اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٢/۱۸

دانشگاه

صبح به هر قيمت بود از خواب بيدار شدم دو تا ساعت کوک کرده بود بودم که بتوانند بيدارم کنند . از صدای ساعت باطری دار خيلی بدم می آيد همين ساعتهای ساخت چين هزار تومانی را می گويم آدم را توی صبح ديوانه می کن... دی ديدد دی ديدد دی ديدد.... مخصوصا که اگه شب قبل آن را جای گذاشته باشی که دست نرسد صبح سريع خاموش کنی نمی دانم چرا ديشب تصميم گرفته بودم صبح به اين زودی بيدار شوم بروم دانشگاه آخه تمام طول هفته را دانشگاه نرفته بودم همش مانده بودم توی خانه و اکثر اوقات هم خواب بودم تنها چند بار بچه ها به ديدنم آمده بودند اصلا حوصله هيچ کاری را نداشتم اما ديگه تصميم خودم را گرفته بود از امروز يک زندگی منظم و مرتب هر روز صبح اول صبحانه بعد دانشگاه و بعد تکاليف اگه هم وقت بود يک قدم کوچک هم توی پارک جلوی خانه می زنم .

به زحمت خودم را راضی کردم که بلند شوم و ساعت را خاموش کنم چشمهايم حسابی پف کرده بود با بی حوصلگی سماور را روشن کردم  به حمام رفتم گرفتن يک دوش من را کمی به خودم آورد . بعد آماده شدن چای يکم پنير و نان روی ميز گذاشتم هرچی به اين صبحانه مجلل بيشتر نگاه می کردم اشتهايم کمتر می شد اصلا حوصله خوردن چيزی را نداشتم از طرفی حالم هم از هرچی پيراشکی و شير کاکائو است به هم ی خورد مخصوصا از آنهای که دور ميدان ولی عصر می فروشند هميشه سر صبح کلی آدم جلوی پيراشکی فروشی جمع می شوند نمی دانم اين چه زندگی است که همه برای خود درست کرده ايم . بدون اينکه دست به غذا بزنم بيرون می آيم معده ام مدام صدا می کند بلاخره از يک سوپری يک آب پرتغال با کيک می گيرم صبحانه هميشگی و به سمت دانشگاه راه می افتم 

سر کلاس مدام چرت می زنم اصلا از اين حالت خوشم نمی آيد برای اينکه استاد گير ندهد و بتوانم کمی استراحت کنم کتاب را باز می کنم و روی ميز قرار می دهم سرم را لای دو تا دست می گيرم به طوری که چشمهايم ديده نشود و آرام چشمهايم را می بندم هنوز چند ثانيه نگذشته که آنها حسابی گرم می شوند و ديگر گذشت زمان را احساس نمی کنم ...

با يک تکان به خودم می آيم دستم از زير سرم کنار رفته بود به اطراف خودم نگاه می کنم ببينم کسی حواسش به من هست يا نه اما انگار همه غرق گفته های استاد هستند بعد بر می گردم به آرش که کنارم نشسته می گويم ببين اگه استاد آمد طرف من يواش بزن روی پام و دوباره توی همان وضعيت به خواب می روم ..

با ضربه های آرش بيدار می شوم کلاس تمام شده از جای خودم بر می خيزم موقع بيرون رفتن استاد دم در خروجی با بچه ها سرگرم صحبت است تا من را می بيند می گويد :

حسينی هر وقت خسته بودی نمی خواهد سر کلاس من بيای از ديد من ايرادی ندارد چون اين طوری خودت اذيت می شوی همان موقع امتحانات بيايی کافيه اصل کار ياد گرفتن است حالا از هر راهی که برای تو آسان تر است آن را انجام بده ...

خيلی خجالت کشيدم اصلا فکر نمی کردم که استاد هم فهميده باشد ازپله های دانشکده پايين می روم جلوی ساختمان طبق معمول روزبه و بابک معرکه گرفته اند . روزبه تا من را می بيند بلند داد ميزند با با محمد چه عجب از اين طرفها کلی به دانشگاه حال دادی بعد از چند ماه يک خبری ازش گرفتی بعد بابک يکی می زنه پشت کله روزبه می گويد : تو که هر روز ميائی يک کلاس را هم نمی روی از اول وقت هم تو دانشگاه هستی تا آخر وقت باز محمد سالی يک بار می آيد يک کلاس را هم می رود . در همين بين آقای فرقانی وارد جمع می شود از آن دانشجوهای مودب و سر به زير خيلی دوست داشتنی و آرام است و خيلی شمرده شمرده و کتابی صحبت می کند . از بچه ها می پرسد: ببخشيد شما کسی را که يهودی باشد و در اين دانشگاه درس بخواند می شناسيد و روزبه سريع می گويد: آره به شرطی به تو می گويم که به هيچ کس نگوئی چون ممکن است برای او مشکل ايجاد شود چون هيچ کس غير ما چند نفر از اين موضوع اطلاع ندارد قبول ..

- باشه به کسی نمی گويم

- بابا همين سينای خودمان يهودی است اسم واقعيش هم شمعون است اما خوب معمولا توی مکانهای عمومی سينا صداش می کنند بهتر است الان هم توی سالن کامپيوتر دارد ايميل چک می کند اما بهش نگوئی ما گفتيم اولش هم که می خواهی با او صحبت کنی به آرامی وارد شو چون ممکن است به تو نگويد که يهودی است بايد خيلی اسرار کنی تا اقرار کند بعد می توانی سوالات خودت را بپرسی

آقای فرقانی به سمت سالن کامپيوتر حرکت می کند . به روزبه می گويم:

- بابا چرا اين پسر را اذيت کردی پسر خوبيه کاريش نداشته باش .

- برو مَشتی کلی می خنديم

چند دقيقه بعد سينا با حالت پريشانی می آيد بلند رو به روزبه می کند می گويد :

- به اين فرقانی چی گفتين دست از سرم بر نمی دارد همش می گويد من می دانم تو يهودی هستی قول می دهم به کسی نگويم لطفا جواب سوالات من را بده هرچی هم بهش می گويم چه کسی گفته جواب نمی دهد فکر کردم حتما بايد کار تو باشد حالا راستش را بگو کار تو بوده

روزبه سر تکان می دهد و ابراز بی اطلاعی ميکند استاد اين جور کارهاست سينا هم نااميد بر می گردد همه بچه ها بلند می خندند ..

ديگه ظهر شده بود خيابان ولی عصر را به سمت ميدان بالا می آيم توی پيتزا کاسپين دور ميدان ولی عصر يک ساندويچ مرغ  می گيرم هنوز اشتها ندارم اما به هر زحمتی شده يکم از آن را می خورم و بقيه ساندويچ را در کيفم می گذارم به سمت يک کافی نت توی بلوار کشاورز حرکت می کنم درست يادم نيست چقدر پشت کامپيوتر بودم اما تا بخودم می آيم و آنجا را ترک می کنم شب شده . ...

حدود ساعت ۷ است احتمالا بچه ها الان توی خود اشتغالی پارک لاله جمع شده اند معمولا بيشتر دوستهای من توی چنين ساعتی آنجا می آيند بی اختيار به سمت پارک حرکت می کنم و توی بازارچه خود اشتغالی جلوی چای فروشی بچه ها را می بينم که دور هم جمع هستند وقتی می رسم طبق معمول بچه ها دارند يکی را تجزيه تحليل می کنند الان هم نوبت محمد اک است محمد دوست ديگر ما است از آنجا که محمد توی گروه ما زياد است هر کدام يک لقب دارند البته همه بچه ها لقب دارند مثلا محمد اک به اين خاطر که عاشق کتابهای اک ايناری است محمد اکو به خاطر اينکه صدايش می گيرد من هم محمد ......... هستم  دوست ديگرمان محمد ژاپنی است چون ۵ سال ژاپن زندگی کرده است البته بقيه بچه ها هم اسم دارند مثل حميد پنبه يا سعيد لافکاديو به خاطر داستان شل سيلوراستاين امين کاليگولا چون اولين نقش تئاتر جديش را در نقش کاليگولا در تئاتر آقا محمد خان کاليگولا بازی کرد و ....

آره سعيد رشته سخن را در دست دارد سيگارش را روشن می کند و بلند می گويد :

- بابا من برای اين محمداک تا حالا کلی کار پيدا کردم اما فقط آبرويم رفته سر کار نمی رود تازه ديدين که باباش هم براش ماشين خريد تا کار کنه اما فقط پول ماشين را نابود کرد اصلا نمی دانم می خواهد چکار کند الان ۳۰ سالش هم بيشتره

امين شانه هايش را بالا می اندازد بعد رو به من می کند می گويد :

- تا الان خواب بودی

- نه بابا اتفاقا بعد از مدتها امروز صبح زود پا شدم

- پس چرا چشمهايت قرمز است

- فکر کنم به اين خاطر که بيشتر از ۵ ساعت پشت کامپيوتر بودم

- اه مگه کامپيوتر خريدی

- نه بابا تو کافی نت

سعيد توی حرف ما می پرد  می گويد : بابا پولهای که می دهی به کافی نت در هر ماه برابر قستهای يک کامپيوتر است ... بيا دادش من تو کار کامپيوتر است می خواهی با ماهی ۳۰ تومان برات يکی جور کنم

- نه خيلی ممنون کافی نت راحتر هستم حوصله جمع و جور کردن کامپيوتر را ندارم

بچه ها دوباره به بحث کردن ادامه می دهند و طبق معمول من فقط گوش می دهم گاه گاهی هم از من نظر می خواهند منم با دو کلمه ايده خودم را خلاصه می گويم . .....

ساعت ۱۱ شب می شود مامور بازارچه جلو می آيد می گويد ببخشيد داريم درب را می بنديم. و ما همه به اتفاق بلند می شويم سعيد به من می گويد: حالش را داری بيا بريم خانه ما

- نه خيلی ممنون اما فکر کنم يکم از راه را با تو بيايم می خواهم يکم قدم بزنم

 از بقيه خداحافظی می کنيم و قدم زنان به سمت بالای امير آباد حرکت می کنيم در راه سعيد مدام از روانشناسی رنگ و تاثير آن در معماری و اينکه فرق فضای ايمن و با غير ايمن چيست صحبت می کند من هم با علاقه گوش می دهم و گاهی بعضی گفته هايش من را کلا به هيجان می آورد البته من هم هميشه دوست داشتم معماری بخوانم اما نمی دانم در آخرين لحظه انتخاب رشته دانشگاه چرا تصميمم عوض شد و فيزيک هسته ای ادامه تحصيل دادم . خلاصه از سعيد هم جدا می شوم اصلا حوصله خانه رفتن ندارم کمی گرفته هستم اصلا نمی دانم علتش چيست دلم می خواهد يک جای تازه بروم با افرادی تازه دوست شوم نمی دانم يک کار يک تحول خيلی از اين حالت يکنواختی خسته شده ام تصميم می گيرم به خانه يکی از دوستان قديميم در قلهک بروم پس به آن سمت تغيير جهت می دهم و تمام مسير را پياده قدم می زنم ......

جلو درب خانه دوستم می رسم اما هرچه زنگ می زنم کسی درب را باز نمی کند ديگه ساعت نزديک ۱ شده است من هم حسابی خسته ام شايد الان خواب باشد يا شايد هم اصلا خانه نباشد به ناچار با ناراحتی مضاعف باز می گردم باد آرامی شروع به وزيدن می کند از کوچه پس کوچه های قلهک به سمت خيابان شريعتی حرکت می کنم تا بقيه مسير را با تاکسی بروم با آمدن باد چند تا گردوخاک درون چشمم می رود هرچه آن را بهم می مالم از بين نمی رود درون آينه بقل يک ماشين زير ستون برق درون چشمم را نگاه می کنم اما چيزی ديده نمی شود با کمی ور رفتن بلاخره درد آن از بين می رود انگار ذره بيرون آمده است حسابی خسته و کفری هستم امروز هم مثل هميشه شد اصلا نمی دانم چرا اينقدر ناراحتم نمی دانم در زندگی چه چيز می خواهم نمی دانم که الان خسته هستم يا نه موفق هستم يا نه نمی دانم اين من هستم که اينقدر زندگی راسخت می گيرم يا زندگی واقعا سخت است يا اصلا اينها فقط يک توهم هستند يا شايد اصلا چيزی وجود ندارد با خودم زمزمه می کنم ديگر حوصله محکوم کردن خودم را ندارم از دانشگاه نرفتن خسته شده ام از فکر اينکه بروم هم خسته می شوم درس خواندن را دوست دارم اما اصلا حوصله اش را ندارم نه از کار کردن خوشم می آيد نه از کار نکردن سعی می کنم خودم را يکم آرام کنم به کنار خيابان شريعتی می رسم دوست دارم هنوز قدم بزنم بنابراين پياده به راه رفتن ادامه می دهم من می خواهم امروز مشکلم را حل کنم بلاخره بايد بدانم که از اين دنيای بزرگ چه چيز می خواهم ٫ نمی خواهم سرنوشتی شبيه هزاران آدم که در پارک هر روزه سرگردانند پيدا بکنم اما در واقعيت من هم مانند آنها هر روز در همان پارک سرگردان هستم تنها فرق من با آنها اين است که من هميشه بهانه می آورم که در حال درس خواندن هستم اما در واقعيت خودم می دانم که چنين خبری نيست . خوب پس فردا هم زود بيدار می شوم اما امروز که زود بيدار شدم با ديروز هيچ فرقی نکرد فقط امروز خسته تر از ديروز و نا آرام تر از ديروز هستم دستهايم را جلوی دهانم لوله می کنم و بلند چند تا داد محکم می زنم دوست داشتم برای مدت طولانی تر اينکار را می کردم اما شخصيت کاذبی که برای خودم ساخته ام مانع از آن می شود بلاخره به بلوار کشاورز رسيدم ديگه توی پاهام اصلا نای حرکت کردن ندارم حتی حوصله فکر کردن به اينکه چکار بايد بکنم را هم ندارم آرام به سمت خانه می روم تنها دوست دارم بخوابم خيلی هم گرسنه هستم سريع به ياد نصفه ساندويچ می افتم آن را از کيفم در می آورم و شروع به خوردن می کنم چند تا گاز بيشتر نزده بودم که به درب خانه می رسم و وارد اتاق می شوم آخرين تکه ساندويچ را هم می خورم و آرام روی تخت دراز می کشم به ساعت نگاه می کنم دوباره برای فردا آن کوک کنم يا نه يکم فکر می کنم بعد منصرف شده و ساعت را به گوشه ای پرتاب می کنم اصلا حوصله صبح زود بيدار شدن را ندارم بزار هر وقت خودم از خواب بيدار شدم بر خيزم ....

صبح فردا با ناراحتی از خواب می پرم صدای زنگ ساعت امانم را بريده... اه... مثل اينکه ديشب يادم رفته آن را خاموش کنم يا موقع پرتاب کردن روشن شده در جای خودم می نشينم خواب از سرم پريده چکار کنم بروم دانشگاه يا نه ؟


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]