اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/٧/۳

صادق هدايت

صبح بود خستگی زیادی توی تنم احساس می کردم تمام طول روزهای قبل راه رفته بودم و کمی هم مریض و کم حوصله بودم دوست نداشتم بیرون بیام هوای بیرون کمی سرد بود اما بلاخره خودم را راضی کردم بودم راه زیادی آمده بودم تا این کشور را ببینم کمی از دست مردم فرانسه شاکی بودم چون دائم فکر می کردند من عرب هستم و کلی باید برایشان توضیح می دادم که بابا ما ایرانی هستیم با این عربهای تو ی کوچه خیابانهای پاریس که تمام روز پیاده راه می روند و پرسه می زنند فرغ داریم اما خوب کار راحتی نبود ... خلاصه به هر زحمت که بود بیرون آمدم روز آخری بود که توی پاریس می ماندم و یک عهد بزرگ باقی مانده بود که باید تمام می شد بعد از دیدن خیابان سنت میشل و کافه های رنگارنگ با آن کتاب فروشی ها متنوع که مدتها منتظر آنها بودم حالا نوبت صادق هدایت بود که باید به دیدنش می رفتم وارد راهروهای ترسناک و پرپیچ خم مترو فرانسه شدم در مقاسه با ژاپن که تو می توانی راحت توی پیاده رو بخوابی و کیف پولت را هر گوشه می خواهی رها کنی توی پاریس مدادم باید دستت روی جیبت می بود تا مبادا کسی آن را قاپ نزند خلاصه مترو به ایستگاه مورد نظر رسیدم از ایستگاه پیاده شدم هوای کمی سرد بود و من گاه گاهی سرفه های پراکنده ای می کردم با خریدن یک نقشه از دختر جلوی درب قبرستان Le Pere Lachaise وارد آن شدم و توی مجموعه 85 خاک هدایت را پیدا کردم شاخه گل کوچکی که همراهم بود را روی خاکش گذاشتم و کنار آن آرام نشستم چقدر فضای آنجا من را به یاد خاک فروغ فرخزاد درقبرستان ظهیرودوله  تهران می انداخت درست مثل همان پنج شنبه ها که با راوند و بقیه دوستان آنجا می رفتیم... آره توی ظهیر ودوله همراه با موسیقی آرام و فضای لطیف می نشستیم و گپهای همیشگی را از سر می گرفتیم چقدر زیبا بود درست مثل همین لحظه که اینجا هستم........ چقدر آرام شدم برای یک لحظه تمام خستگی سفر 20 روزه اروپا با تمام آن مشکلاتش از تنم در آمد چقدر فضای اینجا آشناست چقدر بوی مهربانی می آید انگار کسی اینجاست که کنار من نشسته کسی که مرا ندا می دهد هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیایم اینجا و اینقدر به هدایت نزدیک باشم ....

 

 اینم چند تا عکس یادگاری حاصل اين سفر يکماهه امیدوارم که تمام دوستان فرصت رفتن داشته باشند بدانيم که هميشه دنيای بيرون حرفی برای گفتن دارد:

 

                    مجموعه عکس

 

عکسی از مزار آشنائی: صادق هدايت       

 

درست زمانی که تلاش می کنیم انسانی بزرگ باشیم لحظه ای است که داریم در سطح یک انسان کوچک جامعه قرار می گیریم

 

تنها یک ذهنیت نیک است که واقعا پاک و خالص است وگرنه هرعملی هرچند خیر خواهانه چند نتیجه نا مطلوب هم بهمراه دارد

 

دو چیز پایه های طبیعت را به سرزمین آمال پیوند می دهد نیک خواهی در هر حالتی و عمل کردن از زاویه فرد سوم اخلاقی

 

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]