اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٤/٩/٧

وصل

یک جای خیلی دور و کوچک خیلی دور تر از همه جاهای که می شناسید درست پشت جای که آفتاب در می آید کنار رشته کوههای بینالود توی یک روستای کوچک کنار یک رودخانه فصلی پر سر وصدا........ خانه قدیمی قرار داشت خانه ای که یک چهار چوب سنگی بزرگ درب ورودی آن را نگاه  می داشت و روی چهار چوب به زبانی شبیه زبان چینی یا مغولی چیزهای نوشته بود آره این در از همان قدیم باقی مانده داستانش خیلی طولانیه و مربوط به حمله مغولها به نیشابور می شود اما چیزی مهم تری که آنجا قرار داشت مردی میان سال با موهای سیاه وخاکستری پشت پنجره کوچک بود که داشت بلبل خاکی های1 پر سر و صدای روی درخت سیب را تماشا می کرد .....

مرد از کنار پنجره به سمت صندوق قدیمی حرکت کرد خیلی دو دل بود آن را باز کند یا نه همیشه ترس داشت ترسی از جنس روبرو شدن با حقیقت ترس از چیزی که تمام عمر از آن می گریخت ترس از همچنان بودن و در انتظار شدن نشستن ……… صندوق با کندی باز شد و مرد در انبوه کاغذها , نامه ها و مدارک آلبوم عکسی را بیرون کشید او زمانی عاشق عکس گرفتن بود ضبط خاطرات...... اما امروز این همان عکسها بودند که هر روز زخمی عمیق بر بدنش قرار می دادند و هر روز دوباره به او تذکر می دادند که تا پایان راهی باقی نیست اما نمی شد فهمید که چه پایانی را آنها داد می زنند فرار از چه چیزی او را این چنین منزوی و بی قرار کرده بود با آلبوم و فلاکس چای و جعبه سیگاری به روی تراس خانه رفت هنوز تا غروب آفتاب راه زیادی باقی مانده بود خانه او از مرکز روستا فاصله داشت و کمتر پیش می امد که رهگذری از آنجا عبور کند ... .. گنجشکهاو بلبل خاکی ها همچنان در غوغا بودند مرد شروع به ورق زدن صفحات آلبوم کرد چقدر غریب بود چقدر دور و آشنا .... عکسی قدیمی از میان بقیه بیشتر مورد توجه بود آنقدر بر روی آن عکس گریسته بود که عکس چروکهای فراوانی به خود گرفته بود عکس پسر 14 ساله ای را نشان می داد که کنار پدرش توی فرودگاه شارل دوگول فرانسه روی نیمکت نشسته اند و پسر اشک در چشمانش جاری است و یک روسری با گلهای درشت در دست دارد ...

 

 

همیشه در امتداد هستی قسمتی است که گمشده های ما قرار دارد قسمتی با شور و دلگیر ما نمی دانیم چه چیز می تواند تسلی این فراغ باشد اما خوب می دانیم روزی وصل حاصل خواهد شد و ناله غربت جایش را به سکوت آرامش می دهد

 

1- بلبل خاکی: پرنده کوچکتر از گنجشک با پرهای خاکستری و نوک تیز و باریک برای بیرون آوردن حشره از زیر پوست درخت بومی شمال خراسان

 


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]