اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸۳/۱٢/٢٥

امتحانی دوباره

براي اينکه بهتر بتوانم بخوابم سرم را زير پتو مي کنم سعي مي کنم احساسم را از خودم پنهان کنم مي دانم که هميشه در پايان روز وقتي از تمام سرازيريها و سر بلنديها فارغ مي شوم اين تنها خودم هستم در مقابل خودم و تنها خودم هستم که در نهايت بايد جوابگوي حقيقت خودم باشم نمي خواهم الان به اتفاقي که خواهد افتاد فکر کنم دوست دارم آرام باشم و محمد روياهايم را دنبال کنم کسي که مي تواند آرام در آسمان پرواز کند و تمام غمهاي دنيا را با لبخندي به پايان برساند اما گاهي مي دانم که نبايد در رويايم زياد فراتر از خودم بروم بايد بتوانم با حقيقت واقعي خودم در همين چهار چوب واقعي خودم کنار بيايم زندگي چند سالي است که غمگين است نمي دانم طبيعت براي اين همه خستگي چه جوابي براي من خواهد داشت نمي دانم ، اگر اين زائيده زندگي است پس اصل زندگي رنجي کم رنگ و دائمي است که گاهي قسمت بزرگتر آن نصيب ما مي شود ... پاهايم را جمع مي کنم و دستانم را ميان دو زانو قرار مي دهم اين حرکت هنگام خواب من را به ياد کودکيم مي اندازد زماني که آغوش مادر امن ترين پناهگاهي بود که بخاطر داشتم اين پناهگاه سالهاست که از من فاصله دارد و تنها گاهي آن را در يک لحظه کوتاه سال نو يا تولدي احساس مي کنم چه سود که ما زود بزرگ مي شويم و براي کشف دنياي متزلزل اطرافمان از خانه امن مادري فاصله مي گيريم و براي هميشه او را از دست مي دهيم خوب بياد دارم که داستان سگ ولگرد که چطور بوي يک احساس غريزي او را به کوچه هاي کثيف شهر کشاند و چطور براي هميشه با سنگ و توهين از جانب افراد کوچه براي هميشه رنگ آسايش از زندگيش رخت بر بست ... من نمي خواهم قهرمان آن داستان باشم ....

آرام قطره اشک کنار چشمم را با گوشه دست پاک مي کنم و دوباره خودم را غرق در روياي فراموشي مي کنم چه شادي تحميلي  بود روزي که براي اولين بار خبر بودن بهترين شاگرد کلاس را شنيدم و چه غم ناباورانه اي بود روزي که استادم من را بي مسئوليت ترين فرد کلاس معرفي کرد و اين تنها من بودم در دو زمان و دو مکان من بودم در انتهاي جستجوي خودم و من بودم با آينده اي گم چقدر تلاش کردم تا آن کسي بشوم که ديگران مي خواهند و چقدر دور افتادم از آن کسي که بايد مي بودم ....

زمان مي گذرد و من به صبح نزديک مي شوم گوي که سپيده دم پايان زندگي من است که اينقدر از حضورش بيم دارم اصلا نمي خواهم صبح شود و دوست دارم تا بي نهايت در اين شب بي انتها بخوام اما زمان با من هم راه نيست و از کنار پرده اتاق آسمان را مي بينم که رفته رفته روشن تر مي شود ...

نيرويم را جمع مي کنم و خودم را براي يک نبرد نو آغاز مي نمايم نبردي براي ادامه دادن نه آن طور که خود مي خواهم آنطور که همگان تصور مي کنند بايد باشم ، آنها مي خواهند من  راهي بيابم در ميان راه هاي که هست و به اين است که مي گويند بزرگي و من آن را جز زنداني با اتاقهاي فراوان چيزي ديگر نمي بينم مي خواهم دوباره آغاز کنم اما از وادي خود بسيار دورم چه زيبا بود روزي که دريافتم مي توانم بيانديشم و مي توانم بيابم و چه غم انگيز که مي دانم ديگر نمي توانم .... 

هوا کاملا روشن است و من نسشته در گوشه تخت ... لحظه بعد خودم را جلو آئينه مي بينم که چگونه بودن را تمرين مي کنم امروز بايد براي دفاع از يک سال و نيم درس خواندم در دانشگاه حضور يابم اما مگر اين من بودم که تمام اين روزها مي خواندم .. آري من بودم اما مني که ديگران مي خواستند و ساختند ... تنها اضطراب من از روبرو شدن با آن همه مردم شرمي نيست که از حضور آنها دارم شرمي است که از خود دارم که تمام نيرويم را قرار دادم تا بهترين باشم و اکنون خودم را مي بينم که در چند سال پيش رها شده سرگردان و آواره و هر روز در کلام مردمان دست خوش سنگ و توهين قرار مي گيرد قسمتي از وجود من در داستان سگ ولگرد آواره کوچه خيابان است ...

بايد عجله کنم بايد به کنفرانس برسم ...

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]