اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۳/۱٥

انتظار

          نور ضعیفی که توی منقل زغال سو سو می زند یک لحظه من را بخودم می آورد به اطراف نگاه می کنم این منم اینجا توی این همه شلوغی و بهم ریختگی یادم نیست که چه وقت به این روز در آمدم دوباره تمام سرم پر می شود از افکار مختلف و برای فراموشی یک تکه زغال داغ بر می دارم و روی بافور می گذارم چند پک محکم به آن می زنم دوباره و دوباره تکرار می کنم ذهنم آرام آرام از تکاپو دست بر می دارد و آرام می گیرد. انگار که در فضا معلق باشم خود را رها می کنم یک خلصه یک رهایی یک نجات که تنها چاره آن سمی است که پیوسته در وجودم وارد می شود یک رنج بزرگ برای فراموشی رنجهای کوچکتر دوست دارم چشمهایم را ببندم و در همان حالت نیم خیز بمانم. دیگر صدای نمی آید دیگر ناله ای نیست همه جا سکوت و همه جا آرام و روان .......

با صدای تندی از جایم بلند می شوم با هیجان و سراسیمه به اطراف نگاه می کنم بوی نم و فضای نیمه روشن اتاق آزارم می دهد به دنبال علت صدا می گردم دوباره صدای با شدت کمتری به گوش می رسد صدای ریختن ظروف فلزی روی زمین از جایم بلند می شوم وارد آشپزخانه شده و تمام ظروف روی زمین را بر می دارم و آنها را درون ظرفشوئی رها می کنم و پنجره را محکم می بندم تمام سرم درد می کند گوشه های شقیقه ام حسابی درد ناک است چیزی مثل زدن نبز دائم در دو طرف سرم احساس می کنم کاملا معلوم است که خون به سختی در این رگها در جریان است کنار دستشوئی می روم و صورتم را می شویم اما اصلا احساس نمی کنم که شسته شده دوباره تکرار می کنم ولی باز احساس طراوت ندارم چند بار دیگر آب بصورتم می زنم اما انگار خمودگی دیگر جزئی از من شده است هیچ راهی برای گریز از آن نیست سرم را زیر شیر آب می گیرم و تا جای که می شود آب می خورم بطوریکه تورم معده ام را احساس می کنم اما هنوز تشنه ام دوست دارم آنقدر آب بخورم تا تمام این سمی که دورن من است بیرون بیاید و مانند یک کودک 8 ساله بتوانم بالا پایین بپرم انگار سالهای درازی است که از دوران نشاط من می گذرد و گوئی که دیگرهیچگاه رنگ طراوت را نخواهم دید .........

با چند تا بیسکویت و کیک سعی می کنم خودم را سیر کنم اصلا حوصله درست کردن غذا یا شستن ظرفهای بعد از آن را ندارم کنار میزم می روم برگه های بچه ها هنوز روی میز است مدتهاست که می خواهم آنها تصحیح کنم اما هر روز به روز بعد می افتد تابستان در حال تمام شدن است اما من هنوز نمرات دانشجویان را به دانشگاه نداده ام یکی از برگه ها را بر می دارم سوال اول را چک می کنم اصلا چیزی بخاطر ندارم نوشته ها و فرمولهای درون ورقه ها کاملا برایم نا آشنا هستند سوال بعدی را نگاه می کنم هیچ ایده ای برای آن هم ندارم انگار دچار یک فراموشی شده ام بلند می شوم و کتاب درسی را باز می کنم چطور ممکن است من یک روزی چنین مطالبی را سر کلاس به دانشجو ها درس داده باشم در حالی حتی یک کلمه از آنها را به خاطر ندارم  توی کتاب دنبال فرمولها و روابط می گردم یادم آمد یکی از سوالها از متن کتاب بود با سرعت دنبال آن می گردم . هنوز سرم دردناک است همان طور که به برگها نگاه می کنم سایه هایی آرام در اطرافم حرکت می کنند سایه ها خیلی آشنا هستند اصلا دوست ندارم سرم را بلند کنم تا آنها را ببینم زیرا تا سرم را بلند می کنم از نظرم محو می شوند سایه آرام حرکت می کنند گاهی دوتا دوتا با هم صحبت می کنند و گاهی آرام کتاب می خوانند یکی از آنها را خوب می شناسم او زهره است زهره همیشه آرام در اتاق قدم می زند و با لخند به من نگاه می کند زهره خواهر بزرگتر من ............ اشک در چشمهایم جمع می شود دوست دارم با سرعت سرم را بالا کنم و بگویم تو تا الان کجا بودی چرا اجازه نمی دهی تو را ببینم چرا از من فرار می کنی چرا ...چرا ....

دوباره افکارم در سرم جریان پیدا می کنم دوباره یاد دوران کودکی و دنبال کردنهای بچگی ها می افتم بازی سرو صدای کودکانه چقدر زیباست... چقدر زیباست دویدن و دویدن ....... ناگهان صدای بلند گریه های مادر می آید و صدای توهینهای پدر . پدر بلند بلند داد می زند و گاه گاهی صدای یک کشیده بلند و هم زمان ناله مادر بر می خیزد زهره با سرعت من را در آغوش می گیرد و هر دو از حرکت می ایستیم و با ترس در گوشه حیاط روی زمین می نشینیم . بازی ما تمام شد و من می دانم که اکنون نباید هیچ حرکت اشتباهی بکنم پدر وارد حیاط می شود با خشم به من و زهره نگاه می کند بلند می گوید بروید داخل چه کسی گفت شما بیایید بیرون بعد محکم به پشت زهره می زند و می گوید چرا مواظب این پسر نیستی نمی بینی خودش را خاکی کرده یاالله لباسش را عوض کن  بدو تو .....

مادر آرام ناله می کند و در گوشه اتاق نشسته تمام دهانش خونی است مادر مدام ناله می کند مادر مدام ناله می کند .......

سر را از روی برگه ها کنار می کشم تمام اشکهایم روی ورقه ها ریخته شده است اصلا نمی دانم چه وقت می توانم از کودکی دور شوم چه زمان می توانم تمام گذشته را در یک لحظه فراموش کنم نمی دانم چرا مدام آن را با خودم حمل می کنم . به ذهنم فشار می آورم که بتوانم بهتر متمرکز شوم به اطراف نگاه می کنم سایه ها نیستند می دانم که جای دوری نرفته اند همین اطرافند دوباره دنبال سوال می گردم بلاخره آن را پیدا می کنم شروع به تطبیق ورقه ها با آن می کنم دوباره سایه ها بر می گردند و آرام به حرکت در می آیند زهره در کنار من ایستاده و می خواهد چیزی بگوید منتظر است کار من تمام شود تا حرفش را بزند تمام حواسم به زهره است اما می دانم تا به او نگاه کنم می رود همیشه همین طور است خیلی دوست داشتم شب عروسی زهره از او بپرسم خوشبخت است یا نه.... خوشحال است یا نه او تمام آن شب را گریه کرده بود اما من واقعا نمی داستم خوشحال بود یا غمگین مادرم هم گریه می کرد او فردای آن روز رفت اهواز و دیگر هیچ وقت باز نگشت هیچ وقت ......هیچ وقت .........

همه می گفتند که برادر جمشید آقا دادماد ما به او خیانت کرده آخه جمشید معتاد بود همان شب عروسی فهمیدیم اما من آن شب خوشحال بودم چون زهره داشت می رفت زندگی جدیدش را شروع کند او هر شب آرزوهایش را برای من می گفت اما بعد از خیانت برادر شوهرش هیچ خبری از زهره نداشتیم. اما من زهره می شناختم زهره من را خیلی دوست دارد او حتما برای دیدن من می آید حتما ......

هفته پیش یکبار اتفاقی توی تهران دیدمش توی یک ماشین پژو بود صندلی جلو بقل راننده نشسته بود ماشین تقریبا نو بود پشت چراغ قرمز بود که دیدمش اولش شک داشتم اما خوب که نگاه کردم شناختمش خودش بود حالت مضطربی داشت و یکجوری خاصی می خندید درست مثل خند ه های که به خانواده داماد توی شب عروسی می کرد اما تا چراغ سبز شد با سرعت دور شد و رفت حتما آدرس من را ندارد اگر می دانست من کجا هستم حتما به دیدن من می آمد من پیداش می کنم او من را هیچ وقت فراموش نمی کند ......

افکارم متمرکز نمی شود بلند می شوم ورقه ها را روی میز رها می کنم و آرام به سمت کشوی گوشه اتاق می روم صدای ناله های مادر هنوز توی گوشم است و تصویر گریه های زهره جلوی چشمهایم آرام کشو را باز می کنم دستهایم می لرزد شیشه محتوی سم Dart Frog  را در می آورم و آن را روی میز می گذارم . دوست دارم از دست این همه سر درد و افکار رها شوم شیشه الکل گندم را از کشوی بعدی بیرون می آورم آرام کمی از الکل درون لیوان می ریزم و کمی آب به آن اضافه می کنم و با دقت   کمتر از یک قطره کوچک از سم رقیق شده  Dart Frog به آن اضافه می کنم دوستم می گفت مصرف دو قطره آن در یکبار کشنده است با قاشق کمی آن را هم می زنم و با سرعت آن معجون را می نوشم به یکباره تمام تنم دچاره لرزه می شود درد سرم متوقف می گردد عضلاتم منقبض می شود و بدون اینکه بتوانم حرکتی بکنم در جای خودم رها می شوم حالا با خیال راحت می توانم به اطراف نگاه کنم بدون اینکه سایه ها از من فرار کنند  خواهرم آرام بالای سرم می آید سر من را در آغوشش می گیرد و آرام آن را نوازش می کند یاد نوازشهای مادر بزرگ می افتم خیلی مادر بزرگ را دوست داشتم همیشه شبها کنار او می خوابیدم یادم هست یک شب به من یک دعا یاد داد و گفت که هر وقت من از این دنیا رفتم این دعا را سر خاک من بخوان من هم قول دادم هر هفته این دعا را برایش بخوانم اما این کار را نکردم دوست ندارم به گوشه اتاق نگاه کنم زیرا مادر بزرگ آن گوشه نشسته و آرام دارد کلاه می بافد نمی خواهم من را ببیند حتما سوال میکند که برایش دعا را خوانده ام یا نه آرام دعا را با خودم تکرار می کنم دعا خیلی برایم سخت بود هیچ وقت یاد نمی گرفتم اصلا دوست نداشتم مادر بزرگ بمیرد تا من بخواهم آن دعای سخت را برای او بخوانم اما بلاخره از دنیا رفت همه می گفتند از سرما مرده است . .....

مادر پاهای بابا را گرفته بود و بلند بلند گریه می کرد پدر می گفت که ما به اندازه کافی پول برای مخارج نداریم نمی توانیم از کس دیگری نگه داری کنیم مادر بزرگ بقچه بزرگی در دستش بود و آرام از خانه بیرون می رفت چشمانش کاملا قرمز شده بودند هوا حسابی سرد بود او بیرون رفت فقط یادم است دو روز بعد من و مادر یواشکی برایش غذا بردیم او توی پارک بود وقتی ما را دید کلی خوشحال شد من را در آغوش گرفت و گریه کرد هنوز بقچه لباسهایش همراهش بود مادرم هم گریه کرد چند تکه نان و پنیر را که آورده بودیم به او دادیم اما او قبول نکرد موقع رفتن بدون اینکه مادر بفهمد آنها را در کیف من گذاشت و گفت که به مادر نگویم اما هوای بیرون خیلی سرد بود مادر بزرگ هنوز چشمهایش قرمز بود اما وقتی من را می دید دوباره لبخند می زد...... دوباره دعا را با خودم تکرار می کنم رویم را آرام به طرفش بر می گردانم او تمام حواسش به بافتنی است  صورتش کاملا آرام است درست مانند موقعی که نماز می خواند با آن مقنعه سفید که کمی موهای سفیدش از زیر آن بیرون بود نگاه کردن به او آرامم می کند ....

گوشه دیگر اتاق دختری است که زانوهایش را در آغوش گرفته است به نظر خیلی آشنا است دوست دارم صدایش کنم تا بتوانم صورتش را ببینم اما تمام عضلاتم سفت شده اصلا قدرت حرکت کردن یا صحبت کردن ندارم دوباره سعی می کنم اما نمی شود او بدون اینکه تکانی بخورد در جای خودش نشسته موههای مشکی دختر روی شانه هایش ریخته است لباس سفید پر از دانه های مروارید پوشیده حالتی که دارد نشان می دهد که از موضوعی ناراحت است صدای دوباره بلند می شود پنجره با یک حرکت باز می شود و باد پرده را به حرکت در می آورد و تمام آن سایه ها ناپدید می شوند گرفتگی عضلات کمتر می شود آرام پاهایم را در آغوش می گیرم و چشمهایم را می بندم دوست دارم به لحظه های خوب فکر کنم اما هرچه تلاش میکنم تنها در ذهنم تصویر های دارم تصویرهای مبهمی از قلیان . دود . زغال . زهره . چشمهای ورم کرده مادر . دستهای پینه بسته پدر . مقنعه سفید مادر بزرگ . اندام دختری گمنام . تیغ . زخمی شدن . فواره خون . سقوط . دوباره سقوط ..........

چشمهایم آرام باز می شود هنوز تعادل کامل ندارم مصرف معجون دیروزی تمام رمق مرا گرفته است سرم حسابی سنگین است بزاق دهانم تمام بالش را خیس کرده است چیزی شبیه کف در درون آنها وجود دارد خودم را به سختی در حالت نشسته قرار می دهم . خیلی دوست دارم به آغوش رختخواب باز گردم اما گرسنگی و ضعف امانم را بریده است دستم را به سمت پاکت بیسکوت روی میز دراز می کنم قبل از اینکه دستم به او برسد تلفن روی میز به صدا در می آید به سختی تکانی به خودم می دهم وتلفن را بر می دارم صدای زنی از پشت تلفن می گوید الو ..الو ... می خواهم جواب خانم را بدهم اما اصلا توانایی صبحت کردن ندارم گوی سالهاست از دهانم استفاده نکرده ام دوباره سعی می کنم اما کلمه ای بیرون نمی آید آن زن همچنان می گوید الو الو ببخشید منزل آقا سعید چمن آرا .. الو ...الو ... و بعد قطع می شود صدا خیلی آشنا بود آن صدا را قبلا شنیده بودم صدا خیلی آشنا بود .....

از حمام بیرون می آیم یادم رفته بود آب گرم کن را روشن کنم اما با وجود سردی آب هنوز احساس خمودگی دارم کنار میز می نشینم دوباره ورقه ها را جلوی خودم می گذارم باید اینها را تمام کنم سایه ها یکی یکی باز می گردند دیگر تحمل آنها را ندارم دوست دارم با صدای بلند بگویم بروید بگذارید من زندگی کنم بدون توجه به آنها ادامه می دهم مسئله را می خوانم با جواب کتاب متابقت می دهم درست عین کتاب نوشته شده است حتی قسمت سوم سوال که در امتحان نیامده است درست عین کتاب باز نویسی شده است کاملا معلوم است نویسنده آن فقط رونویسی کرده آن هم درست از روی کتاب در بقیه جوابها هیچ چیز دیگه ای جز چند تا فرمول بی سروته دیده نمی شود برگه دیگری را بر می دارم . یکی از سایه ها خیلی به من نزدیک شده است آرام دست روی شانه ام می گذارد محل دستش را کاملا احساس میکنم اما تا تکان می خورم محو می شود اما هنوز اثر دستش را بر روی شانه ام احساس می کنم از جایم بلند می شوم منقل زغال را بر می دارم و زغال درون آن را گداخته می کنم بافور قدیمی پدرم را با دستمال تمییز می کنم لیوان آب قند و کمی شکلات در کنار خودم قرار می دهم و نیم خیز در کنار منقل می نشینم Opium تنها ارثی است که از پدرم به من رسیده است زغال داغ را با انبر بلند می کنم و لحظه ای بعد به پرواز در می آیم پروازی آرام . دوست دارم بتوان هم زمان از دو مخدر استفاده کنم در حالت لختی و کرختی بلند می شوم ظرف داروی Dart Frog را بر می دارم آرام معجون را می سازم فقط موقع ریختن نفهمیدم که یک قطره بود یا دو قطره کمی مردد می شوم آن را بنوشم اما بلاخره تصمیم خودم را می گیرم و تمام آن را سر می کشم دوستم گفته بود هیچ گاه این دو را با هم مصرف نکن اما من آرامش Opium را دوست داشتم ولی فقط با Dart Frog بود که با سایه ها ارتباط می گرفتم در حالتی آرام سایه ها بر گشتند خیلی شلوغ تر از همیشه خیلی ها بودند حتی دوستان دوره کودکی من هم آنده بودند مادرم هم بود خیلی وقت بود که او را ندیده بودم زخمهای صورتش هنوز خوب نشده بود آمد کنارم نشست دستی روی صورت من کشید و دور شد و رفت کناری ایستاد و شروع به نگاه کردن کرد مادر بزرگ هنوز داشت کلاه می بافت آرام سرش را بلند کرد کمی شانه هایش را بالا انداخت به من لبخندی زد و دوباره مشغول شد زهره ساکت در کنار من نشسته بود دختر کنار اتاق آرام سرش را بالا گرفت موها توی صورتش جمع بود هنوز نمی شد او را دید اما کاملا معلوم بود که گریه کرده است تنها کسی بود که در بین بقیه گریه می کرد چون معمولا سایه ها گریه نمی کنند معلم زیست شناسی سال اول دبیرستان ما هم بود او را خیلی دوست داشتم یادم هست بعد تمام کردن سال اول دبیرستان برای اینکه بتوانم هنوز او را ببینم از خانه بیرون می آمدم و مدتها جلوی درخانه آنها می نشستم تا بیرون آید و لبخندهایش را خیلی دوست داشتم با هر لبخندی شوغی در درون من جریان می انداخت الان در گوشه ای نشسته بود و کتاب می خواند خواستم بلند شوم و تک تک آنها را ببوسم اما اصلا توان حرکت نداشتم تصاویر آنها مدام محو می شد و دوباره می آمد خواهر صورتش را به صورت من نزدیک کرد دهانش را باز کرد گفت الو الو ببخشید منزل آقا سعید چمن آرا .. الو ...الو ... با هیجان تکانی خوردم گفتم تو بودی او لبخند زد و دوباره در جای خودش نشست آره صدای خودش بود . در همین موقع دوباره صدای تلفن آمد به زحمت تکان خوردم اما این بار سایه ها هیچ کدام فرار نکردند بع زحمت نشستم اما سایه ها همچنان بودند دست دراز کردم گوشی را برداشتم همان صدای قبلی بود که می گفت الو ... الو .... سعید توی جواب بده منم زهره .. می خواستم بگویم آره منم داد بزنم اما اصلا قدرت حرکت نداشتم او همچنان ادامه می داد الو الو منم زهره صدا نمی آید بر گشتم به سمت زهره که کنار تخت نشسته بود او به من لبخند می زد دستم را بطرف او دراز کردم او دست من را گرفت و شروع کرد نوازش کردن خودم را در آغوش او رها کردم  گوشی را محکمتر از قبل به گوش هایم نزدیک کردم با زحمت گفتم زهره زهره .. او دوباره تکرار کرد سعید حالت خوبه من دیروز آدرس و شماره تو را پیدا کردم .. الو .... الو .... من ایران .... الو ..... سعید ... میام دیدنت... ... به چشمهای زهره نگاه می کردم او لبخند می زد او هنوز معصومیت کودکانه خودش را در چشمهایش حفظ کرده بود دیگه صدای از گوشی نمی آمد آرام در دامن زهره چشمهایم را بستم ........

با صدای غریبی از خواب بیدار شدم هراسان بودم به سمت تلفن رفتم اما صدای تلفن نبود دوباره گوش دادم به نظر چیزی شبیه زنگ در حیاط بود مدتها بود که این صدا را نشنیده بودم با زحمت بلند شدم خودم را به در رساندم توی آینه پشت در به خودم نگاه کردم پوستم حسابی زرد شده بود با قیافه یک مرده هیچ تفاودتی نداشتم به سختی قفل در را باز کردم . در با صدای ملایمی باز شد .... سلام زهره توی چقدر پیر شدی .....

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]