اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/۱/٢٦

پايان حرکت

v    امروز احساس کردم با تمام وجود از حرکت ايستاده ام امروز دريافتم چقدر بزرگتر از آن شده ام که خودم گمان  مي کردم امروزفهميدم که تا آخر عمر بايد همين ياد و همين ذهن را با خود حمل کنم امروز دريافتم که چقدر دير شده است چقدر دير .....

v    مادرم آخرين لبخند خداحافظي برايم نصار کرد درحالي که گوشه چشمانش اشک آلود بود و در قلبش همچنان زمزمه مي کرد که کجاي کارش اشتباه بوده و چرا او که تمام زندگيش را براي باهم بودن گذرانده است اکنون اينقدر تنهاست

v    روزي به خاطر کاري که کرده بود از او دوري مي کردم روزي او را بخشيدم و درگوشه قلبم جائي برايش باز کردم و روزي او سراغ فراق من را مي گرفت و کودکي را بهانه کرد روزي دوباره برگشتم و او با لبخند دوباره فريبم داد امروز دوباره او را بخشيده ام و مي خواهد که براي ديدنش بروم نمي دام دوباره فريبش را خواهم خورد يا نه ........

v    زماني بود که صداي نجواگر من تمام وسعت دشت را فرا مي گرفت اکنون حتي ناله سنگيني برايم باقي نمانده تا با آن بتوانم  لحظه هاي گران و تاريک تنها بودنم را پرکنم......

v    چطور مي توانم قدمي جلو تر بگذارم با اين همه سکوني که در اطرافم در جريان است....

v    ما مي توانيم تمام رنجهاي عالم را بر دوش بکشيم بدون آنکه لحظه اي احساس غم داشته باشيم ولي هر روز غمگين خواهيم بود اگر دريابيم که زندگي پر از زخم تنها گوشه کوچکي از اين دنياي زيبا و بزرگ است...

v    چگونه مردي تکامل بجويد در حالي که چشمانش را بسته اند گوشه هايش را گرفته اند و در دستانش طناب زندگيش را داده اند که اگر رها شود زندگيش پايان خواهد يافت.....

v    در شهري که همگان دشمن نور بودند و عاشق تاريکي من روشني شمعي را در خانه هاي شهر گدائي مي کردم.....

v    بهترين دوستم را بعد چند سال دوري ديدم سراسيمه او را در آغوش گرفتم و تمام لبخندم را به او تقديم کردم و او نگاه و لبخند سردي کرد و گفت: شنيده ام که در سرزمين جديدت بوي خوش فروان است کاش بجاي لبخند بوي خوش مي اوردي تا با آن هر دو ثروتمند مي شديم. بعد از آن من آخرين اميدم را براي هميشه در گوشه قبلم زنداني کردم.......

v     تو را با تمام وجود در خود تکرار خواهم کرد اگر تو ذره اي از آن صداقت لحظه آشنائي را با خود داشته باشي......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]