اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٥/٩

انتهای بی انتها

لطفا در هنگام مطالعه روی قسمتهای که تيره شده است کليک کنيد .....

با دست آرام کليد ضبط صوت را فشار دادم نوار با سروصداي زيادي شروع به حرکت کرد و در طنين اين حرکت دوراني نوار صداي موزوني بلند شد صدائي که گوئي سالها زيادي از زندگي من را در تار و پود اصوات خود مي نوازد دوباره سرزمين هميشه پنهان درونم شروع به روشن شدن نمود سرزميني که پر از خاطره چگونه بودن هاست و پر از زيبائي و بدور از هرچه تنهائي است

نگاه هم را به آسمان بي رنگ سرزمينم مي دوزم و خود را در فضاي آرام آن همه لطافت غرق مي کنم . بار ديگر احساس مي کنم که وجود دارم احساس مي کنم که زندگي با تمام کوره راه هايش و تمام بغضهاي شبانه اش هنوز مي تواند دريک فضاي نهان کوچک درونم  قسمتي از وجود زيبائيش را حفظ کرده باشد. مي خواهم از هرچه که در بيرون است براي هميشه جدا شوم مي خواهم با بلندترين صداها دوباره ديدن را بسرايم و از اين همه بايد ها و نابايد ها فاصله بگيرم بروم تا جاي که فقط هست وجود دارد جاي که سرزمينش همان رنگي است که دوست داريم جاي که لبخند تنها هم نشين صورت ها است دوست دارم دوباره بودن را بيابم دوست دارم از اين همه شدنها از اين همه شکلها فاصله بگيرم فاصله اي که تا حد ناباوري باشد تا حد اينکه با هيچ مرور گذشته اي به ياد نيايد .....

به فضاي خالي پشت سرم خيره مي شوم چه روزهاي که در آن نهفته است و چه فاصله هاي که در آن موج مي زند دوست داشتم بتوانم دستي بر اين همه حقيقت بکشم و قسمتهاي زخم خورده آن را با آرامشي ابدي درمان کنم .

دوست دارم تمام لبخند هاي زندگيم را جمع کنم و براي هميشه آنها را جاودان نگاه دارم دوست دارم با بلند ترين صداها بگويم اي همه آن کساني که روزگاري را در کنار هم  چه با سفيدي چه با سياهي نقش بر حقيقتمان مي زديم بيايد زيرا مي خواهم همه شما را تا ابد در کنار خودم نگاه دارم ....

نگاهم را از آسمان سرزمينم جدا کرده وچشم به دريا مي دوزم دريائي که تا ابديت گسترده است دوست دارم تمام هيجاني را که در اين همه سالها جمع کرده ام درون اين دريا بريزم و طوفاني بر اين همه آرامش برپا کنم طوفاني که شايد روزگاري تند و سريع از کنار من گذشت و تمام حقيقت اطراف من را با خودش برد شايد با اين طوفان بتوانم دوباره از دست رفته ها را بيابم کجائيد .... کجائيد آن همه شور و حرکت کجائيد اي پيامبران تاريخها ......کجائيد اي اساطير هميشه جاودان من ......

هنوز صداي زمزمه هاي دلنوازي را که براي لالائي گريه هاي شبانه من سروده مي شد بياد دارم هنوز صداي تپش قلب اولين روز مدرسه را بياد دارم و هنوز مي دانم که چه وقت فهميدم زيبا چيست و چه وقت فهميدم که زيبا کيست .... هنوز خوب به خاطر دارم که پرسه زنان در کوچه هاي خلوت شهرم دوست داشتن را جستجو مي کردم هنوز مي دانم که اولين عيد ي چه شوغي در من ايجاد کرد و هنوز زخم اولين از دست دادن را خوب حس مي کنم اولين حرکت پنهان زندگي و اولين قدم به سمت جنون ....

صدا لحظه اي آرام شد و آهنگي نو نويد سرودن داد پا به پاي افکارم دور شدم دور از هرچه ساخته ايم دور از هرچهار چوبي که من را به خود مشغول کند و به دنباي معاني از روي حوادث گذر کردم و در مسيري قرار گرفتم که راهش را سالها بر عابران بسته بودند و در آن همه اغتشاش بود که تازه فهميدم چگونه بودن را از ياد برده ام چگونه بودن براي چگونه شدن را ...

 سر بر بالين زخم خورده از تباهي بشر مي گذارم و تکانهاي هراسناک لحظه جدا شدن از اين همه وابستگي را لمس مي کنم دوست دارم با حرکتي آرام جدا شوم جدا از هر آنچه که بوي رنگ مي دهد پايان مي خواهم پاياني براي شروعي که هرگز وجود نداشت

ديگر داستانهاي شبانه پدران در جنگهاي قبيله اي روح دلاوري را در من زنده نمي کند ديگر افسانه دختر شاه بر قصري طلائي رنگ عشق را بر قلب من نمي زند ديگر حماسه سالها دوري از خانه رنج غربت در من نمي آفريند من آن را نمي خواهم که ساليان را در جستجويش بودند من حرکت را نمي خواهم من بلندي را نمي خواهم من پرواز را هم نمي خواهم به من سکوني از جنس بي نهايت بدهيد يک تعادل يک لحظه يک گذر زمان که در آن جا براي تا انتها بودن وجود داشته باشد .....

وصل... چگونه وصل را جستجو کنم در حالي که به حقيقت اشياء ايمان ندارم چگونه دم از بودن بزنم در حالي دليلي براي دگر گونه زيستن وجود ندارد و چگونه بگويم با تمام هستيم دوست داشتن رامي جويم در حالي که هيچ خبري از رازعلاقه  در خود نمي يابم ...

بگزاريد در اين پيکره اين زخم هر روز بشري دوباره ناله هايم را دو صد بار بلند تر نمايم تا شايد از درد فرياد جريان پيوسته رنج را فراموش کنم

من هستم ....... اين تنها زماني قابل باور است که بتوانم خود را در ديگران بيابم ........

به ياد خاطره ها ....... برای شنيدن کافی است روی آن کليک کنيد.( پاپيون اثر جري گلداسميت )

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]