زمزمه

v    کنار درختي دست پير زني با لباس آبي رنگ و چادر خاکستري را مي گيرم تا از زمين بلند شود او نگاهي به من مي کند و مي گويد نمي داني چرا هنوزنيامده او به من گفته بود که روز دوشنبه با لباس آبي اينجا منتظرش بمانم قبل از اينکه ظهر شود يکي را حتما مي فرستد دنبالم اما نگفت کدام هفته الان سي سالي شده اگر من را ببيند حتما نمي شناسد چون من از آن سال خيلي مسنتر شدم........ تو فکر مي کني هفته بعد بياد ......<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

v    مرد فرسوده اي با نگاه خسته کنارم مي ايد مي گويد مي خواهي در وصف تو شعر بگويم دويست تومان بيشتر نمي گيرم لبخندي مي زنم و مي گويم باشه بگو..... شعرش اشک به چشمانم مي اورد و او نگاهي به چشمان من مي کند و بدون اينکه پول را قبول کند دور مي شود.

v    مادرم مي گويد تو در يک روز آفتابي اول عيد موقع عروسي خواهرت توي باغ روستاي خودمان بدنيا آمدي ...الان من در طبقه پنجم روي تراس سيماني روبروي خيابان شلوغ در يک هواي باراني توي کشور غريبه دارم به حرفهاي مادرم فکر مي کنم

v    صداي کودکي خواهرم را مي شنوم با سرعت پله ها را پائين مي روم زني با صورت و دست و پاي زخمي و لباسهاي کهنه دم درخانه هاي کوچه خاطره مي فروشد.

v    دوباره بيدار شدم و تازه فهميدم اين روياي ترسناک که هميشه همراهم هست کابوس نيست اين دلهره زندگي است که در اسارت قرار گرفته و دست و پا زنان رهائي مي خواهد.

v    پدرم هميشه بيان مي کرد که لحظات قبل از مرگ در آرامش خواهد بود و او با اين گمان فوت کرد آيا او هميشه آرام بود يا واقعا آن لحظات آخرمرگش فرق کرده بود.

v    دوچيز هميشه با توست فکر خانه کودکي و دلهره فاصله گرفتن از آن.

v    مردي با نگاهي سرد عبور کرد و من در گوشه چشمانش کودکي به اسارت رفته را ديدم

v    آسمان دوباره آفتابي شد زمان آن رسيده که تا قبل از برگشتن ابرهاي سياه فراموششان کنم

v    تپش قبلم را ديگر باور ندارم عشق که آن دور دستها آواره و بي هدف مي چرخد و مرگ هم در تيرگي بالاي آسمانها خوابيده است و لذت و هيجان هم ساعتي مي گذرد که عبور کرده و تا بازگشت ان چند روزي باقي مانده است پس اين قلب براي چه با اين شدت مي تپد.

v    هنوز به دنبالم است کوچه را سريع مي پيچم و در کنج کوچه مي ايستم قدمها متوقف مي شود آرام از لبه ديوار نگاه مي کنم يازده سالگيم به دنبالم است با چشماني گريان و لباس زرد او خانه اش را گم کرده...

v    دستم بي هدف به اطراف مي رود مي خواهم گوشه چادر مادر را پيدا کنم و در اين خواب بعد از ظهر از دست سرما روي خودم بکشم اما او مدتهاست که بيدار شده  از پيش من رفته است.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
ساحل

مهربان پرستوها و انسانهاي خسته_همه رفتند گويا دسته دسته_ پرستويي نمانده روي بامي _اگر هم مانده بال او شكسته_دگر هرگز نمانده باغباني _اگر هم مانده گلدانها شكسته_ در آن گوشه گمانم بلبلي مست_ كه در اندوه يك لاله نشسته_ بده از مهربان دستت به دستم_ كه در اينجا بسي دلها شكسته

بهار...گل شب بو

چرا ديگه وبلاگ من رو نمی خونيد؟...هر چند شايد مهم نيست.گل شب بو برای آخرين بار تا مدت نامعلومی به روز شده...هرچند ظاهرا اين هم ديگه مهم نيست.اما من داستان های شما رو می خونم.گرچه بازم مهم نيست...

nahid

هيچ رفته ا ی بر نگشته رفته ها را به گذشتها بسپار