اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٥/۳٠

لحظه همراهی

سکوت را دوست دارم اما سکوتی که در آن جاودانگی نواخته شود (بشنوید از پیتر گابریل )

سعي مي کردم که توي پياده رو به چهره کسي نگاه نکنم با قدمهاي سنگين و محکم به جلو مي رفتم از دست خودم از دست دوستانم از دست تمام مردم شهر ناراحت بودم و اصلا حوصله فکر کردن به علت ناراحتي را نداشتم تکرار رو زمره زندگي من را حسابي سر در گم کرده بود از شرايطي که داشتم اصلا راضي نبودم اما هيچ چيز جديدي هم براي تغيير اين همه ثبات به ذهنم نمي رسيد چقدر سخت بود و چه درد ناک......... نکند تا آخر زندگي من جز يک تکرار خسته کننده چيزي ديگري نباشد نمي دانستم چه چيز مي خواهم نمي دانستم کجا و کي راحت خواهم شد حتي نمي دانستم آيا واقعا ناراحت هستم يا نه و شايد تنها براي فرار از يک نواختي امروز قيافه يک آدم اخمو و جدي را بخودم گرفته ام سعي کردم تمام آن جملات خوشحال کننده اي را که در اين شرايط براي دوستانم تعريف مي کردم و با يک سعي بيهوده آنها را به آرامش و زندگي نويد مي دادم براي خودم تکرار کنم اما گوئي هيچ فايده اي نداشت سرم کمي بالا مي گيرم مردمي که بي دليل و تند تند از کنار من مي گزرند حال بهتري از من ندارند............ توي اين همه مشکلات که راستش را بخواهي نمي دانم که چه چيز هستند احساس گرسنگي هم مي کنم با اينکه معده ام کلافه ام کرده است اما اشتهائ هيچ غذاي را ندارم به هر چيزي که به عنوان خوراکي فکر مي کنم احساس تهوه دارم...... اه ... براي من چه اتفاقي افتاده است ..... چرا اينقدر زندگي را دور مي زنم چرا نمي خواهم زندگي را همان طور که هست باور کنم اينها را مي دانم تمام اينها درست اما من واقعا الان ناراحتم نمي دانم چرا اما مي دانم که حالم خوب نيست شايد به قول پدرم از زور بي مشکلي فکر مي کنم که کلي مشکلات دارم نمي دانم..... نمي دانم فقط مي دانم که ناراحتم همين................. اصلا هم نمي خواهم به دلايلش فکر کنم اما گوئي نمي شود فکر خودش تند تند از ذهنم عبور مي کند اصلا اجازه استراحت به من نمي دهد ....

وارد ساندويچي تر و تميزي مي شوم اما تا بوي غذا به مشامم مي رسد اشتهايم بيشتر کور مي شود سعي مي کنم تا توي ويترين دنبال يک چيز خنک بگردم يک چيزي که با روغن و سس آغشته نباشد ..... مرد ساندويچي بلند مي پرسد آقا چي مي خوريد .... آرام سرم را بالا مي کنم مي گويم ببخشيد هنوز انتخاب نکرده ام .. مرد سريع سراغ  سوسيهاي پر سروصداي توي ظرف روغن مي رود و شروع به زير رو کردن آنها مي کند من مطمئنا سويس نمي خورم .....

از ساندويچي بيرون مي آيم احساس سيري دوبرابر احساس گرسنگي اذيتم مي کند مخصوصا که تند تند خوردم تا زودتر از زحمت خوردن هم فارغ شوم ... اه ... حيف هزينه اي که آدم توي اين غذا فروشي ها مي کند ... دوست داشتم يک جاي ديگه بودم يک جاي که هوا خنک بود يک جاي که آسمان آبي داشت و اطراف پر از رنگهاي شاد و روشن بود جائي که دست آدم به ابرها مي رسيد و مي توانست ميان آسمان و زمين قوطه ور شود و يک جور احساس آزادي نمايد ... نبايد به خودم اجازه بدهم بيشتر از اين درگير خيالات شوم به اندازه کافي اين روزها توي روياهايم زندگي مي کنم بايد تمرين کنم که زندگي را از دريچه روياهايم نگاه نکنم اصلا دوست ندارم يک آدم خيال باف الکي خوش بشوم ... ولي خوب خيلي سخته رويا تنها راه فراري است که براي من باقي مانده است رويائي اينکه بهترين شاگرد دانشگاه بشوم در حالي که حتي يک روز هم درس نمي خوانم و يا يکهو يکي نفر يک ماشين خيلي رديف به من بدهد و بگويد بيا اين براي تو و يا خواب اينکه يکهو يک کارگردان خيلي خوب اتفاقي من را توي خيابان ببيند و حسابي از شخصيت من خوشش بيايد و براي نقش اول فيلمش انتخاب کند و اينکه توي برگه هاي ارمغان بهزيستي يکهو 20 ميليون پول ببرم آخ که چه کارهاي نمي شود با آن پول کرد نه بيست ميليون کم است 50 تا نه يکم بيشتر 1 ميليارد آره يک ميليارد فکر کنم ديگه کافي باشد ....... اما ناخواسته الان هم دارم خيال بافي مي کنم يعني خيال بافي مي کنم که آدم خيال بافي نباشم يک آدم جدي و با پشتکار که همه مي توانند روي آن حساب کنند پسر چه حالي مي دهد ... بگزريم.......... اين چه ذهني بيماري است که من دارم بابا دست از سرم برداريد من فقط مي خواهم دو دقيقه آرام باشم فقط .....دو دقيقه!........ يکهو به اطراف نگاه مي کنم دو نفر زير چشمي من را نگاه مي کنند و مي خندند مثل اينکه دو دقيقه را با صداي بلندي گفتم يک قيافه جدي به خودم مي گيرم و با کمي اخم به آنها نگاه مي کنم و در حالي که مي خواهم شبيه يک متفکر به نظر بيايم آرام از آنها دور مي شوم ... کجا بروم ... کجا بروم ...

فکر کنم بايد يک جاي شلوغ بروم احتمالا شلوغي و ديدن آدمها آرامترم خواهد کرد بنابرين مسيرم را به سمت کافه نادري عوض مي کنم آنجا هميشه کلي آدم عجيب تر از خودم مي توانم پيدا کنم ..............

از شيريني فروشي جلو کافه نادري چند تا شيريني مي گيرم و وارد کافه مي شوم طبق معمول کافه نادري مثل هميشه حسابي شلوغ است وارد مي شوم و آقا رضا پيش خدمت من را سر يکي از ميزهاي خودش راهنمائي مي کند او هميشه يک لبخند گوشه لبش دارد بعد از حسين آقا توي کافه از همه قابل تحملتر است بقيه کارگرهاي کافه که خيلي نابود هستند اصلا نمي شوم سمت آنها رفت سفارش يک بستني با ليوان آب مي دهم او هم طبق معمول مي پرسد ببخشيد آب تهران براي شما بياورم و با خنده دور مي شود به اطرافم نگاه مي کنم تنها سه يا چهار تا آدم تازه وارد مي بينم بقيه همان هاي هستند که هر روز مي آيند حوصله هيچ کدام را ندارم ................واکسي توي کافه آرام به سمت من ميايد و قبل از اينکه چيزي بگويد با دست مي فهمانم که واکس نمي زنم از آن طرف يک پسر بچه را مي بينم که به روز مي خواهد يک کارت دعا به يک نفر بفروشد مدام اسرار مي کند اما آن مرد حتي او را نگاه هم نمي کند خدا کند طرف من نيايد اصلا حوصله سماجت ندارم توي همين فکر هستم که حسين آقا او را با يک در کوني بيرون مي کند به او نگاه مي کنم و لبخند مي زنم حسين آقا هم که هميشه خندان است پاسخ مي دهد ... چه جالب من امروز لبخند زدم ... اما هنوز شاکيم يا خودم فکر مي کنم شاکيم راستي الان من ناراحتم يا نه .. نمي دانم .... چي بگويم شايد باشم ... نه نيستم ... اه ولش کن اصلا نمي توانم تحليل کنم .... آخ جون بستني رسيد .......

هنوز دو قاشق از بستني نخورده ام که کاملا توي ظرف فلزي آب مي شود .... دوست دارم سرم را روي ميز بگزارم و کمي استراحت کنم اما مي دانم که جلوه خوبي ندارد و مسئولين کافه حتما چيزي به من خواهند گفت خودم را روي صندلي رها مي کنم دوباره شروع به محاکمه کردن خودم مي کنم نمي دانم از اين کار چه سودي مي برم ... اه اين چه زندگي است که براي خودم درست کرده ام اين چه روزگاري است صبح تا شب کارم شده صوت زدن و چرخيدن .. کي تمام مي شود و من هم هدفي براي نفس کشيدن پيدا مي کنم از خودم از بيرون از هوا از اين بستني آب شده از اين صندلي که مدام زيرم لق مي زند از همه خسته شده ام ... اما چرا .... بايد يک کاري بکنم اما چکار ... چکار .... چکار ...

از خودم خنده ام مي گيرد الان افرادي که اطراف نشسته اند و از زور بيکاري نمي دانند چکار کنند فکر مي کنند من ديوانه هستم که با خودم مي خندم اما چه حالي مي دهد خنديدن بدون دليل خنديدن به زندگيم به همه آن چيزهاي که ندارم و به همه آن چيزهاي که مي خواهم داشته باشم ... اما نه نبايد بخندم همه فکر مي کنند من ديوانه شده ام ... اما خوب بزار فکر کنند بي خيال بزار فکر کنند ... من مي خندم  و باز هم مي خندم ... حسين آقا از کنارم رد مي شود بلند مي گويد چي پسر مگه زده بسرت .. با خند مي گويم بعيد نيست و دو تاي با صداي بلند مي خنديم آقاي که کنار من نشسته هم خنده اش مي گيرد و آرام سرش را به اطراف تکان مي دهد و زير لب مي گويد ببين روزگار با آدمها چکار مي کند ........ امان از دست اين روزگار بد ........ با شنيدن جملات مرد خنده ام بيشتر مي شود بطوريکه ديگه حالا همه دارند به من نگاه مي کنند ..... مطمئن هستم همه فکر مي کنم خل شده ام اما مهم نيست ....آه ... آه ... چه حالي داد خستگي اين چند روزم در امد اين همه مدت من فقط به يک خنده احتياج داشتم ..... جداً که .... آخيش الان آرام شدم اما نمي دانم چرا آرامم ... ولش کن همين که آرامم خوبه ديگه مگه نه .... با خوشحالي از کافه بيرون مي آيم و توي پياده رو مدام بالا و پايين مي پرم انگار همه مردم شهر هم خوشحالند و همه با نگاهي شاد من را نگاه مي کنند .... چه روز خوبي بود امروز .....

 

صدای تبسم نرمي بر خواست و تن قهوای رنگ آن پير کهنسال رقصی هزار ساله از سر گرفت

:آوائی آشنا از فرانسيس لای


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]