اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٩/٦

سوغاتی

 

تا خانه دوان دوان حرکت کردم از هرچي کلاس تابستاني و برنامه فوق العاده که براي تابستان داشتم متنفر بودم آخه نمي دانستم چرا من نبايد از اين تعطيلات همان طور که خودم مي خواهم استفاده کنم حالا براي فردا کلي کار هم دارم معلم علوم گفته بايد نفري يک حشره با خودمان بياوريم تا بتوانيم روي آن تحقيق کنيم .. اه ... سعي مي کنم زياد کلمات معلم را به خاطر نياورم ... کم کم به نفس نفس افتاده ام دوست ندارم دوباره دير برسم و تمام هدايا تقسيم شده باشد آخر پدرم از سفر مکه برگشته ديشب رسيد و قرار شد امروز صبح هدايا را تقسيم کنند همه هم آمده اند مخصوصا که بچه های برادرم به هیچی رحم نمی کنند هرچه به مادرم التماس کردم که امروز را بي خيال شود و من کلاس نروم قبول نکرد  .... جلوي در مي رسم ديگر نفسم بالا نمي آيد هواي گرم تابستان امان آدم را مي برد با سرعت داخل ميشوم مادر تا من را می بيند مي گويد : بدو دست و صورتت را بشور مي خواهيم نهار بخوريم و من بدون مقدمه مي گويم مامان بابا براي من چي آورده ...

-         من نمي دانم خودت برو ازش بپرس الات توي اتاقه

با سرعت به سمت اتاق مي روم و وارد مي شوم و بلند سلام مي کنم پدرم تا من را مي بيند سوال مي کند مدرسه بودي

-         من ..  آره

-         چيه تجديدي داري امسال

-         من ... نه ... اينها کلاس تقويتي است اصلا هم بدرد نمي خورد مامان من را بزور مي فرستد

-         نه  ... بچه .. وقتي مامانت مي گويد برو حتما دليل دارد

-         پس چرا رضا با من نمي ايد ..

-         خوب دليل ندارد يک چيز براي همه بدرد بخور باشد .... راستي بتو هنوز چيزي ندادم درسته...

-         نه ... ( قلبم از هيجان مي زد تمام هفته پيش منتظر بودم ببينم بابا براي من چي مي آورد  پدر دست در کيف کنارش کرد و يک بسته کوچک در آورد و به من نشان داد)

-          پدرم گفت بيا فقط همين براي من باقي اينم براي تو

دست کردم بسته را گرفتم با سر تکان دادم گفتم ممنون و با سرعت از اتاق خارج شدم تا ببينم توي بسته چي هست توي راهرو سريع بازش کردم توش يک ساعت SEIKO5 بود يک ساعت مردانه بزرگ….. دور دستم بستم خيلي بزرگتر از من بود تازه خيلي هم سنگين بود آخه کي براي يک بچه ساعت به اين گنده اي مي آورد ساعت را توي جيبم کردم و رفتم سراغ رضا گفتم رضا بابا براي تو چي آورده است

-         يک هواپيما که با نخ به سقف مي بنديش و مي چرخد خيلي باحال است انگار پرواز مي کند براي محسن هم يک قطاربرقی آورده تو هم اگر بودي چند تا تفنگ و ماشين برقي باحال بود اما نبودي همه را بقيه برداشتند

همان طور که رضا داشت حرف ميزد اشک در چشمان من جمع شد چرا توي روزي به اين مهمي من نبايد خانه باشم من اين ساعت را نمي خواهم بعد رضا با سرعت جعبه بزرگي را از بالاي کمد پايين آورد و گفت اين همان است و درد من دوبرابر شد سرم را پائين انداختم تا رضا اشکهايم را نبيند و به سمت پله ها رفتم و روي پله هاي خروجي خانه سرم را دستها گرفتم و شروع کردم به گريه ..

صداي مامان بلند بود مدام من را صدا مي کرد مي گفت بيا نهار اما اصلا دوست نداشتم آنجا بروم آنقدر ناراحت بودم که خدا مي داند .. بعد مادر آمد و چند بار گفت چي شده چرا گريه مي کني بلند شد غذا سرد شد و من که ديگه طاقتم سر آمده بود بلند گفتم : نمي خواهم نمي خواهم و بعد ساعت را از جيبم در آوردم و به طرفي پرت کردم گفتم آخه اين هم شد هديه يک ساعت پير مردي براي من اورده من از بابا متنفرم .... 

مادر پش کلم زد و گفت دگيه اين حرف را نزن حالا بلند شو بيا نهار ..

-         نمي خواهم نهار نمي خورم ديگه هم از فردا  اين کلاسهاي بدرد نخور را نمي روم

-         چه ربطي به کلاسها دارد

-         خيلي هم ربط دارد من هم اگر نمي رفتم الان يک هواپيما يا قطار شايد هم ماشين داشتم .. تازه اصلا چرا رضا و محسن نبايد اين کلاسهاي تابستاني را بروند...

-         من که از خدام هست آنها هم بيايند اما خوب آنها هيچ وقت به حرف من گوش نمي دهند حالا خودت را ناراحت نکن تاره ساعت که بهتر هم هست ... پاشو بيا نهار بخور ديگه نمي گم ...

بعد رفت من هم براي اينکه اعتراض خودم را بيشتر نشان بدهم داخل حياط رفتم و کنار در ورودي نشستم .. اه .. حالا بايد براي فردا يک حشره هم پيدا کنم ... از آن طرف کوچه حميد و علي رضا با يک توپ پيدايشان مي شود با سرعت به سمت آنها مي روم  و تا پايم به توپ مي خورد همه چيز را فراموش مي کنم ...

هوا کم کم تاريک شده است به خانه بر مي گردم و يواشکي وارد آشپزخانه مي شوم کمي نان و پنير با سبزي بر مي دارم و به روي پله ها بر مي گردم و تا ته همه اش را مي خورم و کمي دوباره گريه ام مي گيرد و بلاخره بلند مي شوم مي روم بخوابم هنوز سرم را زير ملافه نکرده ام که مادر مي رسد تا من را براي خوردن شام ببرد اما دوباره با اعتراضهاي من روبرو مي شود خلاصه او مي رود و من هم توي رختخواب آنقدر فکرها عجيب غريب مي کنم تا خوابم مي برد ...

صبح با صداي مادر بلند مي شوم و تا چشمهايم را باز مي کنم دوباره تمام حوادث ديروز جلوي چشمهايم مي آيد با ناراحتي مي گويم من مدرسه نمي روم مادر مي گويد

-         خيلي خوب حالا بلند شو صبحانه بخور نمي خواهد تو هم بروي اصلا اگر من شانس داشتم خدا بچه هاي لجبازی چون شما ها به من نمي داد پاشو تو هم برو توي کوچه براي خودت ولگردي دلمرا خوش کرده بودم لااقل تو يکي يکم حرف گوش کن هستي...... ديگه  نمي خواهم تو هم برو بيا برو هرجا که دلت خواست ...

از حرفهاي مادر ناراحت مي شوم و مي فهمم که او هم به اندازه من ناراحت است اما خوب کاری از او ساخته نيست و طبق معمول من بايد دوباره کوتاه بيايم ..آرام بلند مي شوم همه سر سفره صبحانه هستند آرام با قيافه بق کرده مي نشينم و سريع صبحانه را مي خورم و تا مي خواهم بروم پدر مي گويد امروز صبح جاي نرويد مي خواهم ببرم برايتان لباس و کيف و کفش بخرم من با ناراحتي به راهم ادامه مي دهم و مي گويم من کلاس دارم بايد بروم براي آن دو تا بخريد من اصلا نمي خواهم ...

به سمت مدرسه مي روم .. اه .. تازه يادم آمد بايد يک حشره با خودم ببرم .. اما چي .. خوب اگر تو راه مورچه پيدا کردم مي برم و تمام مسير را روي زمين نگاه مي کنم اما خبري از هيچ مورچه اي نيست يکهو يادم مي آيد جلوي مغازه گوشت فروشي آقا صفدر هميشه کلي مگس و زنبور و حشره هاي عجيب غريب جمع مي شوند اتفاقا تو راه من هم هست ... يک پلاستيک از مغازه آرش مي گيرم و به سمت قصابي آقا صفدر حرکت مي کنم درست حدس زده بودم روي آشغال گوشتهاي جلو مغازه کلي مگس و زنبور جمع شده است يک زنبور قهوه اي و سه تا طلائي آرام به سمت آنها مي روم چند بار تلاش مي کنم آنها را بگيرم اما موفق نمي شوم بطوريکه زنبور قهوه اي حساس مي شود و ديگر روي آشغالها نمي نشيند سعي مي کنم او را روي هوا بگيرم که صداي آقا صفدر بلند مي شود

-         بچه چکار مي کني .. ببينم کاري مي کني اين سر صبحي زنبور ها را به جان ما بياندازي ولشون کن

-         من فقط مي خواهم يکي از آنها را بگيرم

-         برو بچه برو ... اه ... زنبور مي خواهي چکار .. برو

به کنار مي آيم و هنوز خيلي دور نشده ام که يک زنبور طلائي را روي يک پوست خربزه کنار خيابان مي بينم با سرعت کنار او مي روم و با پلاستيک او را شکار مي کنم و به سمت مدرسه مي روم ..

توي کلاس همه يکي يک حشره گرفته اند و تو ي همان اوضاع چشمم به توپال مي افتد از او با آن لباسهاي اتو کشيده و جعبه مداد رنگي 24 تاي اش بدم مي آيد .. او تا من را مي بيند با سرعت جلو مي آيد و مي پرسد چي آورده اي مي گويم زنبور ... تو چي

-         من ديروز با بابام رفتيم دانشگاه از آزمايشگاه آنجا دو تا  عنکبوت نپتون گرفتم دکتري که آنجا بود دوست بابام بود مي گفت نسل آنها توي طبيعت دارد انقراض پيدا مي کند براي همين من مي خواهم دوتا از آنها را بزرگ کنم . ببين چقدر قشنگ هستند

بعد جعبه خيلي خشگلي چوبی با ديوار هاي شيشه اي را به من نشان مي دهد که توي آن دو تا حشره خيلي قشنگ هست .. هنوز کاملا از ديدن آنها لذت نبرده ام که توپال مي گويد راستي بابات برايت چي آورد .

کاش اصلا ديروز موضوع پدرم را نمي گفتم خواستم برايش کلاس بگذارم گفتم پدرم رفته خارج تازه برگشته کلي هم سوغاتي آورده اما حالا مانده ام براي که حسابي حال او را با اين حشرات عجيب و باحالش بگيرم مي گويم

کلي چيز آورده فرصت نداشتم همه اش را باز کنم چيزهاي مثل هواپيما و قطاربرقی .. ماشين برقی .. و خلاصه کلي چيزه ديگه و بعد با سرعت سر جايم مي نشينم ..

از مدرسه با سرعت بيرون مي آييم معلم بما گفته هر کس حشره اي را که گرفته براي يک هفته نگه دارد و به او غذا بدهد و تمام خصوصيات آنها را با دقت نگاه کنيم و گزارش بنويسيم  به زنبور بيچاره توي پلاستيک نگاه مي کنم چه کسي حال دارد او را براي يک هفته نگاه دارد درب پلاستيک را باز مي کنم تا برود..... هفته بعد دوبار يکي ديگه مي گيرم مي برم تازه سر حال تر هم هست اگر هم پرسيد معلوم است زنبور چي مي خورد گوشت و .. و... و... آشغال . آره ... و به سمت خانه مي روم

توي خانه همه دارند نهار مي خورند من هم به جمع بقيه اضافه مي شوم پدر مي گويد نهارت را خوردي جاي نرو تا براي تو هم برويم خريد ... رضا مي گويد محمد اگه ببيني چه کفشهاي خريدم همان هاي که پشتش ابي بود بندهاي سفيد سياه داشت که نشانت دادم ... محسن هم مي گويد : آره .. لباسهاي من هم خيلي باحال شد آن شلوار مشکي را خريدم ...

با خودم فکر مي کنم من هم حتما همان کفش قرمز و سفيد بسکتبال را مي خرم خيلي باحال بود ....

با پدرم بيرون مي آئيم مستقيم مي برمش درب همان مغازه کفش فروشي به صاحب مغازه کفش را نشان مي دهم او هم مي اورد اما تا پدر کفش را مي بيند مي گويد :

-         بابا اين که قرمزه دخترانه نيست تازه خيلي هم گران  است با اين پول مي تواني دو تا کفش بخري

-         نه بابا کفش بسکتبال است ببين ساقش هم بلنده تازه دختر ها که پاي به اين بزرگي ندارند

-         نه بابا جون اين بدرد مدرسه نمي خورد يک چيز سنگين تر بر دار بيا مثل همان که براي رضا خريديم براي تو بخريم

اصلا دوست نداشتم از آن کفش بخرم تازه  رضا همش مصخره ام کند بگويد رفته عين مال من خرديه خلاصه من هرچي اصرار مي کنم پدرم قبول نمي کند و عين همان کفش رضا را براي من هم مي خرد و من ديگر توي هيچ چيز نظر نمي دهم و با کلي لباس بد رنگ و عجيب بر مي گرديم . پدرم جلوي بازار يک تاکسي مي گيرد و لباسها  را به اتفاق کمي خريد که براي خانه کرده ايم عقب ماشين مي گذاريم و سوار مي شويم پدر و راننده مدادم از قيمتها و گراني حرف مي زنند و من دوباره ناراحت و شاکي یک گوشه نشسته ام و از شیشه بیرون را نگاه می کنم ديگه اصلا هيچي برايم مهم نيست دوباره از پدرم بدم مي آيد آخه چرا نگذاشت من آن کفشها را بخرم  تازه شلوار و کاپشن سورمه اي هم اصلا دوست ندارم اگر آن کفشها را مي خريد کلي مي توانستم تو مدرسه حال کنم ... خلاصه تاکسي ايستاد و پدر با راننده هنوز گرم صحبت بودند پدرم در حين صحبت پول را حساب کرد و پياده شد و ماشين دور شد پدر آنقدر سرگرم صحبت بود و من آنقدر ناراحت که هر دو يادمان رفت که وسايلمان عقب ماشين جا مانده کمي که جلو تر رفتيم بابام يادش امد ولي کلي دير شده بود يک 15 دقيقه هم آنجا ايستاديم اما خبري نشد خلاصه با دست خالي خانه برگشتيم من که داشتم از ناراحتي مي مردم............ حالا همان کيف و کفش را هم ندارم با لباهي آويزان به پدرم نگاه کردم گفتم:

 

-         بابا بر نمي گرديم دوباره براي من خريد کنيم آخه همه چيز را با خودش برد

-         نه... اه ... نه حوصله دارم و نه پولي براي من مانده امروز چقدر تو غر زدي ديوانه ام کردي بچه همين مي شود از بس که سر آن کفش نق نق کردي که پاک من را گيج کردي يکم ساکت باش .. نه نمي رويم ديگه هم تکرار نکن

-         من به قول بابام خفه خون گرفتم و تا خانه فقط با خودم غرغر کردم ...

  شب دوباره سر ميز شام نيامدم مادرم مدام مي گفت حالا مي رويم دوباره مي خريم بگذار اول ماه بشود الان که ديگه پولي نداريم . اما من نمي توانستم قبول کنم که روز ثبت نام سال جديد که دو هفته ديگر است با همان لباسهاي سال پيش بروم همه حتما به من مي خندند  ... خودم را به رختخواب رساندم و فردا هم هر کار مادرم کرد ديگر سر کلاس نرفتم چون احساس مي کردم مقصر تمام بد بختي هاي من اين کلاس تقويتي احمقانه است که اگر نبود من الان صاحب يک هديه خوب و لباس نو بودم تمام آن روز تو حياط پرسه زدم و براي اينکه واقعا از دست تمام چيزهاي دوروبرم خلاص شوم با اسرار مادرم راضي کردم تا همان شب به اتفاق برادر بزرگم به شهرستان بروم او همیشه هفته ای دوبار می امد و می رفت . فرصت خوبی بود تا در  اين مدت کوتاهي که از تابستان مانده آنجا باشم آنجا را خيلي دوست داشتم .. دوستهاي خوبي هم توي روستاي خودمان داشتم .....

کم کم در روستا همه چيز را فراموش کردم دوباره يک بچه آفتاب سوخته شيطان شدم و از فکر توپال مدرسه آن معلم حشره باز خلاص شدم بلاخره دو هفته هم سريع گذشت و من بايد بر مي گشتم خانه تا براي ثبت نام برويم در تمام طول راه دوباره به مشکلات و بي لباسي فکر مي کردم مدادم با خودم تکرار مي کردم که اگر براي من لباس نخرند من اصلا مدرسه هم نخواهم رفت آخه چطور مي توانم مدرسه بروم ...

از پله هاي خانه بالا رفتم مادر تو راهرو نشسته بود و داشت برنج پاک مي کرد بلند سلام کردم و رفتم او را بوسيدم مادر گفت که سريع بروم حمام ....

لباسهايم را در آوردم و با لباسهاي که مادر به من داد وارد حمام شدم حسابي خودم را شستم ايامي که در روستا هستم کمتر به نظافتم خودم مي رسم البته حمام رفتن آنجا هم خيلي سخت است بايد برويم حمام بيرون ...

توي دلم حي مي خواستم حرف و صحبت لباسها را پيش بکشم .. اما چون تازه رسيده بودم خجالت مي کشيدم خلاصه کنار مادر که الان توي آشپزخانه داشت غذا درست مي کرد ايستادم و شروع کردم به او نگاه کردند مادرم که فهميده بود من چيزي مي خواهم گفت:

-         خوب خوش گذشت ... از دست ما راحت شدي ... ما هم از دست غرغر کردنهاي تو دو هفته اي راحت بوديم .. چيه چيزي مي خواهي اينجوري به من نگاه مي کني

-         نه

و بعد  بيرون آمدم رفتم سر کمد وسايلم درب کمد را به سختي باز کردم چيز بزرگي را به زور توي کمد کرده بودند .. يک جعبه مقواي بزرگ بود اندازه يک جعبه ميوه بزرگ با زحمت آن را بيرون آوردم و درب آن را باز کردم خداي من چي مي ديدم ...

کفشهاي که مي خواستم و همان کاپشن زرد رنگ و شلوار جين چه باحال تازه يک چيزه ديگر هم بود که اصلا باورم نمي شد يک پاچينکوي کوچک که مدتها عاشق او بودم چون عين همين را توپال توي خانه خودشان داشت خيلي باحال بود ... خيلي .... به سمت آشپزخانه دويدم گفتم مامان .. مامان .. آنها همه براي من است ..

-         آره فکر کردي براي کي هست

-         چه خوب همان کفشهاي که مي خواستم و همان کاپشن تازه آن بازي .. ولي آن بازي که خيلي گران بود .. من تا حالا نگفته بودم آن را مي خواهم

-         آره ولي از بس تعريف کرده بودي همه مي دانستيم که چي هست حالا برو از بابات تشکر کن تو آن اتاق نشسته برو

به سمت اتاق مي روم کمي لباسم را مرتب مي کنم و موهايم را صاف مي کنم وارد مي شوم و مي گويم سلام بابا خيلي ممنون  ......

 

 

-

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]