اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/۸/٦

يادی دوباره

از کوچه های زمان پرسه زنان به جاده آینده رسیدم راهی طولانی و خلوت...... در پشت سر تمام خاطرات نگران بودند مادرم را در میان سمبلها می دیدم هنوز شمع امید دستانش روشن بود هنوز به بی خوابیهای نیمه شبش ایمان داشت ... دست از پشت سر کشیدم و در بی انتها قدم اول را گذاشتم....... تا پای کدام آرزوی بر باد رفته جلو خواهم رفت همیشه به آنچه می خواستم می رسیدم اما شکل ناقصش.... شاید این ذهن آدمی است که وقتی چیزی را با تمام توان روشن می بیند هنوز زاویه های هستند که از نگاه ریز بین او پنهان مانده اند ... جاده همچنان بی انتهاست و پاهایم هر روز فرسوده تر از دیروز است.... شاید باید توقفی کرد و نفسی بر آورد اما سکون ما را خواهد ربود و سکوت مجالی برای زندگی نخواهد گذاشت در گوشه و کنار جاده هر روز گروهی را می بینم که راه رفتن را به چشم تعجب نگاه می کنند آنها فراموش کرده اند که روزی خود رهرو بودند ... گرایشی در من آینده را می خواهد و چیزی در درونم ثبات نمی دانم کدام مرز بهترین پیوند را بر قرار خواهد کرد و کدام حادثه بر همه آنها پایان خواهد داد ...دیگر تا غروب آفتاب فاصله های باقی نمانده باید قدمها را سریعتر کنم زیرا اگر امروز به انتها رسد دوباره تکرار نخواهد شد و فردا دوباره دستهای تردید مدام نوازش گر خوابهای صبحگاه من خواهند بود... نور رو به فراموشیست فرصتی نیست تندتر باید قدم نهاد ....

 

آرام بود اگر گمان می برد که دوستش داری.... آرزوهایش را با دیگران تقسیم می کرد.... دوست داشت که مملو باشد و تا آخرین لحظه ها در باور دیگران قرار گیرد.... اما پایان یافت وقتی رفت من را صدا می کرد آن لحظه من دور بودم شاید این فاصله بود که او را به من نزدیک کرده بود شاید او هم می دانست که تنها من عاشقانه دوستش دارم شاید نگران ناباوری های من بود و امیدی نداشت او برای همیشه دور شد و سکوت جای خالی او همچنان با من گفتگو می کند....


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]