اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/۳/٥

شروع برای بازگشت

بيشتر يک هفته بود که رفته بودم سئول (Seoul)  فرصت خوبي بود تا کمي از محيط زندگي دورتر بروم و بتوانم با مردم جديد و روابط نو سر گرم شوم چند تا چيزمهم ياد گرفتم و چند تا کاراشتباه هم انجام دادم اما به هر حال سفر خوبي بود تازه فهميدم زمان خيلي کم است و براي حرکت بايد شتاب کرد شتاب ( راستش با خودم دوربين برده بودم اما اينقدر توي ژست بودم که رو نکردم به کسي بگويم از من عکس بگيرد بدون عکس برگشتم راستي که دنياي کوچيکيه).....

 _____________ _

 

آرام مکثي کردم به صداي پاي رهگذر خوب گوش فرا دادم اين او نبود که دور مي شد اين من بودم که فراموش مي شدم و صداي تپش تنهاي فلبم با هر قدمي که او دور مي شد ضعيفتر به گوش مي رسيد ......

 

در پايان هر رابطه خاطره اي است که باقي مي ماند در پايان هر خاطره چه چيز نهفته است؟

 

آنجا که زندگي درونيم با زندگي بيروني پيوند خورده است چقدر من خوشبختم....

 

فرصتي پيش نمي آيد تا خوب باشم اما فرصت زيادي دارم که خوب را بيانديشم....

 

از آن همه رابطه پشت سر تنها غم کمرنگي و غربت پهناوري در من باقي مانده است آنجا که شادي وسعت بيشتر داشت غربت تيره تر مي نمايد.....

 

چقدر دور شده ام و چقدر منشاء نا آشناست چه کسي اين همه فاصله را پر خواهد کرد و چه کسي تمام سکوتم را به حقيقتم پيوند خواهد زد .........احساس مي کنم منجی را مي شناسم او من در پايان آفرينش خويش است ........

 

آرام آخرين لبخند خدا حافظي را زدم دوست داشتم که مي گفتم دلم برايش تنگ مي شود اما رابطه خيلي کوتاه تر ازاين بود که ياراي به زبان آوردنش را داشته باشم..... از رابطه مان تنها درخشش چشمانش را در آخرين نگاه بخاطر دارم

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]