اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/٧/۱۱

سرچشمه

--  همیشه دورترین فاصله نور امیدی در خودش بهمراه دارد تنها زمانی امیدهایم کور می شوند که هوای ابری قدرت نگاهم را کم کرده باشد. 

 

 --  دیگر لبخند را باور ندارم ......

 

--  این از بیچارگی خود ماست که به دیگران کمک می کنیم یا از بزرگواری اوست ولی هرکدام که باشد بازنده ای بیشتر در این میان باقی نمی ماند .....

 

--  دوباره احساس سرما می کنم باید عاطفه ام را از پراکندگی نجات دهم باید با تمام مهربانی رابطه بجویم ...

 

--  هیچ چیزی جز نگاه همیشه نالان مادر در ذهنم باقی نمانده است این غم آیا پایانی ندارد..... آیا این غم من بودم که متولد شدم ...

 

--  درست لحظه ای که گمان می کنیم به او نزدیکتر شده ایم زمانی است که به او فرصت زخم زدن داده ایم ...

 

--  بیرون از فضای خانه تمام دستهای محبت , تیغی در میان انگشتانشان پنهان دارند ...

 

--  ما آنقدر به محیط اطراف وفاداریم تا گمان کنیم که دیگر تنها نیستیم ... زمانی که حس تنهای دور می شود با انگشتان زخم بر بدنه طبیعت می نهیم ... چه غمگین است این گریز بی پایان ...

 

--  تکرار دوباره اش را دوست ندارم و بی تکرار او جان خواهم سپرد.....

 

--  هیچگاه شبانگاه به سراغش رفته ای تا بهائش را بدانی ... خورشید را می گویم چه ارزان هر روزمان را به شب پیوند می زنیم .....

 

--  اگر می خواهید برای همیشه از شما فاصله بگیرد با تمام توان برای بدست آوردنش تلاش کنید .... اگر می خواهید همیشه در کنار شما باشد هیچگاه به داشتنش فکر نکنید ....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]