اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٤/۱٢

سرآسياب۲

گفته های مادرم از سال 1325 شروع می شود

حرفهای پدرم هنوز کامل تمام نشده بود که دختر عمویم سریع سوال کرد می شود مال بقیه خانمهایتان را بگویید مال آن خدا بیامرز که خیلی جالب بود . پدرم یکم خودش را جمع و جور کرد و کمی از لیوان چایش را نوشید و ادامه داد بقیه خانمها خودشان هستند از خودشان بپرسید و رو به مادر من کرد و لبخندی زد . مامان از جایش بلند شد و گفت : بزار برایتان میوه بیاورم . دختر عمو سریع گفت : شهربانو خانم چیزی نمی خواهد بیاوری بیا بنشین ، ما همه واقعا اشتیاق داشتیم که داستان کامل آشنای پدرو مادرم را بشنویم فقط حرفهای پراکنده ای از یکی از عمه هایم شنیده بودیم ولی هیچ وقت داستان کامل را نمی دانستیم پدرو مادر من بیشر از 25 سال اختلاف سنی داشتند و این همیشه برای دوستان و معلمها و کلیه کسانی که تازه با ما آشنا شده بودند موضوع جالبی بود و هر وقت در مورد ازدواج آنها سوالی می کردند ما چیزی برای گفتن نداشتیم . مادر با یک سبد بزرگ میوه برگشت در حالی معلوم بود نمی خواهد همه چیز را بیان کند ارام گوشه ای نشست بلاخره با اسرار دختر عمو مادر شروع به سخن نمود :

من خیلی بچه بودم که مجبور شدیم از روستای خودمان در فیروزه به حوالی شیراز فرار کنیم و از آنجا به کربلا و بعد مشهد بیاییم . پدرم از مادر من یک پسر و سه تا دختر داشت زندکی آرامی داشتیم تا که پدرم عاشق دختر یکی از بزرگان روستا شد و خیلی زود رابطه پنهانی پدر من با آن دختر به گوش همگان رسید از آنجا که خانواده دختر انسانهای متعصبی بودند دختر را زندانی کردند و در بدر به دنبال پدر من بودند که با او تصفیه حساب کنند تا اینکه پدرم من و مادر و بقیه خواهر برادر ها را به شیراز نزد یکی از فامیلها فرستاد و خودش قول داد که تا چند ماه دیگر به ما می پیوندد کار پدرم اجاره باغهای پسته و کار بر روی آنها بود اوضاع اقتصادی خوبی داشتیم  صاحب چند خانه و نیمی از یک باغ بودیم و  روز بروز هم اوضاع ما بهتر می شد که این عشق پیش آمد با رفتن ما به شیراز، پدرم تصمیم گرفت تمام زمینها و خانه ها بفروشد و پولش را برای ما بفرستد و بعد از آمدن عمویمان به شیراز و دادن پول به ما تازه فهمیدیم که پدرم با آن دختر فرار کرده اند اما هیچ کس نمی داند که کجا . در آن موقع ما یک خانه در شیراز اجاره کردیم و پولی را که داشتیم به یکی آشنا ها دادیم و او در عوض ماهیانه به ما مقرری می داد تا اینکه از این ماجرا 2 سال گذشت و ما هیچ خبری از پدرم نداشتیم فقط گاه گاهی نامه ای از او به ما می رسید که در آن هیچ آدرس فرستنده ای وجود نداشت و خبر کوتاهی مبنی بر اینکه سالم است .

 ما هم به زندگی خودمان در شیراز عادت کرده بودیم البته آن موقع من حدود 4 سال داشتم و بزرگترین خواهرم تنها 9 سال داشت مدتها گذشت بود و کم کم موضوع برای همه فراموش شده بود که پدرم نامه ای فرستاد که هرچه داریم برداریم و به کربلا بیاییم و او در کربلا منتظر ما است آن زمان مسافرت به کربلا کار بسیار مشکلی بود مخصوصا از شیراز حوالی سال 1327 بود که ما به سمت کربلا راه افتادیم با یک کاروان بزرگ که به سمت آنجا می رفت تقریبا یک ماهی طول کشید تا ما توانستیم با کاروان به کربلا برسیم تمام ما بشدت بیمار شده بودیم مسافرت طولانی و گرمای هوا و شبهای کویر همه را ضعیف کرده بود و تمام کاروانیان حال بهتر از ما نداشتند و چند تا بیماری به شدت بین کاروانیان شایع شده بود از همه بدتر حال مادرم و یکی از خواهرانم بود وقتی به کربلا رسیدیم اوضاع یکی از خواهرانم خیلی وخیم بود درست 10 روز پس از رسیدن خواهر بزرگم فوت کرد و اندوه زیادی را برای مادر با خود آورد . چند ماهی در کربلا بودیم تا پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به مشهد برویم در طول آن چند ماه فهمیدیم که پدرم با آن دختر مدتها در شهرستان فیروزآباد بوده اند تا اینکه جایشان لو می رود و مجبور می شوند به عراق بیایند و یکسالی در عراق بوده اند که بین آنها ختلاف زیادی می افتد و دختر یک روز به تنهای تصمیم به برگشت می گیرد و پدرم هم اصلا با او مخالفت نمی کند تا اینکه می فهمد آن کاروان هیچگاه به کرمان نرسیده است و هیچ وقت نمی فهمد که بر سر افراد کاروان چه آمده به همین خاطر سراغ ما را می گیرد و ما را به این سرزمین دعوت می کند اوضاع روحی پدرم در آن ایام اصلا خوب نبود مخصوصا با مرگ خواهرم و بی تابی های  مادرم حالت بدتری پیدا کرده بود و از آن آدم شوخ و سرحال به یک فرد اخمو و بد زبان تبدیل شده بود . هنوز حال مادرم کامل بهبود پیدا نکرده بود که ما عازم مشهد شدیم در راه سختی زیادی به ما متحمل شد و برادرم هم بیماری سختی گرفت و درست حوالی سمنان کنونی فوت کرد مرگ برادرم اوضاع ما را از آنچه که بود وخیم تر نمود مادر به کل از نظر روحی صدمه دیده بود و مدام با خودش صحبت می کرد و نمی گذاشت لحظه های من و خواهرم از او دور باشیم بلاخره سفر سخت مشهد هم به پایان رسید.

 تا قبل از شروع شدن سرما ما در همان حوالی حرم امام رضا زندگی می کردیم تا اینکه پدرم با مردی دوست شد که در اطراف مشهد کارش زمین داری و کشاورزی بود و یک روز به اتفاق آن مرد به روستای سر آسیاب آمدیم یک سالی در آنجا بودیم که مادر به خاطر فشار روحی بد و اعتصاب غذاهای طولانی و بیماری کهنه ای که حاصل سفر بود جان باخت و اوضاع ما از آنچه بود نا بسامان تر شد بعد از مرگ مادرم ما دوسال دیگر در همان روستا زندگی می کردیم و خانواده آقای کلیور همان مرد مورد نظر به ما کمکم می کردند و از ما بچه ها نگهداری می کردند تا اینکه با بزرگتر شدن ما پدر تصمیم گرفت مدتی برای زندگی به مشهد بیاییم چون باید ما مدرسه می رفتیم من و خواهرم به اتفاق پدر راهی مشهد شدیم و به کمک همان آقای کلیور پدر کار خوبی در مشهد پیدا کرد و حوالی مشهد خانه ای خرید و زندگی جدید ما شروع شد هنوز یک سال نشده بود از آمدن ما به مشهد که پدرم با زن دیگری ازدواج کرد به اسم معصومه . این زن که به خاطر بچه دار نشدن از شوهر اولش جدا شده بود بسیار زن مهربانی بود و بسیار خوش برخورد  به زودی ما با او درست مثل مادرمان برخورد می کردیم سالها همانطور می گذشت کم کم ما بزرگ و بزرگتر می شدیم تا اینکه بلاخره خواهرم در سن 14 سالگی ازدواج کرد همه خیلی خوشحال شده بودیم که بلاخره شکل یک خانواده پیدا کرده ایم درست یک سال بعد از ازدواج خواهرم او بیماری سل گرفت و چند ماه بعد فوت کرد فوت خواهر آخرین بازمانده از خانواده ضربه بزرگی برای همه بود و آن موقع سن من طوری بود شرایط روحی من را هم بشدت خراب نمود پدرم درست بعد از چهلم خواهرم اعلام کرد که به روستای سر آسیاب برگردیم اما با مخالفت معصومه خانم قرار شد که پدرم برای ادامه کار به آنجا برود و و ما هم در مشهد بمانیم من در آن موقع مدرسه می رفتم و با اسرار معصومه خانم به کلاس خیاطی هم می رفتم رفتن به کلاس خیاطی آشنا شدن با مدلهای مختلف لباس و فرهنگ روزمره مردم کم کم از من دختر بالغی درست کرده بود تا اینکه یکی از روزهای که پدرم به مشهد آمده بود به اسرار قرار شد خانه را بفروشیم و یک خانه کوچک تر در بهترین جای شهر برای خودمان بگیریم از آنجا که من تنها دختر پدرم بودم سریع با خواسته های من موافقت می شد رفتن به منطقه مرفه نشین روز بروز من را عوض می کرد تا اینکه پدرم به تغییرات در من پی برده بود و برای اینکه مبادا من را برای همیشه از دست دهد به کارگرانی که برایش کار می کردند گفته بود هرکس قول بدهد بعد از ازدواج با دختر من برای همیشه در خانه من زندگی کند. من دخترم را به او می دهم و بلاخره مردی از کارگرها قبول کرده بود و بدون که من در جریان باشم یکهو در گیر یک ازدواج ناخواسته شدم ازدواج با آن مرد کاملا من را از نظر روحی اذیت می کرد اختلافهای مداوم ما پایانی نداشت به اسرار پدرم همه برای زندگی به سر آسیاب برگشتیم اصلا نمی توانستم تحمل کنم که دوباره در آن روستای با آن خاطرات بدی که داشتم ادامه دهم ولی اجبار باعث شد که به مدت 5 سال در آن روستا زندگی کنم و در این 5 سال صاحب 3 تا دختر شدم و برای فرار از زندگی یکنواخت روستا شروع به آموزش خیاطی به روستائیان کردم کم کم از مناطق خیلی دور برای یاد گرفتن خیاطی به روستای ما می آمدند کم کم با این کار یک احساس استقلال در خودم نمودم و تصمیم گرفتم که زندگی مورد علاقه خودم را شروع کنم و با این تصمیمی تقاضای طلاق برای خودم کردم پدرم و شوهرم که اصلا آمادگی شنیدن آن را نداشتند شروع به محدود کردن من نمودند اما بلاخره با تهدید کردن آنها و به اسرار خودم و با آمدن به مشهد کار را تمام کردم و در همان مشهد برای خودم یک خانه گرفتم که در زیر آن آموزشگاه خیاطی وجود داشت و شروع به زندگی با روش خودم کردم شوهرم هم که بعد از 6 ماه از نگهداری بچه ها احساس ناتوانی کرده بود آنها را پیش من فرستاد و با آمدن آنها معصومه خانم هم به ما پیوست و زندگی بهتر و بهتر شد دختر هایم کم کم بزرگ می شدند و زندگی من نظم خودش را پیدا کرده بود اما به خاطر موقعیت اجتماعی که من در آن دوره داشتم زندگی مجردی اصلا به صلاح من نبود اما هیچکدام از خواستگارهای که برای من می آمدند آن شرایط مورد نظر من را نداشتند تا اینکه یک سال عید قرار شد برای سال تحویل ما به روستای سر آسیاب برویم و عید را نزد پدرم و بقیه باشیم در آن عید عمه شما درست همسایه دیوار به دیوار خانه پدر من بود. او هم در تمام مدت عید به ما پیوسته بود ایام خوبی داشتیم و بهترین روزهای بودند که من تا آن زمان برای خودم دیده بودم در یکی از روزهای عید به اسرار یکی از روستایان به یک مهمانی بزرگ در روستای مجاور رفتیم خیلی ها بودن از آن مهمانی های حسابی و پر زرق و برق بیشتر مهمانها از اربابهای اطراف بودند مهمانی برای ظهر بود و تا شب ادامه پیدا کرد آن روز هم حسابی سرد بود وزیرا شب قبل برف زیادی باریده بود تااینکه من در آن مهمانی پدرتان را دیدم از عمه ات در مورد پدرتان خیلی شنیده بودم اما هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم در تمام مهمانی مدام به پدرتان فکر می کردم و مراقب او بودم و دائم از عمه تو از او می پرسیدم گویا من بلاخره فرد مورد نظر خودم را پیدا کرده بودم اما مشکل بزرگی وجود داشت و آن این بود که پدر شما زن داشت البته یکی از چیزهای که من خیلی به آن اهمیت می دادم آزادی عمل من برای زندگی خودم بود که تنها در صورتی قابل بدست آوردن بود که با مردی ازدواج کنم که به من این اجازه را بدهد تا من با شرایط خودم زندگی کنم مخصوصا که پدر شما خیلی از من بزرگتر بود و این اختلاف سنی خیلی از مشکلات را حل می نمود بلاخره همه مهمانها رفتن و از آنجا که تعداد ما زیاد بود همه نتوانستیم با وسیله ای که داشتیم برگردیم به همین خاطر قرار شد من با عمه شما به اتفاق خانواده برادرش برگردیم که همان پدر شما بود در راه چند بار از پدر شما سوالات پراکنده کردم و او هم که به علاقه من به خودش پی برده بود خیلی شمرده و محکم جواب می داد ولی به قول خودش که بعدا گفته بود اصلا انتظار نداشت من که از دختر او هم کوچک تر هستم روزی با او ازدواج کنم آره درسته دو پسر بزرگ پدرتان و دو دختر بزرگش سنشان از من هم بزرگتر بود لذا هیچ وقت پدرتان به ازدواج با من فکر نکرده بود. بلاخره آن آشنای اولیه و ادامه روابط بیشتر من با خانواده عمه شما باعث شد که پدرتان را بیشتر بشناسم و بیشتر پی ببرم که مرد مورد نظر من می باشد تا اینکه در یکی از شبهای که خانواده عمه ات در خانه ما دعوت بودند پنهانی موضوع را به عمه شما گفتم و او هم فردای آن روز به برادرش گفته بود و بعد از مراسمهای قراردادی ما با هم ازدواج کردیم اما پدرم همیشه مخالف ازدواج ما بود و از همان اول هم با پدرتان رابطه خوبی برقرار نکرد مخالفت پدرم باعث که او هم هرچه دارد در روستا رها کند و همگی به مشهد بیاییم اما دیگر زندگی من با معیارهای خودم شروع شده بود مخصوصا اینکه من رابطه خوبی با دیگر زنهای پدرتان داشتم و بعد از اولین ملاقات دوستهای خوبی برای هم شدیم آنها همیشه من را دخترم صدا می کردند البته حق داشتند من هم سن دخترشان بودم و جای برای برخورد با من وجود نداشت . اما ازحوادث بد زندگی من در آن دوره فوت ناگهانی پدرم در اثر بیماری یرقان بود که دوباره برای مدت طولانی زندگی من را سیاه کرد. اما در هیچ شرایط اجازه ندادم معصومه خانم تنها زندگی کند زیرا من او را به اندازه مادر خودم دوست داشتم و دوست دارم.

 بعد رو کرد به معصومه خانم کرد که داشت آرام آرام در حالی که به بقیه گوش می داد چیزی می بافت وآرام دست او را گرفت و بوسید در آن لحظه خواهرم مریم بلند شد رفت بقل معصومه خانم نشست آخه او از همه به معصومه خانم نزدیکتر بود کاملا با او زندگی می کرد و تمام کارهای خواهرم از خرید مدرسه تا بردن به مدرسه و غذایش و نظم وترتیبش به عهده معصومه خانم یعنی مادر بزرگمان بود خیلی کم پیش می آمد مریم بدون مادر بزرگ جای برود همه به او می گفتیم خاله کوچک چون انگار دختر مادر بزرگمان بود حتی در بعضی موارد حرف هیچ کس را گوش نمی داد جز مادر بزرگ  ......

 

سر آسیاب : روستائی در شمال خراسان 80 کیلومتری شرق مشهد

فیروزه : روستای در نزدیکی سیرجان از شهرستانهای استان کرمان

فیروزآباد : از شهرستانهای حوالی شیراز 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]