اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/٢/۱٦

لحظه يادآوری

مادرم مدام سفارش مي کرد و تند تند مي گفت: اگر اتفاقي افتاد برو پيش دائي فرج .... شبها حتما سر شب بخوابي تا دير وقت بيرون نماني ها..... اگر هم پول کم آوردي از دائيت بگير من خودم بهش زنگ مي زنم مي گويم....... بپا مي روي شهر با بچه هاي بي سروپا نگردي ها....... هر وقت هم خواستي با دوستات بروي بيرون حتما به دائيت خبر بده........ از بيرون چيزي نگيري بخوري مسموم بشي .......خلاصه مواظب خودت باش زمستان لباس گرم بپوش و.... پاشنه کفشهايم را بالا کشيدم ساک را محکم روي شانه قرار دادم دولا شدم خواهر کوچکترم را بوسيدم و آرام بقلش کردم به موهاي ژوليده و عروسک خاکي تو دستش نگاه کردم کمتر کسي بود که مي توانست آن عروسک را از او دور کند به هيچکسي نمي داد به او گفتم: عروسکتو ميدهي داداشي با خودش ببره آرام سرش را تکان داد که يعني نه او را روي زمين گذاشتم مادرم را بوسيدم واز خانه بيرون امدم ......باد توي کوچه هاي خاکي روستا مي وزيد و گردوخاک به پا مي کرد چند قدم جلو رفتم و مادرم کاسه آبي را پشت سرم خالي کرد به عقب برگشتم براي خواهرکوچکم دست تکان او بدو بدو با پاهاي برهنه کنار من آمد و عروسکش را به سمت من دراز کرد.... دل کندن از او و مادرم سختر از هر چيزي بود که تا حالا با آن بر خورد کرده بودم دوباره او را بوسيدم گفتم: هر وقت بر گشتم پيش شما عروسک را از تو مي گيرم  حالابرو پيش مامان بدو و بعد آرام در امتداد کوچه براه افتادم تا خودم را به ميني بوس صبح که به سمت مشهد مي رفت برسانم من داشتم براي دوره دبيرستان به مشهد مي رفتم .......

دور ميدان فردوسي از ميني بوس پياده شدم دبيرستان نزديک همان ميدان بود بلوار سبزمشرف به ميدان با درختان بزرگ جلوه زيبائي داشتند به سمت مدرسه براي ثبت نام کردن حرکت کردم خيلي بي تاب بودم و دلهره زيادي داشتم هر چند يکي از معلمهاي روستا قرار بود آنجا منتظر من باشد او اين مدرسه را انتخاب کرده بود و با مدير مدرسه نيز آشنا بود....... با آدرسي که در دست داشتم از عرض خيابان عبور کردم ...........

 

چهارسال گذشت........

 

 ميني بوس با سر و صداي زيادي ايستاد با سرعت پياده شدم امروز آخر هفته بود افراد زيادي از کار در شهر برگشته بودند خلاصه خيلي شلوغ بود من همه را مي شناختم مدام به همه سلام مي کردم و رد مي شدم مي خواستم هرچه زودتر خودم را به خانه برسانم........ روزنامه کنکور را از توي کوله پشتي در اوردم و تند تند به سمت خانه دويدم ......

توي حياط مادرم داشت سبزي خورد مي کرد با سرعت به سمتش رفتم او هم خوشحال از جايش بلند شد يک روبوسي مختصر کرديم و بعد بلند گفتم من قبول شدم مامان من قبول شدم اشک توي چشمان هر دوي ما حلقه زده بود مادرم خوشحال گفت برو بنشين تا برات چاي بياورم و بعد با گوشه چادرش چشمانش را پاک کرد و زير لب چند جمله را تکرار کرد گويا داشت خدا را شکر مي کرد از مادرم سراغ خواهرم را گرفتم او گفت که در اتاق خواب است با سرعت به سمت اتاق رفتم تا بيدارش کنم دوست داشتم چيزي که برايش خريده بودم زودتر به او بدهم .............

هرچه به مادرم گفتم لازم نيست تا مشهد بيايند براي خداحافظي آنها گوش نکردند بلاخره با هر زحمتي بود خودمان را به ترمينال مسافر بري مشهد رسانديم اما مادرم هنوز ول کن نبود مي گفت: نمي شد توي همين مشهد بروي دانشگاه مگه چه فرقي مي کند باز اگر اينجا بودي دائيت ازت خبر داشت انجا آخه کسي را نداريم .......خلاصه مواظب خودت باش تهران شهر شلوغي هر وقت هم بي پول شدي به دائيت زنگ بزن تا برات بفرستيم به خودت سختي ندهي ...... ساکم را بلند کردم تا توي بار اتوبوس بگذارم  خواهرم حالا حسابي بزرگ شده بود مي رفت کلاس اول دبستان چشمهاي براقش از زير روسري گل گليش مي درخشيد آرام نشستم و دستهايش را گرفتم و گفتم : تو هم داري مي روي مدرسه اگر خوب درس بخواني يکروزي ميارمت پيش خودم تا با هم زندگي کنيم آن وقت با هم درس مي خوانيم باشه قول بده .......بعد او با ناراحتي سرش را تکان داد با دست آرام موهاي روي پيشانيش را کنار زدم و صورتش را بوسيدم مادرم  داشت آرام و بي صدا اشک مي ريخت کمي او را توي بقل گرفتم و گفتم: مامان من تند تند زنگ مي زنم خانه دائي و خبر مي گيرم شما هم اخر هر ماه بيائيد خانه دائي تا با شما هم تلفني صحبت کنم ......تازه شهر با شهر فرقي نمي کند تهران هم مثل مشهد است و بعد به سمت اتوبوس حرکت کردم خواهرم پشت چادر مامان مخفي شده بود و نگاه مي کرد آرام دستي تکان دادم و دور شدم .......

تهران خيلي شلوغتر از آن بود که شنيده بودم با هر زحمتي بود خودم را به ميدان ولي عصر رساندم منظره ميدان ولي عصر با ساختمانهاي بلند و سر سبزي بلوار کشاورز حسابي من را مبهوت کرده  بود  بالاي ميدان حسابي شلوغ و مملو از آمدهاي بود که تند تند به اطراف مي رفتند کمي به سرو وضع خودم نگاه کردم کفشهايم هنوز از خاک روستا خاکي بود روي يک نيمکت بلوار نشستم با دستمالي خاک کفشهايم را گرفتم کمي هم يقه لباس و چينهاي شلوارم را مرتب کردم و بعد با آدرسي که داشتم به سمت خوابگاه دانشجويان که واقع در خيابان فلسطين بود حرکت کردم قرار بود از امشب در آنجا بمانم کمي نگران بودم نمي دانستم اولين برخوردم با بقيه چطور خواهد بود ......

 

 

شش سال ديگر هم گذشت ........

 

موهاي مادرم ديگر کاملا سفيد شده بود نمي دانستم توي اين سن جدا شدن از آنها درست بود يا نه ولي خود مادرم و خواهرم مدام اصرار مي کردند که نگران آنها نباشم توي بلند گوي فرودگاه اعلام کرد که مسافران لندن وارد سالن بارگيري شوند به همه دوستان و آشناياني که براي بدرقه من آمدند گفتم که بايد کم کم بروم و يکي يکي از آنها خداحافظي کردم و دست آخر به سمت مادر و خواهرم آمدم خواهرم حالا حسابي بزرگ شده بود و خودش مادر بود آرام بچه خواهرم را از دستش گرفتم من عاشق آن لپهاي قرمزش بودم چند بار بوسيدمش و به مادرش برگرداندم با خواهر و مادرم هم روبوسي کردم و گفتم تا رسيدم حتما به مشهد زنگ مي زنم....... همه نگران و خسته بودند کاملا از چشمانشان پيدا بود ......... تمام ديشب را هم توي اتوبوس مشهد - تهران گذرانده بوديم دوباره منشي فرودگاه اعلام بارگيري کرد آرام چرخدستي را که وسايلم در آن بود حل دادم و به سمت ورودي حرکت کردم دوباره به عقب برگشتم هنوز زياد فاصله نگرفته بودم اما انتظار در صورت مادرم موج مي زد او تمام عمر را در انتظار بازگشت من گذرانده بود که روزي باز خواهم گشت و در کنار هم خواهيم بود اما من هر بار از او دور و دورتر شده بودم بغزم را در گلو نگاه مي دارم و آخرين خداحافظي را مي کنم و به سمت جايگاه مي روم اشک از چشمانم سرازير مي شود چه چيز بود که من را از عزيزانم اين چنين دور مي کرد .......

هواپيما در فرودگاه لندن روي زمين نشست واه خداي من همه چيز با آن چيزي که فکر مي کردم متفاوت بود نمي دانستم که آيا مي توانم با اين همه تغيير کنار بيايم يا نه........ از دور اسم خودم را روي يک مقوا در دست يک نفر مي بينم او بايد از بچه هاي لابراتور مورد نظر من باشد به سمت او حرکت مي کنم توي ذهنم مرور مي کنم با چه جمله اي مکالمه را شروع کنم

 

باز هم سه سال ديگر گذشت......

 

کمرم حسابي درد مي کرد اصلا گذشت زمان را احساس نمي کردم معمولا بيشتر از نيمي از روز را در آزمايشگاه دانشگاه مي گذراندم ......کرکره کنار پنجره را بالا زدم هوا کاملا صاف بود داشتن هواي صاف توي لندن واقعا نعمتي است کمي با خودم فکر مي کنم و تصميم مي گيرم امروز کار را متوقف کنم و براي قدم زدم بيرون بيايم ..... توي يک پارک کوچک در مرکز شهر روي يک نيمکت مي نشينم دختر کوچکي با يک توپ زرد رنگ مشغول بازي است توپ به سمت من مي آيد و من توپ را بلند مي کنم دختر نزديک مي شود چشمان و موهاي مشکي دارد به نظر خارجي (خارج از انگلستان) مي آيد به او مي گويم اسمت چيه گويا متوجه نمي شود سعي مي کنم انگليسي را به زبان کودکانه تر بگويم اما گويا باز هو متوجه نمي شود روبروي من ايستاده و به من زل زده توپ را به سمتش مي گيرم و او زود آن را گرفته و دور مي شود.... من آن چشمها را قبلا ديده بودم خوب يادم هست اما نمي دانم کجا کمي بيشتر فکر مي کنم آه  درسته حالا يادم آمد چقدر چشمانش شبيه چشمان خواهرم بود درست مانند اولين روزي که آنها را ترک مي کردم تمام خاطراتم روي همان نيمکت چوبي زنده مي شود سرم را در ميان دو دست مي گيرم چقدر من دورشده ام و چقدر من فراموشکارم مدتها بود که کاملا از يادم رفته بودند....... آرام به سمت تلفن کنار پياده رو مي روم کارت تلفنهاي خارجي را وارد تلفن مي کنم و شماره خانه خواهرم را مي گيرم آنها به اتفاق مادرم چند وقتي هست که در مشهد زندگي مي کنند بعد از چند بوق خواهرم گوشي را بر مي دارد با هيجان و صداي بلند مي گويم: الو الو سلام من رضا هستم خواهري  خوبي از لندن زنگ مي زنم .......کلمات فارسي توي ذهنم موج مي زنند چقدر دلم براي  مادرم ، خواهرم و زبان مادريم تنگ شده بود.......

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]