اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/٩/۱۳

دماوند

مهم نيست کجا بود چه کسی بود چه وقت رفت و کی خواهد آمد مهم اين است که او وجود داشت و برای هميشه در من باقی خواهد ماند .... باور کن ... باور کن .....

بايد عجله کنم بايد به آخرين ميني بوس دماوند برسم  دوان دوان به سمت ايستگاه می روم .........

بوي خنکي بينيم را نوازش داد به طوري که با صداي بلند عطسه کردم هواي بيرون از پتو حسابي خنک بود اصلا دوست نداشتم بيرون بيايم سرم را زير پتو مي کنم. صداي پاي مادرم تو راهرو پشت سرم مي آيد منتظر مي شوم تا من را براي صبحانه صدا کند صدا پا چند بار مي رود و مي آيد .... خيلي دوست دارم او من را صدا بزند .. اما خبري نيست راستي من که هنوز چک نکرده ام نکنه هنوز دماوند نيامده ام و توي تهران هستم ديشب يادم هست که به آخرين ميني بوس هم نرسيدم .. اه .. يعني الان توي تهران هستم و بايد خودم بلند شوم و غذا بخورم .. اما بزار ببينم نه من ديشب آمدم دماوند .. آره اما چطوري ماشيني که نبود ... به آرامي گوشه پتو را کنار مي زنم تا سقف را ببينم و از روي سقف  بفهمم خانه خودم هستم يا برگشته ام دماوند ... سقف سفيد رنگ است مثل خانه خودم .. مثل خانه خودمان مثل دماوند مثل تهران .. با شتاب از جايم بلند مي شوم .. اينجا کجاست ... اتاق کوچکي که من درست در وسط آن خوابيده ام با ديوارهاي سفيد و يک قالي کهنه بوي نم عجيبي هم مي دهد کنار در ورودي يک جاي خواب ديگه پهن است اما کسي توي آن نيست نشان مي دهد که هر کس بوده بيرون رفته آرام بلند مي شوم پتو و تشک را جمع مي کنم و در کنار مي گذارم به عکس روي ديوار خيره مي شوم تصوير بسيار کهنه و قديمي آدمها در فاصله دوري از دوربين عکس گرفته اند قيافه ها کاملا آشنا نيست به جز يک نفرمطمئن نيستم اما فضاي عکس خيلي آشنا است فکر کنم جائي که آنها ايستاده اند را مي شناسم شبيه يک گنبد قديمي با گنبد خاکستري رنگ است آن گنبد را من جائي ديده ام آرام دست روي عکس مي کشم که مادرم شانه من را مي گيرد تکان مي دهد ... بلند شو بلند شو مي خواهيم صبحانه بخوريم سراسيمه بلند مي شوم .. ها ..ها ... من خانه هستم ... آه ...

از جاي خودم بلند مي شوم و تشک و لحاف را بزرو توي کمد تو ديوار جاي مي دهم و کنار پنجره رو به باغ مي نشينم و به بيرون خيره مي شوم زني با چادر سفيد توي باغ مشغول جمع کردن تخم مرغها است شايد از دوستان خانوادگي باشد او خيلي آرام و با مهارت خاصي جاي تخم مرغها را پيدا مي کند چون مرغها در تمام باغ تخم مي گذارند ... زن آرام به سمت ديوار ته باغ مي رود و زنبيل تخم مرغ را روي ديوار مي گذارد و دستي تخم مرغها را بر مي دارد . زن آرام بر مي گردد و به طرف پنجره اي که من نشسته ام نگاه مي کند چهره اش اصلا مشخص نيست و بعد آرام روي زمين کنار باغ دراز مي کشد .. با هيجان پنجره را باز مي کنم و داد مي زنم حال شما خوب است ... خانم حال شما خوب است ... توي همين افکارم که دوباره مادرم شانه ام را تکان مي دهد و مي گويد بلند شو ديگه بعد مدتها آمده اي حالا مي خواهي تمام روز بخوابي بلند شو همه سر سفره هستند پاشو بيا ....

تکاني به خودم مي دهم اصلا دوست ندارم از جاي گرم خودم دور بشوم بزور خودم را راضي مي کنم و تو رختخواب مي نشينم به کتاب کنار دستم نگاه مي کنم ديشب خواستم قبل از خواب آن را تمام کنم دوباره کتاب را باز مي کنم و شروع مي کنم به ورق زدن صفحه آخر کتاب پر از عکسهاي قديمي است توي عکسها يک عکس به نظر خيلي آشنا مي آيد يک عکس قديمي که گروهي کنار هم مقابل يک امامزاده ايستاده اند و عکس گرفته اند به نظر بناي آن آشنا مي آيد کنار تمام مرداني که در عکس هستند زني با چادر سفيد روي زمين نشسته است قيافه زن اصلا خوب مشخص نيست اما گوئي مي خواسته قبل از گرفته شدن عکس چيزي بگويد دستش با حالت خواصي به سمت دوربين دراز شده است کتاب را گوشه مي گذارم توي تاقچه کوچک کنار ديوار از لاي نوارها يک نوار قديمي عربي در مي آورم يادمه بچه که بودم خيلي نوار عربي گوش مي کرديم دنبال ضبط مي گردم که آن را گوش کنم که مجيد دم در ظاهر مي شود بلند مي گويد بيا ديگه مي خواهيم سفره را جمع کنيم ...

هواي ظهر بر خلاف صبح خيلي گرمه همه توي نشيمن خوابيده اند روي تراس باغ مي نشينم و به تپه اي که مشرف شهر است خيره مي شوم پلکهايم سنگين مي شود اما دوست ندارم بخوابم مي خواهم بيدار باشم مي خواهم فکر کنم فکر کردن را خيلي دوست دارم گاهي دوست دارم هم زمان با گوش دادن آهنگ خودم را در دنياي آرامي درونم رها کنم ..... از جايم بلند مي شوم و بسمت اتاق به سراغ قفسه نوار مي روم نوارهاي اين قفسه هميشه من را با يک گذشته مبهم پيوند مي دهند يک نوار انتخاب مي کنم از پنجره  به بيرون باغ نگاه مي کنم زن با چادر سفيد آرام به سمت بالکن قدم مي زند اوسط راه دولا مي شود و چيزي از روي زمين بر مي دارد و به راهش ادامه مي دهد و دوباره به سمت پنجره نگاه مي کند و مي ايستد اين طرف را نگاه مي کند اما فاصله زياد اجازه نمي دهد تا خوب بشناسمش دستش را به سمت من دراز مي کند توي دستش چيزي دارد پنجره را باز مي کنم و بلند صدا مي زنم سلام ... سلام ... زن همان طور ايستاده و تکان نمي خورد نمي خواهم از ديدم دوباره پنهان شود با سرعت از همان پنجره پايين مي پرم اما ارتفاع پنجره کمي زياد است البته وقتي بچه تر بودم خيلي راحتر از اين ارتفاع مي پريدم... تند مي پرم و از روي زمين بلند مي شوم اما خبري از زن نيست .. چيزي مثل پشه وارد گوش من مي شود با شدت دستم را به سمت گوشم مي برم اما خبري نيست دوباره تکرار مي شود .. چشمهايم را باز مي کنم دوباره مجيد را مي بينم که خيلي موزيانه تکه کاغذي را لوله کرده و دارد من را اذيت مي کند لبخندي بهش مي زنم و مي گويم بسه ديگه شوخي نکن ... او با خنده مي گويد چيه بيدارت کردم بدجوري روي تراس توي آفتاب لم داده بودي .. حتما داشتي به آن زن توي باغ فکر مي کردي ..

-         مگه تو او را مي شناسي

مجيد با سرعت وارد خانه مي شود او را چند بار صدا مي زنم......وايستا.... وايستا..... ببين تو هم او را مي بيني وايستا ... فايده نداره بايد بروم  دنبالش مي روم بلکه بدانم او کيه من که مدتها است ديگه از دماوند و اهالي آن خبر ندارم .......اما مجيد توي اتاق نيست يک لحظه او را مي بينم که از در حياط بيرون مي رود دنبال او بيرون مي روم او سر پيچ خياباني که نزديک خانه است گم مي شود .حوصله دويدن ندارم شرع مي کنم قدم زدن يک تکه روزنامه لاي شاخه هاي درخت گير کرده است روزنامه از بس آفتاب خورده زرد رنگ شده است او را جدا مي کنم و کنار جوي خالي آب مي نشينم نوشته هاي  توي روزنامه خوانا نيست فقط عکس مبهمي از يک ديوار و چند نفر که کنار آن ايستاده اند ديده مي شود و پشت صفحه هم تبليغ روغن نباتي قو است با يک قوي سفيد بزرگ و دختري اما بايد روزنامه خيلي قديمي باشد يا مال کشور ديگه اي شايد هم مال آينده  روزنامه ايراني با عکس دختري سر لخت دوباره روزنامه را با دقت بر انداز مي کنم خبر که زير عکس زن صفحه اول نوشته شده مربوط به همين دماوند است زني در شهرستان دماوند ... بقيه قابل خواندن نيست دوباره  بلند مي شوم وارد خانه مي شوم معلوم نيست اين پسر با آن عجله کجا رفت وارد آشپزخانه مي شوم کتري را براي چاي روي گاز مي گذارم قبل از اينکه از آشپزخانه خارج شوم همان زن را مي بينم که با سرعت وارد اتاقي که من خوابيده بودم مي شود ترسي من را در بر مي گيرد در حالي صداي تپش قلبم را مي شنوم به سمت اتاق مي روم همه توي نشيمن هنوز خواب هستند زن تند تند نوارهاي روي قفسه را جمع مي کند تا مي خواهم وارد اتاق شوم دستي به پشت من مي زند مي گويد .. پسر بلند شو .. بلند شو .. بيا چاي بخور زير آفتاب هم نخواب ... تو خودت چاي گذاشتي بعد گرفتي خوابيدي چطور با صداي بلند اين ضبط خوابت برده  .... صداي ضبط را کمتر مي کنم و دنبال پدرم وارد اتاق مي شوم وسط نشيمن سيني چاي و ظرف پر ميوه را مي بينم مي شينم و پدرم مي پرسد .. خوب تعريف کن ببينم درسهايت در چه حاله ....

دوباره تشک را پهن مي کنم نبايد زياد شام مي خوردم حالا راحت نمي توانم بخوابم هوا توي شب دوباره خنک شده است آرام دراز مي کشم کتاب را بر مي دارم و توي همان حالت دراز کش شروع به خواندن مي کنم ... صداي آرامي بگوش مي رسد انگار کسي توي پذيرائي است اما من آخرين نفري بودم که آمدم بخوابم اصلا دوست ندارم بروم ببينم در همان حالت دوباره به خواندن ادامه مي دهم کتاب را طوري نگاه مي دارم که نور لامپ توي سقف اذيتم نکند همان طور که مشغول خواندن هستم از ناحيه زيري کتاب دو جفت پا مي بينم که در چهار چوب در حاضر مي شود پا ها جوراب مشکي نازک پوشيده اند و ساقها پشت چادر سفيدي مخفي است بقيه بدن آن زن در پشت کتاب مخفي شده است فکر اينکه کسي در چهار در ايستاده و به من نگاه مي کند ترسي در وجود من مي اندازد کتاب را آرام آرام بالا مي آورم تا صورت زن را ببينم حالا مي توانم دستهايش را که جلوي سينه چادر را نگاه داشته اند ببينم و کتاب را آرام بالاتر مي آورم چانه زن را مي بينم حالت صورت کاملا نشان مي دهد که او دارد به من نگاه مي کند کمي بالاتر خداي من صورت زن کاملا خوني و زخمي است تا مي خواهم به چشمانش نگاه کنم زن چادر را روي صورتش مي گيرد و به سرعت به سمت پذيرائي مي دود چه دردي در صورتش پيدا بود نيم خيز مي شوم چراغ را خاموش مي کنم و سرم را زير پتو مي گيرم و سعي مي کنم سريع بخوابم .... صداي پاي دوباره بلند مي شود آرام آرام به اتاق نزديک مي شود. بعد اسم من را صدا مي زند و مي گويد خوابي .. خوابيدي يا بيداري .. اه .. چرا با چراغ روشن خوابيده اي سرم را سريع بيرون مي اورم مامان توي هنوز بيداري ...

-         آره چرا چراغ را خاموش نکرده اي بگير بخواب من خاموش مي کنم

با خاموش شدن چراغ چشمها را آرام مي بندم .........

صداي ناله آرامي بگوش مي رسد سرم را زير پتو بلند مي کنم تندي و سردي هوا شامه ام را اذيت مي کند کمي بينيم را ماساژ مي دهم صداي ناله بلند تر و واضح تر به گوش مي رسد درست مانند کسي که بر مزار عزيز ناله مي کند آرام بلند مي شوم صدا از توي باغ بلند است آن زن درون حياط روي زمين نشسته و مدام دست بر روي خاک مي کشد و بر صورت خود مي زند و ناله مي کند در يک لحظه تصوير ديشب به سراغم مي آيد با سرعت به سمت درب تراس مي دوم و وارد باغ مي شوم درست در همان نقطه اي زن نشسته بود علفهاي آنجا را شروع به گشتن مي کنم چيزي پيدا مي شود شبيه يک گل سر شکسته شبيه يک موگير به رنگ آبي او را با گوشه شلوار پاک مي کنم و به سمت راهرو بر مي گردم محکم آن را در دست مي گيرم نمي خواهم اين تنها رابطه من با آن زن از من دور شود مادر را در آستانه در مي بينم چشمهايش هنوز خواب آلود است به من مي گويد:

-         پسر سر صبح لخت رفتي بيرون که چي سرما مي خوري

آرام دستم را جلويش باز مي کنم مي گويم مادر اين را مي شناسي و او گل سر شکسته را مي بيند مي گويد :

-         از کجا پيدايش کردي

-         از توي باغ

-         نه ... مگه چيزي است که جالب باشد

-         آه..... نه ... همين طوري پس مال شما نيست

-         بيا بيا برو تو سرما مي خوري سر صبحي چکار ها مي کني

سرو صورت خودم را مي شويم و سرسفره صبحانه مي نشينم دو تا بردار کوچکم دوباره سر ليوان چاي در گير شده اند با صداي پدرم هر دو آرام مي گيرند ... بعد غذا از مجيد مي خواهم به گل سر را نگاه کند و او با تعجب مي گويد:

-         از کجا پيدا کردي

-         مگه تو مي داني مال کيست

-         خوب معلومه تازه کلي دنبالش مي گشت

-         چه کسي .. چه وقت ...

-         ها .... مادر فولاد زره ...

و بعد مي زند زير خنده و فرار مي کند اصلا نمي توانم رابطه مجيد را با اين همه جريانات پيدا کنم اصلا نمي دانم که کدام قسمت ساخته ذهن من است و کدام قسمت واقعيت بايد بتوانم رابطه آنها را بيابم ........

سنجاق را در جيبم مي گذارم و براي قدم زدن بيرون مي ايم در راه از دور يکي از دوستان دوره دبستان را مي بينم اصلا نمي خواهم با او روبرو شوم مسيرم را کمي عوض مي کنم نا خودآگاه در مقابل درختي مي ايستم درخت پيچ و تاب زيبائي دارد درست مثل رقاصه هاي دوره باستان نزديک مي شوم و به او تکيه مي دهم گيره را از جيبم بيرون مي آورم به نظر نمي آيد چيز با ارزشي باشد آن را گوشه اي پرتاب مي کنم و قدم زنان به سمت مرکز شهر مي روم  ..... در راه کنار جاده انبوهي از خانه هاي نيمه ساخته و ويران را مي بينم چرا تا به حال به آنها دقت نکرده ام آنها براي چه قبل از اينکه ساخته شوند ويران شده اند درست مثل رابطه اي که قبل از شکل گرفتن بهم خورده باشد درست مثل دختري که قبل از مادر شدن مرده باشد درست مثل انساني که قبل از تولد به جرم گناه اعدام شده باشد .......

هوا ديگر تاريک شده تمام طول روز را بيرون بوده ام بايد زودتر برگردم خانه پيچ کوچه را دور مي زنم منبع آب بزرگ سر راه همچون نگاهبان فولادي بزرگي سرد و محکم ايستاد بدون اينکه به او توجه کنم رد مي شوم اما گوئي که اين همه عزمت زير سوال رفته باشد با صداي فولادي و سردي ناله سر مي دهد و من بدون توجه عبور مي کنم نمي خواهم خودم را در گير هيچ يک از وقايع اطرافم بکنم ... اما گمان کنم دوباره صداي ناله اي مي آيد شايد از منبع باشد اما نه درست در جهت مخالف آن است آن طرف جاده کنار همان درختي که صبح ايستاده بودم ناله اي واضح و روشن ... کاملا طبيعي و حقيقي درست مثل در دست گرفتن آن گل سر ..او همراه ناله چيزي مي گويد او مي گويد که حقيقت داشته او مي گويد دوباره تکرار شده او مي گويد آزادي مي خواهد او مي گويد ......... دوان دوان به سمت خانه مي روم نمي خواهم خودم را در گير اين شنيده ها بکنم نمي خواهم در موردش صحبت کنم مي ترسم همه به من بخندند اما پس او کيست او کيست ...

توي خانه سر گردان به اين طرف و آن طرف مي روم درست مثل کسي که چيزي گمکرده باشد ولي خيلي عجيب است همه رفتار غير طبيعي من را مي بينند اما حتي سوال هم نمي کنند شايد من بايد بدانم اما چي .. چرا ......

شب موقع خواب کتاب را دوباره بر مي دارم شروع به خواندن مي کنم چه سرگذشت پر تلاطمي که در اين نوشته جريان ندارد ... مي خواهم به هر قيمت امشب آن را تمام کنم بعضي چيزها خيلي نامفهوم است مثل اينکه مرد خانه آنجا را ترک مي کند بدون اينکه نشاني از خود بگذارد و اينکه تا وقت مرگش کسي بلاخره نمي فهمد واقعا براي چي آنجا را ترک کرده است تا اينکه جسدش را توي تهران توي يک زير زمين اجاره اي پيدا مي کنند تاريخ فوت 1438 هجري شمسي .. حتما اشتباه کرده اند چطور ممکنه حتما هجري قمري بوده داستان نويس و تصحيح کننده اصلا توجه نکرده اند راستي نويسنده کي بود ... هايده علمداري نويسنده اي که هرگز زاده نشد ....

کتاب را به سمتي پرتاب مي کنم نويسنده اي که هرگز زاده نشد .... آرام دوباره کتاب را بر مي دارم و  صفحات را ورق مي زنم اما همه سفيد و خالي هستند ... سفيد... سفيد .... تنها قسمت عکسها مانده است در توضيحات نوشته عکس مربوط به زماني است که نويسند 33 سال داشته تاريخ 1401 هجري شمسي دماوند ...... تنها توي عکس يک نفر قيافه واضحي دارد به نظرم آشنا مي آيد خيلي آشنا.... اما من اگر به جاي اين مردم بودم اصلا آرزوي تولد نمي کردم .......

آرام بلند مي شوم تا عکس را به بقيه نشان بدهم شايد آنها بتوانند کمکم کنند اما پاهايم قدرت حرکت ندارند هرچه تلاش مي کنم نمي توانم يک قدم هم بردارم از بيرون صداي ناله اي مي آيد همان زن است در کنار او حالا جمعيتي قرار دارند که آرام آرام به سمت من مي آيند چيزي در درونم من را وادار به فرياد زدن مي کند و بلند فرياد مي زنم... بلند تر فرياد مي زنم..... به ناگاه از خواب مي پرم ... اينجا اتاق من در تهران است راستي من ديشب به ماشين نرسيدم مجبور شدم برگردم ... آه ... اصلا نمي توانم تجسم کنم .... بايد عجله کنم با اولين ماشين صبح بروم دماوند خانواده منتظر من هستند حتما نگران مي شوند نمي دانم چطوري قضيه جدا شدنم را براي آنها توضيح بدهم کاش اصلا اين آشنائي هيچ وقت صورت نمي گرفت ... ما تازه با هم آشنا شده بوديم کاش لااقل بقيه را درگير اين آشنائي نکرده بودم بلند مي شوم بايد بروم بايد بروم همه چيز ديگر تمام شده است ......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]