اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱٠/٤

تکرار وجود

دستها را به علامت پرواز در اطراف خودم گرفتم و سر به آسمان افق بلند کردم و با سرعتي هرچه بيشتر به حرکت در آمدم دشتها و کوه ها سريع از زير نگاهم عبور مي کردند دستها کمي به سوي پائين گرفتم و با سرعتي دو چندان به سوي خورشيد اوج گرفتم اما هيچ چيز ديگر طمع واقعي خود را ندارد ديگر سفر کردن از شهري به شهر ديگر غوطه ور شدن در درياها دراز کشيدن در زير آفتاب کنار ساحل سر خوردن بر بروي دامنه هاي پر برف کوه ها پرواز کردن و اوج گرفتن و تمام چيزهاي که روزي آرزوي آنها را در سر مي پروراندم سرد و بي معنا شده است نمي دانم اين تن خاکي چه چيز با خود داشت که زيبائي اشياء را دو چندان مي کرد نمي دانم چرا آن زمان هميشه فاصله بود باآن چه که ما مي خواستيم و آنچه که ما داشتيم وصل همشيه آرزو بود ............ دست از شور و هيجان بي مورد بر مي دارم و در کنار بقيه سايه ها گوشه مي نشينم تا روزي نگاهبان حقيقت براي زندگي دوباره اسم من را صدا بزند دلم براي هرچه رنگ و بو است تنگ شده دلم براي همه آنها که مي شناختم و آنها که نمي شناختم دلم براي زمين صاف باد خنک دلم براي لمس زمان تنگ شده است ........

اندوه تنها بصورت موج گونه اي در من جريان مي يابد و حرکت او تمام سايه هاي اطرافم را بخود جلب مي کند ناگهان سايه اي کهنسال از دور کنار من مي آيد دست در دست من مي گذارد و مي گويد تو تا جاودانگي يک سکو بيشتر نداري سکوت اختيار کن آرام بگير و انرژي خود را اينگونه نا آرام هدر نده ...... سايه کهنسال را بر انداز مي کنم اولين بار است با او رودر رو شده ام از زماني که به اين سکو آمدم تا اکنون او را بارها ديده ام همه مي گويند او از سکوي بالاتري به پائين ترين سکو رفته و سالها طول کشيده تا دوباره به اين سکو باز گردد اما او هيچ وقت در اين مورد حرفي نزده است و تمام حقيقت درونيش سفيد است گوئي زلال و بي گناه با اين همه پاکي چگونه در پائين ترين سطح نزول کرده بوده است اين همه لطافت از کجا آمده است ..... شهامت سوال کردن ندارم تنها سرم را تکان مي دهم اما سوال ذهنم در قسمتهاي سياه وجودم تنين افکن مي شود و او در مي يابد که چه مي خواسته ام هميشه از نيمه سياه وجودم گريزان بودم تمام لحظاتي را که در تن فاني آن را براي خودم مي ساختم بياد دارم و اين نيمه سياه خودش را زود لو مي دهد تمام درونم را لو مي دهد حتي اجازه لحظه اي فکر کردن ندارم چون همگان از درون انديشه ام با خبر مي شوند تقريبا تمام افراد نزديک من حالتي کمابيش چون من دارند بعضي ها تيره ترند و از لايه هاي پائين تر آمده اند اما بعضي روشنتر از من اما اين مرد که از پائين ترين لايه آمده چرا اينقدر سفيد است .........

دوباره سوال در ذهنم شکل مي گيرد و مرد لبخندي مي زند و آرام مي گويد دوست داري بداني يا نه در تو نوري است که چون شمع مي درخشد اما گمان نمي کنم با اين نور کوچک توانائي دانستن اين حقيقت را داشته باشي هر وقت گمان کردي که مي تواني با تمام هستيت ريسک کني و آينده را به جهتي ببري بيا به من بگو من در آن گوشه هستم اما بدان که پائين رفتن از لايه ها خيلي آسان است اما براي هر لايه بالا برگشتن چندين برابر اين زماني را که صبر کرده اي بايد صبر کني ...صبر .....

اين همان جوابي بود که به همه اهل سوال داده بود اما من نمي دانستم هيچ کس حاضر به ريسک نبود هيچ کس انتظار را دوست نداشت .........

اما انتظار اکنون از انتظار فردا براي من درد ناک تر است گمان مي کنم اکنون قدرت انتخابي به من داده شده که بايد استفاده شود آرام کنار او مي روم و راز حقيقت را مي خواهم و او به من مي گويد اگر يگانه آلايش را مي خواهي بايد به پائين ترين لايه بروي در آنجا فردي است که به رايگان تمام سياهي تو را خواهد گرفت و در قبال او تو را سفيد مطلق خواهد ساخت همين...... تنها راز همين است اما من نمي دانم او چرا اين کار را مي کند و براي چه در آنجا جاي دارد اما حقيقت چيزي جز اين نيست ولي يک چيز خيلي مهم است از آن جايگاه به اين جايگاه رسيدن انتظار طولاني مي خواهد انتظاري در حد انکار حقيقت خودت که اگر انکاري صورت گيرد تيرگي تماما از آن تو خواهد شد .....

 به سمت پرتگاه سقوط مي روم يادم هست از همان سکوي پائين تر که خيلي هم با اينجا فاصله ندارد زمان زيادي طول کشيد تا به اين نقطه برسم .... و اينجائي که هستم نقطه اي است که مي توان پرواز کرد و طبيعت را دور زد اما من  تصميمم را گرفته ام دستها را در کنار خودم جمع مي کنم و در نگاه مبهوت تمام اطرافيان خودم را به سمت پائين سقوط مي دهم صداي هله هله اي بر پا مي شود و تمام افرادي که در تمامي لايه هاي مسير قرار دارند آهي جانکاه سر مي دهند .........

لايه ها با سرعت از کنارم مي گذرند و اعماق تاريک و تاريکتر مي شود به جائي که تنها نور من است که اطراف را روشن مي کند و من در نور کوچک خود تنها مي توانم دستهاي لرزان خودم را ببينم و اين نور هم هرچه رفته رفته به اعماق نزديکتر مي شوم کم نور تر مي گردد تا اينکه سرعتم رفته رفته کم مي شود و کاملا از حرکت مي ايستم گويا اينجا آخرين لايه آفرينش است تاريک تاريک به اين لايه ......لايه انکار کننده ها مي گويند کساني که هستي را منکر شده اند اصل آفرينش را ....... نورم آرام آرام سو سو مي زند و تمام مي شود نوري که حاصل تمام دوران زندگي خاکيم بود اکنون با پيکره اي نيمه سياه و نيمه سفيد بدون نور در ظلمات اطرافم پرسه مي زنم صدا هاي هله هله اطرافم نشان مي دهد که گروه بيشماري اين حوالي هستند مرد مي گفت اينجا بعد ندارد از هرطرف که بروي دوباره به جاي اول بر مي گردي پس نبايد از گم شدن بترسم به سمت جلو حرکت مي کنم مي روم و مي روم ....

کم کم احساس مي کنم فضاي اطراف قابل ديدن شد هرچه جلو تر مي روم نور بيشتري به چشم مي رسد عجيب است که در اين ظلمات نوري هست بايد نور همان کسي باشد که من بخاطرش آمده ام به راه ادامه مي دهم کم کم مي توانم اندام بزرگش را ببينم تا به حال اين همه عظمت و شکوه را نديده بودم شکوهي بي منتها واي چه درخششي ........

حالا که کنار آن همه نور پاره نيم سفيد من خودش را نشان مي دهد و تا او من را مي بيند با حرارت به سمت من حرکت مي کند نگاهي با شکوه و عظمت در من مي اندازد و بدون آنکه اجازه بدهد من سخني بگويم سريع مي گويد براي پاک کردن سياهي هاي خود آمده اي جلو بيا تو از جنس انکار کنندگان نيستي ... جلو مي روم صورتي باشکوه و سفيدي خالص و يکدستي که تا بحال اصلا نمونه او را نديده بودم و نوري بزرگ درچهره ........ با حرارت مي گويم آري من براي سفيدي آمده ام و او بدون درنگ تمام سياهي هاي من را از من گرفته و در قبال او يک سفيدي مطلق به من مي دهد سفيدي که هرگز تصورش را نمي کردم هيجاني عظيم در من شکل مي گيرد اما چرا او اينجاست چرا او که پاک ترين نمونه اي است که من تا به حال ديده ام در عميق ترين لايه قرار دارد اما کسي ديگر نمي تواند سوال را در من بخواند من سر تا پا سفيد سفيدم .... اما اين بار با زبان سوال را مطرح مي کنم و او با لحن مهربان و حرکت ظريف و آرام مي گويد تو سفيدي خودت را گرفتي به دنبال سرونشتت برو نايستد که وقت براي گذراندن نداري ..... اشتياق زيادي براي رفتن دارم اما اگر قرار باشد سفيد ترين سايه هستي در پائين ترين لايه باشد پس چه سود از سفيدي...... دوباره سوال مي کنم و او مي گويد با هر کلمه اي که بين من و تو ردوبدل مي شود تو قدمي بزرگ از لايه هاي بالا فاصله مي گيري حال اگر مي خواهي به سخنان من گوش دهي خود داني اما بدان اگر خيلي دور شوي رسيدنت محال ميشود .... دوباره عظم رفتن مي کنم اما نمي خواهم بدون جواب بروم و سوال را تکرار مي کنم و او گوشه دستش را نشان مي دهد نقطه بسيار کوچک سياهي است که بزرو قابل روئيت است او مي گويد اين سياهي است که تو به من داده اي و در قبال آن با آن نقطه سفيد من تمام وجودت را سفيد کردم ... با تعجب بيشتر مي پرسم تو خودت را سياه کردي بخاطر اينکه من سفيد شوم چطور اين کار را انجام دادي براي چه ..... او لبخندي مهربان مي زند و مي گويد من بخاطر تو اينکار را نکردم من بخاطر خودم اينکار را کردم من تا تمام وجودم سياه نشود دست بر نخواهم برداشت .. دوباره مي پرسم پس چرا به اين همه سياهي که اطرافت قرار دارند نمي بخشي آنها که مدتها با تو زندگي کرده اند و در کنار تو بوده اند ... او مي گويد اينها نمي خواهند سياهي خودشان را به من بدهند اينجا تيرگي مايه افتخار است و سفيدي کالاي بي ارزشي است اينها منکر همه چيز هستند پس سفيدي هيچگاه در آنها راه نخواهد يافت بعضي از آنها آنقدر تيره اند که من قادر به ديدنشان نيستم و نور زياد من هم باعث مي شود آنها نه من را بشنوند و نه ببينند ...دوباره مي پرسم پس تو چرا در بين اينها گرفتار شده اي ... لبخند غم انگيزي زد و گفت من به دنبال گم شده اي مي گردم گم شده اي که در همين تاريکي هاست اما نه مي توانم ببينمش و نه صدايش را  بشنوم او هم من را نمي بيند دوست دارم آنقدر تاريک شوم تا بتوانم پيداش کنم بايد از جنس او بشوم تا بتوانم دوباره ملاقاتش کنم به خاطر همين خودم را در تاريکي قرار داده ام....... اما تو بهتر است بروي اگر بيشتر با من صحبت کني زمان ماندنت در اين لايه زياد مي شود و امکان رفتنت بسيار کم ببين کم کم ظرف روشنيت دارد با تاريکي پر مي شود اگر تماما سفيد باشي و خاموش هيچ فرقي با سياهي و خاموشي نداري نگهبان لايه ها تو را نخواهد ديد برو تا با تاريکي پر نشده اي ....اين پا آن پا مي کنم راست مي گويد ظرف نور من نوري که ندارد هيچ با تاريکي دارد آرام آرام پر مي شود به او مي گويم ..به عنوان آخرين سوال او کيست که تو اين همه در پي آن هستي ...او سرش را تکان مي دهد و مي گويد داستانش طولاني است او کسي است که جان خاکيم را برايش دادم و بعد از مرگ خيلي زود لايه ها راعبور کردم تا با بهترين شرايط به بالاترين لايه هستي رسيدم لايه اي که به تو قدرت مي دهد چيزي از حقيقت آفرينش بخواهي و همگان جاودانگي مي خواهند البته گروهي هم بازگشت مي خواهند اما من خواستم بدانم که اين عزيز من کجاست و اينجا را به من نشان دادند حالا براي ديدنش آمده ام سقوطي طولاني کرده ام تا به اينجا رسيده ام و خيلي وقت لازم است تا اين همه سفيدي و نور از بين برود تا دوباره بتوانم او را ببينم و صدايش را بشنوم ... او تنها سايه سفيد و روشني بود که تا به حال من ديده که اين چنين بود او هنوز احساس زمينيش را با خود حمل مي کرد احساسي که من مدتها بود فراموش کرده بودم در حالي که از صورت او مهرباني و نور موج مي زد من را به سمت آرام هدايت کرد و گفت برو زود برو تا دير نشده زود برو تو ديگر نمي تواني بيشتر از اين اينجا بماني برو تاريکي دارد تمام وجود تو را مي گيرد ...به آرامي از او دور شدم حالا انديشه در من زنده شده بود انديشه همان نور کم رنگي که در سيماي آن سايه کهنسال ديده مي شد از اولين دريچه لايه وارد مي شوم نگاهبان لايه به زور من را مي بيند بلند مي گويد با خودت چه کرده اي نمي شود تو را کامل ديد بيا زود برو بالا تر با اين همه سفيدي چطور تا به حال اينجا مانده اي بيا برو بالا برو ... و من اولين لايه را شروع مي کردم و مي دانم که براي رسيدن به دومين لايه بايد صبر کنم صبري از جنس هستي اما خوب من اکنون تفکر دارم پس وجود دارم پس ادامه خواهم داشت  .....   ادامه ....

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]