اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٢/٢٥

امين

پسر محکم دست پدر را فشار می داد که مبادا او را گم کند خيلی نگران بود اصلا نمی دانست بر سر بقيه چه آمده است تنها به ياد داشت که صدای هولناکی بلند شد و  پدرش او را در بقل گرفت و به سرعت بيرون آمدند و صدای جيغ مادر يک لحظه به گوش رسيد و بعد محو شد با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد تمام مردم با سرعت به اين طرف آن طرف می دويدند ديگر هيچ کسی به او توجه ای نمی کرد نه کسی برای او شکلک در می آورد و نه کسی به او می گفت آقا پسر چند سالته همه عوض شده بودند اطراف پر از جنبش و حرکت بود دوباره يک صدای مهيب تمام فضا را پر کرد  بعد از آن صدا يک سکوت مطلق همه جا حکم فرما شد او و پدرش محکم به زمين خورده بودند اما پدر از جايش بلند نمی شد ديگر همه جا ساکت بود ساکت ساکت با اينکه دوباره همه با سرعت به اطراف می دويدند ولی هيچ صدای از کسی بلند نمی شد پسر آن سکوت را دوست داشت مدتی در کنار پدر که حالا دراز کشيده بود و تکان نمی خورد نشست احساس کرد که کمی سرش درد می کند و می خواهد بخوابد دست پدر را کنار زد و روی زمين در آغوش پدر بخواب رفت ..... ساعتی بعد پسر بيدار شد اما پدر هنوز در خواب بود او تشنه و گرسنه بود چند بار مادرش را بلند صدا کرد اما همه جا ساکت بود او حتی صدای خودش را هم نمی شنيد بعد آرام گرفت ياد جمله مادر افتاد که می گفت هر گاه پدرت در خواب است بلند داد نزن او خسته است بايد استرحت کند به همين خاطر پسر ساکت در کنار پدر نشست اما نمی دانست بايد با گرسنگی و تشنگی که در آن قرار دارد چه کار کند به اطراف نگاه کرد همه جا پر از خاک و خانه های ويران شده بود در ميان خاکها يک ماشين کهنه اسباب بازی پيدا کرد آرام او را در بقل گرفت به کنار پدر آمد با دست چند بار پدر را تکان داد و صدا کرد اما پدر هنوز در خواب بود و بيدار نمی شد می خواست او را بيدار کند و ماشينش را به او نشان دهد می خواست به پدر بگويد که مامان کی می آيد می خواست به پدر بگويد که او گرسنه است کی غذا می خورند اما پدر غرق در خواب بود و بيدار نمی شد . آرام بلند شد از آن طرف دودی بلند بود حتما در آنجا غذا هست به سمت دود حرکت کرد ....... 

ديگر کم کم اطراف کاملا خلوت  شده بود پسر از گرسنگی بی تاب  بود دوست داشت گريه کند و فرياد بزند اما ساکت ماند و آرام قدم می زد . چيزی در درون او به او می گفت که می تواند در زير اين همه خاک يا در کنار آن ديوارهای خراب چيزی برای خوردن پيدا کند شروع به جستجو نمود به ناگاه در کنار ديواری يک سبد واژگون شده پيدا کرد سبد پر بود از سيب بعضی از سيبها له شده بود اما خيلی از آنها سالم بود يکی از سيبها را برداشت به ياد مادرش افتاد که گفته بود سيبها را قبل از خوردن حتما بايد شست اما در آن اطراف شير آبی نبود سيب را در آغوش گرفت به برای پيدا کردن آب حرکت کرد کمی جلوتر چاله ای پيدا کرد که آب در درون آن فواره می زد آب گل آلود بود و سطح آب پايين بود و دست او نمی رسيد دستش را دراز کرد بيشتر حالا می توانست آب را لمس کند سيب را به سمت آب نزديک کرد سيب از دستش رها شد و درون آب افتاد سعی کرد آن را از درون آب در بياورد که خودش هم وارد آب شد .........

تمام تنش خيس شده بود خيلی ناراحت بود اگر مادرش می فهميد که او خودش را خيس کرده حتما دعوايش می کرد سيب را از آب گرفت و شروع به گاز زدن نمود بعد از خوردن سيب خيلی تلاش کرد تا از آب بيرون بياد اما سخت بود بلاخره از يک لوله که درون زمين فرو رفته بود و  از آن آب بيرون می آمد  گرفت و کمی خود را بالا کشيد و بلاخره بيرون آمد اما گوشه لباش به لبه لوله گرفت و پاره شد لباسش را تازه هفته پيش انتخاب کرده بود کلی گريه کرد تا مادرش آن را برايش خريد خيلی لباسش را دوست داشت با دست قسمت پارگی را گرفت که مادرش نبيند و به راه رفتن ادامه داد درست يادش نبود که پدرش کجا خواب است به سمتی که فکر می کرد درست است حرکت نمود اما هرچه می گشت پدرش را پيدا نمی کرد ديگر هوا داشت تاريک می شد خسته در کنار ديوار ويرانی دراز کشيد چشمهايش را بست پاهايش را جمع کرد خود را حسابی پنهان نموده بود می ترسيد آقا سگه او را پيدا کند چشمهايش رابست او الان حسابی مخفی شده بود کسی او را پيدا نمی کرد .........

با تکانهای دستی بيدار شد مردی در مقابل او ايستاده بود سريع زانوهايش را بقل کرد و خود را کنار کشيد مرد اصلا چيزی نمی گفت فقط دهانش را تکان می داد حتی اگر هم آن مرد حرف می زد باز پسر جوابش را نخواهد داد مادر گفته بود او نبايد با غر يبه ها صحبت کند اما مرد او را بقل کرد خيلی در بقل مرد تکان خورد تا نگذارد او را با خودش ببرد او دوست نداشت با کس ديگری زندگی کند مدام تکان می خورد و فرياد می زد اما او پسر را با خود برد ....... 

اينجا پر از آقا دکتر و خانم پرستار است چند تا پسر ديگر هم آنجا هست اما او دوست ندارد با آنها بازی کند پسر ها تند تند بالا پايين می پرند ولی هيچ صدای از آنها بيرون نمی آيد يک خانم وارد می شود يکی يکی آنها را می نشاند و دو دختر را هم که در کنار اتاق اشک می ريزند را هم بقل می کند و با دستمال اشک آنها را پاک می کند بعد به سمت او می آيد اما اصلا با او  حرف نمی زند فقط دهانش را تکان می دهد پسربا هيجان نگاهش می کند دوست دارد بپرسد مادرش کجاست بلاخره او دست می کشد و وقتی می خواهد دور شود پسردامنش را می گيرد و می گويد ببخشيد مادرم کجاست من مادرم را می خواهم اما او دوباره همان حرکات قبلی را با دهانش می کند پسر نمی داند چرا همه اينجا اين طوری می کنند چرا از هيچ کس صدای در نمی آيد همه جا ساکت است ..... 

اطراف پسر پر از دکترهای مختلف است آنها درون دهان و گوشش را نگاه می کنند گاهی هم روی سينه اش چيز خنکی قرار می دهند و برای هم شکلک در می آورند چند بار هم برای او شکلک در آوردند او اول نمی خواست بخندد اما بلاخره خنده اش گرفت بعد آنها او را محکم گرفتند و او درد زيادی در بازوی خود احساس کرد آنها او را با سوزن اذيت می کردند پسر داد زد و وقتی او را رها کردند او فرار کرد اما آنها او را محکم گرفتند و دوباره روی تخت آوردند و دوباره شروع به نگاه کردن چشمها و گوشهای او کردند او اصلا آنها را دوست نداشت او مادرش را می خواست .... 

آن زن با آن لباس سفيد مدام اسرار می کرد از آب درون آن شيشه بخورد اما ديروز از آن خورده بود خيلی بد مزه بود چرا آنها با او حرف نمی زنند چرا او را ذيت می کنند چرا مدام به او سوزن می زنند چرا چيزهای بد مزه به او می دهند بخورد پسر نمی خواست دوباره از آن بخورد اما آن زن به همراه يک زن ديگر به زور دستهای او را گرفتند و آب سياه را درون دهان او ريختند اشکهای پسر سرازير شد او هيچ کس را دوست نداشت اگر می دانست که از پدرش دور شود اينقدر مردم او را اذيت می کنند هيچ وقت اين کار را نمی کرد حالا می فهميد چرا مادرش می گفت با غريبه ها حرف نزن او تصميم خود را گرفته بود او ديگر با کسی صحبت نمی کرد شايد آنها او را پيش خانواده اش باز گردانند .....

آنها هر روز به او سوزن می زدند و گوشهايش را هم بسته بودند گوشهايش خيلی درد می کرد هر روز از آن آب سياه می خورد دوست داشت از آنجا برود . بلاخره يک روز يواشکی از کنار يک در عبور کرد و وارد حياط شد حياط را هر روز از شيشه پنجره ديده بود به سمت يک در بزرگ فلزی حرکت کرد و از آنجا بيرون دويد بيرون پر از آدم بود پر از شلوغی اما هيچ صدای نمی آمد هر کجا که می رفت مردم به او نگاه می کردند حتی گاهی دهانشان را تکان می دادند اما او هيچ توجه ای به آنها نداشت دوست داشت سريع پيش مادرش برگردد تمام طول روز راه رفته بود حسابی خسته و گرسنه شده بود در کنار يک پياده رو مردی روی يک جعبه نشسته بود و روی جعبه ديگری در مقابل او پر از کيک و بيسکويت و آب ميوه بود پسر جلو رفت به کيکها نگاه کرد مرد با دست اشاره می کرد برو خيلی دوست داشت يکی از آنها را بر دارد بلاخره يکی را انتخاب کرد و برداشت اما آن مرد محکم به پشت او زد  و کيک را هم از دست او گرفت و او را به يک طرف هل داد او نمی دانست چرا مرد آن کار را با او کرد گريه کنان در خيابان قدم می زد ديگر جرات نمی کرد دست به هيچ چيز بزند در کنار پله ای تکه نانی افتاده بد او را برداشت نان حسابی خشک بود و بد مزه اما خيلی بهتر از آن آب سياه بود نان را خورد و روی همان پله دراز کشيد حسابی خسته بود گوی خواب به سراغش آمده ....... 

آرام از خواب بيدار شد گوشش خيلی درد می کرد دستمالی که دور گوشش بود باز کرد دستمال حسابی قرمز رنگ شده بود دستمال را جمع کرد و بعد آن را در همان سطل آشغال کنار خيابان انداخت درد گوشش او را اذيت می کرد دوست داشت مادرش اينجا بود و او گريه می کرد و می گفت که آنها گوشش را کشيده اند و درد می کند  . دستش را سمت گوشش برد می خاريد و درد می کرد دستش خونی شد سريع آن را کنار کشيد مادرش به او گفته بود که وقتی جای از بدنت زخمی است به آن دست نزن پسر حسابی خسته و بی حال بود. احساس می کرد که قدرت تکان خوردن ندارد نمی توانست مانند سابق بدود خيلی خسته بود خسته خسته  ....

نا گهان او در آن طرف خيابان قيافه آشنای را ديد او دائی حميد بود دائی حميد او را خيلی دوست داشت هر وقت خانه آنها می آمد برای او اسباب بازی می آورد با خوشحالی دائی حميد را صدا کرد و با سرعت به سمت خيابان دويد دائی حميد دائی حميد .... ناگهان ضربه محکمی به پشتش خورد و احساس کرد که به هوا پرتاب شده و محکم به زمين خورد تمام کمرش درد می کرد اصلا نمی توانست تکان بخورد دورش کلی آدم جمع شد و هر لحظه هم بيشتر می شدند او حالا صدای آنها را می شنيد که تند تند با هم صحبت می کردند دائی حميد را هم ديد دائی حميد او را سريع بقل کرد به اوگفت: امين عزيزم چی شده کجا بودی . امين لبخند زد آره هرجا که دائی حميد باشه مردم دوباره با او صحبت می کنند او صدای همه را می شنيد چقدر سرو صدا آنجا بود  دائی حميد زد زير گريه اما امين خوشحال بود خواست دستش را دراز کند تا صورت دائی حميد را بگيرد اما دستاش تکان نمی خورد احساس کرد دارد سبک می شود نفهميد چرا چشمهايش آرام بسته شد صدا ها را می شنيد دائی مدام او را صدا می کرد امين امين بيدار شو بيدار شو اما او که خواب نبود او آرام شد آرام آرام ديگر گوشش درد نمی کرد ديگر چيزی اطرافش نبود انگار او را آرام در هوا رها کرده بودند مادر و پدرش را ديد خوشحال تر شد آنها با سرعت به سمت او می دويدند اما پس دائی حميد کو او کجا رفت الان اينجا بود ....                                                                                    


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]