوست دارم در عبادت شبانه به آنها بپيوندم بعد از ملاقات با آن مرد دوباره به ميان جميعت سر گردان باز گشتم آدمهای مختلفی در آنجا جمع بودند اما الان  هيچ علاقه ای به گفتگو با آنها نداشتم پرسه زنان به کناری رفتم و در يک اتاقک کوچک که برای من در نظر گرفته شده بود استراحت کردم خستگی راه تمام توان مرا گرفته بود . ......

شبانگاه صدای تبل و نور آتشی از بيرون جلب توجه می کرد در تمامی بدنم  خستگی و فرسودگی زيادی احساس می کردم بالا آمدن از اين همه پله حسابی کلافه ام کرده بود هرگز نمی دانستم که چرا اين معابد را در چنين جاهای می سازند شايد علت اوليه آن مثل معابد آناتاهی اين بود که گمان می کرده اند که به خدا نزديکترند  با بی حوصلگی بلند می شوم يک ساندويچ از کوله  در آورم و در حالی که آرام آرام از آن می خورم به بيرون می روم مردم در بيرون همگی پر از شور حال بودند همگی  در کنار آتش و هماهنگ با صدای طبلها با حالت خواصی سرهايشان را تکان می دادن و دست می زدند به ناگاه همگی ساکت شدند و در بالای تراس معبد مردی آرام و قد بلند ظاهر شد که همگان به احترام او کمی از جای خود بلند شدند و بعد تعزيم نمودند و جمعيت ساکت نظاره گر صحبتهای اين پير شد .......

عشق يگانه راهبر شما به سمت جاودانگی است در عشق رنجی است که قابل توصيف نيست اگر در او وصلی بود که عزمت نمی داشت عشق قابل ادراک نيست زمانی که گمان ببری عشقی در ميان است او را برای هميشه از دست داده ای عشق حس کردنی نيست قابل بيان هم نيست هر کس که بگويد عاشق بوده به واقع اشتباه گفته است زيرا کسی که عاشق است هيچگاه نخواهد فهميد که اين رنج هر روزه او همان عشق او ست که به او در هر لحظه آگاهی می دهد برای عشق توصيفی نيست دردش را چاره ای نيست رهائيش را گريزی نيست . هر آنچه که در تفکر آيد از عشق بدور است و عشق ...........

خيلی خسته تر از آن بودم که بتوانم به اين جملات گوش فرا بدهم خيلی آرام از جای خودم بلند می شوم و به اتاق باز می گردم نمی دانم برای فردا چه چيزی بايد از عابد بزرگ بپرسم اصلا نمی توانم به آن فکر کنم حتی بعضی وقتها احساس می کنم که منصرف شده ام و می خواهم باز گردم اما وقتی به اين مسير طولانی فکر می کنم که با چه مشقطی آن را برای اين منظور پيموده ام عقيده ام عوض می شود اما گمان کنم که بهترين راه استراحت کردن است تا بتوانم فردا با انرژی دو چندان زندگی را شروع کنم .......

صدای بلند اسم مرا تکرار می کند صدا اصلا آشنا نيست و به سختی اسم خود را تشخيص می دهم چشمهايم را از هم می گشايم مرد ديروزی را بالای سرم می بينم که مرا فرا می خواند بعد از بيدار شدن به من می گويد که بايد خود را برای ملاقات آماده کنم با سرعت از جای خود بلند می شوم روز از نيمه گذشته است تمام صبح را در خواب بودم شب قبل اصلا نتوانستم با آرامش بخوابم تمام طول شب کابوس می ديدم هوای اين منطقه حسابی برای من مرطوب و سنگين است . با اشاره به من می گويد که تا ۱ ساعت ديگر کاملا آماده باشم . کنار چشمه آبی درون حياط صورتم را می شويم و يک سيب از درون ساکم در می آورم و شروع به گاز زدن می کنم بر روی سکوی درب ورودی می نشينم و از آن ارتفاع بالا به افق خيره می شوم تمامی جنگل در زير پای من است و من غرق در اين همه وسعت .....

به دنبال مرد وارد سالن بزرگی می شوم در درون سالن تنها دو جای نشستن در مقابل هم قرار دارد که برای هر جايگاه يک زير انداز در نظر گرفته شده و چند شمع کوچک تنها چيزهای هستند که نور درون اتاق را تامين می کنند اتاق هيچ پنجره ای به بيرون ندارد رو جای خودم می نشينم و لحظه ای بعد عابد بزرگ وارد می شود اصلا با آن چيزی که در ذهنم فکر می کردم شبيه نيست مرد کوتاهی است اما دستهای بزرگ و خشکی دارد و يک انسان کاملا تو پر و تپلی است و موههای بلند دارد که روی شانه هايش ريخته شده است لباس عجيبی به تن دارد و چشمانی آتشين و ناراحت کننده که اصلا به مخاطب خود اجازه نمی دهد که به اين چشمان خيره شود سرم را پايين می اندازم و هيچ نمی گويم چند لحظه به همان حالت باقی می مانم اصلا نمی توانم فکرم را متمرکز کنم چقدر انتظار اين لحظه را کشيده بودم اما اکنون دوست دارم که هرچه زودتر اين ملاقات به پايان برسد تمامی يکسال زحمتی را که برای ياد گرفتن اين زبان صرف کرده بودم بيهوده بود زيرا اکنون حتی يک کلمه هم از آن به ياد نداشتم تا با آن بحث را شروع کنم .........

عابد دگر درنگ را جايز ندانست آرام جلو تر آمد و دست سنگين خود را بر روی پيشانی من قرار داد دست همچون کوره گرم بود بعد آرام در زير لب چيزهای را زمزمه کرد و به عقب برگشت سکوتی کرد چشمهايش را بست و آرام به من چنين گفت:

انديشيدن همچون ماری در درون تو نفوذ کرده است و نمی گذارد حتی يک لحظه زندگی در تو جريان يابد دانش در تو قلعه ای ساخته که تو را از تمامی محيط بيرون جدا کرده است فرهنگ و اخلاق احساس تو را در بند گرفته اند تو اکنون اسير تمامی آن کمالات پوچی گشته ای که عمری زندگی خود را برای آنها گذاشته ای ذکاوت زيادی در تو مشاهده می شود اما ذهن تحليل گر تو به تو اجازه نمی دهد که حقيقت را ببينی لحظه لحظه با زندگی جلو می روی اما امکان ارتباط با او را نداری خود را رها کن فکر را آزاد کن خود را که سالهاست گم کرده ای دوباره پيدا کن تو اکنون وجود نداری از خود وجودی بساز آن همه حقيقت که در اطراف تو پرسه می زنند به چنگ بياور دوباره زندگی را شروع کن و همچون کودکی فکر کن که هيچ تفکر ی برای زندگی به او داده نشده خود را رها کن تا حقيقت تو راهبر تو باشد ذهن را به کناری قرار بده و تربيتت را برای هميشه از ياد ببر .......

عابد بلند می شود دوباره دستی بر روی سر من می کشد و در حال دور شدن می گويد : تو انتخاب شده ای تو انتخاب شده ای از مقامت استفاده کن . و بعد در آستانه در ناپديد می گردد ....

از معبد بيرون می آيم مسير پله ها را شروع به پايين آمدن می کنم نور خورشيد از لابلای برگهای درختان به مسير پله ها می خورد چند قدمی نرفته ام که مجسمه کوچکی در کنار مسير مرا به خود جلب می کند يک مجسمه سنگی که لباس قرمز به تن دارد و به انگشت مسير خاکی و انحرافی را در کنار پله ها نشان می دهد مسير در بين درختان گم می شود . نمی دانم چرا موقع بالا آمدن او را نديده بودم خيلی دوست دارم بدانم که در انتهای اين جاده باريک چه چيزی وجود دارد بعد بی اختيار قدم در اين مسير می گذارم ........

حرکت کردن در اين راه بسيار سخت می باشد گياهان مرطوب و انبوه در راه بسيار است و آنها هنگام حرکت من سر و صدای زيادی می کنند نمی دانم چه انگيز های مرا به سمت خود می کشاند در راه فقط حرکت می کنم نمی خواهم به مسير به بازگشت به خانه به درس به هيچ چيز فکر کنم فقط دوست دارم به سمت جلو حرکت کنم يک حرکت هميشگی و بدون توقف در مسير ذهنم آرام می گيرد آرام  آرام در راه صداهای زيادی بگوش می رسد صدای پرندگان صدای بعضی حيوانات صدای حرکت برگها صدای آب صدای حشره ها صدای نفس زدنهای خودم صدای تپش قلبم صدای سکوت ذهنم ......

پاهايم کاملا بی حس شده اند اما همچنالن ادامه می دهم هوا به سمت تاريکی می رود با کم رنگ شده آفتاب صداها هم کم رنگتر می شوند . ناگهان مسير به انتها می رسد به يک زمين باز به اندازه يک باقچه می رسم در وسط اين زمين يک کاسه بزرگ سنگی قرار دارد و اطراف آن را درختان بزرگ جنگلی پر کرده اند کوله ام را روی زمين می گذارم درون کاسه سنگی مقداری آب جمع شده کمی از آن آب می نوشم بدنه درختان به سختی قابل ديدن است آرام بر روی آنها دست می کشم روی تمامی آنها نقشهای حکاکی شده است بيشتر نقشها عکسهای حيوانات مختلف است که با خطهای ساده ای ترسيم شده اند بعضی نقشها انسانها را در حال کارهای مختف نشان می دهد انسانهای در حال آتش بازی يا سقوط از بلندی يا انسانهای خواب يا در حال فرار يا نشسته بعضی اشکال هم اصلا قابل بررسی نيستند نمی شود حدس زد که مربوط به چه چيز می تواند باشد ......

روی زمين می نشينم و به يکی از درختان تکيه می دهم در درون کوله ام چند تکه نان و يک سيب باقی مانده است آرام شروع به خوردن نان می کنم نمی دانم چرا اصلا دوست ندارم از اين زندان که با درختها درست شده بيرون بيايم به اسمان نگاه می کنم تنها می توانم دايره ای از آن را ببينم کاملا تيره شده آفتاب غروب کرده است . يک بارانی تمام قد درون کوله دارم آن را می پوشم و کوله را زير سرم قرار می دهم و دراز می کشم اصلا نمی توانم به چيزی متمرکز شوم چشمهايم را می بندم همش احساس می کنم که ديگر بيدار نخواهم شد .........

صدای زمزمه ای مرا به خود می اورد آنها با لهجه محلی می گويند حتما از آب خورده است خدايان هرگز او را نخواهند بخشيد چشمهايم را باز می کنم اصلا قدرت تکان دادن دستها و پاهايم را ندارم با باز شدن چشمان همگی آنها صدای آهی از خود بر می آورند .... آه او بيدار شد بيدار شد ... با کمک آنها در جای خودم می نشينم کمی به من نوشيدنی گرم می دهند فکر کنم يک جور عصاره گياهی يا داروی بود .. مدام و تند تند با هم صحبت می کنند و در بين حرفها تنها می توانم کلماتی مثل بخشش خدا ٫ زندگی ٫ انتخاب ٫ کودکی ٫ تمرکز و گناه را بفهمم بعد رو به من می کنند و با انگشت يک طرح را نشان می دهند  طرح مردی که در جای خود نشسته گويی از خواب بيدار شده است و می گويند که تو تو تو برای تو کشيديم تو تو تا بيدار شوی بيدار تو بيداری   با کمک آنها از جای خود بلند می شوم و تمام مسير را باز می گردم بر خلاف مسير آمدن مسير  رفتن خيلی سريع تمام شد در تمام طول مسير آنها مرا حمل می کردند با نزديک شدن به پله ها احساس نيروی دوباره در خودم می کردم از آنها اجازه گرفتم که خودم راه بروم يکی از آنها تکه ای نان محلی به من داد با يک چيز پخته شبيه سيب زمينی اما شيرين با خوردن آنها و کمی از آن معجون گرم جان تازه ای گرفتم در درون ذهنم يک شادابی و رهای احساس می کردم از بالای پله نه تنها می توانستم دور دستها را ببينم بلکه می توانستم آينده خود را هم ببينم با شادابی و تند از پله ها پايان آمدم گوی جواب گرفته ام جواب چيزی را که نمی دانستم چيست يک چيز در درون من بود که اکنون وجود ندارد و اکنون چيزی را در خود احساس می کنم که تازه و نو است يکجور احساس پرواز يک تعادل يک نور نمی دانم چيست ولی رهاست رهای رها ......


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]