اشک

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


سایت دیگری از اشک


وبلاگ هامون
وبلاگ پاگرد
گل اندام


آلبوم عکس


داستانهای کوتاه


رويا
پارادايس
كوير
كليور
زندگی دوباره
رهايی
فاطمه
مادر
سال نو
توهم
دربند
از كجا آمدي
از بانو تا مریم
همسايه ها
صمغ آباد
رامون
قاسم وليلا
پارك لاله
سنگكي
جلال
اينجا خيلی آرومه
ابرده
امین
دانشگاه
زمزمه
رهایی
انتظار
سلام استاد
آفرینش
سرآسیاب
سرآسیاب2
انتهای بی انتها
لحظه همراهی
کوره راه
یک شب یک مرد
غریبه
سلام علی آقا
من در تلاقی دو اندیشه
سوغاتی
دماوند
تکرار وجود
ناهید
یک باور
کافی شاپ کنج
یک پله
سکوت پایدار نیست
آرمان
داستان امروز
سکون
امتحانی دوباره
سال دگر
زمزمه
سرگردان
ابتدا
تداوم حقیقت
وداع
جبر خلوت
ماهی و دریا
دستمال صورتی
محبوب

*****************


مطالب پراکنده


پایان حرکت
ویرانه آشنا
شروع برای بازگشت
چرا
صادق هدایت
سرچشمه
یادی دوباره
نجواگر
رها
غبار
شب ایرانی
پریشانی
تعطیلات
یک کتاب
هانامی
رابطه ها
بازگشت
دانستن و واقعیت داشتن

*****************


Life Moments


Second Moment
Third Moment
Fourth Moment
Fifth Moment
Sixth Moment
Seventh Moment
Eight Moment
Ninth Moment
Tenth Moment


Play/Pause


۱۳۸٢/٩/۱۸

يک لحظهء گذشته

دومين ليوان شراب را پر مي کنم از وقتی اومدم اينجا شبهای شنبه معمولا شراب سيب می خورم موسيقی زمزمه می کند .....بردی از يادم دادی بر بادم بايادت شادم .....بلند می شوم تا پرده ها را بکشم به ساختمان روبرو نگاه می کنم نمی دونم چرا هميشه اين ساختمان پر آدم گاهی که شبها دير وقت از خواب می پرم تنها چيزی اول می خوره تو صورتم نور اين ساختمان است. پردهها را می کشم تا هيچ نوری داخل اتاق نشود شمع را با يک حرکت فنک روشن می کنم و خودم را روی تخت رها می کنم نمی خواهم امشب زود تمام شود چون احساس خوبی دارم حسابی گرم شده ام آهنگ موسيقی عوض می شود .....وقتی ميای صدای پات از خم جاده ها مياد انگار که از يه شهر دور که از غم دنيا مياد .....چقدر اين صدا آشناست. اشکهايم را پاک می کنم و تا دم در به دنبال ماشين می دوم و ماشين در پيچ کوچه از نظرم ناپديد می شود با ناراحتی در را می بندم به طرف برادرم می روم که به ديوار تکيه داده و با پاهاش سنگهای کف حياط را اينطرف آنطرف می کند به من لبخند تلخی ميزنه و ميگه الان دوچرخه را بر می داريم با هم ميرويم مغازه حاج حسين و بستنی ميخريم. خيلی دوست داشتم ميرفتيم از مغازه های بازار تجريش خريد می کرديم اما می دونم که نميشه آخه اگه پامون اونجا برسه آقای طوسی و کبيری و فلاح حسابی حال ما رو جا ميارن توی مغازه حاج حسين من به قفسه های کهنه و ويترين يخچال نگاه می کنم مامان هميشه ميگه اون موقع حسين آقا اومد اين محله هيچی نداشت بابام بهش کمی پول داد تا اين مغاز را اجاره کنه اما حالا اون صاحب دو تا خونه است اونوقت من همين خونه پدريم رو هم بزور نگه داشتم. طبق معمول بستنی ها طمع کهنگی ميده من از اين بقاله خوشم نمی ياد شايد از وقتی که با اصغر پسرش دوا کردم اين حال دارم آخه پسرش تو کلاس ماست از همه هم تنبلتره بی اختيار از پشت بازار رد ميشيم تا به امام زاده صالح ميرسيم خسرو با محمد روی پله های روبروی امام زاده نشستن و طبق معمول خسرو داره ميوه ميخوره آخه بابای محمد ميوه فروشه دو تا هم زن داره بابام ميگه حسابی از زن اول می ترسه مرديکه زن ذليل تو که نمی تونی زن جم کنی چرا دوتا ميگيری بد شونه هاشو بالا ميگره آخه بابام سه تا زن داره ماهم از زن سوم هستيم اگه راستشو بخواهين همه ازش حساب ميبريم هر چند دو ماه يک بار هم بزور مي بينيمش خسرو ميگه يک تيوپ جديد پيدا کردم بريم تيوپ سواری رضا ميگه آقای آرش شکلاتهای تازه آورده به نظرم بريم از اونا دو در کنيم بعد بريم هنوز حرفش تموم نشده که محمد وخسرو بلند ميشن آخه اينکار برای ما ديگه خيلی عاديه آرش يک سوپر نبش بازار داره هيچ يادم نميره اون روزی که با همين گروه رفتيم از سوپری نزديک قلهک کيک بخريم طبق معمول من و دادشم می رفتيم سفارش می داديم و تا سفارش حاضر بشه محمد از فرست استفاده می کرد و کلی چيز از قفسه ها بلند می کرد اوندفه برادر صاحب مغازه مچشو گرفت محمد هم که در حال گريه کردن بود تلاش می کرد خودشو از دست اون آقا نجات بده بعد که ديد نمی تونه گفت من با اونا هستم امديم کيک بخريم مغاز دار از ما پرسيد اين با شماست رضا گفت آره اون با ماست ولی دزده و دوتای خارج شديم نمی دونم چطوری محمد تونسته بود از دست مغازه دار خلاص بشه چون هر دفعه موضوع رو يک جور تعريف می کرد مادر محمد زن اول است و معتاد هم هست تمام کارای خونه رو معمولا خواهراش انجام ميدن شايد به همين خاطر هم هست که باباش زن دوم گرفته در حال رفتن به مغازه آرش هستيم که خسرو اف اف  خونه آقای مهندس رو ميزنه و پا ميزاره به فرار ما هم تند تند پشت سر اون می دويم اين خونه اولين خونه ای بود که تو محل اف اف گذاشته بود برای ما ديدن يک زنگ با اين مشخصات خيلی جالب بود البته اين سرگرمی بقيه بچه های محل هم بود بعدها ديديم مهندس اونو قطع کرده و يک زنگ معمولی کنار اف اف گذاشته. يک بار يادمه من ورضا به اتفاق مهدی و محمد وخسرو از مدرسه ميامديم که خسرو دوباره زنگ رو زد و مهندس يکهو با يک متور گازی پژو جلوی در حاضر شد و شروع کرد دنبال ما کردن آخه چند بار پای پياده دنبال کرده بود و نتوانسته بود ما را بگيرد ما هم همه به سمت رود خونه شروع کرديم دويدن اونبيچاره هم با موتور محکم لب رودخونه خورد زمين حسابی خونی مالی شده بود. دو جا بود که ما هميشه برای فرار به اونجاها پناه می برديم يکی همين رودخونه تجريش بود که برزگترها نمی تونستن دنبال ما بيان يکی هم يک خونه متروک درست پشت خونه ما که از بس از در و ديوار اين خونه بالا رفته بوديم سر دو ثانيه می تونستيم بپرين اونطرف ديوار بعد از راه پله ها روی پشت بام ميرفتيم و از آنجا وارد خانه ما ميشديم می گفتن اين خونه يک سرهنگ بوده که بعد از انقلاب فرار کرده داستانهای زيادی من درباره اين خونه شنيده بودم برای ما که خيلی خوب شده بود. نفس نفس زنان به در مغازه آرش رسيديم آرش آدم ساده ای بود قبلا معلم بوده حالا سوپر باز کرده بچه ها رو خيلی دوست داشت من ازش خيلی خوشم ميامد اوايل لوازم تحرير می فروخت بعد عوض کرد و سوپرمارکت شد من داداشم جلو ميريم من ميگم آقا يک پفک بدين توی جيبم يک عالم پول دارم مامانم هر وقت می رفت مسافرت کلی پول به ماها ميداد ما هم سر يک هفته همه رو خرج می کرديم و تا وقتی مامان برگرده مجبور بوديم از بازار تجريش هر چی که می خواهيم يواشکی برداريم برای همين هم تمام مغازه دارها ما را می شناختن تنها کسانی هم که هميشه ما را همراهی می کردند خسرو و محمد بودن آخه خانواده خسرو کولی هستند ( دوره گردهای قديمی) باباش پشت ميدان تجريش معرکه بگيره اونم دو تا زن داشت زن اولش چند سال پيش مرد مادر همين خسرو خونه خسرو اينا هر روز دعواست صدای دعوای اونها هميشه توی خونه ما شنيده ميشه آخه اونها توی يک خونه کوچيک کنار همون خونه متروک پشت خونه ماست من چند بار که براشون غذا بردم ديده بودم توخونشون همچی بود لاستيک ماشين در ماشين سبدهای بزرگ لباس کهنه کلی کفش پاره توی گونی و بشکه های بزرگ و کلی چيزای ديگه آخه ما هر وقت مهمون داشتيم بعدش که مهمونها می رفتن هر چی غذا باقی مونده بود مامانم می کرد توی يک ظرف می گفت ببر خونه غربته(غربتيها=کوليها) منم ظرف ميبردم تمام مدتی که توی خونه اونها بودم دلهره داشتم تا ظرف غذا را پس ميگرفتم با سرعت می دويدم بيرون خيلی از خونه اونها می ترسيدم مخصوصا که خسرو داستانهای عجيبی از خونه خودشون برام تعريف کرده بود و اينکه هر روز از اونجا صدای دعوا ميامد. پفک را خريديم اومديم بيرون خبری از خسرو محمد نبود با سرعت بسمت رودخونه دوديم توی جايگاه هميشگی که با قوطيهای روغن و کمدههای کهنه ساخته بوديم و حالت دو تا ديوار عمود بر هم بود اونها رو پيدا کريم که باسرعت مشغول خوردن بودن محمد حسابی مغازه آرش رو خالی کرده بود کلی کيک و شکلات برداشته بود ما هم به جمع اونها پيوستيم يکهو خسرو رو به محمد کرد گفت بپر از مغازه بابات يک هندونه بيار محمد با ناراحتی به ما نگاه کرد که يعنی ما خسرو رو منصرف کنيم چون خسرو هرچی دستور ميداد محمد بايد انجام ميداد و گرنه حسابی کتک ميخورد و خلاصه از خيلی چيزها توی محل محروم ميشد وقتی ديد که از ما هم خيری بهش نمی رسه بلند شد و رفت بارها ديده بودم که سر ميوه بلند کردن از مغازه چقدر از باباش کتک می خوره چون خسرو تمام ميوه خانوادشو از همين راه تامين می کنه البته بگم بين بقيه برادراش از همه سالم تره محمد چند لحظه بعد با يک هندوانه بزرگ بر ميگرده ولی حسابی ناراحته ميگه به بابام گفتم مهمون داريم مادر گفته برو يک هندونه بيار حالا شب برم خونه حسابی کتک ميخورم ما هم شروع به خنديدن می کنيم و صحنه های کتک خوردنهای محمد را برای هم تعريف می کنيم

برميگردم طرف ضبط نوار را بر می گردانم شمع تقريبا به نيمه رسيده روی کف اتاق کنار ضبط دراز ميکشم و از توی کيف کنار کمد چند تا کاغذ بر می دارم و در همان حالت دراز کش شروع به نوشتن می کنم ولی همش يکسرک جملات بی سروته روی کاغذ پديدار ميشه ازون شبهايه که نميشه چيزی نوشت با بی حوصلگی اونها به طرفی پرتاب می کنم. به نور شمع نگاه می کنم چه لرزش قشنگی داره ولی اونقدر ترس منو برداشته که نمی تونم از جام تکون بخورم به رضا نگاه می کنم اونم کمی ترسيده ولی معمولا جلوی من بروی خودش نمياره بهش ميگم اگه زهرا خانم بهشون بگه چی. رضا چشماشو گرد ميکنه ميگه اگه بگه حسابی حالشو ميگيرم صداها از کوچه بلند ميشه فائزه خانوم ميگه آقا تو را بخدا اين برق را وصل کن امشب کلی مهمون دارم مامور برق مگيه آخه نميشه که اين دفعه چندمه بچه ها سيم اين کوچه رو پاره می کنن شما اون کسی که اين کارو کرده بيارين تا من وصل کنم همش تقصير من بود اخه تازه يک شلنگ فلزی پيدا کرده بودم ازاونهای که توی دستشوی استفاده می کنن من به خسرو گفتم اگه اين را بندازيم بالای سيمهای برق حسابی حال می کنيم آخه اينم يکی از سرگرمی های ما بود هر تکه سيمی ?ه پيدا مک کرديم می انداختيم روی سيم برق بعد سيم قرمز می شد و ذوب ميشد ميريخت ولی اين دفعه شلنگ فلزی خيلی ضخيم بود و سيم برق را پاره کرد که دفعه سومی بود که سيم پاره ميشد تو اون همه شلوغی صدای فائزه خانوم از همه بلندتره هيچ وقت سروصداشو تو شب عروسی دخترش يادم نميره چون موقع حمل جهيزيه دخترش جعبه چينی های دخترش ميفته ميشکنه اون داد می زد که بيچاره شديم چرا هواستون نيست حالا چينی ها بدرک دخترم سياه بخت ميشه شگون نداره و هی ناله ميکرد البته شايد راست ميگفت چون دخترش دو سال بعد برگشت خونه شوهرش معتاد بود و تمام زنديگی شون رو فروخته من از شوهر فائزه خانم خيلی ميترسيدم اسمش محمد علی بود هيکل گنده و کله کاملا تاس راننده کاميون زباله بود تو شهردای کار می کرد يادمه وقتی که می خواستيم کنار حياط انباری درست کنيم کلی بهمون کمک کرد چون شهرداری فهميده بود نمی گذاشت وقتی نامه شهرداری را آورد که با اين کار موافقت شده يادمه با چه افتخاری صحبت ميکرد انگار اجازه نامه ساخت يک برج رو گرفته و بعد تمام جزئيات کارشو آشناهاش تو شهرداری و نفوذ اونها و از اين جور حرفها رو با يک ولعی تعريف ميکرد تنها باری بود که خونه ما اومد . در کل هيچکی ازش دل خوشی نداشت چون کفتر باز (کبوتر باز) بود و هميشه روی پشت بام در حال پروندن کفترهاش بود گاه گاهی هم يک لنگ کفش يا دستمال بهوا پرتاب می کرد که معمولا سر از خانه همسايه ها در می آورد يادم نميره روزی يکی از کوبترهای محبوبش اومده بود روی تراس خونه ما من داداشم پريديم اونگرفتيم بعد اونو در حالی که داشت يواشکی توی حياط رو نگاه می کرد ديديم ولی خوب کبوتر توی حمام ما زندانی بود بعده ها هم به پيشنهاد خسرو کنار رودخونه با چوبهای جعبه مغازه بابای محمد کبابش کرديم با اينکه يک تکه  به من رسيد ولی نفهميدم آخر گوشت کبوتر چه مزه ای می دهد. ناگهان برقها روشن می شود ما ديگه مطمئن هستيم که چيزی برای ترسيدن وجود نداره توی آشپزخانه ميريم زهرا خانم در حال پوست کندن سيب زمينی است معلومه امشب هم چی داريم سيب زمينی سرخ کرده با تخم مرغ زهرا خانم سرشو بالا ميکنه ميگه باز کار شما بود نه. من ميگم نه بابا خسرو بود زهرا خانم سرش به علامت تاسف تکان ميده ميگه آخه آدم حسابی تر از پسر نيست که باهاش بازی کنين من که به خلالهای سيب زمينی نگاه می کنم که يکی يکی توی ظرف ميفتن بی اختيار ميگم آخه هيچ بچه ديگه ای حاضر نيست با ما بازی کنه. چون تمام خانواده های محل بازی با ما را برای بچه ها قدغن کرده اند علتش معلومه. نمی دونم اين زهرا خانم با اينکه اينهمه غذاهای خوب بلده چرا فقط تخم مرغ سيب زمينی بخورد ما ميده فقط وقت? مامانم از مسافرت برميگرده برای خود شيرينی غداهای رنگارنگ درست می کنه من که ازش اصلا خوشم نمی ياد چون تا مامانم مياد ريز تمام کاراهاک ما را براش ميگه هر چند مامانم با بی حوصلگی به حرفهاش گوش ميده ما هم اصلا ابای نداريم چون ميدونيم ?که مامان حتی حوصله دعوا کردن ما رو هم نداره. فکر نکنم از اون روز که حسن آقا گوش منو گرفته بود آورده بود خونه روز بدتری هم باشه اونقدر با هيجان صحبت می کرد که هر مادر ديگه ای بود بچه اش را اعدام می ?رد اما مامان من فقط تاييد می کرد بعد به من گفت که تا ۱۰ روز حق نداريم از خونه خارج شم و فرداش گذاشت رفت شمال بيچاره حسن آقا اگه می دونست تنبيه من اينه خودش يک بلای سر من می آورد اونها تازه به محل ما اومده بودن خودش مهندس شرکت چرم بود و خانمش معلم مدرسه مدتها خارج زندگی کرده بودند تنها مرد مودبی بود که من می شناختم يادمه اون روز با رضا روی پشت بام نشته بوديم و با تفنگ بادی ۵/۴ که برادر بزرگمون خريده بود از لای کارتون مقوای مردم توی پياده رو را ميزديم. البته سعی می کرديم به پاهاشون بخوره از هر چند تا تيری که ميزديم يکيش به هدف ميخورد بيچاره اونمرده يک کت شلوار خاکستری مرتب پيراهن سفيد پوشيده بود که تير ما محکم خورد به پاش سراسيمه اطرف را نگاه ميکرد و من و رضا از خند مرده بوديم تير دوم را من زدم آخه نشون من خيلی بهتر بود اونم به هدف خورد ديگه حسابی عصبانی شده بود و به احمد آقا سبزی فروش تند تند چيزهای می گفت که نگاهم به حسن آقا افتاد داشت با وسواس عجيبيی يی گلدان بزرگ را بهمراه پسر نازنازيش جابجا می کرد چيزی که حمل ميشد بيشتر شبيه يک درختچه بود با ميوه های شبيه هلو ولی کوچک تر و پررنگ تر نگاه من ورضا يک آن بهم دوخته شد و در اولين فرصت قضيه را به خسرو گفتيم برنامه نان گرفتن حست آقا کاملا مشخص بود هميشه ساعت ۱۱ صبح می رفت توی صف نانوای اونمقع يادم صفهای نانوای خيلی شلوغ بود و بايد مدتها می ايستادی پسر و خانم حسن آقا هم که مدرسه بودن فرصت خوبی بود برای کندن اون ميوه های عالی. از ديوار پريديم پايين من هميشه آخر بقيه بودم به درخت نزديک شديم شاخه های پايين توی يک چشم بهم زدن خالی شد خسرو اومد ميوه شاخه بالای را بکند که شاخه بخاطر خميدگی زياد شکست ميوه ها را توی پيراهن ريختيم من ۴ تا کنده بودم فکر کنم بقيه بيشتر يکی دو تا بيشتر روی شاخه ها نمونده بود وقتی کارمون تموم شد ديديم فکر برگشتن را نکرده ايم ديوار برای پايين پريدن خوب بود ولی نه برای بالا رفتن. بسمت در ورودی حياط رفتيم اونم بسته بود بسمت پنجره بزرگ روی تراس رفتيم با يک حل خسرو باز شد وارد اتاق شديم چه بوی غذای خوبی پيچيده بود از جلوی آشپز خانه رد شديم توی راهرو مقابل در خروجی وايستاديم خوش بختانه در قفل نبود قبل از اينکه خسرو در را باز کند در باز شد و حسن آقا با زنبيل خالی نان وارد شد خسرو با يک حرکت اون را کنار زد و در رفت رضا هم پشت سرش منم اومدم فرار کنم دکمه های لباسم که به خاطر سنگينی ميوه ها باز شده بود گير کرد به دستگيره در و ۴ تا ميوه افتاد روی زمين حسن آقا که تازه متوجه جريان شده بود به سرعت هرچه تمام تر دنبال من آمد. بسمت بازار رفتم تا توی شلوغی بازار اونو جا بگزارم قافل از اونکه اونم خيلی فرزه خلاصه پس از يک فرار نچندان طولانی گرفتار شدم مردمک چشمهای حسن آقا از ناراحتی ميلرزيد اومد بزنه تو گوشم که پشيمون شد صدای نفس نفسش بلند بود خلاصه گوش منو گرفت برد سمت خونه تو راه همش حرف ميزد آخه بچه خنگ انها که خوردنی نيست بچه درد شما می خوره اصلا شما چرا بی اجازه توی خونه من امدين شما مثل ......... جلوی درخونه مادرم طبق معمول يک کلام داشت برای گفتن آقا خسارتش چقدر ميشه تا من بدم اين کلمه هم داغ حسن آقا را تازه می کرد خانم مسئله پول نيست من با چه جان کندی اونو به اين حال رسوندم بابا ميدونی چند سال ازش مواظبت کردم اخه چه جوری بگم . من می دونستم که مامانم اصلا نمی دونه اون چی ميگه آخه هيچ چيز توی دنيا برای مادرم اينقدر مهم نبوده تا بتونه اونو درک کنه خلاصه مادرم دومين تکيه کلامشو گفت که ميزاره برای آخر بحث ...باشه من دوبرابر خسارت رو می دم حالا راضی شدين که حسن آقا از ناراحتی خشک ميشه چون مرد باهوشی سريع ميفه که حرف زدن بيشتر بی مورد سر ميندازه پايين در حالی که غرغر ميکنه دور ميشه ميام برم بيرون مامانم نمی گزاره ميگه برو توی اتاقت کارهای مدرستو بکن و.....منم دوان ميرم تو اما سريع ميرم طبقه بالا از اونجا پشت بام بعدش خونه متروک و ۲ دقيقه بعد کنار رودخونه رضا تا منو ميبينه می دوه طرف من چی شد تورا رو گرفت کتک زد ها و.....يک دونه ميوه مونده بقيه هم نيم گاز خورده اطراف پرت شده ميوه رو گاز ميزنم اه چه بد مزه چيزی که خسرو نتونه بخوره و بگه بده مطمئنا هيچ کس ديگه هم توی دنيا نمی تونه بخوره...........

از روی پل رد می شوم وای اينجا چقدر تغيير کرده وارد امامزاده صالح ميشوم حرم را حسابی باز سازی کرده اند دلهره عجيبی دارم آرام بسمت رودخانه حرکت می کنم چه بوستان قشنگی راستی اينجا خونه مهندس نبود به استخر کوچک کنار پارک نگاه می کنم پسر مهندس چقدر پز اين استخر را بما می داد مخصوصا وقتی می ديد من و رضا از روی پشت بام بهش نگاه می کنيم از آب بيرون می آمد چند قدم عقب می رفت و با سر توی آب شيرجه می زد روی لبه ديوار روبروی رودخانه می شينم به درخت بزرگ چنار نگاه می کنم بعد با سرعت بسمت اون می دوم درخت را دور می زنم روی ديوار سيمانی با رنگ قرمز چيزی نوشته خاکهاشو پاک می کنم. خسرو محمد ب (بزرگه) رضا محمد ک (کوچيکه) تاريخ ۱۳۶۳ چند بار روی نوشته ها دست می کشم آرام بلند ميشم از کنار رودخانه تا زير پل پياده راه می رم چقدر اينجا کثيفه کاش يکم به اين رودخانه برسند بوی تندی مياد با پا قوطی های سر راه را به اطراف پرتاب می کنم يکی صدام می کنه آقا محمد شمايی بابا تا حالا کجا بود به سرعت بر می گردم يک آدم حدود ۳۵ سال رو می بينم با صورت سياه و موهای بهم چسبيده انگار با واکس موها شو روغن کاری کرده باشه بوی عجيبی هم ميداد دوباره ميگه بابا منو نشناختی چشمهاش برق کم نوری داره احساس می کنم اونا رو قبال ديدم حالا ديگه توی يک قدمی من ايستاده. منم خسرو شناختی کلی با هم رفيق بوديم رنگ صورتم می پره آرام می رم بقلش می کنم. کنار همون ديوار سيمانی نشته ايم خسرو مدام حرف ميزنه. اره منم تا پارسال تنها نبودم الان يک سال تنها شدم محمد يادته اون هميشه با من بود از وقتی اون رفته ديگه شب روز ندارم اشکهاش آرام آرام می ريزند هرچی بهش گفتم نامرد ما رو تنها نزار گوش نکرد اينجا هم ديگه آشنای نمونده همه رفتن اونهای هم که موندن به ما محل نمی گزارن. محمد کجا رفت الان چکار می کنه. هه هه بابا جای نرفته پارسال خود مرد عملش خيلی بالا رفته بود دائم مريض بود خودم براش دوا می گرفتم  هرچی بهش تزريق می کرديم افاقه نمی کرد آخرش سر همين تزريقها مرد توی بغل من بود کلی التماسش کردم ولی رفت..... آرام بلند ميشم بهش ميگم چيزی نمی خواهی. نه شکر خدا همچی دارم ولی اگه کرمت کرده يک کم پول بما بده اصغرمون يک ماهی هست به من سر نزده پاک بی پولم.

خودم را روی تخت ميکشم آخه زمين خيلی سفته راستی اگه بچه ها اينجا توی ژاپن بودن چی ميشد از فکر خودم چندشم ميشه تا ميام خودمو سرزنش کنم که مثل احمقها با خودت حرف ميزنی دوباره فکر رو توی سرم خفه می کنم شمع خاموش شد بلند ميشم چراق رو روشن ميکنم و پرده را ميکشم راستی توی اين ساختمان روبرو چکار ميکنن که چراقهايش هميشه روشن است


پيام هاي ديگران ()

محمد حسينی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]